کد خبر : 79530
/ 13:37
روایتی از دیدار با الیا محتشمی همسر فرید محبی سرمهندس کشتی سانچی

نیمه‌ای در آتشم نیمی در آب

قبل از چهارشنبه هم دیده بودمش، نه از نزدیک، بلکه در قاب تلویزیون و گوشی موبایل. نمی‌شد کلیپ صحبت‌هایش را تماشا کرد و اشک نریخت. زنی که در آستانه سومین دهه زندگی‌اش ایستاده بود و تمام زندگی‌اش را در خاموش‌شدن کشتی سانچی می‌دید و از همه می‌خواست جوری به همسر و همکاران او کمک کنند.

نیمه‌ای در آتشم نیمی در آب

حمیده وحیدی-  اما آب و آتشی که بی‌رحمانه به جان هم افتاده بودند، کسی را بین خودشان راه ندادند و ٢۴‌دی‌ماه، کشتی سانچی پس‌از هشت روز سوختن در آب، غرق شد. حالا آدم‌هایی مانده‌اند و خاطراتی که نمی‌شود آن‌ها را غرق کرد یا سوزاند تا فراموش شوند.سه‌شنبه‌شب از‌طریق خواهر الیا محتشمی، همسر سرمهندس سی‌و‌هشت‌ساله کشتی سانچی، خبر‌دار می‌شوم که بعد‌از چند روز بالاخره به خانه برگشته‌اند. از وقتی خبر حادثه سانچی را شنیده‌اند به تهران رفته‌اند تا در‌کنار دیگر خانواده‌های نگران باشند. یک هفته گذشته است، یک‌هفته‌ای که شاید برای آن‌ها به اندازه یک سال‌ طولانی بوده است. قرارمان را برای صبح زود می‌گذاریم. طی مسیر فکر درباره زنی که هنوز پیکر بی‌جان شوهرش را ندیده است، از ذهنم دور نمی‌شود. نمی‌دانم چگونه تسلیت بگویم. اصلا حضورم در این شرایط مناسب است یا نه. به آخرین دیدارشان فکر می‌کنم و آخرین پیام‌هایی که با هم رد‌و‌بدل کرده‌اند. چندبار در این چند‌روز، آن‌ها را دوره کرده است؟ روزی که خانه‌اش را ترک کرده، چقدر امید داشته هنگام برگشتن، شوهرش را پیدا کرده باشند یا خبری از او به‌دست آورده باشد؟ اما حالا اوست و تنهایی و زمستانی که سخت می‌گذرد.

بنری که به دیوار نصب شده توجهم را جلب می‌کند. عکس سرمهندس فرید محبی در لباس شکیل دریانوردی، از همان اول کوچه به رهگذران لبخند می‌زند. اهالی مجتمع، تسلیتشان را اعلام کرده‌اند. ساختمان روی حالت سکوت است. راه‌پله ورودی بوی غم می‌دهد. تصویر سرمهندس محبی با همان لبخند توی آسانسور هم به استقبالم می‌آید. «دلتنگی» و «فراق» کلماتی است که در‌کنار تصویر، قبل‌از رسیدن به طبقه سوم در متن تکرار شده است.
در خانه اما اثری از سیاهی نیست. هیچ‌کس به سر و صورت نمی‌زند. صدای زاری و شیون هم به گوش نمی‌رسد. الیا محتشمی را می‌‌شناسم. نزدیک می‌شوم و دست‌هایش را در دستانم می‌گیرم. سرد است، جوری که سرما را توی تنم احساس می‌کنم. نمی‌دانم چطور تسلیت بگویم. چند جمله تعارفات مرسوم را سرهم می‌کنم، اما او محکم جواب می‌دهد، طوری که انتظارش را ندارم:
- تسلیت نگو! مگر ما عزاداریم؟ چرا همگی شما فکر می‌کنید فرید مرده؟ مگر جنازه‌ای تحویل من دادند؟ دیروز هم توی شیروان مجلس ختم گرفتند؛ به همه خانواده و مسئولان گفتم صرفا به‌خاطر اطرافیانم می‌آیم، وگرنه فرید زنده است.
زنی با چادر مشکی گوشه‌ای ایستاده و ریز‌ریز گریه می‌کند. حدس می‌زنم مادرش باشد. خواهرانش (که به‌راحتی می‌توان از روی چهره تشخیصشان داد) سرشان را به کاری بند می‌کنند؛ یکی چای می‌آورد و دیگری خرما. تنها یک ظرف سیاه از خرمای تزئین‌شده در آشپزخانه است.
روبه‌رویش می‌نشینم و می‌گویم: قطعا از امروز آدم‌های زیادی پیشت خواهند آمد. ما همگی‌مان یک غم مشترک داریم. این دید و بازدیدها را به حساب همدلی مردم بگذار.
الیا محتشمی آرام است. شاید پیش از آمدنم گریه‌هایش را کرده باشد. درست روبه‌رویم می‌نشیند. حتی یادش هست تعارف کند. آدم گاهی وقت‌ها در وضعیتی گیر می‌کند که کلمات به اندازه‌ای سنگین می‌شوند که زورش به بیان یک جمله حرف هم نمی‌رسد. اما بهترین سؤال برای شروع مکالمه را پیدا می‌کنم:
- در مشهد زندگی می‌کنید، اما تمام سایت‌های خبری اعلام کردند که اهل شیروان هستید.
- فرید اصالتا اهل شیروان است، اما ١۵‌سالی می‌شود که در مشهد زندگی می‌کنیم. این خانه را هم تازگی‌ها با هزار قرض خریدیم.
از افعال مضارع استفاده می‌کند. وقتی از فرید صحبت می‌کند افعال ماضی به‌طور خاصی از دایره واژگانش غایب است. همین را در ذهن نگه می‌دارم و می‌پرسم:
- چند سال است که در مشهد زندگی می‌کنید؟
انگار سؤال درباره زندگی مشترکشان را دوست دارد، گویی در این چند روز همه خواسته‌اند جوری او را از داشته‌هایش دور کنند. با صدای رساتری می‌گوید:
- ١۴‌سال است که ازدواج کرده‌ایم و با هم در مشهد زندگی می‌کنیم.
نگاهم یک دور اطراف خانه می‌چرخد. گلدان‌های رنگارنگی گوشه پنجره رو به آفتاب ایستاده‌اند.
- فکر می‌کنید این اتفاق چقدر باعث شد مردم با شغل دریانوردی آشنا شوند؟
خودش را از دردی پیچ‌و‌تاب می‌دهد، انگار زخم تازه‌ای در این سؤال بود که یک‌باره سر باز کرد.
- به خدا همه فکر می‌کنند ما ثروتمندیم. شما دارید زندگی‌مان را می‌بینید. خواهش می‌کنم انعکاس دهید. فرید حتی ماشین ندارد. فیش حقوقی‌اش را چند‌باری می‌خواستم منتشر کنم؛ دو‌میلیون و ٧٠٠‌هزار‌تومان می‌گیرد. بعد‌از ١٧سال کار مداوم، تنها زمانی‌که روی دریاست، ماهی چهار‌هزار دلار می‌گیرد، آن هم زمانی‌‌که تمام ریه‌هایش از گازهای سمی پر شده است. آن‌قدر از پله‌های کشتی بالا و پایین رفته که همیشه از درد کمر می‌نالد.
- گازهای سمی؟
- کشتی‌ها بارهای مختلفی حمل می‌کنند. میعانات گازی و نفتی از خودشان گازهایی منتشر می‌کنند که می‌تواند برای ریه انسان در مدت طولانی مضر باشد. اصلا آب و هوای دریا آدم را مریض می‌کند. خود من هر وقت سوار کشتی می‌شوم تا مدت‌ها حالت تهوع دارم و سرفه می‌کنم. الان هم نمی‌دانم حالش چطور است.
چشم‌انتظاری خاصی در چشم‌هایش دو‌دو می‌زند. برایم جای سؤال دارد که چرا فکر می‌کند هنوز شوهرش زنده است. تمام رسانه‌ها به نقل از مسئولان اعلام کرده‌اند که سرنشینان کشتی، جانشان را از دست داده و غرق شده‌اند، اما الینا محتشمی هنوز باور ندارد. به خودم جرئت می‌دهم و می‌پرسم:
- سانچی که غرق شده؛ چرا فکر می‌کنی زنده هستند؟
یک‌جور اطمینان در نگاهش است. صاف می‌نشیند، زل می‌زند به من و می‌گوید:
- همان روز اول، دوستان شوهرم تصاویر را نشان دادند. در تصادفی که صورت ‌گرفته یک طرف کشتی که اتاق شوهرم هم در آن قرار داشت در روزهای اول هنوز سالم بود. هر کشتی دو قایق نجات دارد که فقط یکی از آن‌ها در تصاویر دیده می‌شود. قایق نجات، چیزی نیست که غرق یا منفجر شود. الان هزاران سؤال توی ذهنم دارم، سؤال‌هایی که می‌خواهم پاسخ داده شوند. حداقل حقم این است که من را از این بلاتکلیفی نجات دهند.
-یعنی می‌گویی زنده هستند؟
برای اولین مرتبه از زمان دیدارمان، چشم‌هایش از اشک لبریز می‌شود و پاسخ می‌دهد:
- من تا آخر عمر چشمم به در است تا فرید بیاید. باید جنازه‌ای ببینم تا باور کنم. الان هم گفتم کسی تسلیت نگوید. بالاخره خاکی باید باشد که دل آدم را سرد کند. کدام جنازه را خاک کنم و روی کدام قبر اشک بریزم؟
سعی می‌کنم بحث را عوض کنم و چیزی نگویم که دلتنگی‌اش بیشتر شود. لابه‌لای صحبت‌هایش اطلاعاتی درباره دریانوردی داده است. همان خط را پیدا می‌کنم و می‌گویم: چند بار سوار کشتی شدید؟
آهی می‌کشد و می‌گوید: من ١١سال در سفرهای متعدد با فرید بوده‌ام. ماه‌ها عمرم را روی کشتی گذرانده‌ام. حتی در سفر اخیر سانچی هم قرار بود با هم باشیم، اما پاسپورتم به مشکل خورد. تو را به خدا شما خبرنگاران به من نگویید که شوهرم مرده است. لباس شرایط اضطراری را که بخواهی بپوشی ١۵دقیقه زمان لازم داری. همان روز اول که یکی از جنازه‌ها را پیدا کردند، این لباس تنش بود. الان چینی‌ها می‌گویند ما می‌دانستیم که در انفجار اول ایرانی‌ها کشته شده‌اند. آن کسی که لباس اضطراری پوشیده چطور فرار کرده و از کشتی پرت شده است؟ یعنی ممکن است همه این افراد با هم مرده باشند؟ من یک نفر باور نمی‌کنم.
نمی‌دانم جمله‌ای که می‌خواهم بگویم درست است یا نه، اما آرام می‌گویم:
- ممکن نیست دود راه تنفسی را بسته باشد؟
گویی این جمله را قبلا هم شنیده است، می‌گوید: بالاخره باید یک گوشه‌ای از جنازه‌ها پیدا شود. یعنی همگی‌شان پودر شده‌اند؟! نمی‌دانم دولت چین چرا اطلاعات درست نمی‌دهد. اصلا چرا این‌قدر در رسانه‌ها اخبار ضد‌و‌نقیضی وجود داشت؟ یعنی باور کنیم نتوانستند آتش را خاموش کنند؟ الان هم از مسئولان استدعا دارم این مسئله را فراموش نکنند. در جوامع بین‌الملل پیگیری کنند، هنوز هم جای امید هست. به جستجو در دریا ادامه دهند. بالاخره یا خودشان یا جنازه‌هایشان را پیدا خواهند کرد.
از جایش بر‌می‌خیزد، قایقی چوبی را از کنار طاقچه بر‌می‌دارد و نشانم می‌دهد. می‌گوید:
- این قایق را با هم ساختیم، توی یکی از سفرهایمان. ببین چقدر قشنگ است.
قایق را توی دست می‌گیرم. زیباست. مشخص است که روزها برای ساخت آن وقت گذاشته‌اند.
احساس می‌کنم دوست دارد بیشتر از شوهرش و علاقه‌هایش حرف بزند. یاد او آزارش نمی‌دهد، پس می‌پرسم:
- در گفت‌وگویی که در گذشته از خانواده شما منتشر شده بود، گفته بودید تمام امید خانواده‌ها برای زنده‌ماندن دیگر دریانوردان به فرید بوده. می‌خواهید کمی در‌این‌باره توضیح دهید؟
اثری از لبخند نیست، اما برای اولین‌بار کمی چهره‌اش باز می‌شود. می‌گوید: فرید با دل و جان کار می‌کند. با‌سواد است. دستگاه‌هایی را که هر کسی نمی‌تواند درست کند، او تعمیر می‌کند. بسیار خونسرد است. در این کشتی بهترین‌های دریانوردی ایران حضور داشتند و این سانحه خسارت زیادی داشت.
- گفتید ١١سال در سفرهای مختلف همسرتان را در سفرهای دریایی مختلف همراهی کردید. تا‌به‌حال خودتان حادثه دریایی را تجربه کرده‌ یا دیده‌اید؟
- یک بار در یک سانحه دریایی بودم. اولین کسی که توانست آن دیگ بخار را خاموش کند، همسر من بود. حتی خودش بارها برای کمک به دیگران آسیب دیده بود. در سفرهایی که داشته‌ام، بارها دیده‌ام دست یا انگشت دریانوردان قطع شده است. اگر بخواهم از سختی‌های این کار بگویم، ساعت‌ها زمان می‌خواهد.
از او می‌خواهم از دریچه چشم زنانه، گوشه‌ای از سختی‌های زندگی‌ با یک دریانورد را بگوید. اشک می‌ریزد و در‌میان هق‌هقی آرام می‌گوید:
- چه کسی می‌فهمد که شش‌ماه ندیدن همسر چه احساسی دارد؟ چه کسی درک می‌کند که دو ماه حتی تلفنی نتوانی با همسرت صحبت کنی و هیچ خبری از او نداشته باشی، چه صبری می‌خواهد؟ اگر هر گوشه‌ای از خانه‌ام خراب شود، باید مدت‌ها چشم‌انتظار بمانم تا شوهرم از سفر برگردد. روزهای تقویم را دوست ندارم. نه در روز تولدمان کنار هم بودیم و نه هیچ عیدی. عروسی و عزا را تنها رفته‌ام. مدت زیادی نیست که تکنولوژی برقراری ارتباط از‌طریق نرم‌افزارهای مختلف به ما رسیده و می‌توانم با شوهرم ارتباط برقرار کنم. در چند‌سال گذشته، تنها با ایمیل با هم ارتباط داشتیم، ایمیلی که محدودیت‌های زیادی داشت؛ عکس و فیلم نمی‌توانستی بفرستی، متن هم مستقیم به دست کاپیتان می‌رسید. همین حالا هم کارت تلفن را به‌صورت محدود دریافت کرده بود. هر دو روز تماس می‌گرفت و زود قطع می‌کرد. چند ساعت قبل حادثه تماس گرفت، خیلی کوتاه گفت: به‌زودی به کره می‌رسیم.
- پس چرا همه فکر می‌کنند این شغل دارای مزایای زیادی است؟
لبخند تلخی می‌زند و جواب می‌دهد: دل من همیشه به‌خاطر تنهایی فرید خون بود. دریانوردان وقتی به سفر کره می‌روند، بعد‌از عبور از هند، دیگر به تلویزیون دسترسی ندارند. یعنی اصلا نمی‌دانند در دنیا چه خبر است. نزدیک به یک ماه را در سکوت و بی‌خبری می‌گذرانند. چقدر می‌‌توان فیلم تماشا کرد یا کتاب خواند؟ خلاصه‌ای از خبرها را شرکت نفت برایشان می‌فرستد و دل‌خوشی‌شان به همین است. جدیدا تعداد انگشت‌شماری کشتی به اینترنت مجهز شده‌اند. این حرفه هنوز جزو مشاغل سخت اعلام نشده است.داغی به اندازه سال‌ها دلش را زیر‌و‌رو کرده است، سنگینی غمی که هیچ معنایی برایش نیست. می‌پرسم: هیچ وقت از همسرتان نخواستید از این کار بیرون بیاید؟
صدایش بالاتر می‌رود و می‌گوید: به خدا خواستم، بارها اصرار کردم. گفتم فرید پیش من باش، اما او کارش را دوست داشت. برایش زحمت کشیده بود. به خدا این شغل دل می‌خواهد. اگر می‌بینید که الان من ضجه نمی‌زنم، به‌خاطر این است که ۶ماه، ۶ماه چشم‌انتظارش بودم.
دوباره چشم‌هایش خیس می‌شود. نمی‌خواهد اشک بریزد و این عمق دردش را می‌رساند. می‌خواهد بایستد و از حقوق خودش و خانواده دریانوردان دفاع کند. می‌گوید: در تمام مراسم ترحیم‌ها شرکت می‌کنم، اما ایستاده‌ام. همه‌جا می‌روم، از مسئولان مشهد می‌خواهم از روابطشان استفاده کنند و بخواهند اگر معتقدند این دریانوردان واقعا مرده‌اند، پیکرشان را پیدا کنند و به خانواده‌هایشان بدهند. نگذارند این اتفاق بعد از مدتی خاموش شود.
لحظاتی سکوت می‌کند، سپس با اشاره، تابلویی را که روی دیوار نصب شده نشان می‌دهد و می‌گوید: این را خودم با تکه‌های کوچک پازل درست کردم. فرید خیلی کارش را دوست دارد. وقتی هم به خانه می‌آید، باید کشتی و دریا ببیند.
در تابلو، دریا طوفانی است. یک کشتی در انتهای تصویر در‌حال سوختن است. چند دریانورد هم در قایق نجات در‌حال دور‌شدن از معرکه هستند.

 
کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظرات شما
امیرحسین
21:56 1 0 پاســخ به ایــن نظــر

من هم فکر می کنم داداش فرید برای همه اعصار زنده است و می خواهم به فرید تبریک بگویم که بانوی نمونه ایران ،همسری فداکار والگوی تمام زنان دنیا منتظر توست.
داداش فرید زنده است.

نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی