• خانه
  • یادداشت
  • این خاطره ماندگار
کد خبر : 79490
/ 10:26
غلامرضا بنی‌اسدی

این خاطره ماندگار

ما حضرت زهرا(س) را «مادر» می‌دانستیم و صدا می‌کردیم، به‌ویژه در کوران عملیات. باور داشتیم صدای ما را می‌شنود و چادرش چتری است روی سر ما. لذا هرگاه رمز عملیات‌ها هم «یا زهرا» بود، غیرتمندانه‌تر می‌جنگیدیم. حرمت داشت نام مادر برای ما.

این خاطره ماندگار

یادداشت یک قالب شناخته‌شده مطبوعاتی است اما من می‌خواهم امروز در این قالب، به احترام ٢٧ دی ١٣۶۶ که بچه‌های امام‌رضا(ع) در بیت‌المقدس٢ بر طبیعت سخت و دشمن سخت‌سر غالب شدند، یادداشت را به بیان خاطره‌وار برداشت متفاوت یک بسیجی اختصاص دهم از ماجرایی که هرگز فراموش نمی‌شود. ما حضرت زهرا(س) را «مادر» می‌دانستیم و صدا می‌کردیم، به‌ویژه در کوران عملیات. باور داشتیم صدای ما را می‌شنود و چادرش چتری است روی سر ما. لذا هرگاه رمز عملیات‌ها هم «یا زهرا» بود، غیرتمندانه‌تر می‌جنگیدیم. حرمت داشت نام مادر برای ما و انگار ما هم حرمت ویژه می‌یافتیم به نام حضرت مادر، مثل وقتی فرمانده گفت: «برو جلوتر از بقیه بچه‌ها. آنجا، چهارصدپانصدمتری که بروی، به یک جاده می‌رسی. آنجا بمان و مراقب باش. سنگر نیست. برف است، اما تو باید نقش سنگر کمین را داشته باشی و تردد دشمن را زیر نظر بگیری. به محض دیدن دشمن، شلیک کن. ما می‌رسیم.» و چنین شد که من رفتم از لابه‌لای درخت‌های بلوط، جلوتر و باز هم جلوتر، کنار جایی که حدس می‌زدم باید جاده باشد و ماندم تا لحظه شلیک و ... دشمن زد. ما محکم‌تر زدیم. آتشبار هم به کمک ما آمد تا در زیر آتش سنگین دشمن بی‌یاور نباشیم. دلم هوایی شده بود اما می‌ترسیدم. قاصدی در دل مرا به رفتن می‌خواند و من پاهایم به زمین چسبیده بود. این را بچه‌های جنگ به‌خوبی می‌دانستند که در لحظه‌هایی که آدم سخت بوی بهشت می‌گرفت، پیشکش می‌کردند بهشت را. اگر می‌پذیرفتی، می‌رفتی وگرنه، زخم می‌خوردی و می‌ماندی تا به تقاص آن «نه»، یک عمر بسوزی. شاید این سوختن ساختن خود و دیگران را در پی داشته باشد. من آنجا در آن زیباترین لحظات، بدترین تصمیم زندگی را گرفتم. به قاصدی که در من منتظر جواب بود، گفتم «نه» و همین «نه» بیست‌و‌چند سال است که بدجوری از من تقاص می‌گیرد، بدجوری. کاش «بله» را گفته بودم. آخر ایجاب از آن سو بود و قبول از طرف من. من قبول نکردم تا با ایجاب، شهادت ایجاد شود. افسوس، افسوس، افسوس
...در همین زمان، فرمانده گفت: «برو. برو و تیربارچی را کمک کن تا شیار را ببندد و دشمن نتواند بچه‌ها را قیچی کند.» من رفتم و هنوز چند قدمی از سنگر خود دور نشده بودم که گلوله‌ای درست به وسط همان شبه سنگری اصابت کرد که من ساخته بودم و موج انفجارش مرا به زمین کوفت. این اولین سیلی بود که بر گونه‌ام می‌خورد و دومین سیلی پایم را سوزاند. من برخاستم. خودم را به شیار رساندم اما ... خدای من! بچه‌ها، تیربارچی!
صدای ضعیفی برخاست: «بیا. ما زخمی شده‌ایم!» فکر کردم شوخی می‌کنند. فکر کردم مثل همیشه است، اما نه. آن‌ها داشتند می‌لرزیدند، بیشتر از من. جلوتر رفتم. دیدم دست یکی از بچه‌ها قطع شده است و دو نفر دیگر هم زخمی هستند. پرسیدم: «چه شده؟» گفتند: «عراقی‌ها بالا می‌آمدند.» ضامن نارنجک را کشیدم که پرتاب کنم اما دستم یخ زده بود. در دستم منفجر شد و همه زخمی شدیم. تازه صدای دندان‌هایشان را شنیدم که مثل من بر هم می‌خورد. در حوالی صبح، هوا ناجوانمردانه سرد بود. گفتم: «می‌روم و کمک می‌آورم.» اما هرچه می‌رفتم کمتر کسی را می‌یافتم. خدای من! آن‌ها کجا رفته بودند؟ جایی که بچه‌ها بر برف خوابیده بودند به چشم می‌خورد اما از خود آن‌ها خبری نبود. فقط تیر بود که از این سو به آن سو می‌بارید و از بالای درخت‌ها سیمونوف‌ها بودند که شلیک
می‌کردند.
حدس زدم بچه‌ها عقب کشیده‌اند. باید خود را به آن‌ها می‌رساندم اما در آن برف و بوران که برف و گلوله با هم می‌بارید، مگر می‌شد جهت را تشخیص داد؟ باید کاری می‌کردم. بچه‌ها زخمی و منتظر بودند. اگر کمک نمی‌رسید، یخ می‌زدند و آخرین نفس‌هایشان هم در آن زمهریر، قندیل می‌شد. باز یاد مادر افتادم و حتم داشتم نگاه نگرانش متوجه ماست.
نام مادر کلید بود برای ما دربرابر قفل‌های زنگ‌زده. «یا زهرا» را با همه وجود گفتم و به سمتی که دیدم از سوی درخت‌ها بدان سو شلیک می‌شود رفتم بالای درخت‌ها عراقی‌ها بودند و آن سو بچه‌های ما. من با چتر نگاه مادر از باران تیرها و ترکش‌هایی که از سوی خودی‌ها و عراقی‌ها می‌بارید گذشتم و فرماندهان را مطلع کردم که بچه‌ها را نجات دهند.
غلامرضا بنی‌اسدی
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی