کد خبر : 77135
/ 12:09
روایت زوج جوانی که طبقه بالای خانه‌شان را به دارالقرآن رایگان تبدیل کرده‌اند

تمام وقف

می‌گوید بدون پول که نمی‌شود مربی آورد و خدمه استخدام کرد. یک مرد دیگر چه‌چیزی می‌تواند از زندگی‌اش بگذارد. همه‌چیز جور است جز هزینه‌ قبض آب و برق و گاز، پذیرایی بچه‌ها، پول مربیانی که از آن‌سر شهر برای آموزش می‌آیند و هزار‌و‌یک قصه دیگر.

تمام وقف

قاسمی- جوان ۳۳ساله خودش را که برانداز می‌کند می‌بیند جوشکار روزمزدی بیش نیست که درآمد ماهیانه‌اش به‌زحمت از مرز یک‌و‌نیم‌میلیون تومان می‌گذرد! به کارگرها و دم‌و‌دستگاهی فکر می‌کند که برای ساخت دارالقرآن و مهدکودک نیاز دارد. با خودش می‌اندیشد کاش پولی می‌داشت و بدون‌دغدغه کارش را به‌پایان می‌رساند. همان‌‎طور که لیست هزینه‌های ساخت یک‌به‌یک از مقابل چشمانش عبور می‌کند، امیدها برای حمایت شدن، تک‌به‌تک محو می‌شوند. محمدی اما پا پس نمی‌کشد. او آدمی‌است که برای زندگی‌اش فلسفه بافته است. این‌طور آدم‌ها هرجایی که باشند اثر خودشان را می‌گذارند. حالا می‌خواهند در حلقه پولدار‌ها باشند یا زیر خط فقر. شهره باشد یا بی‌نام‌و‌نشان گوشه‌ای زندگی بگذراند. بالای‌شهر پرسه بزند یا آن پایین‌ها. چنین آدم‌هایی به‌خاطر بینشی که به آن رسیده از جا بلند می‌شوند، همه زندگی‌شان را می‌تکانند تا ظاهر پر زرق‌و‌برق آن فرو ریزد و به نقطه‌ای در عمق داشته‌هایشان مشرف شوند. برای چنین آدم‌هایی کمبود از اساس معنایی ندارد. برای همین وقتی محمدی می‌بیند با وجود سال‌ها فعالیت در مسجد مجوز برگزاری یک جلسه قرآن به او نمی‌دهند، جلسه‌ای که با برگزاری‌اش پای چند‌صد نوجوان را از کوچه و خیابان می‌کشید داخل خانه خدا،  بچه‌ها را روی فرش خانه‌اش می‌نشاند تا دست‌کم جلسه‌ خانگی برگزار کرده باشد؛ هرچند این کار برای او راضی‌کننده نیست. دیدن استعدادهایی که هرز می‌روند، پاهایی که به بی‌راه کشیده می‌شوند، دست‌هایی که به خلاف آلوده می‌شوند و چشم‌هایی که به مواد‌مخدر خمار می‌شوند، آستین‌های او را بالاتر می‌زند برای ساختن دارالقرآنی مستقل و همیشگی. دارالقرآنی که بتواند افکار و برنامه‌هایش را درست‌و‌حسابی اجرا کند تا وجود واقعی یک مکان خیالش را راحت کند از هزار‌بهانه برای نشدن‌ها و نتیجه ندادن‌ها که گوشش از آن‌ها پر شده است. خیالش راحت باشد دیگر هیچ‌کس به خاطر شر‌و‌شوری نوجوان‌ها از مسجد بیرونشان نمی‌کند یا سر‌و‌صدای بچه‌ها حوصله کسی را سر نمی‌برد. «به‌جایی رسیدیم که دیگر نگذاشتند توی مسجد جلسه قرآن برپا کنیم و بیرونمان کردند». اضافه کردن طبقه‌ای به بالای خانه و تبدیل آن به دارالقرآن با هزینه شخصی، تنها‌راهی است که او را به این مهم می‌رساند. جوشکار کوچه و خیابان‌های قلعه‌خیابان که استاد تجوید و روخوانی هم هست، دست به‌کار می‌شود. حالا می‌خواهد پول کارگر ساختمان از زعفران پاک‌کنی زنی بیوه جور شود که کمک به ساخت دارالقرآن شده نذر آن روزهایش، یا با پول فروختن گوشواره دختر‌بچه‌‌ای ۳ساله تأمین شود که پدرش با شنیدن خبر ساخت این مکان مقدس بدجور هوایی شده! محمدی آن‌قدر روی شاخه‌های آهن چمباتمه می‌زند تا اینکه اسکلت ساختمانی جدید روی خانه‌اش شکل می‌گیرد.  خیالش که از دارالقرآن نوجوان‌ها و برپایی منظم جلسات راحت می‌شود نوبت می‌رسد به نونهالان. یکی از رنج‌هایش گذر کودکان از سن یادگیری است، برای همین هرطور شده برادرش را راضی می‌کند زمین چسبیده به خانه را بدهد به او تا مهد‌کودکی در آن بسازد. با ذره‌ذره درآمد جوشکاری، وام گرفتن و قرض‌و‌قوله در 2سال مهد را برپا می‌کند و تاب‌و‌سرسره‌اش را روبه‌راه.
108009.jpg

حالا فقط چند‌خال جوش مانده برای جفت‌و‌جور کردن ساختمان بچه‌ها و مربیان. می‌گوید بدون پول که نمی‌شود مربی آورد و خدمه استخدام کرد. یک مرد دیگر چه‌چیزی می‌تواند از زندگی‌اش بگذارد. همسر جوانش هیچ ابایی ندارد از گذاشتن کتری روی گاز و جوش آوردن آب قبل از شروع جلسه، جارو کردن فرش‌ها، تمیزکردن شیشه ها، جمع‌و‌جور کردن رحل‌ها، درست کردن عدسی برای بچه‌های جلسه قرآن. بازی با بچه‌ها در تاب‌و‌سرسره و وارد شدن در حلقه عموزنجیرباف جزئی از کار مربیگری‌اش در مهد کودک است. حالا همه‌چیز جور است جز هزینه‌ قبض آب و برق و گاز، پذیرایی بچه‌ها، پول مربیانی که از آن‌سر شهر برای آموزش می‌آیند و هزار‌و‌یک قصه دیگر... .
 
مشکل مهم ما در مساجد نداشتن مدیرت واحد است
سال‌ها در مسجد جامع ابوالفضلی فعالیت می‌کردم. گاه از ابتدای صبح تا 11شب. مسئولیتی بود که قبول کرده بودم. بعدها عضو هیئت‌امنا شدم و مسئول حسابداری؛ درآمدزایی را فعال کردیم و بعد از آن کانون فرهنگی مسجد را. آنجا‌هم فضای آن‌چنانی نداشتیم. بیشتر راغب شدیم فضا را گسترش بدهیم که نیازمند کمک‌های زیادی بود. یادم می‌آید در آن زمان 300میلیون هزینه شد که 90درصد آن از کمک مردمی بود. همه‌چیز ظاهرا خوب بود اما کارهای فرهنگی پیش نمی‌رفت. متأسفانه در مساجد ما همکاری و همبستگی در زمینه فرهنگی بسیار ضعیف است. همین حالا هم که در مساجد مختلف رفت‌و‌آمد دارم این ضعف را می‌بینم؛ اینکه هرکسی دوست دارد خودش را نشان بدهد و همین می‌شود عامل از‌هم‌پاشیدگی. همیشه به این‌طور آدم‌ها می‌گویم تو بیا خدمت کن خدا خدمتت را بزرگ می‌کند. اما برخی طور دیگری فکر می‌کنند؛ باخودشان می‌گویند عضو هیئت‌امنای مسجد بودن بزرگی می‌آورد، درحالی‌که این نگاه باید در مساجد اصلاح شود. اصلا مشکل مهم ما در مساجد نداشتن مدیریت واحد است. هرکسی ساز خودش را می‌زند و این خوب نیست. درحالی‌که اگر همه برنامه‌ها را روحانی مسجد مدیریت کند مشکلات حل می‌شود. نمونه‌اش مسجد‌الرضا است که در این‌زمینه با قوت کار می‌کند. ما خودمان چندسالی‌ است در برنامه‌های قرآنی آن‌ها مشارکت داریم.  

عیال را می‌فرستادم خانه مادرش
پیش از آنکه دارالقرآن ساخته شود، جلسه قرآن را در خانه خودم برگزار می‌کردم. برای اینکه خانواده اذیت نشوند و از‌طرفی دست‌و‌پایمان باز باشد خانم‌و‌بچه را می‌فرستادم طلاب، خانه مادرش. 4نفر بودیم که پول استاد قرآن را پرداخت می‌کردیم. نفری 50هزارتومان ماهیانه. استاد قبول کرده بود خارج از مسجد هم جلسه بیاید، حالا با دستمزد کمی که پرداخت آن را بین خودمان تقسیمش کرده بودیم. فضا کوچک بود و دستگاه صوت هم نداشتیم. همان اول رفتم یک حساب قرض‌الحسنه باز کردم و وام 2میلیون‌تومانی گرفتم و با آن دستگاه صوت خریدم.  باز 4نفری اقساطش را می‌پرداختیم و این‌بار استاد هم با قبول نکردن حق‌الزحمه در این امر ما را یاری می‌کرد. کم‌کم بالا را شروع کردیم به ساختن، بدون اینکه هیچ کمک قابل‌توجهی به ما بشود. برای همین ساخت طبقه بالا یک‌سالی طول کشید و الان حدود 2سال از آن زمان می‌گذرد.
108011.jpg

خاطره خوب افتتاحیه
برای افتتاحیه هیچ مسئولی را دعوت نکردیم اما تا دلتان بخواهد شلوغ شد و جمعیت آمد. از اینکه مسئولان بیایند و برای تبلیغ کار خودشان عکس بگیرند، آن‌هم بدون هیچ کمک مالی به دارالقرآن، حس خوبی نداشتم. با خودم گفتم ما که همه کار را خودمان کردیم دیگر چرا برای دیگران تبلیغ کنیم! همین‌حالا هم به صراحت اعلام می‌کنم این مکان خصوصی است، با وجوداین هرکس بخواهد کار فرهنگی درست‌و‌حسابی بکند در اختیارش می‌گذارم.

مهدکودکی که هیچ‌درآمدی ندارد
مهدکودک را به‌نیت پرورش نونهالان ساختیم نه درآمدزایی. چون با دریافت شهریه سالیانه 300هزارتومانی که از والدین بچه‌ها دریافت می‌شود، برای هزینه‌هایمان هم کم می‌آوریم چه برسد به اینکه چیزی هم تهش بماند. همین‌که خردسالان چیزی یادبگیرند و کمک کنیم به بالابردن سطح یادگیری آن‌ها دستمزدمان را گرفته‌ایم.

می‌روم جمعه‌بازار وسیله می‌خرم
این کامپیوترهای قدیمی را که می‌بینید هربار رفتم جمعه‌بازار یکی‌شان را خریدم و گذاشتم اینجا. باورتان نمی‌شود اما خیلی از بچه‌ها اینجا نمی‌توانند با کامپیوتر کار کنند. گفتم بگذار برایشان کلاس کامپیوتر برگزار کنیم، در‌حد‌خودمان با علم روز دنیا آشنا شوند. هرچند‌که وقتی جلسه‌ای برگزار می‌کنیم برای خانم‌ها، مثل جلسه مشاوره، صندلی نداریم و همه روی زمین می‌نشینند. همین‌طور خیلی نیاز داریم به یک ویدیو‌پروژکشن یا اینکه گاهی برای بچه‌ها اردو بگذاریم. خودتان می‌دانید بچه‌ها در تفریح و اردو بهتر یاد می‌گیرند.
108012.jpg

خیران کمک کنند
اگر فقط قطره‌ای از بودجه‌های میلیاردی را که به حاشیه‌شهر اختصاص پیدا می‌کند و من نمی‌دانم صرف کجای این حاشیه می‌شود، به من می‌دادند همه مشکلات دارالقرآن و مهدکودک را برطرف می‌کردم، امکاناتش را تهیه می‌کردم و بهترین‌فضا برای آموزش بچه‌های محروم این منطقه فراهم می‌آوردم. اما روی صحبتم بیشتر با خیران است. بیایند خودشان ببینند، اگر تصمیم به کمک گرفتند خودشان مدیریت کنند، فقط اتفاقی بیفتد تا بچه‌های این منطقه کمی خودشان را
بالا بکشند.

اوایل سر شوهرم غر می‌زدم
در ابتدا خیلی از این وضعیت راضی نبودم. هرچیزی احتیاج داشتم تهیه نمی‌شد. جلسه قرآن واجب‌تر بود، هر وسیله‌ای نیاز داشتم می‌رفت برای دارالقرآن و این روند ادامه داشت. وقتی همسرم تصمیم به ساخت طبقه بالا گرفت خوشحال شدم. با خودم گفتم بالا ترو‌تمیز ساخته می‌شود و من زندگی‌ام را می‌کشانم بالا. پایین هم بشود دارالقرآن. اما همسرم هرچیز خوب را برای دارالقرآن می‌خواست. می‌گفت بالا یکسره است و برای جلسات بیشتر جواب می‌دهد. از طرفی همسرم اصلا سر زندگی نبود. از صبح می‌رفت سر‌ِکار و بعد از آن هم دنبال جلسات قرآن؛ نیمه‌شب‌ها به خانه می‌آمد. تا‌اینکه همسرم کم‌کم مرا درگیر کارهای خودش کرد.
برای بچه‌های جلسه قرآن شله‌زرد و عدسی می‌پختم، دارالقرآن را نظافت می‌کردم و هرکاری که برای مرتب بودن خانه خودم لازم بود اینجا هم انجام می‌دادم تا اینکه کم‌کم خودم وابسته شدم. حالا هیچ‌کس نمی‌تواند مرا از این کار بگیرد.

خیلی دعایم می‌کنند
بنده‌خدایی بود که آدرسمان را در خواب پیدا کرده بود. دست پسرش توی دستش بود که آمد در خانه. گفت خواب دیده اینجا قرآن‌خوانی می‌شود. اسم پسرش را نوشت و رفت. می‌دانست بابت ثبت‌نام هیچ‌پولی از کسی دریافت نمی‌شود. همان‌طور که می‌رفت دعایم می‌کرد. وقتی می‌بینند هم کار خدماتی انجام می‌دهم و هم مربی مهدم و با بچه‌ها بازی می‌کنم، دعایم می‌کنند. همین برایمان بس است. می دانیم به زندگی مان برکت می دهد.
108013.jpg
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی