کد خبر : 82156
/ 15:17
گفت و گو با رانندگانی که مسافرانشان فوت کرده اند

مقصد، بهشت رضا

این طرف ماجرا عزیز از دست داده‌اند؛ گاهی پدر و مادر و گاهی فرزند. غم دارند و بی‌طاقتی‌شان برایمان قابل‌درک است و برای صبر و اجرشان دعا می‌کنیم. آن‌طرف ماجرا را اما هیچ‌وقت نمی‌بینیم. نمی‌دانیم چه صبر و طاقتی دارند.

مقصد، بهشت رضا

سیده نعیمه زینبی- شهرآراآنلاین، این طرف ماجرا عزیز از دست داده‌اند؛ گاهی پدر و مادر و گاهی فرزند. غم دارند و بی‌طاقتی‌شان برایمان قابل‌درک است و برای صبر و اجرشان دعا می‌کنیم. آن‌طرف ماجرا را اما هیچ‌وقت نمی‌بینیم. نمی‌دانیم چه صبر و طاقتی دارند. از خرد شدن و تحمل شانه‌های مردانه‌شان زیر بار این غم‌های مکرر چیزی نمی‌دانیم اما آن‌ها رفیق مصیبت‌ها و روزهای سختمان هستند. بودنشان لازم است؛ گرچه به چشم‌ نمی‌آید؛ راننده‌هایی که سر هر صحنه یا اتفاقی حاضر هستند و روحشان، زخم‌هایی دارد به وسعت دردهای مردم.

تاکید روی سخت!

شاید اگر صحبت از سختی و مظلومیت کارشان نبود، به این راحتی حاضر به مصاحبه نمی‌شدند. قاسمی می‌گوید: «واقعا کار بسیار بسیار بسیار سختی است».

روح و روان کسانی که درگیر این کار می‌شوند، مدام درحال تالم است. هر روز باید درمیان شیون و زاری عزیزازدست‌داده‌ها به وظیفه‌شان مشغول باشند. گاهی صاحبان عزا آن‌ها را در دوری از عزیزشان مقصر می‌دانند و با آن‌ها درگیر می‌شوند. گاهی مورد عتاب و خطاب هستند. گاهی کتک می‌خورند. باید مویه‌ها و ضجه‌ها را ببینند. گاهی از آن‌ها توقع بیجا دارند. گاهی میت‌ها سالم نیستند. گاهی تصادف سنگین کرده‌اند. گاهی بار تنهایی را همسایه‌ها با استشمام بوی مرگ، فهمیده‌اند. گاهی مسئله قتل و حادثه است. گاهی جنازه در آستانه متلاشی شدن است ولی هرچقدر صحنه‌ها تکرار شود، بازهم آزاردهنده و رنج‌آور است. قاسمی می‌گوید: «چند وقت پیش در یک تصادف دختر پنج‌ساله‌ای فوت می‌کند و مادرش تا دو ساعت رهایش نمی‌کند. راننده با تمام حس پدری‌اش با حادثه درگیر می‌شود تاآنجاکه از کارش بیزار می‌شود و مدت‌ها می‌رود توی خودش.»

احوال‌پرسی مرده‌ها

مجتبی از سال90 در این مرکز مشغول به کار است. او از وقتی سربازی‌اش تمام می‌شود، برای کار به اینجا می‌آید. پدرش هم کارش همین بوده است. می‌گوید: «دوران دبستان را یادم نیست ولی دوره راهنمایی بچه‌ها اذیتم می‌کردند و رویم تاثیر گذاشت». پسرش سه سال بیشتر ندارد ولی از اینکه بخواهد در آینده مورد تمسخر بچه‌ها باشد، ناراحت است. می‌ترسد به پسرش بگویند پدرت نعش‌کش و مرده‌کش است؛ به همین خاطر بدش نمی‌‌آید که شغلش را عوض کند. می‌گوید: «این کار نانش حلال است اما بین مردم بد جا افتاده است». به قول خودش هرجا برود، نقل مجلس است. یکی از احوال مرده‌ها می‌پرسد و دیگری از قیمت قبرجا. خوشمزگی هم این‌جور وقت‌ها پیازداغ ماجرا را زیاد می کند تا مجتبی بداند وارد هر محفلی که می‌شود، ناگزیر است حرف‌ها را بشنود و جای پاسخ، لبخند بزند.

جنازه‌ای در گونی

برای مجتبی که مجبور شده است به‌دنبال جنازه‌ای برود که به قول اهالی با کاردک جمعش کرده‌اند، شنیدن حرف‌ها فقط قسمت ساده ماجراست. هنوز هم برایش آزاردهنده است از داستان انسانی که در یک شب تاریک در جاده تصادف می‌کند و بلایی که سرش می‌آید، بگوید. صبحش اندازه یک گونی، جنازه تحویل او می‌دهند. بعد از آن ماجرا تصمیم می‌گیرد دیگر سر کار نیاید اما غم نان، مانع از این است که به این زودی‌ها کارش را رها کند. از قاتلی یادش می‌آید که بعد از یک ماه عذاب وجدان خودش را لو می‌دهد تا جنازه همسرش را از چاه بیرون بکشند؛ جنازه‌ای که تحمل بویش در محیط باز، کار ساده‌ای نبوده است، چه برسد در محیط بسته آمبولانس. او با اندوه از خانواده‌ای می‌گوید که چهار نفرشان در گازگرفتگی با هم از دنیا می‌روند و قلب هر کسی را به درد می‌آورند؛ چهار جنازه‌ای که با ماشین مجتبی به سردخانه منتقل می‌شوند.

مدت‌ها گریه می‌کردم

یک هفته اول کارش را با راننده‌های قدیمی می‌گذراند تا کار را یاد بگیرد. خاطرات خوشی از آغاز کارش ندارد. موارد همه تصادفی هستند. وضعیت ناراحت‌کننده آن‌ها و مرگ افراد، اشکش را درمی‌آورد. کارش تا مدت‌ها فقط گریه است. هرچه می‌گذرد، شرایط سخت‌تر و تحملش کمتر می‌شود. با پایان ماه اول تصمیم می‌گیرد از این کار پراسترس فرار کند. انگار دیگر تحمل ندارد اما ماندگار می‌شود. چند ماه بعد تصمیم به ازدواج می‌گیرد. شاید اگر همسرش آشنای خانوادگی نبود، برای ازدواج هم مشکل جدی داشت اما شناخت همسرش از خانواده مجتبی، ازدواجش را راحت می‌کند. 

جنازه ترس دارد

منکر ترسش نیست. وقتی برای اولین‌بار با یک جنازه تنها بوده، ترسیده است. شاید اثر داستان‌های کودکی و توهمات بوده است، شاید هم ترس زنده شدن مرده؛ به‌خصوص شب‌ها که صاحبان عزا با آن‌ها نبودند و راه بهشت‌رضا را تنهایی طی می‌کرد، خیالات دست از سرش برنمی‌داشت اما حالا دیگر عادت کرده است؛ هم به گریه‌ها و هم به ترس‌ها. مجتبی می‌گوید: «مسئول شیفت شب سردخانه خیلی جرئت دارد». اینجا قاسمی هم به کمکش می‌آید و بیشتر توضیح می‌دهد: «داخل شهر آن‌قدر ترسناک نیست ولی وقتی راننده در جاده‌های طولانی و جنگلی تنهاست و باید تا صبح رانندگی کند، کمی ترس دارد».

زیر نور آبی

قاسمی یاد خودش می‌افتد وقتی بعد از 10سال کار در یک شب، در سردخانه را باز می‌کنند و با تعداد زیادی کفن سفید که درکنار هم زیر نور آبی سردخانه ردیف خوابیده‌اند، مواجه می‌شود؛ جنازه‌های قدونیم‌قد پوشیده‌ در کفن سفید، کودک و بزرگ، پیر و جوان. تصویری که هنوز بعد از سال‌ها از ذهنش پاک نشده و خوب در خاطرش مانده است، سال‌ها پیش در تاریکی وهم‌انگیز بهشت رضا. قاسمی می‌گوید: «تا یک ماه آن صحنه توی ذهن من نقش بسته بود و درگیر بودم». مدام تصویرش در ذهن من بود؛ تصویری که هنوز هم مثل روز اول می‌تواند جزئیاتش را به‌ خاطر بیاورد و هنوز هم ته دلش را خالی می‌کند.

چشم برزخی

رضایی می‌گوید: «مردم فکر می‌کنند ما هر روز مرگ را با چشم خودمان می‌بینیم و عاقبت‌به‌خیر هستیم ولی وقتی زیاد توی این شغل باشی، برایت عادی می‌شود». قاسمی هم ادامه می‌دهد: «مردم تصور می‌کنند اینجا همه نماز شب می‌خوانند و چشم بصیرت پیدا می‌کنند و باطن آدم‌ها را می‌بینند اما این‌طور نیست». وقتی هر روز با ماجراهایی که مرگ بازیگر اصلی آن است، دست‌وپنجه نرم کنی، تعلقت به ظواهر دنیا کم می‌شود و گذشت بیشتری پیدا می‌کنی ولی خودشان اذعان دارند که از یک حدی که بگذرد، این تاثیر بیشتر نمی‌شود و کم‌کم عادی می‌شود. انگار زندگی، قدرتش از مرگ بیشتر است.

هراس زنگ

اندوه مردم خاطره خوش برایشان نمی‌گذارد. آن‌ها روی زنگ گوشی‌شان هم حساس هستند. کافی است چند وقت از یک نفر بی‌خبر باشند تا وقتی شماره‌اش روی صفحه تلفن می‌افتد، ذهنشان فقط به یک طرف سوق پیدا کند. نکند اتفاق بدی افتاده باشد؟ دلشان هزار راه می‌رود. قاسمی می‌گوید: «وقتی گوشی‌ام زنگ می‌خورد، پشتم می‌لرزد که نکند یک نفر فوت کرده باشد». اولین احتمال همین است. مجتبی هم همین ترس را دارد: «معمولا اقوامی که کم تماس می‌گیرند، معلوم است برای چه زنگ زده‌اند». انگار استرس جزء جدایی‌ناپذیر کارشان است که از آن گریزی ندارند. زنگ تلفن هم برایشان نگران‌کننده است.

114673.jpg

خواب‌های ناآرامِ پدرانه

اگرچه عادت ندارد تلخی کار را به خانه بیاورد اما وقتی روز با رویداد ناراحت‌کننده‌ای روبه‌رو ‌شود، آرامش خوابِ شب از او سلب می‌شود. شب، ذهنش درگیر کار روزش می‌ماند. خوابش نمی‌برد یا از خواب می‌پرد. همسرش این‌‌طور وقت‌ها می‌داند که امروز همسرش روز سختی داشته است؛ روزهای سختی که زیاد تکرار می‌شوند؛ به‌خصوص وقتی جنازه کودک به تورش می‌خورد. مجتبی می‌گوید: «تا وقتی بچه نداشتم، این‌قدر حساس نبودم ولی از وقتی پدر شده‌ام، مهر و عاطفه‌ام به این موارد زیاد شده‌ است». تا چند روز ذهنش مشغول می‌ماند. از آخرین‌باری که گریه کرده است، دو روز هم نمی‌گذرد، آن‌هم به خاطر کودک چهارساله‌ای بوده است که از ترک موتور پدرش پرت می‌شود و فوت می‌کند.

3شبانه‌روز برای مِنا

دو ماشین یخچالدار بزرگ با 18نفر ظرفیت برای مواقع بحران آماده شده است. وقتی حادثه منا رخ می‌دهد، سه شب نیروهای اینجا شبانه‌روز شیفت هستند تا در کوتاه‌ترین زمان اعزام شوند. مجتبی یک شب، شیفت شهدای منا بوده؛ ماشینی که ابهت ظاهرش تو را می‌گیرد، چه برسد به اینکه بدانی 18پاره تنِ وطن در آن آرمیده‌اند. دعا می‌کنی کاش هیچ‌وقت به کار نیایند. نه برای کوهنوردهای دنا و نه برای هیچ حادثه منایِ دیگری. مجید این هیکل تنومند را گوشه‌ای پارک می‌کند و به جمع ما اضافه می‌شود. او امسال مرز چهل‌سالگی را رد کرده. مدتی خدماتی بوده است تااینکه تصمیم می‌گیرد راننده شود. انگار بودن با آدم‌هایی که به سکوتِ ممتدِ آخرشان رسیده‌اند، خلق‌وخویشان را آرام‌تر کرده است که هم مجتبی و هم مجید آرام صحبت می‌کنند.

آسیاب دنیا به‌نوبت

12سال پیش در جاده تربت گوشه‌‌ای توقف می‌کند. توی حال خودش است که چند جوان از کنارش می‌گذرند و شیطنت می‌کنند. به مجید می‌گویند: «پس کی نوبت ما می‌شود؟» به‌شوخی می‌گوید: «هر وقت قسمت‌تان باشد». اما نوبت خیلی زود به آن‌ها می‌رسد. فقط چند دقیقه بعد و چند کیلومتر جلوتر، تصادفی رخ می‌دهد و یکی از جوان‌ها فوت می‌کند. همان جوان شوخ‌طبعِ چنددقیقه پیش حالا باید به سردخانه منتقل شود؛ حادثه‌ای که تلخی‌‌اش، او را دو روز خانه‌نشین می‌کند، فقط کافی است چند کلمه با یک نفر هم‌کلام شود تا مرگش، زندگی او را به چالش بکشد. خودش می‌گوید: «بعد آن حادثه هرکس چیزی می‌گوید، جواب نمی‌دهم». هرکس از کنار ماشینش رد می‌شود، چیزی می‌گوید. حتی بعضی نامردی نمی‌کنند و می‌پرسند: «کی خودت را عقب ماشین بگذارند»؟ ولی جواب او فقط صبر و سکوت است.

ساکتان جمع

انگار قرار است این آمبولانس‌ها حامل پیغام مرگ باشند که مردم از آن‌ها کراهت دارند. مجید می‌‌گوید: «می‌‌گویند پشت‌سر ما نیا. یا ماشین را جلوی خانه ما نگذار»؛ کراهتی که تقدیر را عوض نمی‌کند ولی راننده‌ها را آزار می‌دهد. در جمع‌های فامیل، ساکتان جمع هستند. دلشان نمی‌‌خواهد از مرگ بگویند، حتی وقتی سیبل شوخی آدم‌ها می‌شوند. وقتی یکی از بنگاه و یکی از بازار و یکی از وضع زمین می‌گوید، از آن‌ها احوال مرده‌ها را می‌پرسند و این یک خاطره تکراری برای همه راننده‌‌هاست.

بالاو پایین شهر ندارد

مجید موهای سفید و سیاهش باجی به هم نمی‌‌دهند. می‌‌گوید: «جنازه بالا و پایین شهر برای ما فرقی ندارد ولی برای خودشان فرق دارد». گاهی صاحب عزا دستانش را توی جیبش کرده و با قیافه‌ای طلبکارانه از راننده می‌خواهد پایین برود و جنازه را بردارد. گاهی هم مردم یا همسایه‌ها به کمک می‌آیند و جنازه را تشییع می‌‌کنند. دعوا روی سر جنازه هم برایشان طبیعی شده است. گاهی کسی نیست حتی سر جنازه را بگیرد. از پاک‌بان‌ها کمک می‌گیرند تا پیکر را داخل آمبولانس بگذارند و درنهایت سرایدار همراهش می‌شود تا کارهای اداری‌اش را انجام دهد. می‌‌گوید: «گاهی پولداری را می‌بینی که کسی را ندارد. بچه‌هایش خارج هستند. سرایدارشان زنگ می‌زند. یکی هم از بی‌پولی کسی را ندارد. یکی زنگ می‌زند، می‌رویم و می‌آوریمش». وقتی می‌خواهند از موارد خاص بگویند، به‌سراغ شهدا می‌روند؛ شهدایی که هنوز هم از سوریه می‌آیند. جمعیت زیادی به استقبالشان می‌آیند و خانواده‌های ‌آن‌ها آرامش بیشتری دارند.

احتیاط‌های روی اعصاب

مرگ، آرام و بی‌صدا می‌آید. آن‌ها صدای پایش را می‌شنوند و همین محتاطشان می‌کند. هنوز هم موردهایی که شب می‌خوابند و صبح بلند نمی‌شوند، برایشان عجیب است. انگار روحشان در کشاکش این اتفاق‌های مکرر و تلخ‌کامی‌های پشت‌سر هم آسیب دیده است. مجید می‌گوید: «ما بیشتر از شما نگران اتفاقیم. همه‌جورش را دیده‌‌ایم. اگر بچه توی تراس برود، دعوایش می‌کنم، حتی مسائل عادی و کوچک نگرانم می‌کند». وقتی توی جاده، ماشین پنچر می‌شود، هول به جانش می‌افتد که نکند اتفاقی بیفتد. حتی در رانندگی محتاط‌تر است؛ احتیاط‌هایی که خانواده را درگیر می‌کند و گاهی آزار می‌دهد. مجتبی هم تایید می‌کند و می‌گوید: «اکثرمان همین‌طور هستیم؛ چون این صحنه‌ها را دیده‌ایم. شما خارج از گود هستی ولی ما نه. گاهی اعصاب خانواده را به‌هم می‌ریزیم. دیگر عادت کرده‌اند». هرچه از این شغل بیشتر می‌دانیم، به نظرمان سخت‌تر می‌آید. به تلخی عادت نمی‌کنند؛ به همین خاطر سعی می‌کنند هرچه می‌توانند، کمتر بدانند تا کمتر آزرده شوند و من حالا وقتی پرچم سیاهی را جایی می‌بینم، یادشان می‌افتم و به این موضوع فکر می‌کنم که این‌بار کدامشان از مرگ عزیزان این شهر آزرده شده‌اند.

گفت و گو با مسئول مرکز اورژانس متوفیات

عباس قاسمی سال‌هاست مسئول نقلیه سازمان فردوس‌هاست. مدتی مدیر آرامستان بهشت رضا بوده است و حالا در این بخش خدمت می‌کند. توضیحاتش باعث می‌شود تا نگاه شفاف‌تری به این شغل بدوزیم.

انواع حمل متوفی

تماس‌ها با مرکز فردوس‌ها به دو نوع ختم می‌شود؛ حمل اولیه و حمل ثانویه. حمل اولیه زمانی است که کسی برای اولین‌بار با مرگ یک فرد روبه‌رو می‌شود. در تمام این موارد با نیروی انتظامی یا پزشک قانونی تماس گرفته می‌شود و گاهی هم پزشکان با 1530 تماس می‌گیرند و وجود متوفی را اطلاع می‌دهند. در مواقع مشکوک یا حادثه، انتقال به پزشک قانونی خواهد بود و در موارد دیگر به بهشت‌رضا. حمل ثانویه پس از تغسیل صورت می‌گیرد. کسانی که می‌خواهند امواتشان را در حرم طواف بدهند یا به منزل ببرند، از این سازمان درخواست آمبولانس می‌کنند.

داخل شهر پایگاه داریم

سازمان فردوس‌ها زیرمجموعه خدمات‌شهری شهرداری است. بولوارسلام مرکز اصلی استقرار آمبولانس‌هاست. دو پایگاه در بولوارمیثاق و بحرآباد مستقر است تا در سوانح در اولین فرصت خودشان را به محل برسانند. دو محل دیگر هم در انتظار هستند تا به این جمع بپیوندند. قاسمی می‌گوید: «برنامه سازمان این است که در چندین نقطه شهر، محل استقرار آمبولانس داشته باشد»، حتی قطع‌عضو‌ها هم باید تغسیل و تدفین شوند.

50پرونده در روز 

آمبولانس تا سه ساعت در اختیار صاحبان متوفی است. حمل عمومی و اختصاصی، هرکدام تعرفه خودش را دارد. حمل جنازه با آمبولانس در شهر، التزامات قانونی دارد که اگر برخلاف آن عمل شود، با آن برخورد قانونی صورت می‌گیرد. قاسمی می‌گوید: «میانگین فوت که نوزاد، جنین و اعضا و اندام را دربر می‌گیرد، معمولا 50پرونده است که هرکدام فقط یک انتقال ندارد». شاید یک میت سه تا چهار انتقال داشته باشد. تنها مرکز شبانه‌روزی آمبولانس‌ها همین مرکز است.

اوج کار؛ آبان تا اسفند

در حال حاضر 50آمبولانس در مرکز موجود است که 42دستگاه، مربوط به پیمانکار و 8دستگاه متعلق به سازمان است. 55راننده برای این سازمان کار می‌کنند که مهارت آشنایی با خودرو، مهارت در رانندگی و شهرشناسی مهم است. راننده وظیفه حمل میت را ندارد، فقط بحث انتقال است. صبح تا ظهر اوج کار است. درحال‌حاضر بالغ‌بر 300نیرو برای سازمان فردوس‌ها کار می‌کنند. ساعت کار راننده‌‌ها از 7:30 تا 16 است. آن‌ها در هفته یک روز باید تا 19 اضافه کار بایستند و هر 45روز، 3روز شب‌کار هستند. آبان تا اسفند هم بیشترین آمار فوتی را دارد. 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی