کد خبر : 77132
/ 09:37
گفتگو با 2تن از پیش‌کسوتان فوتبال زمین خاکی محله توس

آخرین نفس‌های فوتبال زمین خاکی

اسم فوتبال زمین خاکی که به‌میان می‌آید، بسیاری از پدرها برای پسرهایشان تعریف می‌کنند که چه شوروحالی در همین زمین‌های خاکی با یک توپ پلاستکی به‌پا بود.

آخرین نفس‌های فوتبال زمین خاکی

سمیرا منشادی- اسم فوتبال زمین خاکی که به‌میان می‌آید، بسیاری از پدرها برای پسرهایشان تعریف می‌کنند که چه شوروحالی در همین زمین‌های خاکی با یک توپ پلاستکی به‌پا بود. بسیاری از پدرها یاد کفش‌های کتانی، لباس‌های خاکی، توپ چهل‌تکه، سروصورت‌های غبارگرفته و دست و پای‌ زخمی‌شان می‌افتند؛ یاد اینکه روی دیوارهای کوچه‌پس‌کوچه‌های محله‌شان می‌نوشتند: «تیم شاهین آماده مسابقه است، حتی با تیم شما» و این کری خواندن و تعصب روی تیمشان در محله پایانی نداشت، اما این صحنه‌های پر از هیجان برای بسیاری از بچه‌هایی که در این دوران به‌دنیا آمده‌اند، تصورشدنی نیست. سال‌های نه‌چندان دور در هر محله‌ای، عصرهای تابستان توی زمین‌های خاکی، غوغایی به‌پا بود. هنوز هم اگر گوشه‌وکنار شهر را بگردید، با آنکه آپارتمان‌ها سر به فلک کشیده‌اند، می‌توانید زمین‌های خاکی فوتبال را پیدا کنید که عده‌ای فوتبال‌دوست را دورهم جمع کرده است. یکی از همین زمین‌های خاکی در محله توس85  قرار دارد. سیدمحمدمهدی امینی‌نیاک و علی‌اکبر راستگو دو دوست و مربی هستند که خودشان از همین زمین‌های خاکی بازی فوتبال را شروع کرده‌اند و به تأیید همه، برای زنده نگه‌داشتن فوتبال در زمین خاکی محله‌شان بسیار تلاش کرده‌اند. با این دو مربی پیش‌کسوت فوتبالِ زمین‌های خاکی در مغازه امینی به گفتگو نشستیم.

فوتبال زمین خاکی
سیدمحمدمهدی امینی‌نیاک متولد و بزرگ‌شده توس است. هیچ‌کدام از اعضای خانواده‌اش و حتی برادرهایش علاقه‌ای به فوتبال ندارند و او تنها عضو خانواده است که عاشقانه فوتبال را دوست دارد و دنبال می‌کند. هر وقت هم می‌خواهد خاطره‌ای از گذشته‌اش تعریف کند، محال است که در بیان آن، حرفی از فوتبال و زمین خاکی و گل‌کوچک و مسابقه با بچه‌های محله نزند: «بچه که بودم، دم در خانه‌مان، گل‌کوچک بازی می‌کردیم. بزرگ‌تر که شدم و به مدرسه رفتم، عشقم زنگ ورزش بود تا معلم‌مان یک توپ وسط میدان فوتبال بیندازد و ما هم دنبالش بدویم. در دوران راهنمایی هم روبه‌روی مدرسه‌مان، زمین خاکی‌ای داشتیم که قرار بعدازظهرهایمان آنجا بود.» حالا این زمین خاکی تبدیل به پمپ‌گاز و بنزین در بولوارتوس شده است و دیگر اثری از آن باقی نیست.
صحبت از تهیه لباس ورزشی که می‌شود، امینی برایمان با شوق‌وذوق از خرید اولین لباس ورزشی‌اش می‌گوید که با پول‌توجیبی‌هایش از میدان شهدا خریده است: «هفت سالم بود که عشق پوشیدن لباس ورزشی را داشتم. مدتی اصرار کردم که خانواده برایم تهیه کنند اما بعد به این نتیجه رسیدم که خودم پول‌های توجیبی‌ام را جمع کنم تا بتوانم لباس بخرم. آن روز با مادرم سوار مینی‌بوس شدیم به شهر آمدیم؛ یعنی همین میدان شهدا. لباس، جوراب و کفش کتانی خریدیم و برگشتیم. آن روز روی ابرها بودم. دوست داشتم هرچه سریع‌تر به خانه برسیم و لباس‌هایم را تنم کنم و به کوچه بروم تا دوستانم ببینند.»

108002.jpg

تیم آلمان، آماده مسابقه است
اولین تیم فوتبال را در نه‌سالگی با دوستان هم‌محله‌‌ای‌اش تشکیل می‌دهد و اسم تیمشان را آلمان می‌گذارند: «آن روزها تیم آلمان به جام جهانی1990 راه پیدا کرده بود. بچه‌های کوچه هم لباس‌های این تیم را تهیه کرده بودند. همین انگیزه‌ای برای تشکیل تیم‌مان و اسم‌گذاری‌اش شد.» آن روزها برای اینکه اعلام کنند تیمشان تشکیل شده است، روی دیوارهای محله می‌نویسند که تیم آلمان آماده مسابقه با تیم‌های دیگر است و این شروع بازی‌های دوستانه در سطح محله‌شان است. شاید برای بسیاری، این بازی‌ها و کاپ‌های به‌دست‌آمده از‌ آن ارزشی نداشته باشد اما آن‌هایی که عاشق فوتبال و هیجانش هستند، می‌دانند که این کاپ‌ها چه ارزش و قیمتی دارد.
او در دوران نوجوانی عضو تیم باشگاهی «عقاب» می‌شود. عضویت در این تیم را هم مدیون بازی‌های خوبش در تیم مدرسه‌شان می‌داند: «در مدرسه دروازه‌بان بودم. آن سال‌ها در ناحیه تبادکان بین مدارس، مقام اول را کسب کردیم و راهی مسابقه‌های استانی شدیم. یادم نیست مقام چندم را آوردیم اما مربی تیم عقاب که بازی‌هایم را دیده بود، پیشنهاد کرد برای تیمشان بازی کنم. این پیشنهاد برایم مثل خواب و رؤیا بود. تیم عقاب دست‌یک بازی می‌کرد و حتی با این تیم، قهرمان هم شدیم.»

یک زمین برای یک محله
بعد از آنکه زمین روبه‌روی مدرسه‌شان را برای ساخت پمپ‌بنزین و گاز می‌گیرند، آن‌ها زمین دیگری در حاشیه خیابان توس پیدا می‌کنند. با کمک بازیکنان و بزرگان محله، زمین را هموار می‌کنند و دروازه‌ها را می‌گذارند و خط‌کشی می‌کنند: «نمی‌دانید برای نگه‌‌داشتن این زمین چقدر خون جگر خوردیم. چندی قبل مالک زمین، زمین را فروخت. از مالک جدید خواستیم که اجازه بدهد تا بازی‌‌ها و تمرین‌ها را در زمین انجام بدهیم اما می‌دانم که اگر مالک، مجوز زمین را برای کاربری مسکونی بگیرد، حتی یک دقیقه هم صبر نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند. حالا بعد از هر بازی با بازیکن‌ها خداحافظی می‌کنیم، زیرا شاید هفته آینده، دیگر زمینی وجود نداشته باشد.»

تیم بهنام را تشکیل دادم
او در سال‌های بعد برای بازی در تیم‌های دیگر مانند رسالت می‌رود و درنهایت تصمیم می‌گیرد تیم فوتبال محله‌ خودشان را پایه‌گذاری کند: «سال78 بود که با چند نفر از دوستانم، پایه تیم بهنام را گذاشتیم.» آن‌ها به‌دنبال اسپانسر برای تیمشان بودند که ازطریق یکی از دوستانشان با مرحوم بهنام آشنا می‌شوند و او برای اینکه تیم آن‌ها را تحت پوشش قرار بدهد، یک شرط می‌گذارد: «مرحوم بهنام خودش در محله چمن زندگی می‌‌کرد و گفت اگر می‌خواهید از تیمتان حمایت کنم، باید با تیم محله ما بازی کنید. من تیم برنده را حمایت می‌کنم. آن بازی برای ما بسیار حیاتی بود. به محله شهیدبهشتی رفتیم و در زمین خاکی آن‌ها بازی کردیم. سرانجام یک بر صفر تیم محله رقیب را بردیم. بهنام به قول خودش عمل کرد و تیم ما را حمایت کرد و اسم خودش را روی تیم گذاشت. حالا چندسالی است که مرحوم بهنام دیگر دربین ما نیست، اما خانواده‌اش هنوز هزینه‌های تیم را می‌دهند و تیم به‌قوت خودش باقی است.» آن‌ها با این تیم به مسابقات بسیاری در محلات رفته‌ و کاپ‌های قهرمانی بسیاری را کسب کرده‌اند: «شاید برای خیلی‌ها این کاپ‌ها ارزشی نداشته باشد، اما برای ما ارزشش بیشتر از قهرمانی است، زیرا به همان اندازه تمرین می‌کنیم و روی بازی‌مان تعصب داریم.»

از زمین‌های خاکی دهشک تا توس
علی‌اکبر راستگو هم در خانواده‌ای به‌دنیا آمده است که با فوتبال غریبه نبوده‌اند اما خانواده‌اش مخالف بوده‌اند که او فوتبال بازی کند و تأکید داشته‌اند که درسش را ادامه بدهد. او بارها برای اینکه گَله را به حال خود رها کرده و برای بازی فوتبال رفته است، پدرش شماتتش کرده اما عشق فوتبال چیزی نبوده است که او بتواند از آن دل بکند. او برعکس امینی که مدرسه را تنها راه رسیدن به فوتبال می‌دانسته و درسش را می‌خوانده است تا بتواند در تیم مدرسه‌شان بازی کند، علاقه‌ای به درس خواندن نداشته و درس را رها کرده است. در دوران راهنمایی دبیر ورزشی داشتند به نام «حسن اعظم» که برادرش در تیم ابومسلم آن زمان بازیکن بوده. راستگو همراه او به دیدن بازی‌های تیم ابومسلم می‌رفته است: «بازی‌ام در مدرسه بسیار خوب بود. آن‌قدر تیم خوبی داشتیم که از آن شش نفر را برای مسابقات کشوری انتخاب کردند و توانستیم مقام اول را بیاوریم.» آن روزها دعا می‌کردند که برف و باران نبارد تا با مربی ورزش تمرین کنند. آخر به قول خودش: «تمام زندگی‌ام به توپ و فوتبال ختم می‌شد. دوست داشتم مثل مرتضی فنونی‌زاده باشم. آن‌هایی که بازی‌ام را دیده‌اند، می‌گویند چیزی از او کم ندارم.»

هیئت و فوتبال به‌هم گره خورد
با آمدنش به محله جدید، اولین کاری که انجام می‌دهد، تشکیل یک هیئت مذهبی است، اما از فوتبال هم غافل نبوده است: «یک روز که به انتهای توس85 یا همان خیابان رسالت رفتم، عده‌ای نوجوان را دیدم که یک توپ پلاستیکی داغان را انداخته‌اند وسط و با هیجان بازی می‌کنند. به آ‌ن‌ها گفتم می‌خواهید یک تیم داشته باشید؟ گفتند بله. گفتم این آدرس هیئت ماست. چهارشنبه‌شب بیایید. آن شب نزدیک به 30نوجوان و جوان 13 تا 15سال آمدند. هیئت ما با آمدنشان رونق گرفت. بعد از آن هم یک تیم تشکیل دادیم که اسمش را «کوثر» گذاشتیم.» این تیم با حضور 25 تا 30نوجوان و جوان علاقه‌مند به فوتبال تشکیل می‌شود. راستگو با آنکه خودش 21یا 22سال بیشتر نداشته است، مربی تیم نوپای کوثر می‌شود و در انتهای خیابان مطهری و در زمین خاکی‌ای که به‌سختی و به‌همت بازیکنان و بزرگان محله هموار می‌شود، تیرهای چوبی دروازه را در سال79 برپا می‌کنند و با آنکه چندین‌بار تیرها را از آن‌ها می‌دزدند، ناامید نمی‌شوند و دوباره کارشان از سر می‌گیرند. 9سال این زمین تنها محل تمرین تیمش بوده است و راستگو روزها و خاطره‌های بسیار خوبی از این زمین دارد اما مالک زمین بعد از مدتی خواهان زمینش می‌شود، ولی با آن‌‌همه عجله برای پس گرفتن زمین، تا حالا هیچ اقدامی برای ساخت‌وساز در آن انجام نداده است.

108003.jpg

صمیمیت دربین مربی و بازیکن
روند کار راستگو این‌گونه است که در طول سال به‌خصوص زمانی که بازیکنانش به مدرسه می‌روند، از 5 تا 7صبح تمرین می‌کنند. بازیکن‌ها صبح‌های جمعه‌، قبل از تمرین، در دعای ندبه شرکت می‌کنند و بعد از صرف صبحانه برای تمرین به زمین خاکی می‌روند. آن‌ها در این سال‌ها با تیم‌ کوثر به مسابقات مختلف محله‌ای رفته‌اند: «علاوه‌بر اینکه مربی‌شان هستم، دوست، برادر و پدرشان هم هستم. بارها اختلاف‌ها و مشکلات خانوادگی‌شان را حل کرده‌ام. آن‌ها بدون رودربایستی می‌آیند و حرفشان را می‌زنند و این برایم بسیار شیرین است.»

بازیکن‌‌هایم همه موفق هستند
هنگامی که صحبت از خاطره خوب و بد می‌شود، راستگو تنها یک افسوس دارد: «از بین 30بازیکنی که داشتم، دو نفر از بچه‌ها به‌سمت اعتیاد رفتند و بقیه به برکت هیئت، درس‌خوان و موفق هستند. هر زمان که این دو را می‌بینم، افسوس می‌خورم. در‌حال‌حاضر هم این فوتبال است که سبب شده است جوانان ما از آسیب دور باشند. شاید به‌ظاهر فقط 12نفر در زمین باشند اما 120نفر پشت خط تماشاچی، مشغول و درگیر این بازی‌ها هستند.»

از دشمنی در زمین تا رفاقت در محله
همان‌طور که اشاره کردیم، راستگو و امینی از پایه‌گذاران بازی‌های زمین خاکی در توس هستند. آن‌ها دوست، هم‌محله‌ای و هم‌چراغی هستند اما در زمین به دو رقیب تبدیل می‌شوند که به‌گفته خودشان، اگر هر کسی آن‌ها را ببیند، تصور می‌کند به خون هم تشنه‌اند اما در محله که هم را می‌بینند، دو دوست قدیمی هستند که حتی برای مسابقات خارج از محله، بازیکنانشان را با یکدیگر مبادله می‌کنند. وجه اشتراک آن‌ها فوتبال است و به قول خودشان: «اگر این زمین جمع شود، ما هم ازبین می‌رویم. نفسمان به همین فوتبال و زمین خاکی‌‌اش بند است.» آن‌ها می‌گویند: «ما همیشه در حاشیه بوده‌ایم، حتی در ورزش.» از مسئولان گلایه دارند که چرا در محلات برخوردار، زمین‌های بسیاری برای تمرین هست، درحالی‌که کسی رغبتی برای تمرین ندارد و در حاشیه که معضلات، مشکلات و آسیب‌ها فراوان است، همین تنها دل‌خوشی آن‌ها را هم ازبین می‌برند؟

تا زمین خاکی هست، تیم ما هم هست
امینی و راستگو تأکید می‌کنند آنچه سبب شده است آن‌ها دورهم جمع شوند و حتی جوانان محله‌شان را از آسیب‌ دور نگه داشته است، همین زمین خاکی است: «ساخت‌وسازها که شروع شد، عمر زمین‌های خاکی هم به پایان رسید و تیم‌ها از هم متلاشی شدند. همین زمین خاکی‌ای که ما الان در آن تمرین می‌کنیم، آخر زمین خاکی این محله است. اگر همین را هم از ما بگیرند، تیم ما هم متلاشی می‌شود، زیرا ما نمی‌توانیم از پس اجاره سنگین یک جلسه تمرین در سالن‌ها بربیاییم و سرنوشتمان مثل تیم خوب بحرآباد می‌شود که زمینشان که خراب شد، تیم هم از بین رفت.»

کلیــد واژه هــا
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی