کد خبر : 81989
/ 17:57
کوچه «لاله» سال‌ها نام مرد تأمین‌کننده لبنیات محله بحرآباد را بر خود داشت

آوازه حسین شیری

یک «بحرآباد» بوده و یک «حسین شیری». می‌گویند کوچه‌ای که این مرد در آن زندگی می‌کرده، به نام خودش معروف بوده است؛ کوچه‌ای که حالا گرچه نام «لاله» را بر خود دارد، هنوز بین قدیمی‌های بحرآباد به همان کوچه «حسین شیری» معروف است.

آوازه حسین شیری

کیمیا استاد-شهرآراآنلاین، یک «بحرآباد» بوده و یک «حسین شیری». می‌گویند کوچه‌ای که این مرد در آن زندگی می‌کرده، به نام خودش معروف بوده است؛ کوچه‌ای که حالا گرچه نام «لاله» را بر خود دارد، هنوز بین قدیمی‌های بحرآباد به همان کوچه «حسین شیری» معروف است.

جوان‌های این کوچه که سربازی می‌رفتند، پشت پاکت نامه‌هایشان می‌نوشتند: «مشهد، بحرآباد، کوچه حسین شیری.» قبض‌هایی که در خانه‌ها می‌آمد هم، به همین نام بود و هنوز هم روی قبض‌های برق اهالی خیابان لاله، نوشته می‌شود: «کوچه حسین شیری.»

براساس همین شنیده‌هاست که حالا جمع شده‌ایم در خانه حسن‌آقای مهدوی‌مقدم و همسرش تکتم صفری که رسم میهمان‌نوازی را خوب بلد هستند. ما هستیم و پدر و مادر آقای مهدوی. دایی خانواده هم قرار است به جمع ما بپیوندد.

این دورهمی برای این است که ما از «حسین شیری» بشنویم و بعد که او را شنیدیم، بنویسیمش؛ از کشتی‌گیری که وقتی 40سال پیش از کوچه و خیابان عبور می‌کرد، همه به احترامش می‌ایستادند و حتی بچه‌ها از او حساب می‌بردند. لقب «شیری» اما ارتباطی با پهلوانی‌اش ندارد و ریشه‌اش به جای دیگری برمی‌گردد.

114457.jpg

حسین مهدوی‌مقدم معروف به حسین شیری، همان مرد دنیادیده هفتادوشش‌ساله‌ای است که حالا در جمع ما ساکت نشسته است. او پدر حسن مهدوی‌مقدم است که ما امروز میهمان منزلش هستیم.

کوچه حسین شیری حالا سال‌هاست به اسم «لاله» نام‌گذاری شده است و در خیابان امام‌هادی11 قرار دارد.

حاج‌آقا و حاج‌خانم، دور از مبل‌ها بر روی زمین، زانوبه‌زانوی هم نشسته‌اند. شاید از مرام پهلوانی‌اش است که روی زمین‌ نشستن را ترجیح داده‌ است به بالانشینی. در این گفت‌وگو که قرار است درباره حسین شیری باشد، خود حاج‌حسین، ساکت‌ترین است.

-حاج‌آقا! چرا حسین شیری شُدید؟

سرش پایین است و کلاهی مشکی به سر دارد. نگاه که می‌کند، اندوه چشم‌هایش دیده می‌شود. حاج‌خانم(فاطمه صادقی‌علی‌آبادی) به کمکش می‌آید؛ «پسرخاله‌اش، من را برایش خواستگاری کرد. در یک روستا زندگی می‌کردیم به اسم «خین چماغی». کشاورزی می‌کردیم و زمین‌ها اربابی بود. از هر خانواده باید یک زن و یک مرد سر کار می‌رفتند و زراعتشان را به عمل می‌آوردند. بچه‌ها را به پشتمان می‌بستیم و سر زمین می‌رفتیم. چغندر و گندم و نخود و لوبیا و هندوانه می‌کاشتیم و خودمان هم جمع‌آوری می‌کردیم. بعد از چند سال آمدیم بحرآباد. حاج‌آقا مغازه خواروبارفروشی زد. همه‌چیز توی مغازه داشتیم؛ از میخ و ابزار گرفته تا میوه و نفت و خواروبار. از شعبه نفت می‌گرفتیم، داخل بشکه جلوی مغازه می‌ریختیم. این‌ها که می‌گویم، مال قبل از انقلاب است که هنوز نفت سهمیه‌بندی نبود. حاج‌آقا می‌رفت روستاهای اطراف و شیر جمع می‌کرد. یک پاتیل(دیگ بزرگ) داشتیم. شیرها را روی اجاق گرم می‌کردیم. جوش می‌آمد و سرد می‌شد. توی ظرف سفالی می‌ریختیم و ماستِ شیرین درست می‌کردیم. کره و خامه و ماست چکیده هم آماده می‌کردیم و می‌فروختیم. کره و خامه را دستی درست می‌کردیم. کم‌کم تلمبه برقی آمد و راحت شدیم.»

مردم در آن زمان، زیاد لبنیات استفاده می‌کردند. غذای هر روزشان هم دیزی و اشکنه‌های مختلف بوده. پلو را فقط از این شب عید تا شب عید دیگر بار می‌گذاشتند. به‌اصطلاح حاج‌خانم؛ «آن‌هم برای اینکه دیگمان چپه نباشد.»

114458.jpg

با چرخ به‌دنبال تهیه شیر می‌رفت

این‌طور بوده که شیر و لبنیات محله بحرآباد به دست حاج‌حسین و همسرش تامین می‌شده است و به همین دلیل، کم‌کم لقب «شیری» در ادامه اسم حسین‌‌آقا جا خوش می‌کند. گویا یک «اصغر شیری» هم بوده که شیرهای جمع‌آوری‌شده از روستاهای اطراف را می‌برده بین مغازه‌های دور حرم توزیع می‌کرده است، اما شیر و لبنیات‌ اهالی محله بحرآباد را حسین‌ شیری و خانمش، دست مردم می‌داده‌اند.

انتظار ما برای لب‌ باز کردن حاج‌حسین، راه به جایی نمی‌برد. حالا انگار با شنیدن خاطره‌هایی از گذشته که زنش نقل می‌کند، بغض کرده است و نمی‌خواهد با حرف‌ زدن متوجه این بغض شویم؛ او که روزگاری برای خودش در این محله بروبیایی داشته و حالا در هفتادوشش‌سالگی، سالمندی خانه‌نشینش کرده است.

حسن‌آقا مهدوی، یکی از پسران حاج‌حسین، که ما را میهمان خانه‌اش کرده است، بار کلام پدر را بر دوش می‌کشد؛ «جمعیت اینجا کم بود و بعضی‌ها خودشان در روستاهای اطراف گاو داشتند. حاجی هر روز 100کیلو شیر جمع می‌کرد. 50کیلو را برای مغازه برمی‌داشت و 50کیلو را می‌برد توی شهر توزیع می‌کرد.»

حاج‌خانم می‌گوید: «خودمان هم توی همین بحرآباد سه تا گاو داشتیم.»

رو به حاج‌حسین می‌کند و ادامه می‌دهد: «یادت هست؟»

حاجی در جواب زنش‌ آهسته می‌گوید: «چشم خوردند. دوتاشان مردند و یکی‌شان را فروختیم.»

انگار که حاج‌خانم چیزی را یک‌باره به یاد بیاورد، سمت نگاهش را به طرف ما می‌چرخاند؛ «حاج‌آقا اوایل با چرخ می‌رفت دنبال شیر، بعد موتور و بعد هم ماشینِ وانت خرید.»

در مراسم عروسی، کشتی‎‌ می‌گرفتند

حسین‌ شیری، کشتی‌گیر هم بوده، آن‌هم کشتی‌گیری که برایش حریفی در محله پیدا نمی‌شده. قدیم‌ها رسم بوده است که پهلوان‌ها به‌جز گود کشتی، در مراسم‌ عروسی هم زورآزمایی می‌کرده‌اند. درحقیقت کشتی‌ گرفتن جزو بخش‌های جذاب مراسم‌ عروسی بوده است؛ «آن موقع رقاصی که نبود، اگر هم در بعضی عروسی‌ها می‌دیدی، این‌جور بود که مردها لباس زنانه تن می‌کردند و می‌رقصیدند. به‌محض اینکه برای عروسی‌ها دهل می‌زدند، حاج‌آقا با دوستانش از خانه‌هایشان درمی‌آمدند، راه می‌افتادند و می‌رفتند برای کشتی‌ گرفتن در عروسی.»

کلام حاج‌خانم به اینجا که می‌رسد، خواهرزاده حاج‌حسین هم از راه می‌رسد؛ مرد میان‌سالِ ویولون‌به‌دستی که ردپای هنر را در رفتار و برخوردش می‌توان حس کرد. حاج‌حسین مرام پهلوانی دارد و با وجود دردمندی از زمین برمی‌خیزد تا با خواهرزاده دیده‌بوسی کند.

 

هر فردی حریفش نبود

اصغر اصغری که خودش تجربه نیم‌قرن زندگی دارد، حرف‌ زدن درباره دایی‌اش را از همین‌جا سرمی‌گیرد؛ «ایشان در گرفتن کشتی با‌چوخه خیلی ماهر بودند. هر فردی نمی‌توانست با ایشان حریف شود و این کار را سینه‌به‌سینه یاد گرفته بودند. آن موقع کشتی‌گیرها به گودی می‌رفتند که نزدیک بیمارستان ابن‎سینای امروز بود. از همه‌جای مشهد می‌آمدند. کشتی‌ها وزنی نبود، قندی بود.»

معنی «قندی» را نمی‌دانیم و حسن‌آقا، پسر حسین‌ شیری، توضیح می‌دهد: «اعلام می‌کردند قند اول را حسین شیری برداشته است و حریف می‌طلبیدند که توی گود بیاید. هرکسی که برنده می‌شد، قند مال او می‌شد. قند هم که می‌گوییم، منظور همان جایزه است که آن زمان یا گوسفند بود یا پول.»

-حاج‌آقا! خودتان نمی‌خواهید حرفی بزنید؟

برای بار چندم است که داریم به بهانه‌های مختلف از حسین‌ شیریِ نامی می‌خواهیم برایمان حرف بزند و او سکوتش را نمی‌‎شکند. بیشتر از این اصرار نمی‌کنیم، مبادا که اسباب دلخوری‌اش شود یا لب باز کند و آن اشکی که در چشمانش برق می‌زند، روی صورتش جاری شود. اصغر آقا احساس دایی را خوب می‌فهمد که می‌گوید: «ببینید، گاهی یادآوری خاطرات گذشته برای آدم خیلی سخت است؛ خاطرات و صحنه‌هایی که تو را به یاد اوج جوانی و قدرتت می‌اندازد. دایی ما برای خودش پهلوانی بود و هر شخصی با او حریف می‎شد، زمین می‌خورد.»

114459.jpg

برای حل اختلاف‌ها وساطت می‌کرد

حسن‌آقا فرزند حاج‌حسین که حالا حرفه پدرش را در همان محله بحرآباد دارد، می‌گوید: «تمام نامه‌های سربازان که زمان جنگ می‌آمد، به آدرس کوچه حسین شیری بود.»

بعد برمی‌گردد به سال‌های دورتر؛ «بچه که بودم، هم مدرسه می‌رفتم و هم وردست پدرم بودم و با کمک مادرم، کره و خامه تلمبه می‌زدیم و می‌فروختیم. اوایل با تلمبه دستی این‌ کار را می‌کردیم و بعد تلمبه، برقی شد و کارمان راحت.»

همسر حاج‌‎آقا حرف را از جای دیگری سرگرفته و می‌گوید: «اهالی محله از حاجی حساب می‌بردند و هرجا اختلافی پیش می‌آمد، او را می‌بردند تا وساطت کند.»

طاهره عباسی یکی از خانم‌های فامیل خانواده است که تازه به جمع خانواده اضافه شده است. حرف آخر را او درباره حاج‌آقا می‌گوید؛ «خیلی از وصلت‌ها را که جور نمی‌شد، ایشان وساطت می‌کرد تا سرمی‌گرفت. همه محله، جنس کوپنی‌شان را از مغازه حاج‌آقا می‌خریدند. یادم هست ایشان شیر می‌آوردند و حاج‌خانم لبنیات درست می‌کردند. حق را ناحق نمی‌کردند و وقتی دست مشتری خالی بود، بازهم به او جنس می‌دادند و می‌گفتند بالاخره که پولش را می‌آورد.»

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی