کد خبر : 79192
/ 08:44
گزارش زندگی کارتن‌خواب‌هایی که دوباره به زندگی بازگشتند

نجات یافتگان

صدای موسیقی «ایران فدای اشک و خنده‌ی تو» با صدای سالار عقیلی از درِ نیمه‌‌باز ویلا بیرون زده و فضای کوچه را پُر کرده است. چند مرد با لباس‌های سنتی و سر‌هایی تراشیده به ما خوشامد می‌گویند و به دالانی هدایتمان می‌کنند که با تصاویری بسیار تلخ تزیین شده است.

نجات یافتگان

تنها نکته مثبت این تصاویر خنده‌هایی رنگ‌و‌رو‌رفته است؛ خنده‌هایی روی چهره‌های زرد و نحیف با دندان‌های یکی‌در‌میانِ سیاه‌رنگ.حین تماشای عکس‌ها خودم را معرفی می‌کنم، بدون معطلی مرا به‌سمت جواد رفیعیان می‌برند. از کنار تنور نانوایی می‌گذرم. نجات‌یافتگان خیلی گرم مشغول کارند. کنار تابلو‌هایی ساخته‌شده با درِ نوشابه، روی مبل‌های انتهای حیاط می‌نشینم؛ دور‌تا‌دور استخر و حیاط را درختان همیشه‌بهار در آغوش گرفته‌اند. گروه‌های مختلف وارد سرا می‌شوند و داخل سالن مجاور، میهمانی هر لحظه با حرارت بیشتری دنبال می‌شود.
شرکت در جشن سرای نجات‌یافتگان مولا‌علی(ع)، اولین زمینه آشنایی من با مسئله اعتیاد و کارتن‌خوابی نیست. بارها به بهانه‌های مختلف به پاتوق‌هایشان رفته‌ام و درد آن‌هایی را که بالش زیر سرشان، سنگ و لحافشان، آسمان است، دیده‌ام. کارتن‌خواب‌ یا گورخواب فرقی نمی‌کند، آن‌ها دست از دنیا کشیده‌اند، اما دل نه.
حرف‌هایی را که در طول مسیر راننده می‌گفت، مرور می‌کنم: «توی چین هر‌چند وقت‌یک‌بار معتادها را می‌ریزند داخل دریا!» عکاس روزنامه هم می‌گفت: «استالین هم معتادها را پای پیاده می‌فرستاد سیبری تا از سرما یخ بزنند!» اما آیا راهکار ریشه‌کنی اعتیاد، کُشتن و مقطوع‌النسل‌کردن معتادان است؟ برای رسیدن به سرای نجات‌یافتگان مولا‌علی(ع) لحظه‌شماری می‌کردم، برای دیدن کسانی که خودشان از گور برگشته‌اند و حالا مُردگان را از داخل گورها نجات می‌دهند.
 
خانواده طردم کردند
﷯ انتظار به سر رسید و جواد رفیعیان همراهم شد. او متولد سال١٣۵٠ است و سال سوم پاکی را تجربه می‌کند، با ۴٠کیلو وزن اعتیاد را کنا گذاشت و حالا که با ما صحبت می‌کند ٩٣کیلوگرم وزن دارد. می‌گوید:«بچه طلاق هستم. مدتی در پرورشگاه بودم و بعد هم زیر دست زن‌بابا بزرگ شدم. در ١٨ سالگی ازدواج کردم، از ٢٠ ‌سالگی در دام اعتیاد افتادم.»
جواد درباره روزهای آخر اعتیاد با خجالت صحبت می‌کند، اما می‌گوید، تا بفهمیم برای مُرده‌ها هم راه برگشت وجود دارد؛ «بارها تلاش کردم ترک کنم. این اواخر می‌رفتم کنار ماشین پلیس، تق‌تق می‌زدم به شیشه و می‌گفتم منو ببرین ترکم بدین. سه سال آخر مصرف -تا سال‌٩٣- بدجوری بدبختی کشیدم.»
از روزهای سیاه گذشته می‌گوید و دل‌نوشته‌ای از سال‌٩٠ به من نشان می‌دهد، متنی که در آن اوضاع تلخ خود را بیان کرده است: «نزدیک به یک‌سال است که ازطرف خانواده طرد شده‌ام. دوباره می‌روم تربت‌جام شاید...»؛ اما تقدیر جور دیگری رقم خورد. زمستان سال٩٣ آمد و جواد در مشهد با مصطفی درویش رو‌به‌رو شد.
 
هرچه داشتم سوخت
«وضعیت بسیار بدی داشتم، طوری‌که اگر مرا در خیابان می‌دیدید فرار می‌کردید. از شدت لاغری و گرسنگی، نافم برعکس و تبدیل به یک زائده بیرونی شده بود. فقط پوست و استخوان بودم.» آن سال زمستان زودرس بود و بارش برف از پاییز آغاز شده بود؛ جواد در حاشیه بولوار توس در تکه‌زمین زراعی و داخل یک توالت خرابه سر می‌کرده است. می‌گوید: «توالت سقف و در نداشت. با دو تکه‌چوب سقف را پوشانده بودم. از شدت سرما تمام خار و خاشاک زمین یخ می‌زد.» آن‌موقع مصطفی درویش به‌تازگی برنامه چهارشنبه‌‌های جذب را شروع کرده بوده و با حامیان مردمی به محل تجمع کارتن خواب‌ها می‌رفتند و غذای گرم توزیع می‌کردند. «آن شب تمام وسایلم آتش گرفت؛ با یک لایه پلاستیک و پیت روغن‌نباتی یک کرسی درست کرده و زیر آن خوابیده بودم. از شدت گرما بیدار شدم و دیدم همه‌چیز سوخته، حتی کاپشنی که به تن داشتم. چند‌هزار تومانی داشتم، رفتم با همان مواد خریدم. زمستان بود و هیزم و کارتن برای سوزاندن پیدا نمی‌شد. از بین زباله‌ها مقداری آت‌و‌آشغال پیدا کردم تا هم گرم شوم و هم بتوانم مواد مصرف کنم. در همین حین بود که متوجه شدم سایر کارتن‌خواب‌ها بلند شده‌اند و به‌سمت چند ماشین می‌روند. بلند شدم که فرار کنم. جریان را پرسیدم گفتند: غذای نذری آوردن!»

شاهرگ گردن برای ترک اعتیاد
«رفتم نذری بگیرم. مصطفی درویش را دیدم. برای اینکه توجه او را به خود جلب کنم و بتوانم غذا و پتو بگیرم، به او گفتم: به‌همراه همسرم اینجا کارتن‌خوابی می‌کنم. او در‌میان آن همهمه، نگاهش به‌سمت من برگشت. نهیبی به من زد و گفت، با زنت؟ خجالت نمی‌کشی؟ نمی‌خوای وضعیت‌تو عوض کنی؟ گفتم: به خدا می‌خوام، اما برای ترک حتما باید ۴٠٠ تا ۵٠٠‌هزارتومان داشته باشم و من این مبلغ رو ندارم.
مصطفی آذری گفت، اگه حاضری مسیر زندگی‌تو عوض کنی، یک یا علی بگو. من تا شاهرگ گردنم باهات هستم. آن‌موقع نمی‌دانستم منظورش چیست و چه می‌گوید، اما واقعا از مواد خسته شده بودم. روزهای زیادی گریه می‌کردم و به خدا فحش می‌دادم که مگر نمی‌بینی من در چه وضعیتی زندگی می‌کنم؟ مگر من چه کرده‌ام که باید این‌طور زندگی کنم؟
جواد همان شب با مصطفی درویش به سرای نجات‌یافتگان می‌آید. ١٨‌روز می‌ماند و پاک می‌شود و از سرا یا همان کمپ (اصطلاحی که تمامی نجات‌یافتگان با آن مخالف‌اند) خارج می‌شود. «رفتم بیرون. حتی یک شماره تلفن نداشتم که به کسی زنگ بزنم و بگویم من پاک شده‌ام. احساس غریبی کردم. هیچ دری نبود که به رویم باز شود. چیزی نگذشت که دوباره خودم را توی پاتوق مشغول مصرف دیدم.»
جواد که از اعتیاد و کارتن‌خوابی خسته شده بود، همان روز به سرای نجات‌یافتگان برمی‌گردد. حالا دوباره به آغوش خانواده بازگشته و در نبود مصطفی درویش، همه امور سرای نجات‌یافتگان مولا علی(سنا) به‌عهده اوست. جواد دست خیلی از هم‌پاتوقی‌های سابقش را گرفته و با عشق در سرای نجات‌یافتگان خدمت می‌کند.
 
قصه‌ تلخ هبوط
﷯ ١٢‌سال در بولوار سجاد مشهد مغازه داشته، خانه‌اش در بولوار هاشمیه بوده و رفت‌و‌آمدش به دبی قطع نمی‌شده. رامتین جواهریان، لیسان زراعت و کاردانی کامپیوتر دارد. رامتین از عرش به فرش رسید و حالا ۶‌ماه است که از گور برخاسته؛ «در وزن ۶۵کیلوگرم قهرمان شنا و کونگ‌فو بودم. من حتی سیگار نمی‌کشیدم. برای برندهای لباس و برندهای عینک آفتابی فوتو مانکن بودم، اما یک معامله...» به خاطر یک معامله اقتصادی بیش‌از یک‌میلیارد تومان ضرر می‌کند و تمام دارایی‌هایش را از دست می‌دهد. «تحت فشار عصبی شدید، مجبور به مصرف قرص‌های اعصاب و ترمادول شدم. حتی وسایل داخل یخچال را فروختم. در این دوره تشنج می‌کردم. به بیمارستان مغز و اعصاب مراجعه کردم. هشت‌ماه بستری بودم و بیش‌از ٨٠مرتبه شوک مغزی شدم. تمام دندان‌هایم خرد شد!»از بیمارستان که مرخص می‌شود، احساس بی‌تابی می‌کند و می‌فهمد که دردش خماری است و باید متادون مصرف کند. «شغلی نداشتم و لاجرم مشغول ترشی‌انداختن شدیم. همسرم به‌دلیل کار زیاد، آرتروز گردن گرفت. برای تسکین درد همسرم به او پیشنهاد دادم متادون مصرف کند.» و این‌گونه هر دو معتاد می‌شوند.

خدا در همین نزدیکی است
برای اینکه از لحاظ جسمانی وضعیت بهتری پیدا کند تا به‌عنوان غریق‌نجات استخر مشغول به کار شود، مصرف شیشه را به پیشنهاد یکی از دوستانش شروع می‌کند. بعدتر، همسرش را هم میل می‌دهد به مصرف شیشه و او هم گرفتار می‌شود. وقتی صاحب‌خانه بیرونشان می‌کند، پشت کال زرکش کارتن‌خوابی را شروع می‌کنند. «این اتفاق مرداد‌ امسال رخ داد. روزها هوا به‌شدت گرم بود و شب‌ها آن‌قدر سرد می‌‌شد که زیر تخت، آتش کمی روشن می‌کردم تا زن و بچه‌ام گرم شوند. یک شب تخت آتش گرفت و ممکن بود هر دو بسوزند. (با بغض ادامه می‌دهد) روزهای خیلی تلخی بود.»مصطفی درویش به دیدار آن‌ها می‌رود و ورق برمی‌گردد. «من زمانی‌که توانایی مالی داشتم، همیشه سعی ‌می‌کردم کار خیر انجام دهم. وقتی به این وضعیت افتاده بودیم، همسرم می‌گفت، کو اون خدایی که می‌گفتی؟ دیدی هیچ‌کس به داد ما نمی‌رسه؟ به همسر می‌گفتم، صبر داشته باش. خدا هم جواب ما را سریع داد؛ ما فقط ١۵روز کارتن‌خوابی کردیم.» روز پانزدهم به‌اتفاق همسرش تصمیم به خودکشی داشته و می‌خواسته‌اند پسر یک‌ساله‌شان را هم بُکشند؛ مصطفی درویش به دادشان می‌رسد و تقدیر به نحوی دیگر رقم می‌خورد؛ حالا ١۴١‌روز از آن دوران تلخ گذشته و رامتین به‌همراه همسر و فرزندش پاک زندگی می‌کنند. «حالا بزرگ‌ترین افتخار من، این است که یکی از خدمتگزاران سرای نجات‌یافتگان هستم. زمانی فقط مسائل مادی برایمان مطرح بود، اما اینجا آن‌قدر معنویت و عشق هست که کمتر به مسائل مادی فکر می‌کنیم. با‌وجوداین امیدوارم دوباره کار را از سر بگیرم و به سرا هم کمک کنم، اما فعلا خودم و همسرم عمرمان را وقف این کار کرده‌ایم.» حالا رامتین، مسئول روابط‌عمومی سرای نجات‌یافتگان (سنا) است و هر روز بالنده‌تر می‌شود و بر بالندگی سنا می‌افزاید.
 
اعتیاد ورزشکار و غیر‌ورزشکار نمی‌شناسد
﷯ شاهرخ، سومین نفری است که رو‌به‌رویم می‌نشیند. او تحصیلات عالی و رتبه‌های ورزشی داشته، اما ١۵‌سال اعتیاد از شکوه روز‌های گذشته، چیزی برایش باقی نگذاشته است. شاهرخ می‌گوید: «اعتیاد، مرا به نقطه‌ای رساند که دو سال در‌‌کنار خانواده مصرف ‌کردم؛ بعد به‌خاطر غرور خودم یا ترس از آبروی خانواده‌ام از خانه رفتم. ١٢سال آواره بودم و کارتن‌خواب شده بودم. اعتیاد، ورزشکار و غیر‌ورزشکار نمی‌شناسد و آخر و عاقبت آن همیشه بدبختی است.»
شاهرخ از روزهای تلخ‌ گذشته با بغض صحبت می‌کند. پاهای لنگ او، یادگاری از همان روزهاست. «به جایی رسیده بودم که بچه ٩ساله، مرا با لگد می‌زد که چرا پشت خانه ما نشستی و مواد مصرف می‌کنی! در منطقه نوده بودم و وضعیت جسمی من جوری شده بود که اصلا امکان حرکت و جا‌به‌جایی نداشتم. این اواخر، پاهایم چرک کرده و همین باعث شده بود چند‌ماهی اصلا نتوانم راه بروم. هنوز هم کاملا بهبود پیدا نکرده‌ام.» با ماشین زانتیا از خانه بیرون زدم و عاقبت کارتن‌خواب شدم. بعد‌از مدتی فقط یک جفت دمپایی داشتم. در مدت ١٢‌سال کارتن‌خوابی، دو بار خانواده سراغش می‌روند و نجاتش می‌دهند. «آخرین مرتبه که خانواده‌ام مرا ترک دادند حدود یک ماه پاک بودم. با خانواده رفتیم سفر شمال. در آن سفر دوباره رفتم سراغ مواد و در‌حال رانندگی توهم زدم و تصادف کردیم. اعضای خانواده‌ام کشته شدند و این حادثه مرا آشفته‌تر کرد و دوباره خرابه‌نشین شدم.»
در تمام کمپ‌های اجباری مشهد، چندین‌بار ترک کرده و هر دفعه به وضعیت کارتن‌خوابی بازگشته است. «مدت زیادی گذشت، تا اینکه سال گذشته در شب چله به گرمخانه رفتم تا شب را آنجا سر کنم. شنیدم مردی به نام مصطفی درویش با بچه‌های گروهش آمده و برای کارتن‌خواب‌ها شیرینی و میوه آورده است.» (این خاطره را بغض تعریف می‌کند).
شاهرخ مثل تمام کارتن‌خواب‌های مشهدی‌، نام مصطفی درویش را شنیده بود. چندتا از دوستانِ هم‌پاتوقِ کارتن‌خوابش را که باهم مصرف می‌کردند، درکنار مصطفی می‌بیند و همین می‌شود که می‌رود سراغ او و می‌گوید: «حوصله نصیحت‌شنیدن ندارم. من خانواده‌ای ندارم، اعتبار و آبرو هم ندارم. هرچی داشتم از دست داده‌ام. از خدا و پیغمبر هم قهر کرده‌ام. بازهم می‌تونی کمکم کنی؟» آقا‌مصطفی دو قطره اشک ریخت و در جوابش گفت: «این چیزهایی که نداری خیلی زیاده، ولی کنار تک‌تک اون‌ها یک مصطفی درویش بگذار...»
شاهرخ می‌گوید: «الان یک سال گذشته که اینجا پاک هستم. زندگی امروزم را مدیون مصطفی درویش هستم. به خودش هم گفتم: تا لب گور، امید را به تو مدیون هستم.» شاهرخ یک‌سالی است که از گور برخاسته و حالا مدیر اجرایی سناست و باقی عمر خود را وقف سرای نجات‌یافتگان مولا‌علی(ع) کرده است.

مُنجی از‌گور‌برخاستگان
﷯ برای دیدن مصطفی درویش لحظه‌شماری می‌کنم، اما در حاشیه جشن به‌دلیل مشغولیت فراوان او نمی‌توانم هم‌کلام او شوم. گپ‌و‌گفت با مصطفی آذری یا همان «مصطفی درویش» چند روز پس‌از جشن سنا شکل گرفت. داستان زندگی مُنجی کارتن‌خواب‌ها شنیدن داشت.
مصطفی درویش، سال‌ها کارتن‌خوابی کرده و تا مرحله‌ای پیش رفته که گواهی فوتش را هم صادر کرده‌اند. مصطفی، روزهایی طلایی داشته، اما دست‌آخر، اعتیاد او را هم به خاک سیاه، به گور نشانده است. کسی که روزی کارخانه داشته، کسی که در پنج‌سالگی الفبا را با قلم‌نی آموخته و هنوز هم خطاطی می‌کند، شعر می‌گوید و با ساز و آواز میانه خوبی دارد.
در خانواده‌ای نسبتا مرفه رشد کرده است. در ٩‌ سالگی با آغاز جنگ تحمیلی از ترس بمباران جنگنده‌های عراقی از شهر مراغه به مشهد می‌آیند و در جاده قدیم ساکن می‌شوند و این شروع داستان اوست. خودش در‌این‌باره می‌گوید: «از همان سال‌های ابتدایی با سیگار آشنا شدم. شخصیت کنجکاوی داشتم و همین کار را بدتر می‌کرد. درسم را می‌خواندم، به محافل هنری می‌رفتم و احساس می‌کردم شخصیت ویژه‌ای هستم. خیلی مورد توجه اطرافیانم بودم و همین باعث ‌شد در شانزده‌سالگی عصیانگری کنم. تحصیل را رها کردم و برای اینکه خودم را به خانواده اثبات کنم، به سربازی رفتم و در طول خدمت به مرخصی نیامدم.»
سال جاده‌گردی و چادرخوابی6
وقتی بازمی‌گردد با دختری آشنا می‌شود و باهم ازدواج می‌کنند. کارخانه چوب تأسیس می‌کند و درآمد خوبی کسب می‌کند. «هم‌زمان با دوستانم حلقه‌های رفاقتی داشتیم که باهم جمع می‌شدیم و مواد مصرف می‌کردیم. اولویت‌هایم به هم خورده بود و با همسرم دچار مشکل شدم. هفته‌ای یک بار به خانه می‌رفتم و برای فرار از آشفتگی دنبال جمع‌های خوشباشانه بودم و... .
مصطفی می‌فهمد که همسرش به او خیانت کرده و از هم جدا می‌شوند. «هرچه داشتم، فروختم و به جاده زدم. وقتی بیست‌و‌دوسالم بود، از مشهد رفتم و ۶‌سال در جاده‌‌ها سفر کردم و داخل چادر می‌خوابیدم.» برای بار دوم ازدواج می‌کند و صاحب دو فرزند می‌شود. مدتی در اصفهان زندگی می‌کنند و در این دوران درحال ترک بوده است، تا اینکه به مشهد بازمی‌گردد و این، شروع تلخ‌ترین دوره زندگی مصطفی درویش‌ است. «هنرکده‌ای تأسیس کردم و رفت‌و‌آمدم با دوستان دوران مصرفم از سر گرفته شد و مواد صنعتی مصرف کردم. ظرف ۶ماه نابود شدم. من که آزارم به مورچه نمی‌رسید، فرزندانم را کتک می‌زدم و تعادل روانی‌ام را از دست داده بودم. همسرم به‌همراه بچه‌ها ترکم کرد و این، آغاز کارتن‌خوابی من بود.»
به شوق دیدن همسر و فرزندانش به کرج می‌رود، اما طردش می‌کنند. «مواد تهیه کردم و رفتم پشت یک دیوار که پاتوق بود، مصرف کنم. دو‌سال‌و‌نیم طول کشید تا از پشت آن دیوار بیرون بیایم. چشم باز کردم دیدم دستم توی کیسه‌زباله است. هر ۶‌ماه یک بار حمام می‌رفتم. زمستان سال‌٨٩ برف خیلی سنگینی آمد. دلم مرده بود. افتادم گوشه یک خرابه. کلیه‌هایم سرما خورد و کنترل ادرارم را از دست دادم. عزت نفسم نابود شده بود و منتظر مرگم بودم.»
 
فرستاده از سوی خدا
انگار خدا او را فرستاده بود، مردی که در زمستان سخت‌٨٩ آمد و قهرمان سرای نجات‌یافتگان را از زیر برف بیرون کشید و نجاتش داد. مردی که مصطفی درویش دیگر او را ندید. «آن موقع گیج بودم فقط به‌خاطر دارم که مرا به خانه‌اش برد و بعد به کمپ ترک اعتیاد سپرد.» در همان زمستان ١٨‌ کارتن‌خواب‌ از شدت سرما یخ زده بودند و هویتشان معلوم نبود. خانواده همسرش، سراغش را می‌گیرند و گمان می‌کنند که مُرده است. دادستانی هم برای مصطفی درویش، گواهی فوت صادر می‌کند.

مدیون یک پرس غذا
«از کمپ آمدم بیرون و به خودم قول دادم دیگر گدایی نکنم. شناسنامه‌ام را در دست داشتم. رفتم راه‌آهن و از رئیس قطار خواستم شناسنامه‌ام را گرو بگیرد تا در مشهد کرایه را پس بدهم.» هم‌کوپه‌ای مصطفی داخل قطار متوجه حال نزار او می‌شود؛ این مرد شاید دومین فرستاده مستقیم خدا در زندگی مصطفی درویش بود که پای درد‌دل‌هایش نشست. «کرایه‌ام را حساب کرد و شناسنامه را پس گرفت. برایم ناهار گرفت. هنوز طعم آن چلو‌مرغ را به یاد دارم. بعد از سه سال غذای درست‌و‌حسابی خوردم.» حالا مصطفی درویش چند‌سال است که به عشق همان یک پرس غذا، هر چهارشنبه میان کارتن‌خواب‌ها غذای گرم توزیع می‌کند.
«آن مرد به من روحیه داد. وقتی به مشهد رسیدم، احساس دورانی را داشتم که صاحب ثروت بودم و در فرودگاه، دوستان و خانواده‌ به استقبالم می‌آمدند. به مشهد که رسیدم، به جمع انجمن الکلی‌های گمنام پیوستم و آن‌ها گفتند اگر می‌خواهی پاک بمانی یک نفر دیگر را پاک کن.»
سنگ بنای سرای نجات‌یافتگان مولا‌علی(ع) گذاشته می‌شود. مصطفی، فصل جدید زندگی خود را عاشقانه و شاعرانه آغاز می‌کند. «خانه‌ای گرفتم و به یکی از دوستان دوران مصرفم که هر دو پایش قطع شده بود، کمک کردم تا پاک شود. کم‌کم تعدادمان بیشتر شد. چشم که به هم زدیم ١۵نفر شدیم.» به کمک مادر و خواهرش و نیز از‌طریق مسافر‌کشی، هزینه‌‌های خانه را تأمین می‌کند.
 
هیچ‌کس در سنا بیکار نیست
بعد از سال‌ها دوباره پدرش به او اعتماد می‌کند و در‌کنارش می‌ایستد. «این اتفاق خیلی بزرگی بود و حمایت او را هم داشتم. کم‌کم سراغ طلبکارهایم رفتم و همان طلبکارها به‌شکل معجزه‌آسایی کمکم کردند تا کسب‌و‌کاری راه بیندازم.»
سرای نجات‌یافتگان مولاعلی(ع) یا همان «سنا» در سال٩٣ به محل امروزی خود در خیابان شاهنامه نقل‌مکان می‌کند. جایی با هزارو۵٠٠‌متر مساحت، محل مناسبی برای توسعه فعالیت‌های مصطفی درویش و دوستانش است. در مجموعه سنا، همه امور به دست خود نجات‌یافتگان انجام می‌شود، از طبخ نان و غذا گرفته تا نظافت و رتق‌و‌فتق زخم‌ها و امور بهداشتی میهمانان سنا که امروز تعدادشان ١١٢نفر است.
اتفاق‌های خوب برنامه‌ریزی‌نشده برای مجموعه «سنا» هیچ‌وقت تمامی نداشته و ندارد. سال گذشته بر‌حسب اتفاق، دکتر کمال حسینی، مدیر کل امور اجتماعی و فرهنگی استانداری، از سرای نجات‌یافتگان بازدید کرد. این بازدید اتفاقی، منجر به ثبت‌شدن و قانونی‌شدن فعالیت‌های مصطفی و دوستانش می‌شود و آن‌ها امروز فعالیت‌هایشان را در‌قالب یک سازمان مردم‌نهاد پیگیری می‌کنند.
 
لنگِ دو‌دوتا چهارتا
سنا تا به امروز، بدون هیچ بودجه‌ دولتی بیش از ٢هزار کارتن‌خواب را به جریان زندگی برگردانده است. افراد بسیاری همچون جواد رفیعیان و مصطفی درویش که خود از گور برخاسته و نجات‌یافته محسوب می‌شوند، حالا در سرای نجات‌یافتگان خدمت می‌کنند. نیروی انسانی این مجموعه توانایی خدمت‌رسانی به ۵٠٠‌نفر را دارد، اما اکنون به‌دلیل کمبود منابع مالی می‌تواند ١١٠ تا ١٣٠ نفر را در سرای نجات‌یافتگان پذیرش کند. مصطفی آذری می‌گوید: «کمبود برخی امکانات آزار‌دهنده است. بارها پیگیری کرده‌ایم که یک آمبولانس را همراه ما بفرستند و تجهیزات پزشکی به ما بدهند، اما تا‌به‌حال توفیقی حاصل نشده است.» با‌وجوداین مصطفی درویش از حمایت‌های همه سازمان‌ها و نهادها تشکر می‌کند. آستان قدس و دانشگاه فردوسی هر هفته دو وعده ناهار به آن‌ها می‌دهد. برخی اساتید دانشگاه علوم پزشکی به‌رایگان، ساکنان سرای نجات‌یافتگان را ویزیت می‌کنند. سمن‌هایی زیادی مانند «آرتوان» در‌کنار سنا حضور دارند. علی‌رغم این حمایت‌های گسترده معنوی، سنا کمتر در شهر شناخته شده است. همین لحظه که این گزارش را می‌خوانید، بیش از ٩٠‌روز است که کرایه مجموعه آن‌ها عقب افتاده است. مصطفی درویش دراین‌باره می‌گوید: «صاحب‌ملک، حمایت‌ها و حضور مسئولان و مردم را می‌بیند و فکر می‌کند ما پول داریم، اما گاهی برای خرج خوراک بچه‌ها ناچارم پول قرض بگیرم!»
مصطفی درویش معتقد است دل‌شکسته‌تر از کارتن‌خواب‌ها کسی را نمی‌توان پیدا کرد و خدا جواب دل‌شکسته‌ها و کسانی را که از همه‌جا قطع امید کرده‌اند، خوب می‌دهد. مصطفی می‌گوید: «هرکسی مشکلی داشته و نذر سنا کرده، خیلی زود جواب گرفته است. فعالیت ما بدون هیچ چشمداشتی و برای پاک نگاه‌داشتن جامعه است و به‌نظرم نباید برای رتق‌و‌فتق امورمان، درگیر دو‌دوتا چهارتا باشیم.»
سنا، از همه کارتن‌خواب‌ها حمایت می‌کند و شماره تلفن مصطفی درویش را می‌توان در جیب اکثر بی‌خانمان‌های مشهدی پیدا کرد. اما شرط پذیرش معتادان در سرای نجات‌یافتگان مولا‌علی(ع)، عزم جدی خود آن‌هاست. سنا با کمپ‌های ترک اجباری اعتیاد، از زمین تا آسمان فرق     می‌کند. مصطفی درویش می‌گوید: «وقتی یک کارتن‌خواب به سنا می‌آید، همان لحظه در ذهنم به فکر کار و تشکیل خانواده برای او هستم»

اصلی‌ترین حامیان مالی سنا، کارتن‌‌خواب‌هایی هستند که روزی در این جمع خالصانه پاک شده‌اند و حال به زندگی روزمره‌شان می‌پردازند.

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی