کد خبر : 79325
/ 12:18
زوج خیّر محله توس ۱۲ دختر را راهی خانه بخت کرده‌است

زیرزمین نقطه آغاز تمام کارها

۳۸سال از ازدواجشان می‌گذرد و در این سال‌ها فرازونشیب‌های زیادی را پشت‌سر گذاشته‌اند؛ سال‌هایی که آقای خانه برای جنگ رفته بود و خانم خانه تمام وظایف یک مرد را به دوش می‌کشید.

زیرزمین نقطه  آغاز تمام  کارها


المیرا منشادی - شهرآرا آنلاین - سال‌هایی که نه مثل این روزها فراوانی نان و مواد غذایی بود و نه راحتی و آسایش، اما عشق و علاقه این دو که زبانزد مردم محله است، آن‌ها را سرپا نگه داشت و به آن‌ها برای ادامه راه قدرت داد. در این شماره، شما را با زوج همدل محله توس آشنا می‌کنیم؛ زوجی که مردم محل، آن‌ها را بسیار دوست دارند و به‌خاطر دستی که در کارهای نیکو و خیر دارند، آن‌دو  را بسیار ارج می‌نهند.

داستان زندگی این زوج به سال۵۸ بازمی‌گردد؛ سال‌هایی که انقلاب، تازه پیروز شده بود و پسر بیست‌ساله روستای پایین به خواستگاری دختر هجده‌ساله روستای بالا آمده بود. متانت و مهربانی پسر، دختر را برای زندگی مشترک قانع می‌کند و آن دو پای سفره عقد می‌نشینند اما دیری نمی‌گذرد که فرمان امام‌خمینی، مردم علاقه‌مند به انقلاب تازه‌پاگرفته را راهی جنگ تحمیلی می‌کند؛ جنگی که ناخواسته، علیه میهن و انقلاب اسلامی به راه ‌افتاده بود و جز جوانان کوی و برزن، سربازی برای دفاع از جان و ناموس نبود.
یکی از این جوانان، غلام‌عباس واحدیِ داستان ماست؛ جوانی که بعد از ازدواج، مسئول پایگاه بسیج شهیدمطهری شد. خودش می‌گوید: «برای انقلاب زحمت کشیده بودیم. امام دستور داد و ما هم وظیفه شرعی خود دانستیم و راهی جنگ شدیم. من خودم مسئول پایگاه بسیج بودم و از پایگاه حدود ۱۵۰نفر را راهی جنگ کردم. دلم می‌خواست به جبهه بروم اما به‌خاطر اینکه تازه ازدواج کرده و صاحب فرزند شده بودم، می‌ترسیدم به همسرم  بگویم.»
در این لحظه خانم درویش لبخندی می‌زند و انگار خاطرات آن روزها را به یاد آورده، می‌گوید: «آقای واحدی تنها پسر خانواده همسرم است. او علاوه‌بر همسر و فرزندانش، مسئولیت زندگی پدر و مادر و خواهر جوانش را نیز به دوش داشت. هیچ‌وقت یادم نمی‌رود آن روز ظهر را که به خانه آمد و در حضور من و مادر و پدرش، گفت من می‌خواهم به جنگ بروم. هر سه ما راضی بودیم، فقط مادر عباس کمی‌ ناراحت بود و بی‌قراری می‌کرد. همسرم از من پرسید بروم؟ من هم پاسخ دادم حتما و او راهی جنگ شد.»
واحدی در ادامه صحبت‌های همسرش می‌گوید: «وقتی من برای حضور در جنگ اعلام آمادگی کردم، مادر و پدرم کمی‌ تردید داشتند و همسرم تنها کسی بود که تشویقم کرد و حامی‌ من بود.»
 
110765.jpg
همدل بودیم
رمز موفقیت در زندگی‌شان را می‌پرسم؛ زندگی آرام و فارغ از مسائل مادی و دنیوی. زوجی که در خانه‌شان، آرامش موج می‌زند. آقای واحدی لبخندی می‌زند و می‌گوید: «در زندگی هر زوجی که همدلی وجود داشته باشد، صفا و صمیمیت دوبرابر می‌شود. من و همسرم با هم همدل هستیم و تا‌به‌حال کاری نبوده است که همسرم پیشنهاددهنده باشد و من با جان‌ودل نپذیرفته باشم. او هم همین‌طور است.» حاج‌خانم درویش نیز در تکمیل صحبت‌های همسرش می‌گوید: «پول نداشتیم اما احترام هم را بسیار نگه می‌داشتیم. من فکر می‌کنم احترام و همدلی بین من و حاج‌آقا، زندگی‌مان را سرپا نگه‌داشته است.»

به کارمان اعتقاد داشتیم
از سال‌های جنگ و سختی‌های آن دوره می‌پرسم؛ از روزهایی که فکر تامین نیازهای روزانه خانه و زندگی از یک طرف آزارش می‌داد و دلشوره همسری که کیلومترها آن‌طرف‌تر با سختی و دست خالی درحال جنگ بود، از طرف دیگر. حاج‌خانم درویش پاسخ می‌دهد: «زندگی‌ها بسیار سخت بود اما خداراشکر غم نان نداشتیم. با اینکه روزگار سختی را به‌لحاظ جنگ تحمل می‌کردیم، به کارمان اعتقاد داشتیم و همین اعتقاد به ما قدرت می‌داد. صبح‌ها برای خرید نفت، ساعت‌ها در سرما در صف می‌ایستادیم اما به‌خاطر هدفمان خم به ابرو نمی‌آوردیم. زن‌های زیادی در محله بودند که همسرشان را راهی جنگ کرده بودند. به‌خاطر اعتقادمان، همه ما به‌هم دلداری  می‌دادیم.»

۲سال جنگ ۲سال پشتیبانی
تمام داستان ما به همدلی این زوج ختم نمی‌شود، بلکه داستان ما تازه از اینجا آغاز می‌شود؛ دلشوره‌هایی که باعث یک کار بزرگ در محله توس می‌شود. حاج‌خانم درویش روایت می‌کند: «سال‌های جنگ، سال‌های سختی برای رزمنده‌های ما بود. رزمنده‌های ما با دست خالی به جنگ رفته بودند و امکاناتی نداشتند. وقتی حاج‌آقا به جنگ رفتند، بعد از مدتی دیگر غم و دلتنگی را کنار گذاشتم و دست‌به‌کار شدم. با چند نفر از خانم‌های محله، غذا و مایحتاج روزمره رزمنده‌ها را تدارک می‌دیدم. آن زمان خانه ما زیرزمین بزرگی داشت که دراختیار خانم‌های محله بود و هر کس هر کاری داشت، از آنجا استفاده می‌کرد. برای تدارکات جنگ نیز این زیرزمین شد پایگاه ما؛ پایگاه کوچکی که در آنجا غذا درست می‌کردیم و بعد از بسته‌بندی برای رزمنده‌ها می‌فرستادیم یا کلاه و شال‌گردن و بلوز می‌بافتیم و به جبهه می‌فرستادیم. کار هر روزمان برای دو سال همین بود. همه خانم‌ها، برادرشان، پسرشان یا همسرشان را راهی جنگ کرده بودند و دورهم جمع شدنمان علاوه‌بر انجام تدارکات، نوعی دلداری به‌ هم محسوب می‌شد. دلتنگی‌های هم را مرهم بودیم و به هم کمک می‌کردیم تا مبادا یکی‌مان کم بیاورد.»
از آقای واحدی می‌پرسم در آن روزها در جبهه، دغدغه زندگی و همسر و فرزندانتان را چطور برطرف می‌کردید. او می‌گوید: «من راننده اورژانس بودم و نمی‌توانستم هرازگاهی به مرخصی بیایم. جنگ، من را بیشتر لازم داشت تا خانواده، اما هر زمان که می‌توانستم، با آن‌ها تماس می‌گرفتم. تلفن هم که نداشتیم. برای روز و ساعت مشخصی هماهنگ می‌کردیم. همسرم به تنها مغازه سر خیابان که تلفن داشت، می‌رفت. یک دقیقه صحبت می‌کردیم و تجدید قوا، اما فکری که هر وقت دلشوره می‌گرفتم من را آرام می‌کرد، صبوری و مدیریت همسرم بود. می‌دانستم که او علاوه‌بر اینکه به مادر و پدرم دلداری می‌دهد، خودش هم بیکار نمی‌نشیند و برای سرگرم کردن خود، راهی پیدا می‌کند تا وقتی که یک‌بار تماس گرفتم و حاج‌خانم اعلام کرد در پشت جبهه، مشغول خدمت‌رسانی به رزمنده‌هاست. بسیار خوشحال شدم و او را دعا کردم که سرگرمی‌‌ای برای خود و زنان محل دست‌وپا کرده و درعین‌حال کار خیری را هم آغاز کرده است.»

دهه۷۰ و پایگاهی که به ستاد نیکوکاری تبدیل شد
سال‌ها گذشت و جنگ با رشادت‌ رزمنده‌هایی همانند حاج‌آقا واحدی به پیروزی رسید. دو سال، تمام شد و او به خانه بازگشت؛ خانه‌ای که اوضاع آن با وقتی به جبهه رفته بود، فرقی نکرده و حتی بهتر هم شده بود. بازگشت به خانه هم‌زمان شد با یک پیشنهاد ازسوی حاج‌خانم. خانم درویش پیشنهاد داد گروهی با همکاری چند خَیّر بزرگ برای کمک به خانواده‌های آسیب‌دیده تشکیل شود و از حاج‌آقا برای همراهی کمک خواست. واحدی در این‌باره می‌گوید: «من مسئول پایگاه بسیج بودم و همسرم هم رسیدگی به کارهای خانه و امور بانوان محله را برعهده داشت. هر خانمی‌ که در محله به مشکلی برمی‌خورد، نزد حاج‌خانم می‌آمد و او هم هر کاری از دستش برمی‌آمد، برایش انجام می‌داد. تا روزی که به خانه آمدم و او از تشکیل گروهی به نام انصارالمجاهدین خبر داد. این گروه، کارش کمک به فقرا و خانواده‌های آسیب‌دیده بود. از من کمک خواست و من با جان‌ودل پذیرفتم. از آن روز به بعد هم هر کاری بود، با هم انجامش می‌دادیم.»

اهدای سالانه ۳سری جهیزیه به نوعروس‌‌‌ها
دفتر نیکوکاری حاج‌خانم درویش کارهای بزرگی به دور از چشم و گوش مردم محله انجام می‌دهد که گفتنش از نظر این زن و شوهر خیر شاید اجرشان را کم کند، اما بد نیست بدانید این دفتر نیکوکاری، تاکنون ۱۲دختر را راهی خانه بخت کرده است و درکنار این کار بزرگ، سالانه سه دست جهیزیه کامل به نوعروسان اهدا می‌کند و خانواده‌های زیادی را تحت پوشش خود دارد؛ البته قبل از آغازبه‌کار رسمی‌ دفتر نیکوکاری، حاج‌خانم درویش به‌گفته اهالی محله، جهیزیه دختران نوعروس را در همان زیرزمینی که در سال‌های نه‌چندان دور ستاد پشتیبانی جنگ بود، با هزینه شخصی خود، تهیه و بدون اینکه کسی متوجه شود، به خانواده‌هایشان اهدا می‌کرد: «۳۵۰خانواده، تحت پوشش دفتر نیکوکاری هستند و ۱۵۰دختر و پسر محله نیز حامی‌ دارند. ما سعی می‌کنیم مشکلات دیگر اعضای محله را درصورتی‌که خیری برای برطرف کردنش پیدا نشود، خودمان با هزینه شخصی برطرف کنیم.»
حاج‌آقا واحدی ادامه می‌دهد: «نمی‌گذاریم کاری روی زمین بماند. اول مردم، بعد خودمان و آنچه از مایحتاج خانه که دراختیار داریم، را صرف این کار می‌کنیم.»
‌خانم درویش، دستانش را به آسمان می‌برد و با خدا زیر لب زمزمه می‌کند و می‌گوید: «لطف خدا بوده که شرمنده مردم نیازمند نشویم. هر کاری هم کرده‌ایم، خدا برکتش را در زندگی بچه‌ها و نوه‌هایمان داده است. با زبانی که خدا به ما داده است، کارهایمان را از پیش می‌بریم و گاهی با استفاده از هوش اقتصادی آقای واحدی، کارها زودتر انجام می‌شود. در سال‌های اخیر هم برای بازسازی عتبات‌عالیات ۴۰میلیون تومان جمع کردیم و خداراشکر توانستیم در این راه هم، قدمی‌ برداریم.»

عروسی  در مسجد
می‌گویند کارشان سراسر خاطره و انرژی مثبت است، اما یکی از خاطراتی که دو نفرشان روی آن اتفاق‌نظر دارند و از آن به‌خوبی یاد می‌کنند، عروسی در مسجد محله است. خانم درویش می‌گوید: «مراسم عروسی‌ای که در مسجد محله گرفتیم، خیلی خوب بود. خیلی هم باصفا برگزار شد. آن شب همسرم شام عروسی را درست کرد و خیلی هم خوشمزه شده بود؛ البته برای من همین بس که خدا دختری را سر راهم قرار داد که مادربزرگ پیرش، قبل از مرگ، او را به دست من سپرد و باعث شد من معجزه را به چشم ببینم و حس کنم. جهیزیه این دختر با معجزه درست شد. مراسم جهازبران این دختر هم معجزه‌ بود؛ معجزه‌ای که برای چند نفر باورناپذیر بود.» آقای واحدی حرف‌های حاج‌خانم را پی‌ می‌گیرد: «وقتی جهاز این دخترخانم را بردیم، پدربزرگ پیرش امکان راه رفتن نداشت. ما پشت در مانده بودیم و هر لحظه هم امکان داشت خانواده داماد از راه برسند. در همین گیرودار بودیم که راننده ماشینی که جهاز را بار ماشینش کرده بودند، ناخودآگاه سوییچ ماشینش را داخل قفل خانه کرد و در به‌طرز معجزه‌آسایی باز شد و ما توانستیم وارد خانه شویم؛ البته از این دست معجزه‌ها زیاد است اما بهتر است تعریف نشود تا اجرمان کم نشود؛ چون ما برای رضای خدا این کارها را انجام می‌دهیم و درواقع وسیله‌ای بیش نیستیم.»
 
کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی