کد خبر : 80247
/ 11:01
گفت‌وگو با امیر سرتیپ رحیمی که در ارتش شاهنشاهی شبکه‌ای مخفی و انقلابی راه انداخته بود؛

حکایتی ازگروهی بی‌نام

وقتی قرار شد به مناسبت ایام‌ا... دهه فجر گفت‌و‌گوهایی با تعدادی از زندانیان سیاسی قبل از انقلاب انجام بگیرد، به سراغ جناب آقای مجید شریعت‌زاده که خود از مبارزان پیش از انقلاب بود رفتیم.

حکایتی ازگروهی بی‌نام

مسعود سلطانی و مرتضی طاهری-شهرآراآنلاین، از اقبال فرخنده ما، ایشان طی این روزها میزبان شخصیتی ویژه بودند که مدتی برای زیارت حرم حضرت علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع) به مشهد آمده بودند. ایشان پس از معرفی این شخصیت مهم و اثرگذار، پیشنهاد دادند که گفت‌وگویی با این میهمان ویژه، یعنی سرتیپ رحیمی، داشته باشیم. امیر سرتیپ محمدرضا رحیمی از افرادی بودند که پیش از انقلاب همراه با دکتر عبدا... جاسبی، شهید نامجو، شهید کلاهدوز و افرادی دیگر، تشکیلات و گروهی مخفی را راه‌اندازی می‌کنند تا بتوانند با نفوذ به بدنه رژیم پهلوی و به‌ویژه ارتش شاهنشاهی، فعالیت‌های انقلابی خود را پی بگیرند. این مخفی بودن در حدی بود که برای گروه خود، نامی انتخاب نکرده بودند. به همین دلیل هم این گروه پس از انقلاب به «گروه بی‌نام» معروف شد. کتابی نیز با همین عنوان و درباره فعالیت‌های آن منتشر شده است.
سرتیپ رحیمی علی رغم تصدی مسئولیت‌های مختلفی که از ابتدای انقلاب نظیر عضویت در کمیته انقلاب ارتش، دفتر مشاورت امام راحل در ارتش، جانشینی و سرپرستی وزارت دفاع، و مشاور فرمانده کل قوا داشته‌اند، چندان اهل مصاحبه نیستند. این را قبل از اینکه خودشان ‌در ابتدای گفت‌وگو به ما گوشزد کنند، هم آقای شریعت‌زاده گفته بود و هم با بررسی‌هایی که خودمان داشتیم متوجه شدیم. خود ایشان هم در آخر مصاحبه به ما تأکید کردند که به واسطه اصرار آقای شریعت‌زاده و درخواستی که رئیس شورای اسلامی شهر مشهد در جلسه با کانون زندانیان سیاسی پیش از انقلاب داشتند این گفت‌وگو را قبول کردند. به هر حال، فرصتی مغتنم بود تا با یکی از مهره‌های مهم و اثرگذار انقلابی در ارتش گپ و گفتی داشته باشیم.
۵ مهر سال ١٣١۵ در محله امیریه تهران به دنیا آمدید. در دوران نوجوانی شخصیتی ماجراجو و شلوغ‌کار داشتید. روزی همراه با دوستانتان به مسجد می‌روید و یکی از همراهان حرکت ناشایستی انجام می‌دهد و شما اعتراض می‌کنید. این اعتراض می‌شود نقطه عطف در زندگی شما.

از اینجا شروع کنیم.
بسم ا... الرحمن الرحیم. بله، همان‌طور که گفتید، خیلی شر بودیم، البته نه به معنای شیطانی بلکه منظور این است که در نوجوانی اذیت و آزار داشتیم و اهل جنگ و دعوا بودیم. یک گروه چند نفره داشتیم که من و آقای مهندس خالدی که بعدها در جنگ اسیر شد در رأس آن بودیم. آن روز خدا ما را تشنه کرد و برد داخل یک مسجد. آنجا یک نفر از دوستان کار بسیار ناشایستی کرد و من در دفاع از حرمت مسجد، به او نهیب زدم و از همان‌جا خدا دست من را گرفت. از آن به بعد، من به همراه برادرم به سمت فعالیت‌های دینی و مذهبی جلب شدیم و بعد از مدت کمی جلسه قرآن تشکیل دادیم.
در آن جلسه، آقای خالدی تفسیر قرآن و من احکام شرعی را از روی توضیح‌المسائل ارائه می‌دادم. بعد از اینکه دیپلم گرفتیم، من به سربازی رفتم و آقای خالدی برای ادامه تحصیل به آلمان پیش برادرش رفت. با وجود این، جلسه و فعالیت‌های مذهبی به صورت مرتب ادامه پیدا کرد و این جلسه آن‌قدر فراگیر شد که سایر اعضای جلسات قرآنی که در محدوده بودند به آن ملحق شدند و عملا این جلسه ترکیبی از پنج جلسه قرآن شد و تعداد مخاطبان زیاد شد.
یکی از گردانندگان جلسه استاد ناصر رحیمی کشاری بودند که به واسطه ارتباط با ایشان، در جلسات قرآن بنده با آقای دکتر جاسبی آشنا شدم. بعد با همراهی دکتر جاسبی جلسات گلستان‌خوانی تشکیل دادیم که در ادامه، به جلسه گفت‌وگوی سیاسی و اجتماعی تبدیل شد و گلستان‌خوانی در محاق قرار گرفت. در آن جلسه نطفه گروه «بی‌نام» به وسیله ایشان و شهید دکتر آیت تشکیل شد و همان‌جا با شهید نامجو دوست شدم. این سه نفر (شهید نامجو، شهید آیت و دکتر جاسبی) با هم در ارتباط بودند و من به حلقه دوستی آن‌ها اضافه شدم و زمانی که آن گروه تشکیل شد، من هم به جمع گروه اضافه شدم.
منظورتان گروه «بی نام» است؟
بله، روی این گروه به‌عمد اسم نگذاشتیم تا به هیچ طریقی مورد اشاره قرار نگیرد. این یکی از کارهایی بود که برای حفظ امنیت گروه انجام دادیم و به طور کل فعالیتمان مخفی انجام می‌شد.
گفته شده است که اساسنامه را هیچ‌وقت ننوشتید و تمام اعضا آن را حفظ بودند. درست است؟
بله، اساسنامه را هم حفظ می‌کردیم. اگر هم کسی نمی‌توانست به‌سرعت حفظ کند، اساسنامه را روی کاغذ‌های متفرقه می‌نوشت و بعد از مدتی که حفظ می‌شد، همان کاغذ را از بین می‌بردند تا اثری از آن باقی نماند.
این وقایع مربوط به چه زمانی است؟ حتما مربوط به سال‌های قبل از سال ۵١ باید باشد چون آقای جاسبی از آن سال به بعد برای ادامه تحصیل به انگلستان رفتند.
حدود سال ۴٧ باید باشد. من از سال ٣٧ وارد ارتش شدم. در دوره سربازی افسر وظیفه بودم و بعد از سربازی به من پیشنهاد کردند که در ارتش بمانم و من نه به عشق ارتش بلکه در تلاش برای معاش داخل ارتش ماندم (می‌خندد). حدود سال ۴٧ آقایان جاسبی و نامجو اساسنامه را نوشته بودند و بعد گروه تشکیل شد.
ارتباط آقای جاسبی با ارتشی‌ها و سایر اعضای گروه چطور ایجاد شد؟
آقای جاسبی با نامجو در ارتباط بود و من از طریق ایشان با جاسبی بیشتر آشنا شدم و مرتب با هم جلسه داشتیم تا بالاخره ما را به گروه دعوت کرد و وجود این گروه را برای من برملا کرد. در واقع آقای دکتر جاسبی مسئول گروه بودند و این شرایط ادامه داشت تا زمانی که ایشان به انگلستان رفتند و مسئول تشکیلات آقای آیت شد. جاسبی در سال ۵١ همان زمان که می‌خواست برود جلسه‌ای با آیت گذاشت و من با او هماهنگ شدم.
گروه «بی نام» در آن فضای سیاسی کشوربه دنبال چه اهدافی بود؟
در آن دوران، اختناق بر فضای سیاسی کشور حاکم بود و در همین اوضاع، شاه و دیگر مسئولان بلند‌مرتبه مملکت شدیدا تحت سلطه استثمار بودند. حاکمیت با تمام توان، غرب‌گرایی و عقاید ضد‌دینی را تبلیغ می‌کرد. بیشتر مسئولان فراماسون بودند و کمتر کسی در میان مسئولان بود که عامل انگلیس و آمریکا نباشد و در یک کلام، ایران از خودش اراده مستقلی نداشت. اوضاع آن روز ما مثل عربستان سعودی فعلی بود که عامل استثمار است و تمام سرمایه ممکلتش را برای حفظ خودش هزینه می‌کند. جمیع این مسائل و شرایط منجر شد تا ما تصیم بگیریم اسلام را حاکم کنیم. شما اساسنامه ما را خوانده‌اید؟
خیر، فقط از یک بند اساسنامه مطلع هستیم.
اساسنامه ١۴ بند داشت. اولین بخش از اساسنامه این بود که انسان کرامت دارد و خداوند این کرامت ذاتی را به او بخشیده است. از این رو، کرامت انسان باید از جهات مختلف به شکل ممتاز مورد نظر باشد و هر چیزی مخالف این باشد باید از بین برود. مسئله دوم این بود که امکان پیشرفت و ارتقا باید برای همه به صورت یکسان وجود داشته باشد و هر‌کس بتواند از استعدادش برای پیشرفت استفاده کند. مسئله سوم در اساسنامه وابستگی رژیم به استثمار است و اینکه رژیم،عامل نیروهای خارجی است و به ملت وفادار نیست و تنها راه اصلاح رژیم روش قهرآمیز است زیرا ما به این نتیجه رسیده بودیم که فعالیت‌های سیاسی و پارلمانی به اصلاح حکومت منجر نمی‌شود. در اساسنامه گفته بودیم که رژیم باید تغییر کند ولو به‌‌زور!
دیگر بند اساسنامه این بود که اسرائیل سرنیزه استثمار در منطقه است و باید آن را ریشه‌کن کنیم و آزادی و استقلال را توسعه دهیم، و مسئله مهم دیگر این بود که هر کسی سر جای خودش بنشیند و هر کسی بر اساس توان و تقوایش مسئولیتی داشته باشد. در عین حال، حتما پاسخ گوی تمام اعمال و کارهای خود باشد.
همچنین نوشته بودیم که اسلام این قدرت را دارد که به تمام نیازهای بشری در تمام ادوار پاسخ دهد. این موارد جزو بندهایی از اساسنامه بود. البته تمام این بندها در کتاب «گروه بی‌نام» نوشته شده است.
واقعیت این است که اوضاع مملکت ما را به آن نقطه رساند. وقتی تاریخ را بررسی می‌کنیم، متوجه می‌شویم که تا اتمام دوره صفویه و حتی تا بعد در زمان کریم‌خان‌ زند، استقلال ایران هیچ‌موقع خدشه‌‌دار نبوده است اما بعد از آغا‌محمد‌خان قاجار و با ورود نیروهای غربی به بدنه حاکمیت ایران و ورود استعمار، استقلال ایران زیر سؤال رفت. استعمار در تمام خیانت‌هایی که به ملت ایران شد نقش داشت. قتل امیرکبیر کار آن‌ها بود. تمام مناطق ایران در زمان قاجار تکه‌تکه شد. بعد هم در دوره پهلوی اول اروند از دست رفت و در پهلوی دوم بحرین از ایران جدا شد. شاهان دارایی‌های ایران را برای بقای خودشان می‌دادند. این وضعیت را با زمانی مقایسه کنید که امام وارد میدان شد. وقتی نماینده‌های دولت‌های فرانسه و آمریکا پیش امام آمدند، گفتند که «صلاح نیست به ایران برگردید». امام مقاومت کرد و آن‌ها امام را تهدید کردند و صدر اعظم فرانسه هم به امام گفت: «ما کاخ ورسای را برایت آماده می‌کنیم.» ولی امام نپذیرفت و در پاسخ تهدید نماینده آمریکا به او گفت: «من هنوز نگفته‌ام ایرانی‌ها با آمریکایی‌ها چه کنند!» این تفاوت دو رژیم است.
اطلاعاتی که از دفتر شاه به ما می‌رسید مؤید این قضیه بود که هر روز اسرائیلی‌ها، انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها در دفتر کاری شاه رفت‌وآمد زیادی دارند. در گروه ما یکی از اعضای گارد جاویدان شاه به نام ستوان توتیایی وجود داشت. او وقتی نگهبان دفتر کار شاه بود، یک نسخه از ملاقات‌های شاه را برای ما می‌آورد و مرتب اخبار رفت‌وآمد نیروهای خارجی را در دفتر شاه می‌دیدیم اما الان اوضاع فرق کرده است. ایران بعد از انقلاب دیگر از تهدید نترسیدبلکه امام آن‌ها را تهدید کرد. این تفاوت دو نوع حکومت است.
یکی از کارکردهای گروه این بود که از طریق شهید نامجو در بخش‌های مختلف ارتش مثل نیروی دریایی و زمینی نفوذ داشتید و حتی در هوانیروز که فرمانده به‌شدت شاه‌دوستی داشت نفوذ کرده بودید. چرا دنبال نفوذ در بدنه ارتش بودید؟
همیشه مسئله سران با بدنه فرق می‌کند. به عنوان مثال، در آستانه انقلاب، وقتی سران رژیم سابق تصمیم به کودتا گرفتند، ارتش به ژنرال هایزر گزارش داد که قسمت اعظمی از نیروهای ارتش فرار کرده‌اند یا روحیه کودتا ندارند و نمی‌توانیم کودتا کنیم. قاعدتا نمی‌توان گفت همیشه دیدگاه بدنه یک سازمان مشابه نگاهی است که سران سازمان یا نظام دارند. لذا طبیعی است که در هوانیروز هم نیروهایی داشتیم. اولا ما برای اینکه احتیاط بکنیم، بدون اینکه ذکری از گروه و اساسنامه ببریم، با حرف‌هایی که درباره کشور و ملت می‌زدیم، اوضاع را ارزیابی می‌کردیم. یک بار آقای دادبین (فرمانده نیروی زمینی) و شهرام‌فر را دیدم. جمع چهل‌نفری را آوردند و گفتند: «بیا برای این‌ها سخنرانی کن.» خیلی‌ها از گروه ما خبری نداشتند. ما هم احتمال نمی‌دادیم اتفاقی بیفتد. این‌ها هرکدام ستوان بودند. تا بیایند بالا طول می‌کشید. از گروه «بی‌نام» خبری نداشتند اما کلیاتی گفته می‌شد و ما احتمال نمی‌دادیم که به این زودی‌ها نظام عوض شود. ما در بدنه ارتش نیرو جذب می‌کردیم تا وقتی به درجات بالا برسند از آن‌ها استفاده کنیم و البته رسیدن به چنین هدفی حداقل ٢٠ سال زمان می‌برد تا نیروهایی که در گروه «بی‌نام» درجات ستوانی و ... داشتند به درجات بالا برسند.
برای همین، هدف تعیین رسته دانشجویان افسری در سال سوم تحصیل با مشورت شهید نامجو انجام می‌شد؟
او استاد دانشکده افسری بود و از آنجا دانشجویان مستعد و همفکرمان را شناسایی می‌کرد و آن‌ها را به بهانه شرکت در جلسات عقیدتی و اسلامی به سمت من سوق می‌داد و من آن‌ها را در قالب همین کلاس‌های معارف اسلام با مباحث سیاسی و اجتماعی آشنا می‌کردم و موقعی که این دانشجویان به مرحله انتخاب رسته می‌رسیدند و وقتی از بنده سؤال می‌کردند، آن‌ها را به سمت شهید نامجو سوق می‌دادم و می‌گفتم: «بروید از استادتان بپرسید.» شهید نامجو هم آن‌ها را به سمت رسته‌های رزمی سوق می‌داد تا در صورت لزوم، بتوانیم از توانایی آن‌ها برای هدف نهایی گروه «بی‌نام» استفاده کنیم.
این شبکه چه کارکردی داشت؟ آیا قبل از انقلاب اقدام خاصی انجام دادید و از این نیروها استفاده کردید؟
خیر، آن موقع فقط می‌خواستیم تعداد اعضا را زیاد کنیم و اصلا قرار نبود کاری انجام دهیم. ما به‌‌شدت از هر فعالیتی که بوی خراب‌کاری بدهد و توجه نیروها‌ی امنیتی را به وجود ما جلب کند اجتناب می‌کردیم. هدف ما ایجاد آمادگی بود تا اگر شرایطی برای رسیدن به هدف گروه (تغییر رژیم) ایجاد شد، بتوانیم از این نیروها استفاده کنیم کما اینکه وقتی این شرایط (بعد از انقلاب) به وجود آمد، ما وارد عمل شدیم و بعد هم خیلی از نیروهای دیگر به منظور حفظ و به خدمت در آوردن ارتش در راستای اهداف انقلاب به جمع ما پیوستند. جالب است بدانید که وقتی خیلی از نیروهای مؤمن و معتقد، طبق فرمایش امام از ارتش فرار کرده‌ بودند، من خدمت امام رسیدم و گفتم با فرار نیروهای انقلابی از ارتش، وزنه نیروهای شاهی در ارتش بیشتر شده است و امام گفتند: «من تأمل می‌کنم.» و بعد با فتوای مجدد امام، توانستیم نیروهای مسلمان را دوباره به ارتش بازگردانیم.
پس کارکرد اصلی گروه «بی‌نام» تشکیل ارتش بعد از انقلاب بود؟
ارتش آن زمان برای بعد از انقلاب هم خوب بود و اکثرا بچه‌های مسلمانی بودند. ارتشی‌ها قبل از انقلاب هم می‌دانستند که اگر در جریان مبارزات انقلابی کسی را بکشند، هم‌وطن خود را کشته‌اند و تمایلی به این کارها نداشتند. برای اینکه به‌خوبی این موضوع را متوجه شوید، برایتان خاطره‌ای می‌گویم.
در جریان مبارزات منتهی به پیروزی انقلاب با یک رادیوی قوی که مکالمات را از طریق آن شنود می‌کردم، مطلع شدم که رئیس ستاد ارتش پس از جلسه‌ای که با شاه داشت نامه‌ای را خطاب به تمامی پادگان‌ها فرستاد مبنی‌بر اینکه قرار است مردم پادگان‌ها را غارت کنند و نیروهای پادگان‌ها باید برای مقابله با این مسئله آمادگی کامل داشته باشند.
وقتی این قضیه را فهمیدم، بلافاصله مسئله را با شهید نامجو و شهید کلاهدوز بررسی کردیم. همچنین با چند دوست که در حکومت نظامی مسئولیت داشتند مشورت کردیم. آن‌ها مثل ما استنباطشان این بود که قرار است توسط نیروهای نفوذی بین انقلابیون، مردم به سمت پادگان‌ها سوق داده‌ شوند تا بین مردم و نیروهای ارتشی درگیری ایجاد شود و قبح خون‌ریزی نزد سرباز‌ها و افسر‌ها شکسته شود.
بلافاصله امام را که آن زمان در فرانسه بودند از این ماجرا باخبر کردیم. امام هم بعد از این قضیه، در فاصله یک یا دو روز، پیامی دادند مبنی‌بر اینکه مردم و ارتش از حمله به هم اجتناب کنند و به یکدیگر مهروزی کنند. در نتیجه، نقشه رژیم خنثی شد و هنوز عکس‌هایی که مردم بر سر اسلحه ارتشی‌ها گل می‌گذارند و ارتشی‌هایی که مردم را در آغوش می‌گیرند وجود دارد.
یک جریان دیگری هم بود که گویا شما خبری از کودتا در بهمن ۵٧ به امام دادید.
بله، ٢١ بهمن به من خبر دادند که قرار است حکومت نظامی بشود و سران نهضت را بگیرند و بعد هم احیانا برآورد کرده بودند تا چند میلیون هم اگر کشته شود، می‌ارزد که مردم را سرکوب و رژیم را حفظ کنیم. بعد از این موضوع، به همراه آقای ناطق نوری محضر امام رفتیم و تجزیه و تحلیل کردیم. ایشان هم آماده بودند و بلافاصله تصمیم گرفتند. از طریق تلویزیون مدار‌بسته‌ای که به شعاع ۵ کیلومتر ایجاد کرده بودند تا اطلاعیه‌های امام را بخوانند، اعلام شد و این کودتا هم خنثی شد.
در آن ایام شما مسئول استقبال بودید؟
به من گفتند چون نظامی هستی بیا مسئول انتظامات باش و آقای رفیق‌دوست هم مسئول امنیت عمومی کلی بود و به انتظامات هم اشراف داشت. روزی که رژیم سقوط کرد، این‌ها آمدند پیش ما و گفتند بهتر است برویم در ستاد ارتش که به تمام نیروها اشراف دارد و از آنجا افراد شایسته را تعیین کنیم و بفرستیم که کشور اداره شود.
سرهنگ سلیمی هم معرفی شده بودند که رئیس مخابرات ارتش بشوند و با ایشان گروه کمیته امام را تشکیل دادیم و اقای شریف‌النسب که خدمات بسیاری داشت نیز با ما بود. عده دیگری هم بودند که باهم ارتش را حفظ کردیم و اشخاص را انتخاب می‌کردیم، حکم را می‌نوشتیم و شهید قرنی امضا می‌کرد و مهندس چمران هم در صداوسیما منتشر می‌کردند که فلانی به سمت فرماندهی کجا انتخاب شده است برود.
آقای شریعت‌زاده: این نکته‌ای که حاج‌آقا درباره قصد رژیم برای کودتا و کشتار مردم گفتند خیلی مهم بود. چون الان تبلیغ می‌کنند که آن رژیم هدف و نیتی برای کشتار مردم نداشت.
بله، آن‌ها برنامه‌شان این بود که از یک طرف بخشنامه کردند که می‌خواهند به پادگان‌ها بریزند و از طرف دیگر شاه‌دوست‌ها بروند بین مردم و با شعار، مردم را به سمت مراکز نظامی بکشانند تا سربازها با مردم درگیر شوند. ما خواستیم که جلو این موضوع را بگیریم. موقعی که شاه می‌خواست برود، به سران ارتش گفت: «اگر کودتا موفق نشد، اعلام بی طرفی کنید.» و می‌خواستند اقوام مختلف را به هم بریزند و در تمام نقاط کشور مثل کردستان، خوزستان و ... گفته بودند که «دخالت نکنید ولی از هر دو طرف حمایت کنید که همدیگر را نابود کنند.» اما جوری شده بود که از همین لشکر گارد هم پیش‌دستی کردند که برای مقابله با تجزیه‌طلبی بروند. بدنه ارتش یعنی اینکه هرجا خواستند تجزیه‌‌طلبی کنند محکم بایستند. در گذشته‌ها از خاک کشور باج دادند که بمانند اما در اینجا با تمام قدرت ایستادند و اجازه ندادند.
در عاشورای سال ۵٧ هم گویا در سالن غذاخوری گارد و بیخ گوش شاه، آن داستان تیراندازی به وجود آمد.
این باید حتما توضیح داده شود. یوسف کلاهدوز و ستوان توتیایی گفتند کسانی که کشته شدند آدم‌های خوبی بودند. تحلیل شخصی من این است. زمانی که سرپرست وزارت دفاع بودم، پرونده آن دو نفر عامل ماجرا (امیدی عابد و سلامت بخش) را خواستم و دستور دادم که حقوق شهید را برای آن دو برقرار کنند. بعد هم به خانواده آن دو پیغام دادم که باید دیه افرادی که در آن ماجرا کشته شدند را بدهید، چون آن‌ها حجت شرعی نداشتند برای آن کار. امام هم هیچ‌موقع دستور قتل کسی را ندادند. تحلیل شخصی‌ام این بود. شاه از این تیراندازی‌ها و کودتاها خیلی بهره برده بود و خیلی امتیاز گرفت. چند نفر را اجیر کرده بودند که افسرهای گارد را بکشند و بعدا این را دستاویز قرار دهند که حکومت نظامی کنند.
درباره ارتش زمان شاه برایمان بگویید. ارتش استقلال داشت یا اینکه مستشاران خارجی عناصر بر ارتش اثرگذار بودند؟
یکی از دوستان من همافر بود. روزی از او پرسیدم «شما کارتان چیست؟»، گفت: «ما اینجا فقط مجاز هستیم قطعه معیوب را باز کنیم و بفرستیم آمریکا. آن‌ها هم قطعه را تعمیر یا تعویض می‌کردند و برای ما می‌فرستادند. نمی‌گذاشتند از کارها سر دربیاوریم.» یکی دیگر از افسران متخصص که قبل از انقلاب در لشکر قزوین بود برای من تعریف می‌کرد که تانک‌های چیفتن را که آوردند، من ایراداتی از آن‌ها گرفتم و پیشنهادهایی برای اصلاح به فرمانده دادم. فرمانده واحد، ما را به‌صف کرد و مستشار انگلیسی را هم صدا کرد. الفاظ ناشایستی به کار برد و آنجا از مستشار خواهش کرد که آب دهان بیندازد به صورت آن افسر! این مستشاران غالبا آدم‌های بی سوادی بودند و حقوق‌های زیادی هم می‌گرفتند و حتی پول عیاشی‌هایشان را از ما می‌گرفتند و از بدبختی‌های ما بود که مصونیت قضایی هم در کشور ما داشتند. امام هم گفتند این‌ها هرکاری بکنند ما نمی‌توانیم چیزی بگوییم. این ننگ برای ماست.
درباره زندانی شدن و اخراج‌تان از ارتش قبل از انقلاب بگویید.
روزی اطلاعیه امام درباره حزب رستاخیز در کیف من بود، که همراه با مدارکم گم شد. چند روز بعد، از ضداطلاعات ارتش فراخوان شدم که برای ترجمه متنی نزد آن‌ها بروم. وقتی رفتم، احتمال دادم که می‌خواهند مرا دستگیر کنند. بعد از یک سری سؤالات هم این اتفاق افتاد. در ٢۴ دی دستگیر شدم و ١٧ دی ۵۶ هم آزاد شدم. هرکسی هم بیشتر از یک سال محکوم می‌شد معنایش اخراج از ارتش بود.

 
کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی