کد خبر : 79689
/ 12:30
خانواده رجبی از هزینه‌های سنگین درمانِ بیمار سرطانی‌شان می‌گویند

شیمی‌درمانی، ماهی دو مرتبه

احمدعلی رجبی تا همین چند ماه پیش سرحال و قبراق کار می‌کرده است. راننده کامیون بوده و نان‌آور خانه و خانواده‌اش. درحال‌حاضر اما باید فقط در بسترش بخوابد و با سرطان دست‌به‌یقه باشد تا هر ماه دو مرتبه زیر بغلش را بگیرند و ببرند برای شیمی‌درمانی

شیمی‌درمانی،  ماهی دو مرتبه

مریم  محبی، شهرآراآنلاین- اینجا مهدی‌آباد است. مهدی‌آباد6. ته‌ِتهِ کوچه باریک و سنگلاخش یک چهاردیواری کوچک قرار دارد که محل زندگی خانواده رجبی است. در خانه که باز می‌شود، موج غم است که با تمام شدت به‌صورت آدم برخورد می‌کند. برداشت دیگری نمی‌شود کرد. اینجا واقعا غم‌انگیز است. احمدعلی رجبی تا همین چند ماه پیش سرحال و قبراق کار می‌کرده است. راننده کامیون بوده و نان‌آور خانه و خانواده‌اش. درحال‌حاضر اما باید فقط در بسترش بخوابد و با سرطان دست‌به‌یقه باشد تا هر ماه دو مرتبه زیر بغلش را بگیرند و ببرند برای شیمی‌درمانی و باقی مراحل معالجه. حالا، آرام اما نزار و ضعیف در رختخوابی که در گوشه همین اتاق کوچک برایش پهن شده، به خواب رفته است، طوری‌که متوجه رفت‌‌وآمدها و بروبیاهای دوروبرش نمی‌شود. او به سرطان مبتلاست؛ سرطان خون، سرطان بدخیم خون.

111220.jpg
سرطان دارد اما نمی‌داند
بله، نمی‌داند؛ یعنی به او نگفته‌اند. نه خانواده‌اش گفته‌اند و نه پزشک‌ها. مریم حسن‌زاده، همسر اوست که می‌گوید: «به او فقط در همین حد گفته شده است که بیماری سختی دارد و شیمی‌درمانی برای بهبود بیماری‌‌اش لازم است؛ هرچند با این حالی که دارد، عجیب است که خودش تابه‌حال متوجه نشده باشد. هرازگاهی حرف‌هایی می‌زند، اما در هر صورت به همه سپرده‌ایم که به هیچ‌وجه مستقیم و غیرمستقیم به او نگویند که سرطان دارد. اگر بشنود، روحیه‌اش را از الان هم بیشتر می‌بازد.»
او 55سال دارد. سرطان اما با او کاری کرده است که سنش خیلی بیشتر از این عدد نشان می‌دهد. خانواده رجبی نُه ‌ماهی می‌شود که متوجه شده‌اند او به این بیماری مبتلاست. نه ‌ماهی که البته دو ماهش را همگی در بی‌خبری سر کرده بودند.

اوایل، پزشکان نمی‌توانستند بیماری او را تشخیص بدهند
حرف زدن با مریم از بیماری همسرش راحت نیست. روح و روانش متلاطم است. یک چیزی راه گلویش را بسته و چشم‌هایش را مشوش کرده است. هرازگاهی بغض می‌کند و نمی‌تواند صحبت کند اما به هر ضرب‌وزوری که شده است، می‌گوید: «قبل از ماه رمضان بود. بدنش حسابی به خارش افتاده بود. روی پوستش دانه‌های قرمزی ایجاد شد مثل آبله‌مرغان؛ مخصوصا کمر به پایینش را خیلی درگیر کرد. زخم‌هایش خونریزی هم داشت. ما نمی‌دانستیم که این علامتی از سرطان بدخیم خون است. به هر پزشکی مراجعه می‌کردیم، نمی‌توانست بیماری او را تشخیص بدهد تااینکه بین این همه این در و آن در زدن و از این دکتر به آن دکتر رفتن، بالاخره دکتر مُذَهَب‌نامی پیدا شد و گفت که احمدعلی مبتلا به سرطان خون است.»
و بعد از این ماجراها، طبق تشخیص پزشک، علاوه‌بر داروودرمان‌های دیگر، او برای کنترل بیماری‌اش در بیمارستان امام‌رضا(ع) شیمی‌درمانی می‌شود؛ ماهی دو مرتبه و درمجموع 12جلسه.

یا قرض می‌کنم یا بیمه پول را می‌دهد
بار این زندگی حالا افتاده است روی شانه‌های مریم. سایر فرزندانشان ازدواج کرده‌اند و الان فقط دختر کوچکش با آن‌ها زندگی‌ می‌کند که کلاس نهم است. یک چرخ خیاطی گوشه اتاقشان جا خوش کرده که قرار است کمک‌خرج آن‌ها باشد اما این را که آیا با این همه هزینه می‌شود یا نه، فقط خدا می‌داند. می‌گوید: «چرخ خیاطی را صاحب‌کارم برایم آورده است تا شاید بشود یک پول بخورونمیر از آن درآورد، اما کو کار؟ یک روز هست و یک روز نیست. تازه اصلا کار باشد، با این گرفتاری و مریض‌داری مگر وقت می‌شود که درست‌وحسابی کار کرد؟ خود من هم در شرایطی نیستم که بتوانم بی‌وقفه کار کنم. خودم روماتیسم دارم.»
چند لحظه‌ای سکوت می‌کند و صحبت‌های ملال‌انگیزش را این‌گونه ادامه می‌دهد: «هزینه‌های درمانش برای من خیلی سنگین است. کلی تلاش کردم و موفق شدم خودم را بیمه روستایی کنم. حالا یا پول درمانش را بیمه می‌دهد یا مجبورم هر موقع کم‌وکسری‌ای پیش آمد، از این‌طرف و آن‌طرف قرض کنم. برای خرج خانه و زندگی که خدا بزرگ است اما پول دواودرمان او را نمی‌توانم جور کنم، حتی رفت‌وآمد با آژانس هم برایم گران تمام می‌شود.»
حالا دوباره یادش از وقتی می‌آید که شوهرش درگیر سرطان نبود. می‌گوید: «شوهرم که کار می‌کرد، وضعمان خوب بود. همین نه‌ماه لعنتی او را به این روز انداخته است؛ نه‌ماهی که حتی درست‌وحسابی نخوابیده است بس که اذیت می‌شود.» 
کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی