کد خبر : 76895
/ 11:10

سوغات آمریکایی

روزی که مهندس متخصص برای تشخیص علت نقص فنی دستگاه به کارخانه آمده بود، دلیل این نقص را فقط و فقط فرسودگی دستگاه آمریکایی کارخانه و عدم‌تعویض آن به‌دلیل تحریم‌های ظالمانه آمریکا عنوان کرده بود.

سوغات آمریکایی

هدیه‌سادات میرمرتضوی- امیرحسین سر خیابان که رسید، تازه یادش آمد؛ ای داد بیداد! زیر کتری را خاموش نکرده است. دوان‌دوان خودش را به خانه رساند، گاز را خاموش کرد و دوباره به همه‌جا سرک کشید. نگاهی به اتاق مادر انداخت. مادر هنوز خواب بود. می‌دانست با قرص‌های خواب‌آوری که شب‌ها می‌خورد، صبح‌ها دیر بیدار می‌شود. با خودش فکر کرد: «تا من برگردم، بچه‌ها هم از مدرسه میان». دوباره به آهستگی از خانه خارج شد. برای روبه‌رونشدن با شلوغی خیابان‌ها از کوچه‌پس‌کوچه‌های فرعی می‌گذشت تا بالأخره وارد بازار رضا شد. مغازه‌ها تک‌وتوک باز بودند. امیرحسین قدم‌هایش را تند کرد. می‌دانست جواد آقا، صاحب‌کارش، اصلا تنبلی و غیبت را دوست ندارد و هیچ عذر و بهانه‌ای را در این باره قبول نمی‌کند، نه از او و نه از هیچکس دیگر، حتی از پسر خودش، محسن. نزدیک مغازه عطرفروشی که رسید در کمال تعجب دید مغازه بسته است و پارچه سیاهی روی کرکره‌ نصب شده که روی آن نوشته: «به مناسبت درگذشت جانسوز مادر بزرگوارم، مرحومه مغفوره حاجیه‌خانم خاورالملوک رضایی، تا اطلاع ثانوی مغازه تعطیل می‌باشد. مراسم ختم آن مرحومه متعاقباً اعلام می‌گردد».
امیرحسین خیلی ناراحت شد. بغض گلویش را گرفت. حاجیه‌خانم را دیده بود. زن مؤمن و مهربانی که سال‌های زیادی می‌شد بیمار بود. با خودش فکر کرد: «خدا رحمتت کنه حاج‌خانم! چه روزهای خوبی رفتی، نزدیک اربعین امام حسین(ع)». بعد به یاد خوبی‌های او و پدر مرحوم خودش، همان‌جا روی سکوی مغازه نشست و یک‌دل سیر گریه کرد. بعد از مدتی با تلفن همراهش با محسن، پسر جوادآقا، تماس گرفت. به او تسلیت گفت و آدرس مراسم تشییع را پرسید؛ اما محسن جواب داد پدرش گفته امیرحسین امروز را استراحت کند و فردا برای مراسم ختم به مسجد برود.
امیرحسین از جایش بلند شد و به طرف خیابان امام‌رضا(ع) راه افتاد. هرچه به خیابان اصلی نزدیک‌تر می‌شد، صدای همهمه جمعیت بیشتر می‌شد‌. کم‌کم صداها واضح‌تر شد: «امروز، روز سیزده آبان است... روز تصرف دژ شیطان است». امیرحسین وارد خیابان امام رضا(ع) شد. چه می‌دید؟ صدها دانش‌آموز با پرچم‌های رنگارنگ به طرف حرم مطهر امام هشتم در حرکت بودند. نگاهی به گنبد زیبا و طلایی آقا انداخت. دست بر سینه گذاشت و سلام داد. دوباره به انبوه جمعیت نگاه کرد. با دیدن این همه دانش‌آموز دل در سینه امیرحسین شروع به تپیدن کرد. یاد دوران مدرسه‌اش افتاد. یاد روزهای ۱۳آبان که او هم همراه بقیه دانش‌آموزان به تظاهرات می‌رفت و از همه بلندتر شعار می‌داد. یادش آمد چون قدش از همه بلندتر بود همیشه پرچم بر دوش او بود. چه روزهای شیرینی! امیرحسین آهی کشید و یاد پدر مرحومش افتاد که بر اثر نقص فنی دستگاه کارخانه، مظلومانه از کنار آن‌ها پر کشید. مادرش هم پس از رفتن پدر طاقت نیاورد و درهم شکست. حالا مسئولیت اداره خانه و دو خواهر کوچک و یک مادر بیمار بر شانه‌های نوجوان او گذاشته شده بود.
امیرحسین با شنیدن صدای شعارهای دشمن‌شکن دانش‌آموزان به خودش آمد: «نیرنگ و بی‌وفایی... سوغات آمریکایی». با شنیدن این شعار فکر کرد: «عجب حقیقتی». یادش آمد روزی که مهندس متخصص برای تشخیص علت نقص فنی دستگاه به کارخانه آمده بود، دلیل این نقص را فقط و فقط فرسودگی دستگاه آمریکایی کارخانه و عدم‌تعویض آن به‌دلیل تحریم‌های ظالمانه آمریکا عنوان کرده بود.
امیرحسین غرق در افکارش بود که عده دیگری از دانش‌آموزان در حالی که شعار می‌دادند از کنارش رد شدند. ناگهان پرچم از دست خسته یکی از بچه‌ها بر زمین افتاد. امیرحسین جلو رفت، پرچم را برداشت، با سیل جمعیت به راه افتاد و صدایش میان شعارهای دانش‌آموزان گم شد: «مرگ بر آمریکا... مرگ بر اسرائیل». 
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی