کد خبر : 80324
/ 20:57
خانواده حیاتی ثابت کرده‌اند از دل سختی‌ها می‌توان به اوج موفقیت رسید

خواستن توانستن است

با خانواده حیاتی از روی موفقیت‌های فرزندانش آشنا می‌شویم؛ اما پشت همه شیرینی‌های امروز زندگی خانواده حیاتی، ماجرای ناگوار و تلخی است که زندگی خیلی‌ها را از پا انداخته است.

خواستن توانستن است

معصومه فرمانی‌کیا - شهرآراآنلاین، با خانواده حیاتی از روی موفقیت‌های فرزندانش آشنا می‌شویم؛ اما پشت همه شیرینی‌های امروز زندگی خانواده حیاتی، ماجرای ناگوار و تلخی است که زندگی خیلی‌ها را از پا انداخته است. ماجرای ناگواری که حسین حیاتی با اراده مخصوص خود در بزنگاهی تصمیم می‌گیرد آن را کنار بگذارد و روی دیگر روزگار را تجربه کند. او به روزهایی که حالا سرشار از لبخند فرزندان صالح و سالم است می‌بالد و حس دلچسب و غیرقابل وصفی دارد از اینکه توانسته است اعتیادش را کنار بگذارد، این را با غرور تمام می‌گوید و ابایی ندارد که تعریف کند روزهای مصرف، دنیای نوجوانی و جوانی‌اش را تباه کرده است. اما همین روزهای سخت، نگاهش را به دنیای میانسالی متفاوت کرده است؛ یعنی اینکه بعد رهایی از اعتیاد تصمیم گرفته است دست آدم‌های گرفتار در این دام را بگیرد. زینب، رضا، نازنین زهرا و محمد دلگرمی‌های بزرگ زندگی حسین حیاتی و اعظم صحابی هستند که هیچ‌کدام با اینکه جریان گذشته زندگی‌شان بازگو شود، مخالفتی ندارند.

درخشش زینب در رشته مهندسی برق دانشگاه فردوسی و حضور رضا در حوزه علمیه و خنده و بازیگوشی‌های نازنین زهرا و محمد چنان به زندگی‌شان گرما بخشیده است که چیزی از خوشبختی کم ندارند. به این موضوع یک‌به‌یک افراد خانواده اعتراف دارند.

خانم صحابی قرار دیدارمان را برای عصر می‌گذارد که خانواده دور هم جمع باشند. رضا هم از حوزه مرخصی چند ساعته گرفته است. پدر خانواده وقت آزادش است و زینب خیالش از بابت درس و کلاس و امتحانات راحت.

سرمای زمستانی کوچه‌ پس‌کوچه‌های «حُر» خشک و استخوان‌سوز است. پشت در آهنی منزل حیاتی چشم به کوچه‌ای داریم که با جوی آب وسط و بازی‌های کودکانه دنیای متفاوت‌تری با آن سوی شهر دارد. رضا در را به رویمان باز می‌کند. زندگی ساده و جمع‌و‌جوری دارند. در رفتارشان نشانی از تکلف نیست. راحت و خودمانی‌اند؛ گرم و صمیمی.

زندگی شیرین به لطف لبخند بچه‌ها 

زندگی آن‌ها بالا و پایین‌ها و سختی‌های زیادی داشته است. از غربت و گذر روزگار در شهر دیگر (زاهدان) گرفته تا مشکلات مالی. ولی حالا کنار هم به لطف لبخند و شادی بچه‌ها حالشان خوب خوب است.

خانم صحابی 37 ساله است و مشغول کار در مهدکودک. حرف از سال‌های زندگی‌شان که می‌شود چشم‌هایش را ریز می‌کند تا حساب کند از تاریخ ازدواجشان دقیقا چقدر می گذرد. سال 75 تا به امروز. دستی روی سر محمد سه‌ساله‌اش می‌کشد و می‌گوید: 21 سالی می‌شود. بعضی از روزهایش تلخ بود، خیلی تلخ.

انگار مزه گس آن روزها زیر زبانش آمده است که چینی روی پیشانی‌اش می‌نشیند و تعریف می‌کند: از زمان عقد متوجه رفتار مشکوک حسین و بعد هم اعتیادش شدم. خانواده‌ام اصرار به جدایی داشتند. دو‌راهی سختی بود باید تصمیم می‌گرفتم. از یک طرف نگران آینده زندگی بودم که قطعا با یک فرد معتاد سرانجامی نداشت و از دیگر سو نمی‌خواستم زندگی‌ام را به این راحتی از دست بدهم.

این بودکه به قصد کمک و برای کنار گذاشتن اعتیاد «حسین» ماندم. می‌دانستم این بیماری نیاز به همراهی دارد و باید آستین همت را بالا بزنم.

به خصوص که زینب هم به جمع دو‌نفره ما اضافه شد و بعد هم رضا. شهر زاهدان و دوری از خانواده سخت بود و بیماری حسین هم مضاف بر آن شده بود. اما او احتیاج به کمک من داشت.

زندگی می‌کردم تا مصرف کنم

اینکه چطور همسرش توانست با اعتیادش مقابله کند و آن را کنار بگذارد، موضوعی است که خود حسین حیاتی آن را تعریف می‌کند.

حسین متولد 1353 است و با رانندگی تاکسی امرار معاش می‌کند. هر چند درآمد حاصل از آن کفاف زندگی‌اش را نمی‌دهد و حالا که فرصتی شده می‌خواهد درخواست کند اگر امکانش باشد در خط ویژه حرم مستقر باشد. او بازگو کننده جریانی است که مسیر زندگی‌اش را تغییر داد و او را به بن‌بست رساند و حتی مجبورش کرد همسرش را بردارد و برای رهایی از سرزنش اطرافیان راهی زاهدان شود. «فکر می‌کردم که شاید زندگی در شهری دورتر از مشهد، بتواند شرایط را به گونه‌ای تغییر دهد، اما اعتیاد به مواد دست از سرم برنداشت و مرا به بن‌بست رساند.»

حیاتی برای روایت کامل زندگی‌اش به روزهای نوجوانی باز می‌گردد. «تمام ماجرا از روزهای مهیج نوجوانی شروع شد. کنجکاوی‌های معمول و هیجان تجربه کردن چیزهای نا‌شناخته. با مصرف مشروبات الکلی شروع شد. حس کاذبی به من دست می‌داد که در بین دوستان احساس غرور و برتری می‌کردم. نمی‌دانم کی از مشروبات الکلی به سمت مصرف مواد کشیده شدم. اولش مثل خیلی‌ها خودم را گول می‌زدم که تفننی است و مشروب اعتیاد ندارد. اما خیلی زود آن هم جای خود را به مصرف تریاک داد. روزگارم طوری شده بود که زندگی می‌کردم تا فقط مصرف کنم. از تکرار روزها و آدم‌های اطرافم خسته شده بودم. حاضر بودم هرکاری انجام دهم تا بتوانم ازدست مواد لعنتی نجات پیدا کنم. گرچه همسرم با کج‌خلقی و بد‌اخلاقی‌های من کنار آمده بود و سازگار بود اما می‌دانستم او هم چقدرخسته است و دلش مثل همه زن‌ها یک زندگی معمولی و عادی می‌خواهد. با این که چند بار مصمم شده بودم اعتیادم را کنار بگذارم، موفق نشده بودم. آن روزها کاشی‌کار بودم و تمام پولی که از این بابت به دستم می‌رسید، هزینه مواد می‌شد.

112196.jpg

به انتهای خط رسیده بودم

سال 80 دیگر به انتهای خط رسیده بودم. این بود که یک روز خودم در زاهدان راه افتادم دنبال مرکز ترک اعتیاد. مجموعه‌ای را پیدا کردم و بعد هم دنبال همسرم آمدم. خیلی زود بستری شدم. تا دفع کامل سموم چند ماه زمان برد. سختی‌های روزگار مصرف که به یادم می‌آمد عذابم می‌داد و دلم نمی‌خواست یک بار دیگر آن‌ها را تجربه کنم. آشنایی‌ام با کلاس‌ها و جلسه NA دریچه دیگری از زندگی به رویم باز کرد. بچه‌هایی که با روی باز به تازه‌واردین خوش‌آمد می‌گفتند و پذیرایمان بودند. یک حس صمیمت و نزدیکی بین بچه‌های جلسه بود که به آدم انرژی می‌داد. درد همه ما مشترک بود و باید دست یک نفر دیگر را هم که به کمک احتیاج داشت، می‌گرفتیم.

او تا به حال پیام خوش‌آمد جلسه را به خیلی‌ها داده است و دستشان را گرفته است تا از این باتلاق نجات یابند.

اصراری که برای روشن کردن ذهن دیگران درباره اعتیاد دارد، به‌خصوص در دنیای رنگارنگ مواد صنعتی امروز بی‌اندازه است. «باید کاری کنیم که بچه‌هایمان بدانند اعتیاد ممکن است چه بلایی بر سرشان بیاورد. ما همیشه خواسته‌ایم همه چیز را پنهان کنیم؛ در‌حالی‌که این اشتباه محض است. من اگر می‌دانستم آدم معتاد فقط همانی نیست که در پارک‌ها خوابیده، شاید هیچ وقت به سمت موادمخدر نمی‌رفتم. چون فکر می‌کردم کارم به خوابیدن در پارک نمی‌رسد، احساس توانایی می‌کردم و به سمت موادمخدر رفتم.»

همه چیز خوب است

مکث پدرخانواده با سکوت بچه‌ها همراه است. اعظم صحابی با لبخندی سکوت را می‌شکند و می‌گوید: خدا را شکر که حالا همه چیز خوب است و رو می‌کند به زینب که پشتکار و همتش باعث شد از این قسمت شهر با رتبه خوب به دانشگاه فردوسی راه پیدا کند و سپس به رضا که با معدل بالا تصمیم می‌گیرد درس حوزه را ادامه دهد. به نارنین زهرا که در مدرسه نمونه مشغول به تحصیل است و خدا را شاکر است که بچه‌هایی دارند که شرایط را درک می‌کنند و انتظار بالایی از آن‌ها ندارند. تکرار می‌کند: زینب چندین و چند لوح قهرمانی در رشته‌های ورزشی و رتبه برتر علمی از المپیادها دارد. برگزیده جشنواره خوارزمی در سال 93، رتبه دوم استان در المپیاد فیزیک، رتبه دوم آزمایشگاه فیزیک سال 94 و چندین و چند عنوان دیگر که به خاطرش نمانده است. رضا هم ممتاز است و حافظ چند جز قرآن.

زینب متولد 1378 است و در محله و بطن آدم‌هایی بزرگ شده که مرفه نیستند. این موضوع را حالا در جمع همکلاسی‌های دانشگاهی‌اش که حتی اسم محله زندگی‌ او را نشنیده‌اند و نمی‌دانند او محله‌اش را دوست دارد و توقع ندارد دیگران به بدنامی از آن یاد کنند، بهتر می‌فهمد. می‌گوید: همه افراد جامعه شریف‌اند و می‌توانند شرافتمندانه زندگی کنند.

وقت گفتن این حرف بغض می‌کند. «بچه‌های این سمت شهر زحمت‌کش و کم‌توقع‌اند. با دل و جان تلاش می‌کنند و قدردان زحمات تمام کسانی هستند که برایشان دل سوزانده و زحمت کشیده‌اند.»

زینب از لطف بی‌اندازه پدر و مادرش یاد می‌کند و بعد سعیده علی‌نیا، مدیر مدرسه نمونه المهدی، که در حق همه بچه‌ها دلسوزانه وقت گذاشته است و خیلی از دانش‌آموزان مدرسه با رتبه‌های خوب به دانشگاه راه یافته‌اند.

عاشق دنیای طلبگی

رضا اما متولد 80 است. بعد از پایان دوره راهنمایی به رغم توصیه اطرافیان برای انتخاب رشته ریاضی با معدل 19:85 حوزه را برگزیده است. عاشق دنیای طلبگی است. با این که سن‌و‌سال زیادی ندارد، مشکلات این محدوده را درک می‌کند و برای آن دل می‌سوزاند و می‌داند اگر روزی روزگاری بتواند در جایگاهی قرار گیرد حس همدلی و همراهی‌اش با این مردم بیشتر و نزدیک‌ترست. می‌گوید: کسانی که در این طبقه و از جنس این مردم نباشند عمق رنج‌های آن‌ها را نمی فهمند تا بخواهند برایشان کاری کنند. ولی من خوب می‌دانم کسی که از نبود پارک در این محدوده گلایه می‌کند، چه میگوید و چه می‌خواهد.

رضا از زمانی که وارد حوزه شده شروع به حفظ قرآن کرده است و افتخار دارد که شش جز از کلام خدا را در قلب و جان دارد.

محمد شیرینی زبانی می‌کند و اعداد را با زبان انگلیسی می‌شمارد. نازنین زهرا سراغ درس و کتابش رفته است. وقت آن است که پدر هم به سرکارش برگردد. وقت برگشت خانواده حیاتی تا دم در بدرقه‌مان می‌کنند. درست تا سر کوچه‌ای که کودکانی فارغ از سوز سرمای غروب، دنیا را به بازی گرفته‌اند. 

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی