کد خبر : 78453
/ 09:53
چند خرده روایت از زندگی زنان و مردانی که از زباله نان می‌خورند ؛

روزگار دوزخی ضایعاتی‌ها

افزایش حقوق سالی هزار تومان، مزد روزی ١٨ هزار تومان برای ٨ ساعت کار در میان زباله‌ها برای تأمین هزینه چهار سر نان‌خور فقط می‌شود...

روزگار دوزخی ضایعاتی‌ها

الهام مهدیزاده- شهرآراآنلاین، افزایش حقوق سالی هزار تومان، مزد روزی ١٨ هزار تومان برای ٨ ساعت کار در میان زباله‌ها برای تأمین هزینه چهار سر نان‌خور
فقط می‌شود نان و ماکارونی و این چیزها خرید. الان چند ماه است که گوشت نخورده ایم
انباردارها وضعشان خوب است. با شاسی بلند می‌آیند. یکی‌شان می‌گفت اگر روزی سه میلیون نداشته باشد پایش را اینجا نمی‌گذارد
روزی هشت ساعت زل می‌زند به زباله‌ها، درست مطابق قانون کار. از همان زمانی‌که شوهرش در زندان حکم ابد گرفت، زیروروکردن زباله‌ها برای بردن نان بر سر سفره برای او هم حکمی ابدی شد. هر روز، هفت صبح با چکمه‌های سیاه و دستکشی رنگ‌ورو‌رفته به انبار ضایعات می‌رود و درست مطابق قانون کار، هشت ساعت زباله‌هایی را که روی نوار نقاله ریخته می‌شود، زیر‌و‌رو می‌کند؛ پلاستیک، شیشه، پاره‌آهن‌ و هر چیزی که فکرش را بکنید. پای نوار نقاله باید شش‌دانگ حواسش جمع و چشم‌هایش دوخته باشد به زباله‌های بوگرفته. هشت‌ساعتی که آنجاست و درکنار نوار نقاله ایستاده، مدام این پا و آن پا می‌کند تا ساعت٣ شود و به خانه بازگردد.
وقتی بیرون می‌آید، حکم پرنده رهاشده‌ از قفس را دارد و هوا هرروز برای او تازه است، یک ‌دل‌خوشی‌ که تمامی ندارد. ولی هنوز بوی رخت و لباسش نرفته روز دیگری می‌رسد، روزهایی که به‌نظر او حکمی ابدی است. گزارش پیش رو، چند روایت از زنانی است که در انبارهای ضایعاتی کار می‌کنند.
روایت اول، زینب‌خانم
دو دختر و یک خواهر مجنون
«جاده خاکی را بگیر بیا بالا، به تانکر آب که رسیدی، خبر بده من می‌آیم.» با آدرسی که زینب‌خانم می‌دهد، جاده خاکی را رد می‌کنیم و به همان تانکری که محور اصلی نشانی است، می‌رسیم. کنار تانکر چند زن و بچه با دبه‌هایی در‌حال برداشتن آب هستند.
«ما رسیدیم. کجایی؟» زنی با چادر رنگی و تلفن به‌دست از فاصله چند‌متری با سرعت به‌سمت تانکر آب می‌آید. زینب‌خانم از تانکر آب به بعد راهنمای رسیدن ما به خانه‌اش می‌شود.
زینب٣۴ سال دارد و اصالتا سرخسی است. اما چند سال قبل و پس‌از ازدواج، همراه با همسرش برای کار راهی مشهد می‌شود.
- حتما خیلی چرخیدی. اینجا هر‌کسی دفعه اول می‌آید چند دور، دور خودش می‌چرخد تا راه را پیدا کند. برای همین تانکر آب را آدرس می‌دهم و از اینجا به بعد خودم می‌آیم دنبالشان.
بین آدرس‌دادنش میان کوچه‌های خاکی محل، نیمی از حواسش به آدرس‌دادن است و نیم‌دیگر را گذاشته برای بیان حال و روز محله. مثل یک لیدر تور، کوچه‌‌به‌کوچه که رد می‌شویم، توضیح می‌دهد: آب اینجا خیلی بد است؛ برای همین اینجا آب را با تانکر می‌آورند. زمستان‌ها مردم اینجا اوضاع عجیبی دارند؛ مخصوصا من که از تانکر آب دورم. مردی برای آوردن آب ندارم و اگر برف ببارد با سختی می‌شود چند دبه آب آورد.
با این توضیحات، راه کوتاه می‌شود و به خانه او می‌رسیم. حیاط چندمتری خانه پر از اسباب و وسایل کهنه‌ای است که با کیسه‌های رنگ‌‌و‌رو‌رفته برنج و چند‌پارچه‌ گُل‌دار نخ‌نما پوشیده شده است؛ به درِ ورودی خانه هم یک پتو با پلاستیک زده شده.
- ببخشید دیگر، یک کلبه حقیرانه است.
پتو و پلاستیک در ورودی را بالا می‌زنیم تا وارد خانه شویم. یک پایمان را داخل گذاشته‌ و هنوز سر بلند نکرده‌ایم که صدای جیغی بلند و ممتد تمام گوشمان را پر می‌کند: نیا تو... کی هستی؟... گفتم نیا تو.
زنی با موهای سیاه و سفید که پیراهنی بلند پوشیده است، جلوی در را می‌گیرد و اجازه نمی‌دهد وارد خانه شویم.
زینب وارد ماجرا می‌شود و می‌گوید: نترسید خانم. این خواهرم است. یکم عقب‌مانده است.
بعد رو می‌کند به خواهرش و ما را تأیید می‌کند: برو کنار، این‌ها مهمان‌اند، نمی‌خواهند تو را ببرند.
دستش را می‌گیرد تا از جلوی در کنار بکشد، اما او همچنان سر راه را سد کرده است. بالاخره زینب با تمام قدرتش او را از جلو در کنار می‌کشد و او مثل یک فرفره با همان جیغ‌های ممتد وارد اتاق می‌شود و شروع می‌کند به چرخیدن. همان‌طور‌که دور ما چرخ می‌زند، نیم‌نگاهی به خانه می‌اندازیم. کل فضای خانه، اتاقی ١۵‌متری است که با چند دست رختخواب پر شده و یک آشپزخانه.
- از بچگی همین‌طور بود. هر وقت کسی را که به خانه ما می‌آید نشناسد، فکر می‌کند می‌خواهند او را ببرند؛ برای همین جیغ می‌زند، اما بعد‌از چند دقیقه خوب می‌شود. شما هم یکم که بمانید عادی می‌کند و آرام می‌گیرد.
مادر زینب با دو دختر هفت‌ساله و ٩‌ماهه‌‌ داخل اتاق هستند. یک دختر‌بچه حدود چهار‌ساله با صورت خط‌خطی‌شده با ماژیک هم گوشه دیوار آشپزخانه ایستاده است.
- این دوتا دخترهای من هستند، فاطمه و فائزه. آن یکی که صورتش را خط‌خطی کرده، دختر برادرم است. چند‌سالی می‌شود که با ما زندگی می‌کند. برادرم از زنش جدا شد و دخترش را به ما سپرد. مگر نگفتم صورتت را خط‌خطی نکن؟ بیا کنار من.
 
تا آخر عمر من سرپرست خانواده هستم
زینب دست می‌گذارد روی آن قسمت از داستان زندگی‌اش که درد دارد. می‌گوید: شوهرم حکم ابد خورده و تا آخر عمر، من سرپرست خانواده هستم. مجبورم به‌خاطر فائزه و فاطمه بروم کارخانه‌ و زباله پاک کنم. نمی‌شود که نشست و به آسمان نگاه کرد و توقع داشت از آن بالا یک کیسه پر‌پول پایین بیفتد و بگویند این مال شما، برو خوش باش! گرسنگی و بی‌پولی این چیزها سرش نمی‌شود. باید هرطور شده خرج خودم و این چهار نفر را در‌بیاورم.
دختر برادرش از خط‌‌خطی‌کردن صورتش خسته می‌شود و می‌آید نزدیک ما چهار‌زانو می‌نشیند. هنوز بی‌قرار است و با ماژیکی که در دست دارد، خط‌خطی‌کردن دست دیگرش را شروع می‌کند.
- از شرایط کار بگو.
- چه بگویم... کار بازیافت زباله است. کار بهتر از این هم برای ما پیدا نمی‌شود، اما حداقل خوبی این کار این است که کارخانه‌های بازیافت نزدیک خانه است و پیاده هم می‌شود تا کارخانه رفت. ساعت۶:٣٠ صبح از خانه بیرون می‌روم و ۴ برمی‌گردم. صبح‌ها نیم‌ساعت برای صبحانه و ظهر هم ۴۵‌دقیقه برای ناهار و نماز استراحت داریم، اما بقیه‌ ساعات همه‌اش کار است و کار.

حس نفس‌کشیدن هر روز برایم تازه است
اما برای گفتن از وضعیت کار در انبار ضایعاتی و توضیح دقیق‌تر آن اکراه دارد. می‌گوید: چه چیزی می‌خواهید بدانید؟ کار کثیف‌تر از این هم مگر داریم؟ آشغال‌ها روی یک نوار نقاله بزرگ ریخته می‌شود و در دو طرف نوار نقاله، چند زن و حتی دختربچه هستند تا ضایعات را جدا کنند. هرکس مسئول جمع‌کردن یک نوع ضایعات است. من مسئول جمع‌کردن کفش‌ کهنه و بدنه هستم.
- بدنه؟!
- بدنه، وسایل فلزی است که مردم داخل کیسه‌های آشغال می‌ریزند؛ مثلا قاشق، چنگال یا جاظرفی و این‌جور چیزها. من از روی نوار نقاله و از بین آشغال‌هایی که روی نوار نقاله می‌ریزند، این چیزها را جمع می‌کنم.
بیشتر از این دوست ندارد صحبت کند و ترجیح می‌دهد بقیه حرف‌ها را وحیده‌خانم، یکی دیگر از زنان روستای «گوندوک» که همراه او در انبارهای ضایعاتی کار می‌کند، بگوید. خانه وحیده‌خانم نزدیک است. همراه با زینب‌خانم به چند کوچه بالاتر می‌رویم.
در مسیر راه از حقوق و اینکه آیا غیر از این دو نفر، زنان دیگری هم در انبارهای ضایعاتی کار می‌کنند، می‌پرسم. هرچند خواسته بود که از انبار نپرسم، با این سؤال دوباره برمی‌گردیم اول داستان و داخل همان انبارهای ضایعاتی که او کار می‌کند.
- بیشترشان زن هستند. کار جدا‌کردن لاک و کفش و این چیزها را خانم‌ها یا دختر‌بچه‌هایی که دو طرف نوار نقاله ایستاده‌اند، انجام می‌دهند. ریختن آشغال‌ها روی نوار نقاله را یک مرد انجام می‌دهد؛ چون زور می‌خواهد. او با بیل آشغال‌ها را روی نوار نقاله می‌ریزد. واقعا کار سختی است. وقتی آشغال‌ها را روی نوار می‌ریزند با بوی آشغال‌های بخار‌گرفته داخل کیسه‌های آشغال، دل و روده آدم تو حلقش می‌آید.
- مگر زباله‌ها خشک نیست؟
- آشغال است! قرار نیست فقط کارتن و نان خشک باشد که! داخل آشغال‌ها همه‌چیز پیدا می‌شود، از تفاله چای تا پوشک بچه و دستمال‌های عفونی و... هر روز وقتی کارم تمام می‌شود و از انبار بیرون می‌آیم، حس می‌کنم تازه می‌توانم نفس بکشم. انگار از قفس بدون هوا بیرون می‌آیم.
همان‌طورکه به‌سمت خانه وحیده‌خانم می‌رویم او از آلودگی‌های کارش می‌گوید: از بس آلودگی زیاد است، بیشتر آدم‌هایی که در انبارهای ضایعات کار می‌کنند، بیماری‌های عفونی می‌گیرند. خود من وقتی زیاد سر کار می‌روم، قفسه سینه‌ام خِس‌خِس می‌کند. دکتر که رفتم، گفت باید کارت را عوض کنی یا اینکه ماسک فیلتردار بزنی. کارم را که نمی‌توانم عوض کنم، کار دیگری ندارم که بروم؛ بیکار هم که نمی‌شود، اگر نروم چه کسی می‌خواهد خرج خانه و پول مدرسه دخترهایم را بدهد؟

افزایش حقوق، سالی هزار‌تومان
 از حقوقش نگفتید؛ راضی هستید؟
- روزمزدم، هر روز که بروم ١٨هزارتومان می‌دهند. من از بچگی این کار را انجام می‌دهم. قبلا کیلویی حساب می‌کردند. برای هر کیلو ضایعاتی که جمع می‌کردیم ١٢٠تومن می‌گرفتیم، اما چند‌سالی است که روز‌مزد کرده‌اند و هر‌سال، سالی هزار‌تومان حقوقمان را زیاد می‌کنند. به خدا صرف ندارد روزی ١٨هزار‌تومان با چهار نان‌خور! اما چه‌کار کنم؛ کار نیست. البته گاهی برای تمیز‌کردن یکی از مهدهای قرآن می‌روم. کار تمیز‌کردن مهد خوب است و روزی ٢۵‌هزار تومان می‌دهند. تابستان هم کار کشاورزی می‌ر‌‌وم و گوجه و بادمجان جمع می‌کنم. خوبی کار کشاورزی این است که حداقل هوای تازه را ازت نمی‌گیرند.
به کوچه وحیده‌خانم می‌رسیم. دو زن کنار یک در کِرِم‌رنگ نشسته‌اند.
- همان خانمی که جلوی در نشسته وحیده‌خانم است. فکر کنم چون دیرتر رسیدیم، آمده دم در.
همان‌طور‌که کوچه را تا رسیدن به خانه این زن طی می‌کنیم، زینب‌خانم چند‌جمله را تند‌تند در وصف همکارش می‌گوید: وحیده‌خانم تنها با دخترش زندگی می‌کند و وضعشان از ما بهتر است؛ برای همین کمتر از من انبار می‌رود. دو‌سه‌سالی هست این خانه را خریده و مثل من مجبور نیست ماهی ١٧٠‌هزار تومان اجاره بدهد.
روایت دوم، وحیده‌خانم
و انگشت‌هایی که کج جوش خورد
وارد خانه که می‌شویم، بوی چای تازه مشام‌مان را پر می‌کند. وحیده‌خانم همان‌طور‌که سمت آشپزخانه می‌رود، می‌گوید: من نیم‌ساعتی هست منتظر شما هستم و گفتم حتما پشیمان شده‌اید که به کلبه حقیر ما سر بزنید.
وحیده حدودا ۵٠سال دارد و بعد از جدایی از همسرش به مشهد آمده است. با چای داغ لیوانی که می‌آورد، پای روایت زندگی و کارش می‌نشینیم: وقتی از همسرم جدا شدم، دخترم چند سال بیشتر نداشت. روزهای اولی که به مشهد آمدم کار منزل انجام می‌دادم، اما راه روستا تا خانه‌هایی که برای کار می‌رفتم، زیاد بود و مجبور بودم صبح‌ها یکی‌دو ساعت زودتر از خانه بیرون بیایم. عصرها هم تا می‌رسیدم خانه شب می‌شد. مدتی به همین روال گذشت تا اینکه از‌طریق یکی از همسایه‌ها با انبارهای ضایعاتی این روستا آشنا شدم و رفتم توی کار ضایعات. دخترم آن زمان سنی نداشت. کسی را هم نداشتم که از او مراقبت کند؛ برای همین به پشتم می‌بستم و با خودم می‌بردم انبار. ارباب (مسئول انبار) خیلی وقت‌ها گیر می‌داد که چرا دخترت را می‌آوری؟ دردسر می‌شود. اما چاره‌ای نداشتم.
همان‌طور‌که چایش را هورت می‌کشد، ادامه می‌دهد: یک دفعه که گرم کار شده بودم، دخترم از لابه‌لای آشغال‌ها گیره‌ای پیدا کرده و به سرش زده بود. شب متوجه شدم که سرش را مدام می‌خاراند. چند‌روز بعد، غده‌ای چرکی توی سر دخترم پیدا شد. دکتر که بردم گفت به‌خاطر خاراندن، پوست سرش را زخم کرده. با گیره‌ای که به موهایش زده بود، عفونت انبارِ ضایعات از راه این زخم‌ها وارد سرش شده بود. دکتر می‌گفت اگر زودتر این غده تخلیه نشود، تمام سرش را می‌گیرد و زنده نمی‌ماند. با اینکه چند سال گذشته است، دقیق یادم است که درمان دخترم ۵٠‌هزار‌تومان خرج برداشت؛ یعنی پول یک‌هفته کارکردن من. چند‌بار به ارباب گفتم پول پیش بدهد تا دخترم را درمان کنم. با هزار کنایه و اینکه یک هفته جلوتر به کسی پول نمی‌دهد، بالاخره پول داد و دخترم را را دوا و درمان کردم. الان هم با این سن و سال فقط به‌خاطر دخترم هر چند‌روز یک‌بار می‌روم انبار تا پولی جمع‌و‌جور کنم و بتوانم او را به خانه بخت بفرستم.
فقط نان و ماکارونی
چند لحظه مکث می‌کند و بعد ادامه می‌دهد: واقعا کار سختی است، بوی...
هنوز جمله‌اش را کامل نکرده که زینب‌خانم بی‌مقدمه وسط صحبتش می‌آید و می‌گوید: من سختی‌های کار و بو و این چیزها را گفته‌ام؛ از خودت و زندگی‌ا‌ت بگو.
وحیده‌خانم می‌گوید: کل زندگی من همین کارهاست. با ١٨هزار تومانی که برای یک روز می‌دهند فقط می‌شود نان و ماکارونی و این چیزها خرید. الان چند‌ماهی است که گوشت نخورده‌ایم.
رو به زینب‌خانم می‌گوید: تازه ما دو نفریم. خدا به داد دل تو برسد!
بلند می‌شود تا لیوان‌های چای را جمع کند: دست‌هایم دیگر مثل روزهای اول قدرت ندارد.
سینی را روی زمین می‌گذارد تا لیوان‌های چای را بردارد. می‌گوید: دستم را می‌بینید؟
انگشت کوچک هر دو دستش انحراف دارد. ادامه می‌دهد: مادرزادی نیست؛ یادگار کیسه‌های ضایعات و آشغال‌هاست! قبلا نوار نقاله نبود، کیسه‌ها را که می‌کشیدم، انگشت کوچک هر دو دستم از بند در‌رفت. با دستکش دست‌هایم را بستم و کج جوش خورد.
روایت سوم، نمکی‌ها
بروید سراغ یکی که سرش به تنش می‌ارزد
حوالی ظهر و در مسیر برگشت از روستای گوندوک، نمکی با گاری نیمه‌پرش لخ‌لخ‌کنان در راسته بولوار خاکی طالقانی می‌رود. سرش مدام در‌حال چرخش به چپ و راست است تا ضایعاتی را که از کوچه‌ها جمع کرده به یکی از انبارهای ضایعات بفروشد. سراغش که می‌رویم، حاضر به حرف‌زدن نیست و بدون توجه به ما راهش را ادامه می‌دهد و حتی جواب نمی‌دهد که بمانیم یا برویم. چند‌متری همراهش می‌رویم. اول راه انگار برایش مهم نیست که چند گام عقب‌تر از او هستیم. بدون آنکه سرش را برگرداند همان‌طور چپ و راست بولوار و انبارهای ضایعاتی را نگاه می‌کند. چند‌متری به همین روال می‌گذرد تا اینکه بی‌مقدمه برمی‌گردد به طرف ما شما مگر کار و زندگی ندارید؟ نمکی چه به درد شما می‌خورد؟ اصلا حرف‌های من را چه کسی می‌خواند که دنبالم هستید؟ بروید سراغ یکی که سرش به تنش می‌ارزد.
«کِتفی‌ها» زمستان می‌آیند
دستکش‌های سیاه خاک‌گرفته و پاره‌اش را در‌می‌آورد و می‌گوید: فکر می‌کنید ما چقدر درآمد داریم؟ ای بابا برای کارگر‌جماعت فقط زحمت است اگر ارزش ندارد، پس جرا جمع می‌کنید؟
- این داستان‌ها مال قبل بود. درآمدش آن زمان‌ها بد نبود، اما از زمانی‌که شهرداری خودش ضایعات شهر را جمع می‌کند، فقط از کوچه‌های روستاهای اطراف مشهد ضایعات و نان جمع می‌کنیم و می‌آوریم. هرکس از هر کجا قهر می‌کند و بیکار می‌شود، می‌آید ضایعات جمع می‌کند! زمستان‌ها که بدتر؛ کتفی‌ها بیشتر می‌شوند - کِتفی؟!
زمستان‌ها که کار ساختمانی کمتر می‌شود، بچه‌ها و بعضی کارگرهای ساختمانی که بیکار می‌شوند، کیسه‌ای روی کتفشان می‌اندازند و از این کوچه به آن کوچه می‌روند. من توان کار دیگری ندارم و مجبورم در‌کنار این‌ها بیشتر کار کنم تا حداقل ظهر که برمی‌گردم، بارم بیشتر باشد. سرتاسر این خیابان را نگاه کنید که چند‌تا انبار ضایعاتی ردیف شده است، اما قیمت‌هایی که می‌خرند یکی است و حاضر نیستند ١٠‌تا یک‌تومانی گران‌تر بخرند. از صبح کم تو کوچه‌ها راه رفتم، که حالا باز باید کلی راه بروم و بچرخم تا یک انبار که بار بیشتری بخرد، پیدا کنم؟
هن‌هن‌کنان بارش را می‌کشد و انگار سر درد‌دلش باز شده باشد، ادامه می‌دهد: الان لاک (پلاستیک کهنه) بیشتر خرید دارد؛ کیلویی ۵٠٠‌تومان می‌خرند. مقوا و کاغذ هم بد نیست و در همین حدود و کیلویی ۴۵٠تومان از ما می‌خرند. اگر خوب کار کنم روزی ۴٠ تا ۵٠‌تومان درآمد دارم.
بعد، از قواعد کار نان خشکی‌ها یا همان نمکی‌ها می‌گوید: باید صبح زودتر کار را شروع کنم و سراغ کوچه‌های دم دستی نروم و به کوچه‌هایی بروم که دورتر هستند و نان‌خشکی‌ها کمتر برای جمع‌کردن زباله‌های خشک به آنجا می‌روند.
روایت چهارم، شاسی بلندسوارها
شاسی‌بلند‌سوارهای راسته ضایعاتی با روزی ٣میلیون درآمد
ضایعاتی‌ها از رسالت‌١٢٩ تا اول جاده روستای گوندوک شروع می‌شوند، بولواری که آسفالت تا نیمه به آن رسیده و بقیه راهش خاکی است. برای دومین روز با تقوی، دهیار روستا، سراغ انبارهای ضایعاتی می‌رویم. انبارهای ضایعاتی را مثل کف دستش می‌شناسد و در طول میسر تک‌تک انبارها و کارشان را توضیح می‌دهد: این انبار سمت راستی که می‌بینید، غیر‌مجاز است و هربار که سراغش رفتیم کمی مراعات کرد، اما بعد‌از چند‌روز دوباره آش همان آش و کاسه همان کاسه. شورا و دهیاری چند‌بار تذکر دادند که نباید آشغال بسوزاند. الان بعضی از شب‌ها تین‌های روغن را آتش می‌زند تا دودش دیده نشود.
دهیار همت‌آباد می‌گوید: عصر اینجا از بوی آشغال سوخته نمی‌توان راه رفت. در همین راسته بولوار طالقانی، هشت‌کارگاه مجاز فعالیت می‌کند، اما آن‌قدر کار بازیافت سودش خوب است که در‌کنار این هشت کارگاه مجاز، نزدیک به ١۴٠‌کارگاه غیرمجاز نیز فعال شده است. اینجا در هر کارگاه ٣٠ تا ۴٠‌نفر کار می‌کنند و اگر تمام کارگاه‌ها جمع شود، خیلی از اهالی این منطقه بیکار می‌شوند. چندباری هم با دادستانی، شهرداری و بهداشت صحبت کردیم و خواستیم این انبارها سامان‌دهی شود یا مجوز سامان‌دهی این ضایعاتی‌ها را به دهیاری واگذار کنند.
در‌کنار نیسان‌ها که در این بولوار بیش از دیگر خودروها تردد دارند، بخش دیگری از تردد بولوار‌طالقانی به ماشین‌های شاسی‌بلند رنگ‌به‌رنگ اختصاص دارد.
تقوی با اشاره به آن‌ها می‌گوید: وقتی می‌گویم ١۴٠‌انبار ضایعاتی غیر‌مجاز داریم و سود خوبی دارد، می‌توانید از همین ماشین‌هایی که الان از کنار ما رد شدند، متوجه شوید چه می‌گویم.
- انبارداران ضایعاتی‌ اینجا چقدر درآمد دارند؟
 دقیق که نمی‌گویند. یک‌بار با یکی از همین انباردارها صحبت می‌کردم، می‌گفت اگر روزی ٣میلیون نداشته باشد، حاضر نیست پایش را اینجا و میان این خاک و گل بگذارد.
ریاست خاکریز زباله
در ادامه مسیر، دهیار روستا ما را به کوچه‌ای می‌برد. به گفته او این کوچه، خاکریزِ زنی است برای گرفتن بار نیسان‌های ضایعاتی.
تقوی می‌گوید: آشغال‌سوزی بعضی از انبارها یک طرف، این زن یک طرف. برای خودش رئیسی است. قبلا یک خاکریز از زباله و ضایعات درست کرده بود تا نیسان‌های ضایعاتی، بار خودشان را قبل‌از رسیدن به انبارها به او بفروشند.
از چند‌متر مانده به کوچه، بوی آشغال سوخته می‌آید و از سر کوچه دود زباله سوخته پیداست. آخر کوچه هم به یک تپه خاکی ختم می‌شود که دامنه‌اش پر از زباله‌های سوخته‌است. مردی که تمام صورتش را با شال بسته است و فقط چشم‌هایش دیده می‌شود، با وسیله‌ای شبیه گوشت‌کوب بین آشغال‌سوخته‌ها می‌چرخد. دهیار روستا را که می‌بیند، خودش را جمع‌و‌جور می‌کند و بلند می‌گوید: خاله بیا دهیار آمده. با همین تک‌صدا، زنی از آخرین خانه نزدیک به آشغال‌سوخته‌ها سریع خودش را به ما می‌رساند و رو به دهیار همت‌آباد شروع می‌کند به حرف‌زدن.
انگار تمام حرف‌هایش را از قبل آماده کرده است: گفتید آشغال نخرید و نسوزانید، ما هم حرف گوش کردیم. این‌ها همان آشغال‌هایی است که قبلا خریدم و تو حیاط خانه‌ام می‌سوزا‌نمشان. بچه خواهرم بیکار است. گفتم بیاید همین آشغال‌ها را کم‌کم بسوزانیم و آهن‌پاره‌هاش را جمع ‌کند. حالا ما بار نیسان‌ها را نگرفتیم، اینجا دیگر کسی آشغال نمی‌سوزاند. برو انبار آقای (...) را ببین چطور پشت این تپه، نیسان‌ها و بارشان را می‌گیرد.
تپه‌ای که می‌گوید، چندمتر با ما فاصله دارد و از بالای تپه، کال روستای گوندوک دیده می‌شود. داخل کال شیرابه‌ای به راه است و لابه‌لای شیرابه، آشغال‌هایی که ضایعاتی‌ها هم سراغشان نرفته‌اند، رو به‌سمت مشهد جریان دارد.

 
کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی