کد خبر : 79162
/ 13:21
رضا رفیع هنرمند و طنز پرداز مشهدی

انگشتری که از هاشمی به یادگار دارم

صحبت در مورد مرحوم هاشمی رفسنجانی کار چندان راحتی نیست مردی که تمام ابعاد زندگی او به اندازه کتاب های متعدد جای حرف دارد.سیاست ،ورزش ،هنر ،مبارزه ،قرآن پژوهی ، تفسیر و .. هر کدام قسمت های عمده ای از زندگی آیت الله را تشکیل می دهند.

انگشتری که از هاشمی به یادگار دارم

حمیده وحیدی-شهرآراآنلاین، جای پای چهارمین رئیس جمهور ایران در هشت سال دفاع مقدس به اندازه ای پررنگ است که تاریخ هرگز مدیریت مدبرانه او را فراموش نمی کند.به همین بهانه سراغی گرفتیم از رضا رفیع هنرمند مشهدی که ملاقات های زیادی با سردار سازندگی داشته است و برادرش قبل از انقلاب در زندان ساواک هم سلولی با آیت الله هاشمی رفسنجانی بوده است.

منم که دیده بیالوده ام به بد دیدن!

فرصت گفتن از خاطرات برادرم از آقای هاشمی نیست. خودشان حی و حاضرند و به قول شاعر: بروید از خودشان بپرسید!.... بگذارید خاطره ای دیگر از خودم نقل  کنم و یواشک پرونده را ببندم تا کسی حرفی در نیاورده!.... همیشه هستند آدمهایی که آماده اند برای بد دیدن. منم که دیده بیالوده ام به بد دیدن! سالی در یک عصر پاییزی، همراه با جمع محدودی از شاعران مطرح این روزگار، به دیدار حضرت آیت الله هاشمی رفسنجانی رفتیم. آقای دکترمسجد جامعی هم با این که شاعر نبودند، بودند. چون وجودشان شعر است. محل دیدار همان پاستور بود. مردی که کاشف نقش باکتری ها در بروز بیماری بود.گرداگرد آقای هاشمی نشستیم و هر کس سخنی گفت یا شعری خواند. نوبت به من که رسید، آسمان تپید. خواستند که برای تغییر فضا هم که شده، طنزی بخوانم. شعر معروف "هنرمند فاقد مسکن" را خواندم با این مطلع:

یک هنرمند فاقد مسکن  
                     رفت روزی وزارت ارشاد

چون دم در رسید، با خود گفت

                  می روم تو، هر آنچه بادا باد......

و الی آخر که مفصل است و می توانید در اینترنت کنکاش بفرمایید. آقای هاشمی لبخند زدند و خندیدند. گفتم جناب هاشمی، من به غیر از این از طریق خاطرات اخوی با شخصیت شما مانوس شدم؛ خودم نیز به شخصه ارادت دارم و شاعر گفته است: ارادتی بنما تا سعادتی ببری! و چه سعادتی بالاتر که به همان هنرمند فاقد مسکن مشارالیه، یک باب منزل ناقابل در سعادت آباد داده شود!


انگشتر اخوی ام چه می شود

انگشتر خودم را که گرفتم، دیدم در دیزی باز است، لبخندی زدم و گفتم: حاج آقا، پس اخوی ما که هم سلول شما بودند، چی؟.... خندیدند و انگشتری هم دادند که به برادرم بدهم. یک دفعه یاد آقای دعایی، مدیر مسوول روزنامه اطلاعات افتادم که اگر بشنوند و مرا ببینند، لابد خواهند گفت پس ما چی؟..... ما هیچ، ما نگاه؟!...... پس در کمال جسارت، چشم هایم را بستم و دلم را به دریا زدم و گفتم: پس حاج آقای دعایی چی؟!..... این بار دیگر همه خندیدند. شاید از این همه احساس صمیمیت و خوشرویی(یا یک چیزی در همین مایه ها!). و این شد که آقای هاشمی، سریع، درِ کشو میز را بستند و آغوش باز کردند و با تک تک ما خداحافظی کردند و رفتند. رفتند که رفتند.........و من امروز، از دوست به یادگار، انگشتری دارم که فقط ممکن است با انگشتر حضرت سلیمان(هم قافیه با رفسنجان) طاق بزنم. اما حیف و صد حیف که...... به قول حافظ:

چو انگشت سلیمانی نباشد

                         چه خاصیت دهد نقش نگینی؟

 

 

 
کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی