کد خبر : 82113
/ 15:04
گفت‌وگو با جانباز بازنشسته ارتش محله نیزه

عاقبت عشق وطن عاشق و سربازم کرد

در بحبوحه انقلاب خیلی فعالیت می‌کردم و پس از آغاز جنگ تحمیلی نیز شوق و ذوق شکست دادن دشمن و دفاع از میهن، تمام خواسته امثال بنده بود.

عاقبت عشق وطن عاشق و سربازم کرد

عطائی-شهرآراآنلاین، خوش‌پوش و راست‌قامت ایستاده است و منتظر من است. شناختنش سخت نیست. اصلا ارتشی‌‍‌ها همه همین‌طورند. پشتشان صاف است و شانه‌‍‌ها عقب و باصلابت. نظم و ترتیب و لباس‌‍‌های اتوکشیده‌شان که دیگر شهره عام و خاص است. ارتشی ساکن در محله نیزه علاوه‌بر همه این‌ها یادگاری هم از جنگ دارد که در نگاه اول جلب توجه می‌کند. رد گلوله‌ای هم بر صورتش به‌چشم می‌خورد. جواد عابدینی بازنشسته ارتش، جانباز جنگ و متولد محله نیزه است که به‌مناسبت روز ارتش پای صحبتش می‌نشینم.

ستوان یکم بازنشسته جواد عابدینی هستم. 56سال دارم. متولد سال1341 در مشهد و همین محله نیزه. آن زمان اینجا روستا بود. در خانواده‌ای متولد شدم که هشت فرزند بودیم. چهار دختر و چهار پسر که بنده بزرگ‌ترین پسر هستم. پدرم حاج‌امیر عابدینی در همین محل به‌دنیا آمد. او قصاب بود و پدربزرگم نیز نجار بود. پدربزرگم، حاج‌حسین نجار، متولد مهرآباد بود که به تقاضای حاج‌حسن شایگی به این روستا می‌آید. حاج‌حسن، هزارو100متر زمین به پدربزرگم می‌بخشد و خانه‌ای هم برایش می‌سازد تا ایشان راضی شود به اینجا بیاید و نردبان و کرسی و پارو بسازد.

شوق رفتن به جبهه

در بحبوحه انقلاب خیلی فعالیت می‌کردم و پس از آغاز جنگ تحمیلی نیز شوق و ذوق شکست دادن دشمن و دفاع از میهن، تمام خواسته امثال بنده بود. با دوستان که همگی حول‌وحوش شانزده‌هفده سالمان بود، صحبت کردیم و گفتیم حالا که قصد رفتن به جبهه را داریم، برویم ارتش تا هم خدمتمان را انجام بدهیم و هم کلا نظامی‌ بشویم. این شد که به استخدام ارتش درآمدم. ابتدا درخواست دادیم که ازطریق بسیج عازم جبهه شویم که وقفه‌ای ایجاد شد و ازطریق ارتش اقدام کردیم. چهارپنج نفری از همین بچه‌محل‌‍‌های نیزه اقدام کردیم و کارهای استخدام‌مان را کردیم و قبول شدیم و بلافاصله برای آموزش رفتیم؛ البته آن موقع برای استخدام زیاد سخت‌گیری نمی‌کردند.

ازدواج در نوزده‌سالگی

قبل از استخدام در ارتش نامزد داشتم؛ یعنی اصلا فاصله‌ای بین ازدواج و جبهه رفتنم نیفتاد. فقط یک ماه از ازدواجم می‌گذشت که قصد جبهه کردم. همه می‌گفتند تو تازه ازدواج کرده‌ای، کجا می‌خواهی بروی؟ می‌گفتم اشکال ندارد، باید بروم. نوزده‌ساله بودم که ازدواج کردم. برای این کار خیلی عجله داشتم. در پیراهن‌دوزی کار می‌کردم و گاهی در قصابی هم به پدرم کمک می‌کردم. خانمم دخترعموی پدرم بود و از بچگی نزدیک هم بودیم. بزرگ‌ترها می‌گفتند این‌ها به‌هم تعلق دارند و عقدشان در آسمان‌‍‌ها بسته شده است. خودم هم به ایشان علاقه‌مند بودم. رفت‌وآمد زیادی با هم داشتیم و غریبه نبودیم.

جبهه بودم که پسرم فوت کرد

من و همسرم چهار فرزند داشتیم که از این میان یک پسرم فوت کرد. زمان جنگ بود و من درحال خدمت بودم. پسرم مریض می‌شود و به‌شدت دچار اسهال خونی و استفراغ می‌شود. می‌برندش بیمارستان‌‍‌ هاشمی‌نژاد. در آن زمان رسیدگی و امکانات خوبی نبود، به‌هرحال زمان جنگ بود و با الان فرق می‌کرد. پسرم درحین تهوع از شدت ضعف، خفه می‌شود. الان سه فرزند دارم؛ دو دختر و یک پسر. دو دخترم را به دو برادر دادم؛ پسرهای باجناقم. بچه‌‍‌های خیلی خوبی هستند و ازشان راضی هستم. چهار نوه هم دارم. پسرم ازدواج کرد و متاسفانه جدا شد. او خیلی دوست داشت که استخدام نیروهای نظامی‌ بشود ولی من نگذاشتم. دلم نمی‌خواست تک‌پسرم نظامی‌ بشود. دوست داشتم تحصیل کند و زندگی آرامی‌ را پشت‌سر بگذارد.

استخدام در ارتش

سال1360 بود که استخدام ارتش شدم. سیکل داشتم که وارد ارتش شدم و در ابتدا درجه‌ام گروهبان‌دومی بود. برای آموزش منتقلمان کردند تهران و بعد از دو ماه آموزش در پانزدهم خرداد همان سال به منطقه جنگی گیلان‌غرب اعزام شدیم و در لشکر58 خدمت کردم. تخصص اصلی من، خمپاره کد120 یا همان خمپاره120 است، فرمانده خمپاره یا فرمانده دسته قبضه. آموزش اصلی‌ای که دیدم، خمپاره بود. خاطرم هست که در ابتدای حضور در جبهه آن‌قدر شوق دفاع از وطن بین بچه‌‍‌ها زیاد بود که گریه می‌کردند و انتظار عملیات را می‌کشیدند. بعد از عملیات هم نیروهای ارتش به هر قیمتی سعی در نگه‌داشتن منطقه فتح‌شده می‌کردند. تلفات می‌دادند و پدافند می‌کردند تا منطقه حفظ شود؛ به‌طورمثال در عملیات مطلع‌الفجر که عملیاتی ایذایی بود، در 27شب متوالی، شیاکوه گیلان‌غرب یک شب دست ما بود و یک شب دست عراقی‌‍‌ها. ما تلفات خیلی زیادی دادیم ولی درنهایت منطقه حفظ شد.

سه‌بار جراحت

اولین عملیاتی که در آن شرکت کردم، عملیات مطلع‌الفجر بود که درحین عملیات از ناحیه پای راست مجروح شدم. یک ماه تحت درمان بودم و مجدد به منطقه برگشتم. حین عملیات و درحال صعود به ارتفاعات چغالوند، خمپاره‌ای به نزدیکی‌‍‌های ما اصابت کرد. چند نفر که یکی از آن‌ها بنده بودم، مجروح شدیم.

دومین‌بار مرحله اول، عملیات بیت‌المقدس یا همان فتح خرمشهر بود که بچه‌‍‌ها در منطقه حمیدیه محاصره شده بودند. درحین اینکه برایشان مهمات می‌بردیم، آن‌هم ازطریق کانالی که یک متر هم عرض نداشت، بین باتلاق و نیزار که اصلا دید نداشت، مجبور بودیم آهسته و پشت‌خم پشت‌خم حرکت کنیم. یک لحظه نشستم. به‌محض اینکه صورتم را برگرداندم، گلوله‌ای به صورتم اصابت و سمت راست صورتم را سوراخ کرد. درحال‌حاضر جوش کرده ولی رد زخمش روی صورتم مانده است.

سومین مجروحیتم در منطقه شرهانی بود. شبی برای عملیات ایذایی رفتیم؛ درقالب یک گروه چهل‌ودونفره به فرماندهی سرهنگ قهرمانی، سرهنگ طباطبایی و فرمانده تیپ آن زمان، سرهنگ نوری. در شب عملیات موج انفجار من را گرفت و چندروزی در حالت غیرطبیعی بستری بودم و از آن زمان تا حالا هنوز زیر نظر پزشک اعصاب و دکتر روان‌پزشک تحت درمان هستم.

اگر زیاد بخوابم، مریض می‌شوم

سال86 با 42درصد جانبازی، 25سال خدمت و درجه ستوان‌یکمی، بازنشسته شدم. پانزدهم اسفند1368 آخرین روزی بود که در منطقه جنگی ایران و عراق بودم و پس از آن دو سال در منطقه چهل‌دختر بودم و بعد از آن به تهران مرکز آموزشی02 برگشتم و تا آخر خدمت آنجا بودم. بعد از بازنشستگی به محل تولدم مشهد برگشتم. حالا 10سال از آن روزگار گذشته است ولی کماکان با اینکه بیمار هستم، 5:30صبح بیدار می‌شوم. صبح زود می‌روم میدان بار و برای مغازه پسرم میوه می‌خرم. پسرم می‌گوید: «بابا! چه خبره، سر صبح بیدار می‌شی، می‌ری؟» به او می‌گویم نمی‌توانم بخوابم. اگر زیاد بخوابم، مریض می‌شوم. ساعت5:30صبح می‌روم میدان‌بار و تا ظهر برای مغازه، میوه و سبزیجات می‌خرم. ناهار می‌روم منزل و معمولا عصر دوباره به مغازه برمی‌گردم.

انتظار عملیات را می‌کشیدیم

خرداد سال60 که به جبهه رفتیم، در ارتفاعات کاسه‌گران گیلان‌غرب آموزش می‌دیدیم. کردهای آن منطقه در حمله عراقی‌‍‌ها خیلی سختی دیده بودند. اجحاف زیادی در حق خود و زن و بچه‌شان شده بود. یکی از همان کردها می‌آمد و از شدت ناراحتی پیش ما گریه می‌کرد. از تجاوز بعثی‌‍‌ها به زن و بچه‌اش می‌گفت. حرف‌‍‌هایش به قدری روی ما تاثیر گذاشته بود که شب و روز نداشتیم و انتظار عملیات را می‌کشیدیم. می‌خواستیم هرچه سریع‌تر دشمن را از خاکمان بیرون کنیم و ضربه‌ای به بعثی‌‍‌ها بزنیم. عده‌ای صبرشان سر آمده بود و حتی می‌خواستند انفرادی به مقابله دشمن بروند.

خاطره‌ای کوتاه

در منطقه زبیدات دشت‌عباس بودیم. این منطقه خیلی آرام بود. تیراندازی نبود و به قدری سکوت بود که اصلا شبیه مناطق جنگی نبود. یک‌بار که برای شناسایی رفته بودیم، ناگهان متوجه شدیم کنار سنگر عراقی‌‍‌ها هستیم. عراقی‌‍‌ها در روز روشن ما را می‌دیدند ولی متوجه نمی‌شدند ما ایرانی هستیم یا عراقی. کمی‌ به ما نزدیک شدند و ما قصد فرار کردیم. ما که برای شناسایی رفته بودیم و سلاح هم نداشتیم، به زحمت و سختی از مهلکه خارج شدیم. سه نفر بودیم؛ من و آقای علی متوایی و خدا رحمت کند آقای ‌‍‌هادی عدالت‌جو را که در شرهانی گلوله به دهانش خورد و شهید شد. از دوستان هم‌محله‌‌ای که با من وارد ارتش شدند، هم می‌توانم از آقای حسن حسینی نام ببرم که در لشکر77 خدمت می‌کرد و مجروح شد. گلوله‌ای به شکمش اصابت کرده بود و مجبور شدند روده‌‍‌هایش را کوتاه کنند.

ارتش؛ سازمانی متعهد

ارتش سازمان بسیار منظم و متعهدی است اما عده‌ای متاسفانه همان نگاه قبل انقلاب را به آن دارند. بنده خودم از اولین روزهای انقلاب و بعد از آن با حضور در جبهه و ارتش تا الان، پابه‌پای دیگران در تظاهرات شرکت کرده‌ام و همگی فعالیت‌‍‌ها وظیفه‌ام بوده است و باید انجام می‌دادم. متعهدترین و انقلابی‌ترین افراد، در ارتش، درحال خدمت بودند و هستند و این نگاه به ارتش درست نیست. متاسفانه کماکان این نگاه هست و حتی در پرداخت حقوق و امکانات رفاهی هم تفاوت‌‍‌هایی وجود دارد.

معیشت سخت بازنشستگان

این ارتش، ارتش قبل از انقلاب نیست و ما فرزندان انقلاب هستیم. به‌لحاظ پرداخت حقوق و امکانات ما در تنگنا هستیم. اکثر قریب‌به‌اتفاق بازنشسته‌‍‌های سازمان ارتش متاسفانه مجبورند با سن بالا در تاکسی‌تلفنی یا شغل‌‍‌های دیگر فعالیت کنند تا امورشان بگذرد و با سیلی، صورتشان را سرخ نگه می‌دارند. اگر هم اعتراض بکنند، ممکن است برداشت دیگری بشود و کلی حکایت دیگر.

بیشتر از 100ماه حضور در جبهه

ارتش امتحان خودش را پس داده و تعهدش به انقلاب و کشور ثابت شده است. شما اگر با دیگر بازنشسته‌‍‌های ارتش هم صحبت کنید، متوجه می‌شوید که اکثرا سابقه بیش از 100ماه حضور در جبهه را دارند؛ چه در زمان صلح و چه در زمان جنگ. خود من سابقه 93ماه خدمت جبهه در زمان جنگ را دارم و 15ماه دیگر در زمان صلح. اگر بازنشسته‌ای هم باشد که بیشتر از 100ماه در جبهه حضور نداشته باشد، به علت این است که نوع و محل خدمتش فرق می‌کرده یا مجروح شده است. این مقدار حضور پیوسته در جبهه، بیشتر در ارتش بوده است که علاوه‌بر وظیفه، خلوص نیروهای سازمان ارتش را هم می‌رساند؛ به‌خصوص نیروی پیاده ارتش را.

وطن همیشه وطن است

دیروز جایی، صحبت جنگ آمریکا و سوریه بود که گفتم اگر جنگ بشود، بازهم می‌روم. برای من فرقی نمی‌کند. وطن همیشه وطن است و ناموس همیشه ناموس. در هر زمان و مکانی که نیاز به دفاع داشته باشد، من حاضرم با تمام توانم، از وطن و ناموسمان دفاع کنم.

عاقبت عشق وطن، عاشق و سربازم کرد

قدرت عشق بنازم که ز سر بازم کرد

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی