کد خبر : 80361
/ 20:46
روایت زندگی یک مرد از ایستادن پای عشق تا ایستادن پای زندگی

صبوری در نداری

داستان مردی که همین امروز و فرداست زندگی‌اش وسط خیابان پهن شود و یک‌بار دیگر به چادرنشینی دچار شود ولی این‌بار با دو کودک.

صبوری در نداری

سیده نعیمه زینبی- شهرآراآنلاین، داستان از یک پیامک شروع می‌شود؛ پیامک شهروندی که از وضع نامساعد همسایه‌شان ناراحت است و درخواست تهیه گزارشی از وضعیت آن‌ها را دارد؛ داستان مردی که نداشتن را بعد از داشتن تجربه کرده و تمام راه‌هایی را که می‌شناسد، رفته است تا اوضاع را بهبود ببخشد اما....

دوستش دارم

وقتی هر دو تصمیم می‌گیرند مسیر زندگی را خودشان انتخاب کنند و دربرابر مخالفت خانواده‌ها کوتاه نمی‌آیند، نمی‌دانند که چه راه پرفرازونشیبی را پیش رو دارند. پنج سال پیش علیرضا در حرم، فاطمه را می‌بیند و دل در گرو مهر او می‌نهد؛ فاطمه‌ای که خودش هم زائر امام‌رضا(ع) است و از روستاهای اطراف تربت برای زیارت آمده است. پیدا کردن آدرس مسافرخانه‌ای که فاطمه آنجا اقامت دارد و خانه‌شان، آن‌قدرها سخت نیست که علیرضا را از تصمیمش منصرف کند. به تهران برمی‌گردد و سفره دلش را پیش مادر باز می‌کند اما مادر مخالف است. علیرضا می‌گوید: «خانواده‌ام دوست داشتند با کسی که آن‌ها می‌خواهند، ازدواج کنم، اما من تن ندادم.»

خانواده‌ها مخالف بودند

مخالفت خانواده، او را از اینکه دنبال دلش برود، منصرف نمی‌کند اما خانواده دختر هم مخالفت می‌کنند. آن‌ها آرزو دارند که دخترشان جور دیگری به خانه بخت برود. بعد از اینکه پنج فرزندشان را با آبرومندی به خانه بخت فرستاده‌اند، حالا چطور دست دخترشان را در دست کسی بگذارند که خودش یکه و تنها از تهران به خواستگاری آمده است و خبری از خانواده‌اش نیست؟ علیرضا می‌گوید: «گفتند دخترمان را به راه دور نمی‌دهیم. تا خانواده‌ات پا پیش نگذارند، ما راضی نمی‌شویم.» اما سماجت علیرضا و فاطمه بالاخره کار را یکسره می‌کند و خانواده دختر هم مجبور به موافقت می‌شوند.

نانوا شدم

علیرضا و فاطمه وقتی زیر یک سقف می‌روند، غیر از خدا کسی را ندارند. علیرضا خیاط است. کارش 16سال، دوختن تن‌پوش برای مردم بوده است. می‌گوید: «چشمم ضعیف شده بود و به همین خاطر خیاطی را کنار گذاشتم و به‌سراغ نانوایی رفتم.» اگرچه جای خالی پدر و مادر را هیچ‌چیز برای آن‌ها پر نمی‌کند، آن‌ها به مهربانی یکدیگر دلگرمند و زندگی خوبی دارند. نانوایی هم درآمدش بد نیست و روزگارشان می‌گذرد.

بی‌خبر رفت

حالا علیرضا برای خودش یک پراید خریده و پسر اولشان هم به‌دنیا آمده است. اگر «حجت» در زندگی‌شان پیدا نمی‌شد، شاید هنوز همه‌چیز بر وفق مراد بود. حجت، جوان بلندپروازی است که تازگی‌ها باب رفاقت را با علیرضا باز کرده است. با پیشنهادِ کار و حقوق خوب در نانوایی راضی می‌شود بساط زندگی را جمع کند تا به یزد برود. همه‌چیز آن‌قدر خوب است که انگار یک جای کار می‌لنگد. در یزد یک خانه اجاره می‌کنند و حال خانواده سه‌نفره‌شان خوب است تااینکه یک روز که علیرضا به سر کار می‌رود، صاحب مغازه می‌گوید: «حجت مغازه را پس داده.» بله، شریک علیرضا بی‌خبر رفته است تا دنیا را روی سر او خراب کند.

حتی برایش خواستگاری رفتم

حالا علیرضا می‌ماند و یک خروار چک؛ چک‌هایی که یکی‌یکی به اعتماد رفاقتش برای حجت کشیده است و حالا که او نیست، باید خودش جوابشان را بدهد. دسته‌چکش را نگاه می‌کند؛ چک موتور، چک ضمانت، چک گوشی، چک خرید لوازم مغازه. حالا او مانده است و یک دنیا بدهی و چک‌های پاس‌نشده. جست‌وجو نتیجه‌ای ندارد. گوشی حجت خاموش است. علیرضا می‌گوید: «در تمام مدتی که حجت را می‌شناختم، به نظرم پسر خوبی می‌آمد و اهل هیچ‌چیز نبود. من هم به او اعتماد کردم، حتی در یزد برایش به خواستگاری رفتم.»

112256.jpg

نباید پایم به زندان برسد

بعد از گم شدن حجت، علیرضا می‌فهمد که در تمام مدت دوستی‌شان، حجت درحال طلاق دادن همسرش بوده است، درحالی‌که او فکر می‌کرده مجرد است. آخر هم حجت را آس‌وپاس پشت میله‌های زندان پیدا می‌کند. می‌گوید: «الان که فکر می‌کنم، یک نانوا تبلت 5میلیون تومانی اپل می‌خواهد چه‌کار؟» بلندپروازی‌های حجت، دامان علیرضا را هم می‌گیرد. حالا وقتش رسیده است که چوب حراج به زندگی‌اش بزند. علیرضا می‌داند که اگر پایش به زندان برسد، کسی را ندارد که بخواهد او را از پشت میله‌ها نجات بدهد، بنابراین هرچیزی را که می‌تواند، به پول نزدیک می‌‎کند.

درِ خانه پدری به رویم بسته ماند

ماشینش را می‌فروشد و خانه‌اش را پس می‌دهد و به این ترتیب تمام پس‌اندازش می‌رود. طلاهای همسر و حتی لوازم خانه‌اش هم می‌شود قیمت دو تا چک پاس‌نشده. 47میلیون چک، زندگی‌اش را به صفر می‌رساند. علیرضا وقتی که از یزد به تهران برمی‌گردد، تنها یک ساک لباس دارد. فاطمه، فرزند دومشان را باردار و پابه‌ماه است. حسین حدود دو سالی دارد. تنها امید مرد خانه، جایی است که سال‌ها در آن بزرگ شده است. به‌سراغ مادرش می‌رود اما درِ خانه پدری به رویش بسته می‌ماند. به خانه برادرش می‌رود؛ برادری که روزگاری علیرضا کمک‌حالش بوده، به او قول کمک می‌دهد اما مادر به همه سپرده است که علیرضا را تحویل نگیرند. او حتی برادر را مجبور می‌‎کند تا برادرش را از خانه بیرون کند. 

2ماه چادرنشینی

علیرضا دیگر هیچ جایی ندارد. نه پولی دارد که پول پیش خانه‌اش باشد و نه حامی‌‌ای که دستش را بگیرد و کمکش کند. در بحران بی‌سقفی در ضلع غربی حرم امام‌خمینی چادر می‌زند. خدا را هم شکر می‌‎کند که مرداد است و هوا دیگر نامردی نمی‌‎کند. روزها کارگری می‌‎کند تا بتواند پولی پس‌انداز کند. یک میلیون‌و400تومان در مدت حدود دو ماه چادرنشینی! حتی حادثه تروریستی حرم امام هم آن‌ها را از این چادرنشینی منصرف نمی‌‎کند؛ چون جایی را ندارند، بروند و اجبار تنها دلیلی است که این شرایط را برایشان تحمل‌پذیر می‌‎کند. 

زن و بچه‌ام را بردند

یک روز وقتی علیرضا برمی‌گردد، خبری از چادرشان و بچه‌ها نیست. پرس‌وجو می‌‎کند و می‌فهمد که گشت، بچه‌هایش را با خودشان برده‌اند. خودش را شبانه به آن‌ها می‌رساند و سروصدا به راه می‌اندازد تا زن و بچه‌اش را پس بگیرد. می‌گوید: «آن‌ها مجوز قضایی نداشتند. اگر کار به فردا می‌رسید، دیگر بچه‌ام را نمی‌دیدم.» سخت است ناداری و ناچاری. سخت است به تو بگویند صلاحیت نگهداری فرزندت را نداری، اما علیرضا عزمش را جزم کرده است تا خانواده‌اش را هر جور شده، دور یک سفره نگه دارد.

تولد در آمبولانس

فاطمه با حال نزارش شب را به شب دیگر می‌رساند. او در یک چادر دومتری با پسرکی که آرام‌وقرار ندارد، سر می‌‎کند و بارداری شرایط را سخت‌تر کرده است. یک روز، درمیان ساکنان خاموش بهشت زهرا، درد به‌سراغ او می‌آید و به گوشه چادر پناه می‌برد اما درد هر لحظه بیشتر امان از مادر می‌برد. کودکی که می‌خواهد در اولین ساعت حضورش در قلب پایتخت ایران، آوارگی را تجربه کند، در آمبولانس چشم به جهان می‌گشاید. 5مرداد96 در ذهن

چند شب در حرم ماندیم.

محمدرضا در دهه کرامت به‌دنیا می‌آید. در پنج‌روزگی‌اش راهی اصفهان می‌شوند. کسی آنجا به آن‌ها قول کار داده است اما حتما باید قدم به اصفهان بگذارند تا بفهمند جز وعده‌وعید خبری نیست. دیگر نه شوق برگشت به تهران را دارند و نه دلیلی برای ماندن در اصفهان. راه مشهد را پیش می‌گیرند تا حالا که نامه‌نگاری‌هایشان با دفاتر مختلف جوابی نداشته است، امید به مهر امام‌رضا(ع) ببندند. چند شبی را در حرم می‌مانند تا با اندک پس‌اندازشان در یکی از محله‌های مشهد، جایی را اجاره کنند و از آوارگی نجات یابند.

خانواده فاطمه، ندارند

می‌گوید: «خانواده فاطمه هم ندارند. آن‌ها اهل روستا و کشاورزند.» علیرضا یارانه هم نمی‌گیرد. او وقتی اوضاع بر وفق مراد بوده است، خودش را نیازمند 45هزار تومان یارانه نمی‌داند و حالا بچه‌هایش هم یارانه‌بگیر نیستند. فاطمه هم همچنان یارانه‌اش به کارت سرپرست خانوارشان واریز می‌شود؛ کارتی که دست سوپر روستایشان است تا ماه‌به‌ماه بدهی پدرش را از آن بردارد. 

حالا وقت پیدا کردن کار است تا اوضاع بهتر شود. علیرضا بعد از مدت‌ها خواندن آگهی‌های روزنامه، به‌عنوان کارگر نظافتی در جایی مشغول به کار می‌شود.

چند تکه موکت و 2دست رختخواب

تمام اثاث خانه‌شان را که پهن کنند، خبری از فرش، گاز، یخچال و دیگر وسایل زندگی نیست. با چند تکه موکت و دو دست رختخواب و مقداری وسیله ریز آشپزخانه به مشهد آمده‌اند. صاحب‌خانه وقتی اوضاعشان را می‌بیند، یک فرش و بخاری به آن‌ها قرض می‌دهد تا کودکانشان را از بی‌رحمی‌ سرمای پاییز نجات دهد. یک تلویزیون و میز هم از خانه‌هایی که در آن‌ها کار می‌‎کند، نصیبشان می‌شود اما کارش سامانی ندارد. یک روز هست و یک هفته نیست. 

اجاره خانه عقب می‌افتد

اجاره خانه 300تومانی‌اش عقب می‌افتد؛ ماه اول، ماه دوم، ماه سوم. ماه سوم دیگر نه چیزی برای خوردن دارند و نه پولی برای اجاره خانه. پدر خانه نمی‌داند خستگیِ بی‌پولی را تحمل کند یا رنج گرسنگی زن و بچه‌اش را. دلش از بیکاری پر است. فوق‌دیپلم ادبیات دارد و حالا دیگر کارگری را هم خوب یاد گرفته است. دلش گرفته است از اینکه همان روزی 40هزار تومان نظافت خانه مردم هم گیرش نمی‌آید تا دست پر به خانه برگردد و جواب چشم‌های منتظر حسین را بدهد. به هرکه می‌شناسد، رو می‌زند تا از این شرمندگی نجات یابد.

112255.jpg

کمک فقط پول نیست

روزهایی که از طرف شرکت در جایی کار می‌‎کند، یک پرس غذا به او می‌دهند. همان را برمی‌دارد و به خانه می‌آورد. می‌گوید: «حتی وقتی وضعم خوب بود، همین‌طور بودم. نصفه سیب را می‌خوردم و نصف دیگرش را برای فاطمه می‌بردم.» مهری که شاید تنها حافظ زندگی‌شان در بدترین شرایط است. او به هر دری زده است، تا مشکلش حل شود. می‌گوید: «نمی‌دانم چرا ایرانی‌ها وقتی می‌گویی کمک کنید، فقط به کمک مالی فکر می‌کنند؟ همین که برای من کاری فراهم شود، خودش کمک بزرگی است.»

اما اوضاع الان اصلا مساعد نیست. چند روزی است که نتوانسته است برای خانه چیزی بخرد. صاحب‌خانه با تمام مدارایی که با او دارد، دیگر خسته شده است. علیرضا می‌گوید: «او هم حق دارد. قسط و قرض دارد و روی پولی که از خانه‌اش می‌گیرد، حساب باز کرده است.» صاحب‌خانه به آن‌ها تا ظهر مهلت داده است تا خانه را تخلیه کنند.

آرزوی یخچالی

ورود به خانه علیرضا با استقبال گرم حسین، پسرک شیرین خانه، روبه‌رو می‌شود. یک خانه محقر در حاشیه شهر. هر وسیله‌ای که در این خانه قرار گرفته، ساده و کهنه ولی تمیز است. دیوارهای خانه نم داشته و با فویل آلومینیوم پوشیده شده است. جز یک تلویزیون خبری از وسایل برقی دیگر در خانه‌شان نیست، حتی یخچال هم که ضروری می‌نماید، جایی در این خانه ندارد. کف خانه را با موکت‌های کهنه قرمز و آبی فرش کرده‌اند. انگار مدت‌هاست کسی پای حرف‌هایشان ننشسته. حرفه‌ای ناگفته و ناشنیده زیادی دارند. مرد برای صحت حرف‌هایش مدارکی را رو می‌‎کند. حسین با موهای لختی که توی صورتش ریخته، تا می‌تواند شیطنت می‌‎کند. مرد از نداشتن می‌گوید ولی درخواستش پول نیست. می‌گوید: «فقط کار می‌خواهم.» کار که داشته باشد، می‌تواند بدون منت برای محمدرضا شیرخشک بخرد تا مادر مجبور نباشد آب قند به خورد بچه بدهد. می‌تواند مایحتاج بخرد تا اجاق خانه‌شان گرم باشد. از خانه‌شان بیرون می‌زنم. به انواع نداری آدم‌ها مشغولم. چرا میان آدم‌ها و خواسته‌هایشان این‌قدر فاصله است؟ هر آدمی‌ چیزی را می‌خواهد که ندارد. آدم‌هایی که تفریح ندارند، آدم‌هایی که خانه ندارند، آدم‌هایی که عشق ندارند، آدم‌هایی که آرامش ندارند، اما چیزی شاید سخت‌تر از این نباشد که آدم نان نداشته باشد ولی در پرواز آرزوها در آسمانِ خیال، گاهی، بعضی‌ها قانع‌ترند. بعضی فقط گاهی یک یخچال می‌خواهند! از خانه‌شان که بیرون می‌آیم، پیامکی می‌آید.زن کم‌گویِ خانه بالاخره به سخن می‌آید و حرفی می‌زند که هر آدمی‌ را ویران می‌‎کند؛ ویرانِ ویرانِ ویران....

آدم‌های مهربان هنوز هم هستند

اتفاقات خانه علیرضا به اینجا ختم نمی‌شود. داستان مردی که همین امروز و فرداست زندگی‌اش وسط خیابان پهن شود و یک‌بار دیگر به چادرنشینی دچار شود ولی این‌بار با دو کودک. حسین دوسال‌ونیمه‌ که شکلات‌ها را قورت می‌دهد و محمدرضای پنج‌ماهه که خیلی زود با معنی آوارگی آشنا شده است و از بدو تولد به‌جای سقف امن خانه و آویز رنگارنگ گاهواره، چشمش به سقف پارچه‌ایِ چادر افتاده و حالا از شیرخشک هم بی‌نصیب است. 

بیکاری پدر و غصه آوارگی، دو معضل جدی این خانواده است. این‌طور وقت‌ها کافی است سروکارت به آدم‌های مهربان بیفتد تا گره از کار عزیزی باز شود. برای ما این‌طور بود و خیلی زودتر از آن که فکر کنیم، همدلانی مهربان به کمکمان آمدند تا در رفع غصه‌های علیرضا سریع‌تر گام برداریم. 

این‌بار دوستان و یاران مهربان شهرآرامحله که از نزدیک مشکلات محلات را می‌بینند و لمس می‌کنند، به یاری این عزیز شتافتند. مهرشان هدیه‌ای شد و اجاره خانه معوق علیرضا را به دست صاحب‌خانه رساندند تا خانواده‌اش از نگرانی خانه‌به‌دوشی نجات پیدا کنند.

اما کمکی که علیرضا به آن چشم دارد، کار است. خودش می‌گفت: «کار که داشته باشم، می‌توانم زندگی‌ام را نظام بدهم.»

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی