کد خبر : 81168
/ 08:52
اعطای تابعیت به فرزندان حاصل از ازدواج مادر ایرانی با اتباع خارجی هنوز در پیچ و خم‌های اداری است

مادران نگران، کودکان سرگردان

ازدواج‌های بسیاری میان زنان ایرانی و مردان غیرایرانی طبق قوانین شرعی صورت گرفته که در هیچ نهادی ثبت نشده است. بین ٨٠٠‌هزار تا یک‌میلیون نفر، آماری است که وی از تعداد فرزندان حاصل از این ازدواج‌ها ارائه می‌کند. ٧٠‌درصد این جمعیت، مربوط به خراسان‌رضوی است.

مادران نگران، کودکان سرگردان

نمای اول
فرزانه شهامت- ماه یکی‌ است، «مهتاب» هم یکی؛ تنهای تنها. از وقتی پدرش مُرد اوضاع خانه خراب شد. مادرش نتوانست جای خالی‌‌اش را تحمل کند و به مرض روانی دچار شد. دیگر رتق‌و‌فتق امور خانه از او ساخته نبود. مهتاب شده بود کنده زیر ساطور. غذا می‌پخت، رخت‌های چرک مادر و برادرهایش را می‌شست، اما مگر کسی قدر می‌دانست؟ سیکلش را که گرفت خانه نشین شد و شیفت کاری‌اش شد بیست‌و‌چهارساعته.
دلش برای چیزهای کوچکی غنج می‌رفت که نداشت؛ مثل لباس نو. از آن چارقدهای گُل‌دار که زنان طایفه‌شان می‌پوشیدند، یا از آن نیم‌تنه‌های نواردوزی‌شده، سربندهای ابریشمی، پیراهن‌های بلند و‌... .

از چاله به چاه
غم مهتاب عمیق‌تر از این حرف‌ها بود. بچه بود که در‌جریان یک اتفاق چشمش آسیب دید. کسی او را دکتر نبرد. هر‌چه بزرگ‌تر می‌شد، افتادگی چشمش‌ بیشتر به چشم می‌آمد. طوری شده بود که از آینه و تصویر دختری که در آن می‌دید بدش می‌آمد؛ دختر زیبایی که پلک‌هایش متقارن نبود و خواستگاری نداشت. آن‌قدر از این موضوع و نگاه‌های بقیه عذاب می‌کشید که بی‌خیال رفتن به مهمانی‌ها و عروسی‌ها شده بود.
بارها از برادرهایش خواسته بود او را دکتر ببرند و همیشه یک جواب می‌شنید: «فایده ندارد، خوب نمی‌شوی.» هر روز که می‌گذشت تحمل اوضاع خانه برای مهتاب سخت‌تر می‌شد، به‌خصوص این اواخر که برادرها پیله کرده بودند با یک پیرمرد پولدار ازدواج کند.
رد آرزوهای مهتاب داشت در آسمان ابری دنیا گم می‌شد. از آن پیرمرد و پول‌هایش متنفر بود؛ برای همین به خواستگاری «جمال» جواب مثبت داد. وقتی می‌پرسی «از زندگی با یک مرد افغانستانی چه تصوری داشتی»، می‌گوید: «هیچ»، و ادامه می‌دهد: «فقط می‌خواستم از آن زندان خلاص بشوم. خانواده‌ام مخالف بودند. اصرار من را که دیدند، قبول کردند و از آن زمان رابطه ما قطع شد.»

آن روی سکه
مهتاب عروس شد. عروس بی‌جهیزیه‌ای که در خانه‌ای در حاشیه شهر مشهد زندگی‌اش را شروع کرد. آن‌طور‌که تعریف می‌کند اوایل خوب و خوش بودند؛ مثل خیلی از زندگی‌ها و با درآمد کارگری جمال سرمی‌کردند.
طولی نکشید که رفتارهای جمال عوض شد. حوصله ایستادن سر گذر را نداشت و درآمدش به صفر رسید. عین خیالش نبود که دو بچه‌شان خرج دارند. مهتاب از روزهایی می‌گوید که مجبور به کارگری در خانه‌های مردم شده بود تا کرایه خانه‌شان جور شود. وقتی فهمید جمال معتاد شده، برای آخرین‌بار به او فرصت داد: «زنگ زدم آمدند شوهرم را بردند کمپ. به‌سختی با این دو بچه کوچک کار می‌کردم تا پول کمپ جور شود، اما او اهل ترک‌کردن نبود. با من دعوا می‌کرد که تو به چه حقی من را کمپ فرستاده‌ای. من جز این دو بچه بی‌شناسنامه، چیزی در این دنیا ندارم. برای آینده‌شان هم که شده درخواست طلاق کردم.»

دوباره تنهایی
ماه یکی‌ است، «مهتاب» هم یکی؛ دوباره تنهایِ تنها. صبح تا شب در ظرف‌شویی یک رستوران کار می‌کند برای ۶٠٠‌هزار‌تومان حقوق که ٢٠٠‌هزار تومان آن صرف کرایه خانه می‌شود. صبح‌ها که می‌خواهد سر کار برود، علیِ پنج‌ساله و مریمِ چهار‌ساله را به خدا می‌سپارد و در را به رویشان قفل می‌کند. ظهر، موقع استراحت کارگرها، یک پرس سهم غذایش را دوان‌دوان به خانه می‌آورد و به بچه‌هایش می‌دهد و باز برمی‌گردد سرکار. مهتاب آرزو می‌کند کاش بچه‌هایش یارانه داشتند تا حداقل مجبور نبود برای ۴٠‌هزارتومانی که خرج خرید نان می‌شود، بعضی عصرها در یک مغازه شیرینی‌فروشی کار کند. با غرور می‌گوید به هر بیچارگی‌ای بوده، پول فراهم و پلکش را عمل کرده است. همین حالا که دارد حرف می‌زند پیداست درد می‌کشد. تمام هزینه جراحی‌اش شده ١۵٠‌هزار‌تومانِ ناقابل. با خود فکر می‌کند کاش زودتر، از این زشتی ناخواسته رها می‌شد. کاش زمان به عقب برمی‌گشت و جز ازدواج با آن پیرمرد یا دادن جواب مثبت به جمال، راه سومی وجود داشت؛ یا حداقل کاش از بیگانه‌ای که هم‌وطنش نیست بچه‌ای به دنیا نمی‌آورد. از‌اینکه بین علی و مریمِ او، و علی‌ها و مریم‌های همسایه فرق باشد، رنج می‌کشد.
او این روزها برای بچه‌های بی‌هویتش هم مادری می‌کند و هم پدری، اما نه روز مادر و نه روز پدر، خبری از یک تبریک خشک و خالی هم نیست. مهتاب سال‌هاست که به نداشتن حداقل‌ها خو کرده است.

نمای دوم
نه سن و سال خودش را درست می‌داند و نه بچه‌هایش. اما این را خوب می‌داند که ١١‌سال و ٩‌ماه از وقتی که «غلام» او را با پنج‌بچه قد‌و‌نیم‌قد تنها گذاشت و بی‌خبر رفت، می‌گذرد. «لطیفه» بین گذشته و حال معلق است؛ گاهی با گریه، شوهرش را نفرین و گاه با لهجه‌ای غلیظ از اینکه به مشکلش اعتنا کرده‌ایم، تشکر می‌کند.
قالی نخ‌نمای خانه، مانند حال و روز مادر، رنگ‌پریده است. از روزگارِ خوش آشنایی با شوهرش این‌طور تعریف می‌کند: «غلام کارگرمان بود. بابایم گفت مهم نیست که افغانستانی است و زن اولش فوت کرده؛ مهم این است که مرد خوبی است. و من را به عقد او درآورد. خدا به ما دو دختر و سه پسر داد. با قناعت زندگی کارگری‌مان می‌گذشت. پول‌هایمان را کم‌کم روی هم گذاشتیم و در قلعه‌ساختمان (شهرک شهیدرجایی) خانه خریدیم. چه فایده؟ بیست‌وچند سال زندگی‌مان دود شد...»

بی‌خداحافظی
چند وقت می‌شد که غلام درست خرجی نمی‌داد. می‌گفت صاحبکارش چک برگشتی دارد و نمی‌تواند حقوق بدهد. خال‌کوبی میان ابروهای لطیفه دولا می‌شود وقتی تعریف می‌کند: «حرف‌هایش را باور ‌کردم. نمی‌دانستم آقا دارد برای دوست‌دخترش خرج می‌کند. یک روز هم بی‌مقدمه دست آن دختر را گرفت و آورد خانه و گفت زنم است. چه چیز باعث شد من و بچه‌هایش را به یک دختر معتاد و آس‌و‌پاس بفروشد، نمی‌دانم....»
با گوشه چارقد نم چشم‌هایش را می‌گیرد و اضافه می‌کند: «یک سال با زنش زندگی کردم. دعوا فایده نداشت؛ عزیزدردانه شوهرم بود. چند وقت بعد غلام گفت چند کوچه بالاتر خانه بهتری برایمان دیده است. یک روز که بچه‌ها مدرسه بودند، پسر کوچکم را دکتر بردم. غلام و زنش در خانه تنها بودند. وقتی برگشتم فهمیدم چه خاکی بر سرم شده. خانه را قبلا فروخته بود و آن روز هم اسباب را بار زده و با زنش گم‌و‌گور شده‌ بودند. همسایه‌ها فکر کرده بودند داریم خانه‌مان را عوض می‌کنیم.»

از عرش به فرش
لابه‌لای گریه‌های لطیفه، شکسته و بسته این جملات را می‌شود شنید: «آتش به جانش بیفتد که به بچه‌هایش رحم نکرد. همه‌چیز را برد. یخچال، اجاق گاز، مواد غذایی، همه‌چیز... همه‌چیز...»
کسی که یک عمر برای خودش خانمی کرده بود، حالا محتاج لقمه‌ای نان شده بود: «نان‌خشک‌هایی را که قبلا کنار گذاشته بودم، خیس می‌کردم و به بچه‌ها می‌دادم. مدتی بعد افتادم به گوجه‌جمع‌کنی توی مزرعه‌ها. آفتاب که به سرم می‌خورد، سردردم شروع می‌شد. الان چند سال است که توی یک کارخانه ترشی و خیارشور کار می‌کنم. از ۵:٣٠صبح بیرون می‌زنم؛ تا برسم خانه می‌شود ٧شب. روزی ٣٢‌هزار تومان حقوق می‌گیرم.»
فراز و فرودهای این سال‌ها، خاطره خیلی چیزها را از خاطر لطیفه برده است؛ لطافتش، زنانگی‌اش، آرزوهایش و حتی چیزهای شاید دم‌دست‌تر مثل یک دل سیر غذا‌خوردن، بی‌خستگی به‌خانه‌آمدن و بی‌نگرانی بیدار‌شدن. داشتن یک تکیه‌گاه در رویاهای لطیفه جایی ندارد. بابت بچه‌های بی‌شناسنامه‌اش که پاسوز این زندگی شدند غصه می‌خورد؛ مثلا رضا که چهار کلاس خواند و درسش را ول کرد تا پا‌به‌پای مادر کار ‌کند.
می‌گوید پیر شد تا توانست دو تا از بچه‌ها را عروس و داماد کند. پسر دیگرش که توی یک گاراژ، آهن قراضه‌ سوا می‌کند، پنج سال است زن عقد کرده و نتوانسته زندگی مشترکش را شروع کند.
لطیفه نمی‌داند ١٨‌اسفند چه روزی است. او فقط دل‌نگران قولی است که به خانواده عروس داده؛ گرفتن جشن عروسی در ایام نوروز. با این دست‌های خالی چطور می‌تواند؟

نمای...
لطیفه، مهتاب و فرزندانشان، مثال‌هایی از جمعیتی هستند که کسی شمار دقیق آن‌ها‌ را نمی‌داند. نماینده مشهد و کلات در مجلس شورای اسلامی معتقد است آمارهای رسمی با واقعیت فاصله دارد.
استدلال رضا شیران‌خراسانی، این است که ازدواج‌های بسیاری میان زنان ایرانی و مردان غیرایرانی طبق قوانین شرعی صورت گرفته که در هیچ نهادی ثبت نشده است. بین ٨٠٠‌هزار تا یک‌میلیون نفر، آماری است که وی از تعداد فرزندان حاصل از این ازدواج‌ها ارائه می‌کند. ٧٠‌درصد این جمعیت، مربوط به خراسان‌رضوی است.
فقر، بی‌هویتی، جامعه‌گریزی، فقدان منزلت و حقوق اجتماعی، احساس ناامنی و انتقام از جامعه، نمونه‌ای از آسیب‌هایی است که اگر‌چه ممکن است گریبان‌گیر کودکان ایرانی نیز شود، ابتلای کودکان حاصل از ازدواج مادر ایرانی و تبعه خارجی به این آسیب‌ها، محتمل‌تر است. رنج مادران این کودکان که دختران همین سرزمین‌اند و خود، زاده فقر مادی و فرهنگی، بُعد دیگری از این تراژدی
به شمار می‌رود.
سال‌هاست که موضوع اعطای تابعیت به فرزندان حاصل از این ازدواج‌ها در راهروهای مجلس در رفت‌و‌آمد است. قانون، نسبت‌به گذشته قدری تسهیل یافته و امکان تحصیل این کودکان نیز فراهم شده است؛ بااین‌حال آن‌ها باید همچنان کودکی و نوجوانی‌ را که سال‌های شکل‌گیری شخصیت به شمار می‌رود، بدون شناسنامه -مهم‌ترین سند هویتی- سپری کنند. برخی مخالفان، ملاحظات امنیتی و مالی را دلیل اعطا نشدن تابعیت به قشر یادشده بیان‌می‌کنند.
در‌نهایت دود فقدان حمایت حقوقی از آن‌ها و آسیب‌های بعدی به چشم چه کسانی خواهد رفت؛ فقط همین کودکان و مادران‌شان یا کل جامعه؟ متولیان باید به این سؤال پاسخ دهند. 
کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی