• خانه
  • یادداشت
  • با بیژن جلالی در برف
کد خبر : 80428
/ 16:40
سایه اقتصادی نیا

با بیژن جلالی در برف

بیژن جلالی شاعر غریبی بود. او با شعرهای سپید کوتاهش، با درنگ‌های فلسفی و جست‌وجوهای معنوی‌اش، با گریزش از «ابتذال نادلپذیر روشنفکری»، با تردیدش در هرچه جزم و مطلق می‌نمود، در میانه آشوب و حاجی لنگش کنِ دهه چهل و پنجاه شمسی چه می‌کرد؟

با بیژن جلالی در برف

چه سعادتی است
وقتی که برف می‌بارد
دانستن اینکه
تن پرنده‌ها گرم است.
بیژن جلالی شاعر غریبی بود. او با شعرهای سپید کوتاهش، با درنگ‌های فلسفی و جست‌وجوهای معنوی‌اش، با گریزش از «ابتذال نادلپذیر روشنفکری»، با تردیدش در هرچه جزم و مطلق می‌نمود، در میانه آشوب و حاجی لنگش کنِ دهه چهل و پنجاه شمسی چه می‌کرد؟ چه می‌گفت که به تأملی بیارزد و اصلا کی حوصله او را داشت آن وسط؟ پرت افتاده بود و غریب هم ماند و اگر نبود، کمی بیش از هفت‌هشت‌ده نفر پیدا می‌شدند که روز خاکسپاری‌اش، در آن سوز سرما، پوست و استخوانی را که ازش مانده بود دفن کنند.
فرمی که بیژن جلالی مبدع آن بود، در دهه‌های چهل و پنجاه شمسی ناقص‌الخلقه به نظر می‌رسید اما پس از مرگش و به‌ویژه در دو دهه اخیر، به پربسامدترین قالب شعر فارسی بدل شد: شعر سپید کوتاه. او که شاعری تنها و گوشه‌گیر بود لابد هرگز گمان نمی‌کرد که این فرم در سال‌های پس از او محبوبیتی انفجاری بیابد و اینسان همه‌گیر شود. اما چطور فرمی که چون نوزادی نارس پس از تولد از سینه مادر جدا نمی‌شد و به خود جلالی محدود مانده بود، چند دهه بعد به اصلی‌ترین شریان‌ شعر معاصر تبدیل شد؟ آیا از جمله به این دلیل نبود که گوش‌ها پر بود از شایست‌نشایست، از شیپور بیداری و بانگ خروس و هل من مبارز؟ آیا اقبال به فرم ابداعی او در دهه‌های هفتاد و هشتاد و بالاخص نگه داشتن آن فرم در اختصاص همان محتوای آرام هستی‌شناسانه نشانه خستگی گوش‌ها از شنیدن و مُشت‌ها از کوبیدن نبود؟ در شعر او چه رازی گفته شد؟ و چه رازی پنهان ماند؟
بی‌شک آنکه گرم بودن تن پرنده‌ها در برف را سعادت می‌خواند، محکوم به تنهایی است و شعر او، چون خودش، تنها زندگی می‌کرد. در حاشیه همه‌چیز و در حاشیه مرگ، ولی دانسته و ندانسته در خانه زیبایی بود.
(عبارت درون گیومه تعبیری است از کامیار عابدی)
سایه اقتصادی نیا
کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی