کد خبر : 79345
/ 17:49
داستان زندگی ساقی شیشه‌ای که برای نشکستن توبه قسم خورده است

۱۵ سال تخریب

لاغراندام است. قد بلندی دارد. بغضی به هر کلمه‌اش گره خورده است که دل را ریش می‌کند. قرار می‌شود نه من نامش را بپرسم نه او خودش را معرفی کند. همه کودکی‌اش را در محله‌ای در حاشیه شهر گذرانده است.

۱۵ سال تخریب


محبوبه فرامرزی- روز و شب‌هایی که حالا پس از گذراندن ۳۳سال زندگی از به یادآوردنش، دل خوشی ندارد. از پانزده‌سالگی مواد مصرف می‌کرده است. کاروبارش که کساد می‌شود، به فروش مواد صنعتی رومی‌آورد. با هزار اماواگر قبول می‌کند با شهرآرامحله گفت‌وگو کند. کلی شرط‌وشروط می‌گذارد. محل قرار را خودش مشخص می‌کند. گویا هنوز از بیان کارهایی که کرده است، هراس دارد. می‌خواهد امنیتش حفظ شود. می‌خواهد دردسری برایش ایجاد نکنیم. می‌پذیرم و آنچه پیش روی شماست، ماحصل این گفت‌وگو می‌شود.

از وقتی یادم هست، پدرم اعتیاد داشت
دوره سلامت پدرش را به‌خاطر ندارد. خودش ۳۳سال دارد اما می‌داند که ۴۰سال است پدرش اعتیاد دارد: «از بچگی هرچه فکر می‌کنم، یادم نمی‌آید که پدرم ترک کرده باشد. همیشه او را درحال مصرف می‌دیدم.»
مصرف مواد سنتی، پدر را همیشه خواب‌آلود و گیج می‌کند، طوری‌که از کاروکاسبی می‌افتد و جورش را «س» نُه‌ساله به دوش می‌کشد: «پدرم کار نمی‌کرد. اگر هم سر کار می‌رفت، فقط به‌اندازه‌ای بود که خرج موادش را دربیاورد. به شکم من و یک برادر و چهار خواهرم نمی‌رسید. من پسر بزرگ خانه بودم. چاره‌ای نبود. باید کار می‌کردم تا شکم بچه‌ها سیر شود.»

موزاییک‌های هشت‌کیلویی
برای کودکی در آن سن‌وسال، رها کردن درس و مدرسه کار چندان دلچسبی نیست. «س» به‌جای بازی با هم‌سن‌وسال‌هایش به موزاییک‌سازی فرستاده می‌شود: «آنجا خیلی سخت می‌گذشت. کار راحتی نبود. هر موزاییک هشت کیلو وزن داشت. مگر خودم چقدر وزن داشتم که باید هر بار دو تا موزاییک هشت‌کیلویی را روی دست بلند می‌کردم؟ جابه‌جا کردن موزاییک‌ها آن‌قدر سخت بود که حالا بعد از گذشت ۲۴سال هنوز پیامدهایش را تحمل می‌کنم. مدام کمرم درد می‌کند و نفسم را می‌برد.»
پسر بزرگ خانه با همان سن‌وسال کم، نان از دل خاک می‌کشد و امور خانواده‌اش را با همین موزاییک‌سازی می‌گرداند: «نه اینکه پدرم هنر نداشته باشد نه، او جوشکار اسکلت بود. اگر کار می‌کرد، خوب هم پول درمی‌آورد اما حس‌وحال کار کردن نداشت. یا مصرف می‌کرد یا خواب بود.»

مصرف برای رفع خستگی
تا چهارده‌سالگی در حرفه موزاییک‌سازی روزش را شب می‌کند. هر صبح با تنی بی‌رمق به‌زور از رختخواب جدا می‌شود و شب، خسته و مانده به خانه برمی‌گردد: «آن‌قدر آن سال‌ها به من سخت گذشت که برای رفع خستگی به‌سمت مواد سنتی رفتم. می‌گفتند خستگی را رفع می‌کند. هر شب برای اینکه کمی سرحال شوم، مواد مصرف می‌کردم. خانواده حریفم نمی‌شد. پدرم که وضعش معلوم بود. برادرم از من کوچک‌تر بود. از دست مادر و خواهرهایم هم کاری برنمی‌آمد. تا با من سر مصرف مواد بحث می‌کردند، قهر می‌کردم و از خانه می‌زدم بیرون. هفته‌به‌هفته به خانه نمی‌آمدم و شبم را در خانه دوستان معتادم صبح می‌کردم. احساس غرور می‌کردم که بزرگ شده‌ام و مستقل. خودم کار می‌کردم. خودم مواد می‌خریدم و خودم مصرف می‌کردم، آن‌هم جلوی چشم اعضای خانواده.»
فکر اینکه پسری نوجوان در محله، مواد در دسترسش باشد و موادفروش‌ها هم از فروش به او امتناع نکنند، چندان راحت نیست. «س» این‌طور پاسخ می‌دهد: «من در آن محله بزرگ شده بودم. همه، من و خانواده‌ام را می‌شناختند؛ به‌خصوص ساقی‌ها. من اصرار می‌کردم، آن‌ها هم می‌خواستند کاسبی کنند.»

پیمانکار کوچک
پسر نوجوان بالاخره کم می‌آورد. از موزاییک‌سازی بیرون می‌رود و وارد کار ساختمانی می‌شود: «آن‌قدر کار سخت انجام داده و موزاییک‌های سنگین را جابه‌جا کرده بودم که رفتن به‌سمت بنّایی و کارهای ساختمانی، برایم استراحت بود. اواخر سه موزاییک هشت‌کیلویی را مدام این‌طرف و آن‌طرف می‌کردم. بالاخره جانم را نجات دادم و از موزاییک‌سازی بیرون آمدم. کارهای ساختمانی را یاد گرفته بودم و طولی نکشید که پیمانکار ساختمانی شدم.»
با همان سن‌وسال کم، مدیریت بر امور کارگران و بناها را خوب انجام می‌دهد، طوری‌که به قول خودش، اوایل جوانی زمین تحویل می‌گرفته و کلید تحویل می‌داده است: «بین کارگرها و بناها مواد سنتی خیلی شایع است. وقت استراحت در ساختمان، همه کنار هم مواد مصرف می‌کردند. تک‌وتوک کارگری بود که سالم بود و لب به مواد نمی‌زد. من هم که از چهارده‌سالگی آلوده شده بودم و مصرف می‌کردم.»

به اندازه موهای سرم، ترک کردم
او در گچ‌کاری هم دستی بر آتش دارد و جسته‌وگریخته به کارهای ساختمانی وارد است ولی اعتیادش را مانع کسب‌وکار در آن دوران می‌داند و می‌گوید: «اعتیاد، من را از کار و زندگی انداخته بود. با معمار ساعت۷ قرار می‌گذاشتم و به‌زور ساعت۱۰ به سر قرار می‌رسیدم. چون مصرف می‌کردم، صبح آن‌قدر سنگین می‌شدم که نمی‌توانستم به‌موقع از خواب بیدار شوم. همه تقریبا باخبر شده بودند. دلم می‌خواست ترک کنم اما هر بار دوباره به‌سمت مواد می‌رفتم. شاید به‌جرئت بتوانم بگویم که به‌اندازه موهای سرم ترک کردم اما باز به‌سمت مواد رفتم. دقیقا از پانزده‌سالگی تا سی‌سالگی اعتیاد داشتم.»
با اینکه کارهای ساختمانی را پیمانی برمی‌داشت و برای خودش پیمانکار حاذقی شده بود، مصرف مواد گاهی هشتش را گرو نُهش می‌کرد: «یادم هست اول ازدواج ترک کرده بودم. ۵میلیون پول داشتم. یک موتور هندای صفر زیر پایم بود. ۷میلیونی برای همسرم طلا خریده بودم. دوباره به‌سمت مواد رفتم. حال کار کردن نداشتم و همه این‌ها را دود کردم. همه را فروختم و کشیدم. در عرض هشت ماه هر چه پس‌انداز داشتم، دود شد.»

مصرف‌کننده مواد سنتی؛ ساقی مواد صنعتی
این را که چه می‌شود «س» به فروش مواد آن‌هم از نوع صنعتی‌اش رو می‌آورد، خودش این‌طور توضیح می‌دهد: «سه سال پیش کاروبارمان حسابی کساد بود. گچ‌کاری می‌کردم. کار هم نبود. شاگردم آمد و گفت الان که کار نیست، امورمان هم که نمی‌گذرد، بیا مواد خریدوفروش کنیم.»
بیکاری و خرج‌ومخارج خانه پدری و همسر و بچه‌ها، چاره‌ای برایش نمی‌گذارد: «با ۲۰۰هزار تومان شروع کردم. پولی قرض کردم و به شاگردم دادم. او خودش دکترها را می‌شناخت، اما کم‌کم به من هم اعتماد کردند و خودم برای خرید به در خانه دکتر در جاده کلات می‌رفتم.»

از شاگردی تا ‌استادی
وقتی لفظ دکتر را به‌کار می‌برد، به تصورم شخص خاصی است که به دکتر معروف است اما توضیحات «س» چیز دیگری است: «نه، این‌ها رتبه‌بندی در کار ساقی‌هاست. پایین‌ترین رتبه، شاگردی است؛ یعنی کسی که خرده‌فروشی می‌کند. به همین ساقی‌های جزئی مواد، شاگرد می‌گویند. بعد از آن استادها قرار دارند که پول و سرمایه‌شان را وسط می‌گذارند و به‌صورت کیلویی و کلان از دکترها که بالاترین رتبه موادفروشان هستند، مواد می‌خرند. درواقع استادها واسطه بین دکترها و شاگردها هستند.»
شاگرد کوچک موزاییک‌سازی طولی نمی‌کشد که به استادکاری حرفه‌ای بدل می‌شود: «من پول وسط می‌گذاشتم و از دکتر خرید می‌کردم. شیشه و کریستال را به شاگردهایم می‌دادم تا برایم بفروشند. اوایل من هم می‌فروختم. مشتری به در خانه می‌آمد. بعد که مشتری‌هایم ثابت شدند، شماره موبایل شاگردم را دادم و معتادها از او جنس می‌خریدند. من کار جزئی نمی‌کردم، فقط خرید مواد صنعتی با من بود.»

موادی که باید تست می‌شد...
برای اینکه کیفیت مواد صنعتی را بسنجد، باید مواد را تست می‌کرد. همین مسئله موجب شد اعتیادش از مواد سنتی به صنعتی تغییر کند: «به خودم که آمدم، دیدم تست کردن مواد صنعتی باعث شده است به این مدل مواد، معتاد شوم.»
از «س» می‌پرسم حمل مواد، ترس و استرس نداشت؟ نمی‌ترسیدی تو را بگیرند و به زندان بیفتی؟ نیشخندی می‌زند و می‌گوید: «به زندان بیفتم؟ نه، کار از این حرف‌ها گذشته بود. زمانی که من مواد خریدوفروش می‌کردم، حملِ کمتر از آن مقداری که هر بار با خودم این‌طرف و آن‌طرف می‌بردم، اعدام داشت. اگر من را می‌گرفتند، اعدامم حتمی‌بود.»

سوال دیگرم این است که به نظرت چرا در آن یک سال‌ونیم، گیر نیفتادی؟ روی صندلی جابه‌جا می‌شود. انگشت‌های درهم گره‌کرده اش را از هم بیرون می‌آورد و می‌گوید: «خدا دلش به حال زن و بچه‌ام سوخت. بعد هم به حال من؛ چون آن‌قدر غیرت دارم که اگر به زندان می‌افتادم و همسرم با بچه توی بغل به ملاقاتم می‌آمد و کسی چپ نگاهش می‌کرد، توی زندان خودم را می‌کشتم. فکر می‌کنم خدا دلش به حال من نسوخت، دلش به حال زن و بچه‌ام سوخت و به آن‌ها رحم کرد.»

روزی ۵/ ۱میلیون درآمد
او از روزی ۲۰۰هزار تومان شروع می‌کند و آخرین معامله موادی که انجام داده، ۵/ ۱میلیون تومان بوده است: «سودش دوبرابر بود؛ یعنی هر چقدر پول می‌گذاشتم، دوبرابرش را درمی‌آوردم. آخرها وقتی ۵/۱میلیون در روز پول می‌گذاشتم وسط، دقیقا ۵/۱میلیون سود می‌کرد.»
لابد تصور شما هم مثل من، این است که در یک سال‌ونیم فروشندگی مواد، حتما «س» بار یک عمرش را بسته است: «این‌طور نیست. پول بادآورده واقعا برکت ندارد. باورتان می‌شود وقتی تصادف کردم، برای هزینه بیمارستان پول قرض کردم؟ آه در بساط نداشتم.»
نگاه متعجبم را که می‌بیند، می‌گوید: «دوروبرم پر از رفقایی بود که برای مفت‌کشی دوروبرم بودند. هرچه پول درمی‌آوردم، همراه رفقایم خرج می‌کردم. همیشه چند تا نوچه دوروبرم بودند.»

توهم و اختلاف
مصرف مواد صنعتی باعث می‌شود بذر شک و بدگمانی به همسر در دل «س» پاشیده شود: «هر شب دعوا می‌کردیم. شبی نبود که در خانه ما دعوا نباشد؛ برای همین از خانه فراری بودم. همسرم تقصیری نداشت. مشکل از من بود. مواد صنعتی خاصیتش توهم است. مدام به او شک می‌کردم و دعوایمان بالا می‌گرفت.»
از توهم‌هایش می‌پرسم. می‌گویم از این موقعیت خاطره‌ای داری؟ می‌گوید: فاصله پاتوقم تا خانه با پای پیاده، پنج‌دقیقه بیشتر نبود. یک روز ظهر می‌‌خواستم به خانه بروم. مواد مصرف کرده‌ بودم. فکر می‌کردم مامورها دنبالم هستند. آن‌قدر کوچه‌وپس‌کوچه‌ها را پشت‌سر گذاشتم تا مامورها خانه‌ام را پیدا نکنند که شب شد. هیچ ماموری در کار نبود اما من در توهماتم، این‌طور می‌دیدم.

تصادفی که نجاتم داد
«وقتی می‌گویند در هر شرّی خیری هست، شاید باورمان نشود، اما برای «س» دقیقا این‌طور بوده است: «برای خرید مواد پیش دکتر به جاده کلات رفته بودم. ۵۰گرم کریستال و ۲۵گرم شیشه به‌همراه داشتم. مامورها دنبالم کردند. روی موتور بودم. فکر کنم با ۱۲۰کیلومتر سرعت حرکت می‌کردم. هوا تاریک شده بود. برای اینکه من را گم کنند، در همان حین حرکت، چراغ پشت موتور را شکستم. با همان سرعت داخل زمین کشاوری پرت شدم. از حال رفتم. وقتی به‌هوش آمدم، یکی از پاهایم آویزان شده بود. دلم داشت ضعف می‌رفت. همه‌جا پر از خون شده بود.»
دستش را روی زانویش می‌گذارد. از به یادآوردنش مکدر می‌شود. نفس عمیقی می‌کشد و ادامه می‌دهد: «پایم به یک تکه‌گوشت وصل بود. چیزی با قطع شدن فاصله نداشت. با همان وضع به شاگردم زنگ زدم تا بیاید شیشه و کریستال‌ها را ببرد. او نمی‌توانست موتور براند. با همان پا روی موتور نشستم. سه ماه در بیمارستان بستری شدم. از بدنم گوشت کندند و به پایم پیوند زدند. هنوز هم شکل طبیعی ندارد.»
پس از برگشت از بیمارستان، «س» سه ماه است که پاک است. قرآن بین او و همسرش قرار می‌گیرد. او قسم می‌‌خورد که دیگر سراغ مصرف و فروش مواد نرود. از همان سه سال پیش مردی که مقابلم نشسته و سرش را به زیر انداخته است، به‌گفته خودش، نه لب به مواد زده و نه موادی فروخته است. هر کاری انجام می‌دهد تا امور خودش و زن‌وبچه‌اش بگذرد. این روزها همسرش باردار است و منتظر اضافه شدن دومین فرزند به خانواده کوچکشان هستند. «س» می‌‌خواهد مانند پدرش نباشد. می‌خواهد برای بچه‌هایش پدری کند. می‌خواهد سر عهد و پیمانش با خداوندبماند.
 
کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی