کد خبر : 80061
/ 10:51
گفت‌وگو با قاسم عظیمی، زندانی سیاسی قبل از انقلاب اسلامی؛

خاطرات زندان ساواک

- اسدا... بادامچیان به‌بهانه کلاس‌های درس عربی، مباحث ایدئولوژیک و مبارزه سیاسی را به ما آموزش می‌داد - در گروه حزب‌ا... آموزش استفاده از اسلحه سبک را آموختیم و دو نفر از اعضای گروه ما، یکی از سرهنگ‌های آمریکایی را ترور کردند

خاطرات زندان ساواک

حسن فروزانفر- قاسم عظیمی متولد سال‌١٣٣١ است. از سال‌۴۶ تا قبل از انقلاب، در راسته‌ قماش‌فروش‌های بازار تهران مشغول به کار بوده است و در همان بازار تهران توسط ساواک، دستگیر و پس‌از ٣٧‌روز بازجویی در زندان قصر حبس می‌شود.
درباره نحوه ورودش به عرصه مبارزه انقلابی می‌گوید: «در بازار تهران، اطلاعیه‌ای برای یادگیری آموزش رایگان زبان عربی دیدم و چون مشتاق یادگیری زبان قرآن بودم، در کلاس شرکت کردم و‌... .»
شرکت در کلاس عربی، مسیر زندگی قاسم عظیمی را تغییر داد، کلاسی که در آن، آیات و روایات مبارزه و مباحث سیاسی طرح می‌شد، کلاسی که افرادی همچون ابوشریف و دکتر‌منصوری، از مؤسسان سپاه پاسداران، در آن شرکت می‌کردند.
برای صحبت با او از کوچه‌های باریک خیابان شیرازی گذشتم و انتهای یک کوچه بن‌بست، منتظر ایستادم تا درِ خانه به‌ رویم باز شد. از حیاط بزرگ گذشتم و در حسینیه کوچک خانگی‌شان که دور‌تا‌دور با عکس‌هایی از بقاع متبرکه و آیات پر شده بود، به گفت‌وگو با این زندانی سیاسی سابق نشستم.

چه شد که وارد مبارزات انقلابی شدید؟
اطلاعیه‌ای در بازار تهران منتشر شد بوده، مبنی‌بر‌اینکه زبان عربی به‌رایگان آموزش داده می‌شود. چون علاقه داشتم زبان قرآن را بیاموزم، در کلاس ثبت‌نام کردم. استاد ما در آن جلسات، آقای اسدا... بادامچیان بود که بعد‌از انقلاب، نماینده مردم تهران در مجلس شد و مسئولیت‌های سنگین دیگری هم بر‌عهده گرفت. مطالبی که در کلاس عربی توسط دکتر‌بادامچیان مطرح می‌شد، محدود به صرف و نحو عربی نبود و مسائل مبارزه نیز عنوان می‌شد. آیات و روایاتی هم که برای تدریس انتخاب می‌شد، بیشتر مربوط‌به مبارزه بود. اعضای شرکت‌کننده در کلاس نیز بیشتر جوان‌ بودند، اما برای جداکردن کسانی که سن بیشتری داشتند و به مباحث سیاسی علاقه‌‌مند نبودند، به‌مرور مکان برگزاری کلاس تغییر کرد و به مسجد شیخ‌علی منتقل شد. در آنجا چون مخاطبان جوان‌ها و علاقه‌مندان به مسائل سیاسی و مبارزاتی بودند، آقای بادامچیان بر حجم مطالب سیاسی کلاس افزود و مطالب را راحت‌تر بیان می‌کرد.

از میان اعضای شرکت‌کننده در آن کلاس، افرادی بودند که بعدا مسئولیت‌های اصلی در جمهوری اسلامی را برعهده بگیرند یا فعالیت‌هایتان محدود به کلاس عربی و مبارزه بود؟
در همان کلاس‌ها با دکتر جواد منصوری و نیز عباس‌آقازمانی معروف به «ابوشریف» که هر دو از مؤسسان و اولین فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بودند، آشنا شدم. بعد‌از قوت‌گرفتن کلاس‌های درس مبارزه، به‌مرور گروه حزب‌ا... از میان بچه‌ها تشکیل شد. فعالیت‌هایمان محدود به کلاس نبود؛ چاپ و توزیع اعلامیه‌های حضرت امام‌خمینی(ره) را نیز انجام می‌دادیم. همچنین به‌صورت هفتگی اردوهای ویژه‌ای در کوه‌ برگزار می‌کردیم و در آنجا به آموزش‌های تئوریک و مبارزاتی می‌پرداختیم و به‌صورت جمعی در مراسم‌ سخنرانی روحانیون انقلابی نظیر شهید‌مطهری، شهیدباهنر و شهیدمفتح شرکت می‌کردیم. البته آن زمان، سخنران‌های مشهور دیگری هم بودند که وارد مباحث سیاسی نمی‌شدند و چه‌بسا در سخنرانی‌های خود از شاه و رژیم تعریف هم می‌کردند. کار با اسلحه سبک را در همان اردوهای روزهای جمعه آموختیم و کار با اسلحه را تمرین کردیم. مربی کار با اسلحه ما آقای محمد تهرانی معروف به «محمد کفاش» بود که بعدا در دوره جنگ تحمیلی به شهادت رسید. البته من وارد مبارزه مسلحانه نشدم، اما دو نفر از اعضای گروه ما، شهید‌محمد مفیدی و مهدی افتخاری، یک سرهنگ آمریکایی را ترور کردند.
در آن عملیات، آقای افتخاری، راننده موتور بود و آقای مفیدی با اسلحه کار را تمام کرده بود. پس‌از اینکه توسط ساواک دستگیر شدند، شهید‌مفیدی به اعدام و آقای افتخاری به ١۵‌سال حبس محکوم شد؛ این دو نفر از همان اعضایی بودند که در گروه حزب‌ا... همراه با ما آموزش کار با اسلحه دیده بودند.
111799.jpg

فعالیت‌های انقلابی شما در چه زمینه‌ای بود و به چه دلیل دستگیر شدید؟
با راهنمایی آقای بادامچیان قرار شد بعضی از شاگردان کلاس ایشان از‌جمله بنده، همان کلاس عربی را که در‌واقع مباحث ایدئولوژیک و مبارزاتی در آن تدریس می‌شد، در نقاط مختلف تهران برگزار کنیم. در محله خودمان یعنی پاسداران فعلی یا سلطنت‌آباد سابق و نیز مسجد مهدیه رستم‌آباد در منطقه نازی‌آباد تهران، به‌جز جمعه‌ها، شش‌روز در هفته بعد‌از نماز مغرب و عشا، این کلاس‌ها را برگزار می‌کردم. تعدادی از شاگردان من از دانشجویان دانشگاه تهران بودند که روزی در‌جریان شلوغی‌های دانشگاه دستگیر شدند و زیر‌شکنجه بازجو‌ها اعتراف کردند که اعلامیه‌‌های امام‌خمینی(ره) و نیز مباحث فکری‌شان را از کجا آموخته‌اند. من را به‌عنوان استاد کلاس عربی‌شان معرفی کرده و نشانی محل کارم را داده بودند. دقیقا روز یکم اسفند‌ماه سال‌۵١ بود که ساواک برای دستگیری من، به بازار بزرگ تهران آمد. ١٠‌نفر با لباس‌های شخصی اما متحد‌الشکل، تجارتخانه‌ای را که در آن مشغول کار بودم، محاصره کردند. ساواکی‌ها معمولا دلشان نمی‌خواست شناسایی شوند و محیط بازار نیز پر از فعالان انقلابی بود. برای همین خود را به‌عنوان مأمور کلانتری معرفی کردند و گفتند که فرش خانه‌ شما دزدیده شده و باید همراه ما بیایید، اما من امتناع کردم. در‌نهایت کارت خود را نشان دادند و صاحب تجارتخانه‌ای که در آن کار می‌کردم، ترسید و گفت: «قاسم همراهشان برو!»

پس از دستگیری‌، شما را به کجا بردند و چه اتفاقی افتاد؟
در چنین مواقعی، چون می‌دانستند بخش اعظمی از بازاری‌ها انقلابی هستند، به فردی که بازداشت شده بود، دستبند نمی‌زدند و مرا هم در محاصره به‌نحوی‌که مردم و رهگذران متوجه نشوند، بدون دستبند به ماشین و از آنجا به ساختمان «کمیته مشترک ضد‌خرابکاری» بردند. البته از لحظه‌ای که در ماشین قرار گرفتم، چشم‌بند داشتم. وقتی به کمیته رسیدیم و چشم‌بندم را باز کردند و پنج نفر دیگر از شاگردان آقای بادامچیان را که مثل من کلاس‌های عربی را برگزار می‌کردند دیدم، فهمیدم اوضاع از چه قرار است. مأموری که آنجا بود به مادر حسین دوزدوزانی (بردار عباس دوزدوزانی که بعدا وزیر ارشاد شد) اهانت کرد و من پاسخ او را دادم و همان‌جا خیلی مفصل مرا مقابل بقیه به‌شکل بدی کتک زدند و بعد به سلول‌های انفرادی رفتیم.
فردای آن روز، فرایند بازجویی‌ها آغاز شد. ما از قبل توجیه بودیم که باید خود را به ساده‌لوحی بزنیم و تمام مسائل را کتمان کنیم؛ مثلا من گفتم سطح سوادم در حد اکابر است و به‌عمد تمام اعترافاتم را با غلط املایی نوشتم. البته بازجوها سرسخت بودند و در هفته اول، حسابی از خجالت ما درآمدند و کتکمان زدند؛ مثلا به من گفتند: «خمینی انگلیسی است؛ چرا از او پیروی می‌کنی؟» و من خودم را به ندانستن می‌زدم و می‌گفتم «مگر انگلیس هم خمین‌شهر دارد؟!» (می‌خندد). خلاصه در هفته اول حسابی کتکم زدند و بعد باورشان شد که من ساده هستم!
فرایند بازجویی من ٣٧‌روز به طول انجامید و بعد به دادگاه رفتم و به سه سال حبس محکوم شدم و وقتی اعتراض کردم، این حکم یک‌ساله شد و مرا به‌عنوان عنصری خرابکار که علیه امنیت ملی اقدام کرده است، به مدت یک‌سال به زندان شماره چهار قصر انداختند.

از روزهای زندان برایمان بگویید.
در بخش ما (زندان شماره چهار قصر) چهارصد نفر زندانی بودند. رئیس زندان ما آدم خوبی بود و ما شب‌ شعر، نماز جماعت و ورزش صبحگاهی برگزار می‌کردیم. زمانی هم که یکی از زندانیان برای اعدام یا آزادی قرار بود از زندان خارج شود، به صف می‌شدیم و سرودی می‌خواندیم که بخشی از اشعار آن این بود: «ای که می‌چکد ز پنجه تو خون/ تخت تو سرنگون/ شیوه تو قتل عام خلق/ بگیر ببند، جلاد خلق». دقیقا یکی از همان روزهایی که در‌حال خداحافظی و خواندن این سرود بودیم، رئیس اداره کل زندان‌ها برای سرکشی از زندان ما آمد و وقتی این وضعیت را دید، رئیس قبلی زندان را عزل و منصور زمانی را منصوب کرد که فرد بسیار خبیثی بود. او مانع‌از انجام تمام فعالیت‌های ما شد و کلاس‌های درس، شب شعر، نماز جماعت و ورزش صبحگاهی را تعطیل کرد و محل سلول‌های ما را به مکان‌های بسیار بدی تغییر داد. پس از آن ماجرا من با آقای دکتر موسوی‌گرمارودی هم‌سلول شدم که مصاحبت با ایشان برایم بسیار دلنشین بود. به خاطر دارم ایشان که روحیه هنری داشت، با خمیر نان‌، مجسمه‌ای ساخته بود. یک‌بار رئیس زندان به سلول‌ ما آمد و از او پرسید این مجسمه چیست و آقای گرمارودی به مجسمه‌ای که متشکل از دونفر بود اشاره کرد و گفت: «اون فردی که روی پای مرد ایستاده خم شده و نوکری می‌کنه، شاه شماست و مرد ایستاده رئیس‌جمهوری آمریکاست!» به‌خاطر همین حرف، او را به‌شدت شکنجه کردند و دچار جراحات زیادی شد، به‌نحوی‌که به مدت یک ماه ادارار او خونی بود.

پس از آزادی دوباره فعالیت انقلابی خود را ادامه دادید؟
وقتی مرا آزاد کردند از من تعهد گرفتند که دیگر فعالیت‌های انقلابی مثل پخش اعلامیه و‌... انجام ندهم. البته من هم بعد از آزادی دیگر کلاس‌های آموزش ایدئولوژی یا درس عربی را برگزار نکردم، اما همراه شیخ مهدی شاه‌آبادی شدم و ایشان را در فعالیت‌هایشان همراهی کردم. شرکت در راهپیمایی‌ها و پخش اعلامیه را نیز ادامه دادم.

توانستید دوباره به شغل قبلی خود برگردید؟ بازار تهران با زندانیان سیاسی آزاد‌شده چطور برخورد می‌کرد؟
بله، اتفاقا از من استقبال کردند و شغل قبلی‌ را به من پیشنهاد کردند. بازار تهران در کنار دانشگاه و نهاد روحانیت، یکی از پایگاه‌های اصلی انقلابیون بود و اصلا این‌طور نبود کسی را به‌خاطر جرائم سیاسی در بازار طرد کنند. من هم به شغل قبلی برگشتم، اما چون صاحبکارم به تفکر توده‌ای‌‌ها اعتقاد پیدا کرده بود، از او جدا شدم و جای دیگری استخدام شدم.

پس از انقلاب کجا مشغول شدید؟
سیکل داشتم اما آن زمان تصمیم بر این شد کسانی‌که در دوران مبارزاتی انقلابی در زندان‌های ستمشاهی شکنجه شدند، به یکی از ادارات دولتی بروند. با‌توجه‌به فعالیت‌هایی که در بازار داشتم، در بخش شرکت‌های اقتصادی آن اداره مشغول به فعالیت شدم، اما در اواخر سال‌٧٠ فضای کاری‌مان آن اخلاص سابق را نداشت و منیّت‌ها زیاد شده بود؛ برای همین استعفا دادم و در سال‌٧٨ آمدم مشهد و در نزدیکی حضرت‌رضا(ع) مقیم شدم. این روزها با سایر زندانیان سیاسی رژیم سابق در کانون زندانیان سیاسی دورهم جمع می‌شویم و خاطراتمان را مرور می‌کنیم. 
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی