• خانه
  • یادداشت
  • باید از مشهد می‌رفتم
کد خبر : 81657
/ 09:40
آرش شفاعی

باید از مشهد می‌رفتم

زادگاه هر کسی، بخشی از وجود اوست. لحظه لحظه زندگی در شهری که در آن به دنیا آمده‌ای و بالیده‌ای، شهری که خویشان و دوستانت در آن ساکنند و خاطراتت با آن گره خورده است، در هرجای جهان که باشی با توست.

باید از مشهد می‌رفتم

زادگاه هر کسی، بخشی از وجود اوست. لحظه لحظه زندگی در شهری که در آن به دنیا آمده‌ای و بالیده‌ای، شهری که خویشان و دوستانت در آن ساکنند و خاطراتت با آن گره خورده است، در هرجای جهان که باشی با توست.
به‌خصوص اگر آن شهر مشهد باشد، مشهدی که مفتخر است به میزبانی یکی از برترین انسان‌های تاریخ و شهری است با فهرست بلندی از بزرگان و مشاهیر.
من هم قریب سی سال از زندگی‌ام را در این شهر سپری کرده‌ام. عجیب نیست حتی امروز که سال‌هاست از زادگاهم دل کنده‌ام و در شهری دیگر زندگی می‌کنم، دلم در کوچه و خیابان‌های مشهد بچرخد و هرگاه به یاد آن گنبد و گلدسته بیفتم، هوای مشهد کنم. من هم مانند همه آن‌هایی که از مشهد رفته‌اند، هنوز عاشق این شهرم و تا جایی که خودم را می‌شناسم، عاشق این شهر خواهم ماند.
شاید این سؤال قابل طرح باشد که پس چرا من هم مانند بسیاری از دوستداران شعر و هنر، سرزمینی را که چنین دوست دارم، ترک کردم و رنج و سختی‌های زندگی در این پایتخت هیولایی را به زندگی در شهر خودم ترجیح دادم. برای پاسخ به این پرسش باید به حدود ١۵سال قبل برگردم که تصمیم گرفتم از مشهد بروم.
در آن دوران احساس می‌کردم فضای ادبی و هنری مشهد دیگر اندک اندک از گرمایی که در دهه هفتاد داشت، خالی می‌شود. همه جاهایی که نقطه امید شاعران و نویسندگان و اهل ادب بود، از گذشته ارزشمند خود فاصله گرفته بودند. جلسه شعر حوزه هنری مشهد که روزگاری پرشور و با حضور بسیاری از شاعران نامدار آن روز خراسان
برگزار می‌شد، به یک جلسه معمولی و کم‌خون تبدیل شده بود. دغدغه مسئولان حوزه هنری دیگر این نبود که شاعران از نشست‌های ادبی بیشترین بهره را ببرند، مشکل اصلی آن‌ها این بود که خانم‌ها و آقایان شاعر یکدیگر را نبینند و جلسات شعر از نفس افتاد.
در آن دوران مراکز فرهنگی و هنری در سراسر کشور به‌خصوص در تهران، یکی پس ازدیگری تأسیس می‌شد، فرهنگ‌سراها و مجتمع‌های فرهنگی سر برمی‌آورد و مطبوعات در رونق بود اما در مشهد، داشته‌های پیشین نیز نحیف و بی‌اثر شده بود. کانون شاعران و نویسندگان آموزش و پرورش در رکود فرو رفته بود و از ارشاد و دیگر نهادهای فرهنگی جز ملال و تکرار خبری بیرون
نمی‌آمد.
در این شرایط بود که ماندن در مشهد یا به‌معنای رفتن زیر بلیت دیگران بود و یا پذیرفتن رخوت و رکودی که محیط آن را بر فرد تحمیل کرده بود. احساس می‌کردم اگر در مشهد بمانم، فرصت‌های رشد و تنفس در فضای فرهنگی را از خود گرفته‌ام و به همین دلیل تصمیم به رفتن گرفتم و امروز که به پشت سر می‌نگرم باز هم معتقدم که بهترین تصمیم همان بود.
امروز مشهد و مسئولان آن باید درک‌کنند که نسلی از جوانان علاقه‌مند به فکر و هنر و فرهنگ در این شهر بالیده‌اند، آنان اگر همچنان در فقر فرهنگی نگاه داشته شوند و فرصت تلاش و تجربه از آنان گرفته شود، چاره‌ای
جز کاری که من و دوستان هم‌سن وسالم کردیم، ندارند. اگر اندکی از روحیه محافظه‌کاری مسئولان این شهر کم شود و حق تجربه‌های تازه و تنفس در فضای شعر و ادبیات و هنر را به رسمیت بشناسند، این شهر ظرفیتی بزرگ برای تبدیل‌شدن به قطبی بزرگ در هنر و ادبیات کشور دارد، البته اگر بپذیرند!
آرش شفاعی
کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی