کد خبر : 77818
/ 15:31
همراه با فرازونشیب‌های یک جانباز قطع نخاع

قول‌هایی که عملی نمی‌شود

محمدعیسی صادق‌‌زاده در عملیات رمضان از ناحیه کمر تیر خورده است و ۳۶سال است که روی ویلچر می‌نشیند. چهره‌ای آرام دارد. شمرده سخن می‌گوید و نه مسئولان را متهم به کم‌کاری می‌کند و نه مردم را، ولی می‌گوید دارم روی خودم کار می‌کنم تا ایمانم قوی شود و ضعف‌هایم کمتر. او نمونه‌ای است از جانبازان ۷۰درصد ضایعه نخاعی که جسمشان را فدای آرمانشان کرده‌اند و اگر دبار دیگر هم می‌توانستند، بازهم از پا نمی‌نشستند. ورزشکار است و می‌گوید آن سال‌ها بیشتر به یاد ما بودند. از بسیج محله تا همسایه‌ها به دیدنم می‌آمدند اما انگار امروز فراموشمان کرده‌اند. آرام‌تر ادامه می‌دهد: خدا کند خودِ خدا فراموشم نکند!

قول‌هایی که عملی نمی‌شود

به‌سراغش رفتیم و گپ‌وگفتی کوتاه با هم زدیم که حاصلش را در زیر می‌خوانید.

افرادی که کمتر آگاهی دارند، تصور می‌کنند اگر کسی جانباز جنگی باشد، لابد خانه‌ای بزرگ در بهترین نقطه مشهد دارد. نظر شما چیست؟
(به‌آرامی می‌خندد.) من از اول در طلاب زندگی می‌کردم و الان هم آنجا هستم. عده‌ای که از نزدیک با جانباز آشنا نیستند، تقصیری ندارند که جور دیگری فکر کنند، حتی آدم‌هایی که گاهی به ملاقاتم در خانه می‌آمدند و می‌دیدند که یک استکان به لوازم خانه‌ام اضافه شده است، می‌گفتند این را بنیادشهید برایتان آورده است؟ پس از سال‌ها که مقداری پول ذخیره کردم، توانستم ماشین بخرم. آمدند و گفتند لابد بنیاد برایتان ماشین خریده است! همین‌ها تا ما را می‌بینند، می‌گویند شما که کم‌وکسری‌ای ندارید؛ تا دهانتان را باز کنید، هرچه دولت دارد، مال شما خواهد بود. با وجود تمام این‌ها ناراضی نیستم، چون می‌دانم که این حرف‌ها از سر بی‌اطلاعی است. همه کارهای خانه‌ام را خودم و خانمم به‌تنهایی انجام می‌دهیم. فراموش نکنید که حتی معمولی‌ترین کارها برای جانباز قطع‌نخاع یا محال است یا بسیار سخت؛ مثلا وقتی می‌خواهم به پمپ‌بنزین بروم، باید عاجزانه به متصدی آنجا یا فردی دیگر توضیح دهم که جانبازم و نمی‌توانم از ماشینم پیاده شوم و اگر آن فرد دوست داشته باشد، کمک می‌کند؛ وگرنه دردسرهای زیادی داریم.

چه خدمات ویژه‌ای در این بیش از 30سال به شما داده شده است؟
روزی که به جبهه می‌رفتم، فکر نمی‌کردم که جانباز شوم و اصلا آیا کسی به جانبازان کمک خاصی می‌کند یا نه. پس از مجروحیت یک سال در بیمارستان بودم. از طرف بنیاد هر ماه کسی می‌آمد و می‌پرسید آیا حقوق دریافت کرده‌اید؟ می‌گفتم من برای حقوق به جبهه نرفتم و جانباز نشدم. مقاومت می‌کردم تا از سفره انقلاب حتی لقمه‌ای نصیب خودم نکنم. بعد از یک سال به خانه آمدم و برایم هزارو500تومان حقوق، تعیین و تاکید کردند که شما نمی‌توانید کار بکنید و اگر نگیرید، در حق خانواده خود ظلم کرده‌اید. همان را هم با اکراه می‌گرفتم و قلبم راضی نبود.

هنگام انقلاب شما جوانی پانزده‌ساله بودید، چه می‌کردید؟
خانه‌مان همیشه در طلاب بوده است، نزدیک جایی که امروز به بازار فردوسی معروف است. الان هم آنجا هستیم. وقتی پدرم آنجا خانه ساخت، اطراف آنجا زمین کشاورزی بود. الان هم در همان خانه هستیم. ما در همان قصر سابق خودمان زندگی می‌کنیم(می‌خندد) ۱۲۵متری با ۵متر حاشیه. همین! من پیش از انقلاب برای کار به تهران رفته بودم. همان اول انقلاب به مشهد برگشتم. در همه راهپیمایی‌ها شرکت می‌کردم. هر روز و شب شعار می‌دادیم و دو بار قبل از انقلاب، تا یک قدمی سوختن پیش رفتم...

سوختن؟ ماجرای سوختن چه بود؟
همین نزدیک چهارراه‌شهدا که در آن زمان معروف به نادری بود، مکانی به نام نیروی پایداری قرار داشت که زیرنظر ارتش شاهنشاهی اداره می‌شد. درمیان راهپیمایی چند نفری گفتند برویم آن مرکز را بگیریم. رفتیم و دیدم حیاطی بزرگ دارد. وسط صحن حیاط ساختمانی دوطبقه بود. من و یک نفر دیگر داخل ساختمان شدیم. در طبقه اول خبری نبود و به طبقه بالا رفتیم. بیشتر دنبال عکس شاه بودیم که به‌اصطلاح بیاوریمش پایین. در طبقه دوم یک عکس بزرگ پیدا کردیم. مشغول پایین آوردنش بودیم که متوجه شدیم افرادی ساختمان را از طبقه اول آتش زده‌اند. تا خواستیم به طبقه پایین بیاییم، دیدیم که در محاصره دود و آتش هستیم و اصلا امکان بیرون رفتن از ساختمان نیست. آتش هم هر لحظه بیشتر می‌شد و به طبقه دوم رسیده بود. خواستیم از پشت‌بام پایین بیاییم اما امکان نداشت. گیر کرده بودیم. بقیه هم رفته بودند. آن نفر را به‌نحوی فراری دادم اما خودم ماندم. مرگ را در یک قدمی خودم می‌دیدم. همان بالای ساختمان می‌شنیدم که می‌گفتند فرار کنید که ارتشی‌ها الان می‌رسند. دستم را به لبه‌ حلبی‌های پشت‌بام گرفتم. حس کردم سرانگشت‌های پایم به نردبانی که آنجا بود، رسیده است. چند قدمی که پایین آمدم، نردبان برگشت و به زمین خوردم. به خودم که آمدم، دیدم هنوز دست و پایم سالم است و فرار را بر قرار ترجیح دادم.

با شروع جنگ چه کردید؟
اواخر سال58 ازدواج کرده بودم. جنگ که شد، برای رفتن به جبهه به مسجد رفتم تا ثبت‌نام کنم. گفتند سنت کم است. با خودم فکر کردم بهتر است بروم به محلی که من را نشناسند و از آنجا اعزام بشوم. خانمم از محله پنجراه پایین‌خیابان بود، بنابراین برای ثبت‌نام به همان حوالی رفتم. آنجا گفتند از پدر و مادر و همسرتان، رضایت‌نامه بیاورید و برگه‌ای به من دادند. مستقیم به حرم رفتم و از امام‌رضا(ع) کمک خواستم. باز دوباره به همان مرکز اعزام رفتم. در همان نزدیکی به عطاری رفتم و از او استمپی گرفتم و به‌جای هر سه نفر آن‌ها انگشت زدم. برگه‌های رضایت را به روحانی جوانی که در پایگاه مسئولیت داشت، دادم. ماجرا را فهمید. گفت دستت را بیاور بالا. استامپ روی انگشتم، دیگر جایی برای دفاع و توجیه نمی‌گذاشت. بار اول را با خواهش و تمنا از آنجا اعزام شدم به اهواز و با ستاد جنگ‌های نامنظم که زیرنظر شهید چمران بود، همکاری کردم. دو دوره دیگر هم به جبهه رفتم و البته با رضایت واقعی خانواده. بار سومی که به جبهه رفتم، در عملیات رمضان مجروح شدم.

چگونه مجروح شدید؟
عملیات رمضان در شب ۲۲ماه مبارک رمضان آغاز شد. من و جمعی از رزمندگان چندین خاکریز جلو رفتیم و دیدم سنگرها خالی است. تصور کردیم نیروها از ما جلوتر رفته‌اند. صبح دیدیم که مقابلمان در فاصله‌ای نزدیک، عراقی‌ها هستند و ما بیش ‌از حد پیشروی کرده و به محاصره آن‌ها افتاده‌ایم. در همین اوضاع، تیری به زمین خورد و به پایم کمانه کرد. پشت خاکریز آمدم تا آن را پانسمان کنند که تیر دوم به کمرم اصابت کرد و شد آنچه می‌بینید. وقتی تیر خوردم، درجا به زمین افتادم. نمی‌توانستم بلند شوم. متوجه نمی‌شدم چه شده‌ است. کسی آمد تا بلندم کند و مرا به عقب ببرد که از درد فریاد بلندی زدم. بعد، فردی آمد که با لهجه روستایی صحبت می‌کرد و گفت من می‌نشینم و بعد او را پشت من بگذارید. او من را به عقب آورد و سوار ماشین کرد.
در ماشین میان جنازه‌ها خوابیده بودم. با ماشین در چاله‌ای افتاده بودیم و به‌شدت از کف ماشین بلند شدم و باز به کف ماشین برگشتم و بی‌هوش شدم. ساعتی بعد در بیمارستان صحرایی به‌هوش آمدم و دوباره بی‌هوش شدم. دفعه بعدی در فرودگاه اهواز به‌هوش آمدم که می‌خواستند من را منتقل کنند.
نوبت بعدی که به هوش آمدم، در هواپیما بود که نوری در صورتم افتاد و دقایقی به هوش آمدم. روز بعد در بیمارستان قائم(عج) مشهد به هوش آمدم. تا آخر سال61 در بخش قلب بیمارستان بودم. وضعیتم خیلی خراب بود و حتی وصیت‌نامه نوشتم. کسی امید به خوب شدنم نداشت. سه تا عمل کردم. ریه‌هایم هم چرک کرده بود و سه جای قفسه سینه‌ام را برای تخلیه چرک‌ها سوراخ کردند.

بعد از آن مرخص شدید؟
نه. شب عید بود که قرار شد به بیمارستان ده‌دی منتقل شوم. چند ماهی بودم و خودم تصور می‌کردم که امروز و فردا بهتر می‌شوم و به خانه می‌روم. روزی، چند پاسدار آمدند و گفتند که می‌توانید با ما به پادگان بولوار وکیل‌آباد بیایید. آنجا موتور سه‌چرخی درست کرده بودند و به من آموزش دادند. گفتند می‌توانی با این از بیمارستان تا خانه و اطراف بروی. آنجا گفتم مگر قرار نیست حال من خوب شود و مثل بقیه بلند شوم؟ تا آن زمان کسی به من نگفته بود که قطع‌نخاع هستم و تا آخر عمر باید در این حالت بمانم. آن‌ها گفتند این موتور برای وضعیت فعلی شماست و ان‌شاءا... بهتر می‌شوید؛ البته یکی از دکترها پیش از این به‌صورت غیرمستقیم ماجرا را به من گفته بود... اما شاید باورم نمی‌شد. دو سال درگیر بهتر شدن حالم بعد از قطع‌نخاع بودم ولی آرام‌آرام فهمیدم که وضعیتم همین است و تا همیشه خواهد بود.

قطع نخاع و عمل‌های گوناگون و زمان طولانی‌ای را که برای بهبود اولیه‌تان صرف شد، چگونه تحمل کردید؟
وقتی جنگ شد، عاشق جبهه رفتن و دفاع از کشورم بودم. حسم این بود که رهبر کشور، مجتهد اول زمانه است، پس راهمان درست است و شکی در آن نیست. بعد هم که مجروح شدم، حس کردم انجام وظیفه بوده است و از کسی طلبی یا درخواست کمکی نداشتم. حس می‌کردم راهم درست است و همین. این حس، یک انرژی و ذخیره معنوی در نهادم به‌وجود آورده بود و با همین ذخیره دربرابر همه دردها مقاومت می‌کردم.

بعد از بهتر شدن چه فعالیت‌هایی انجام دادید؟
بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خانه آمدم؛ خانه‌ای 12متری که هیچ تناسبی با شرایط یک فرد ویلچری نداشت. آن اتاق هم نشیمن ما بود و هم اتاق‌خواب و هم آشپزخانه و هم حتی حمام. واقعا در تنگنا بودیم. بعد از یک سال، خانه را مقداری وسعت دادم. در برنامه‌های ورزشی هم شرکت می‌کردم. در تیم والیبال نشسته استان خراسان عضو بودم. بارها اول یا دوم و سوم شدیم. در نشست‌های مذهبی هم شرکت می‌کردم. سعی کردم از روند عمومی عقب نمانم و با مردم و جوانان گفت‌وگو کنم. سعی کردم خاطراتم را بگویم تا فرهنگ ایثار فراموش نشود. واقعیتش این است که سال‌های اول، همسایه‌ها و دوستان بیشتر به من سر می‌زدند اما... در آسایشگاه جانبازان که هستم، هنوز هم ملاقاتی داریم. چندوقت پیش از دبیرستانی دخترانه، دانش‌آموزان را آورده بودند. قشرهای مختلف دیگری هم می‌آیند و با مردم گفت‌وگو می‌کنم.

شما از اول جنگ به جبهه رفتید. اگر می‌دانستید قرار است ضایعه نخاعی پیدا کنید و سال‌های متمادی ویلچرنشین شوید، آیا بازهم به جبهه می‌رفتید؟
من با این نیت نرفتم که برگردم، حتی اگر آن زمان آدم باتجربه امروزی هم بودم، بازهم می‌رفتم. علاقه داشتم که شهید شوم. شاید بعضی باور نکنند اما آن سال‌ها درمیان جوانان، عشق خاصی به جبهه و ایثار بود. با سال‌های اخیر فرق می‌کرد.

شهر برای شما مناسب‌سازی شده است؟
سال‌های اول خیلی مشکل داشتم. الان جاهایی را برای جانبازان و معلولان درنظر گرفته‌اند اما مناسب نیست. در بعضی بانک‌ها و ادارات، مسیر شیب‌مانندی برای ورود جانبازان تعبیه شده است که حتی افراد سالم نیز نمی‌توانند از آن به‌سلامت بالا بروند! خودم چند‌بار در حین استفاده از همین رمپ‌ها از روی ویلچر به زمین افتاده‌ام. من حتی اگر بخواهم به آن طرف بولواری که خانه‌ام در آن قرار دارد بروم، باید صدها متر با ماشین بروم تا به دوربرگردان برسم. این حکایت خانه و محله ماست. بقیه شهر هم همین‌گونه
است.
از شهرداری در خواست کرده‌اید که وضعیت را بهتر کند؟
از شهرداری، بنیادشهید، آستان قدس و سایر دستگاه‌ها به ملاقات ما می‌آیند و قول‌هایی می‌دهند اما در عمل، چیزی نمی‌بینیم. دوره‌ قبلی که آقایی دیگر رئیس‌جمهور بودند، کسی به آسایشگاه آمد و یک تیم فیلم‌برداری هم همراه داشت و گفت از نهاد رئیس‌جمهوری آمده‌ام و مشکلات ما را جویا شد. همه جانبازها صحبت کردند و مسائلمان را گفتند اما اگر شما نتیجه کار را دیدید، من هم دیدم.

و حرفی اگر مانده است؟
از بس ‌که حرف زدم و عمل ندیدم، حس می‌کنم دیگر نباید حرف بزنم. یاری خواستن از بنده‌ خدا نشانه ضعف ایمانم بوده است. از این به بعد تصمیم گرفته‌ام از کسی توقع نداشته باشم و همه درخواست‌هایم از پروردگار باشد. یک جان بیشتر نداشتم که 70درصدش را دادم. 36سال است روی ویلچر هستم و از این به بعد درخواست‌هایم را فقط‌وفقط از خدا خواهم خواست.

مغربی 
کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی