کد خبر : 76889
/ 09:31
گفت و گو با احمد زارع‌دوست، کم سن و سال ترین رزمنده خراسان در دوران دفاع مقدس، به بهانه روز دانش‌آموز؛

روی آجر ایستادم تا قدم بلند تر شود

چند ماه قبل، حین مصاحبه با یکی از جانبازان شیمیایی، نام «احمد زارع‌دوست» یا به قول دوستانش «احمد مظلوم» را شنیدم. آن جانباز در معرفی زارع‌دوست، عبارت «کوچک‌ترین رزمنده دفاع مقدس» را به کار برد.

روی آجر ایستادم تا قدم بلند تر شود

حمیده وحیدی- چند ماه قبل، حین مصاحبه با یکی از جانبازان شیمیایی، نام «احمد زارع‌دوست» یا به قول دوستانش «احمد مظلوم» را شنیدم. آن جانباز در معرفی زارع‌دوست، عبارت «کوچک‌ترین رزمنده دفاع مقدس» را به کار برد و اشاره کرد که وی در ‌١٢سالگی در جبهه حضور داشته است. برایم جالب بود که پسری در آغاز نوجوانی، لباس رزم بپوشد، اسلحه به دست گیرد و به دفاع برخیزد. آیا غیرت و تعصب به سرزمین برایش معنا داشته است؟ اصلا فرماندهان چطور او را پذیرفته بودند؟ وضعیت زندگی خانوادگی‌اش در چه سطحی بوده؟ نام «احمد مظلوم» ماه‌ها در ذهنم باقی ماند و چند‌روز مانده به «روز دانش‌آموز» تصمیم گرفتم برای یافتن پاسخ پرسش‌هایم با او گفت‌وگو کنم.

واقعاً در١٢‌سالگی به جبهه رفتید یا اینکه شناسنامه‌تان کوچک‌تر از سن حقیقی‌تان است؟
متولد سال‌١٣۵١ هستم و اتفاقاً با شناسنامه برادرم که چهار‌سال از خودم بزرگ‌تر بود، در سال‌١٣۶٣ به جبهه رفتم؛ یعنی موقع اعزام درست ‌١٢ساله بودم.
107662.jpg

چندمین فرزند خانواده هستید و شغل پدرتان چه بود؟
ما ‌‌۶برادر و دو‌خواهر هستیم. پدرم از ملاک‌ها و معتمدان منطقه کوه‌سرخ نزدیک کاشمر بود؛ طوری‌که تمام سندهای آنجا به امضای پدرم مهر و موم شده است. زندگی روستایی داشتیم، اما کاملا در رفاه به سر می‌بردیم. بیشتر وقت پدر و مادرم روی زمین کشاورزی و باغ‌ها می‌گذشت و ما نیز در آن شرایط بزرگ شدیم. قبل‌از هفت‌سالگی وارد مدرسه شدم؛ در روستاها قوانین سخت آموزش‌و‌پرورش اجرا نمی‌شد. به همین دلیل در ایام انقلاب که مدارس تعطیل شد، از درس عقب نیفتادم. شهریور‌۶٣ در آغاز ورودم به دوران راهنمایی به جبهه اعزام شدم.

اگر موافقید قبل از شروع قصه جنگ کمی از دوران کودکی‌تان بگویید. اولین جرقه برای حضور در جبهه چه وقت در ذهن شما زده شد؟
برادر بزرگ‌ترم که ‌١۶ساله بود، به جبهه رفت؛ همین مسئله باعث شد من هم تصمیم بگیرم مسیرش را ادامه دهم.

غیرت در آن سن برای شما چه معنایی داشت؛ یعنی درک می‌کردید که باید از وطن دفاع کرد؟
اتفاقاً این سؤالی است که خیلی‌ها از من می‌پرسند و فکر می‌کنم این مصاحبه، بهترین فضا برای شفاف‌سازی این موضوع باشد. ببینید؛ شاید غیرت به‌معنای کامل کلمه در من هنوز به بلوغ و رشد نرسیده بود؛ آن هم به‌دلیل فضای فکری کودکی‌ام بود، اما از‌آنجا‌که بچه روستا بودم، دقیقاً معنای وطن و دفاع از خاک را می‌دانستم. ما در روستایمان شاهد درگیری‌هایی برای سر زمین بودیم. روی خاک کار می‌کردیم و می‌دانستیم از‌دست‌دادن زمین، چه ضربه‌ای به زندگی‌مان خواهد زد. فکر می‌کنم این احساس در تمام ایرانیان وجود دارد و زن و مرد هم نمی‌شناسد؛ همین الان ببینید چقدر به یک وجب خاکمان غیرت داریم. همین که کسی به خلیج‌فارس توهین کند، به‌شدت موضع می‌گیریم. پس حس وطن‌دوستی کاملا در من نهادینه شده بود و ریشه داشت.
107663.jpg

چطور پدر و مادرتان را راضی کردید؟
به‌دلیل پاره‌ای مشکلات، به کاشمر رفته بودیم. آنجا درس می‌خواندیم و از پدر و مادر دور بودیم. قبل از اعزام به آن‌ها چیزی نگفتم. رضایت‌نامه‌ای جعلی درست کردم. البته چندین‌بار برای رفتن به جبهه اقدام کردم که هر دفعه مشکلی پیش آمد. آخر هم با شناسنامه برادرم به جبهه رفتم. از‌طرفی شوهر خواهرم که آن زمان در سپاه خدمت می‌کرد، کارهایم را سرعت بخشید.

از نظر جثه بدنی، سن و سالتان کم به نظر نمی‌رسید؟
بزرگ‌تر از سنم دیده می‌شدم، البته یادم است مدام خودم را بین بچه‌های دیگر قایم می‌کردم و روی آجر می‌ایستادم تا قدم بلندتر به نظر برسد.

شرایط نظامی و آموزشی قبل از جنگ سخت نبود؟
ما بچه‌های روستا فعالیت‌ زیاد داریم و از بی‌خوابی و تمرین بدنی چندان نگران نیستیم؛ به همین دلیل الان که به گذشته فکر می‌کنم، به‌نظرم شرایط چندان سخت نبود. البته ممکن بود تا مدت‌ها به‌خاطر دویدن پیاپی، پاهایم درد بگیرد، اما هرگز به روی خودم نمی‌آوردم؛ می‌دانستم اولین افت جسمی مصادف با اخراجم از جبهه است.

به شهادت و مرگ هم فکر کرده بودید؟
در مرحله اول اعزامم وارد تیپ ویژه شهدا شدم و با شهید‌کاوه به کردستان رفتم. با همه نترسی‌ام، آن‌قدر فکرم بچگانه بود که چون در تیپ ویژه شهدا قرار گرفته بودم، گمان می‌کردم حتماً شهید می‌شوم و در نامه‌ای به خانواده این موضوع را نوشتم!

اولین بار در چه رسته‌ای قرار گرفتید؟
سرباز پیاده بودم. جالب است بگویم آن زمان شرایط طوری بود که تفاوت فرمانده و سرباز را متوجه نمی‌شدید! یکی از خاطرات ماندگار در جنگ را از شهید‌کاوه به یاد دارم. از روی سادگی و بچگی به اصول نظامی پایبند نبودم. یک روز که شلوغ‌کاری کردم، فرمانده‌مان من را به شهید‌کاوه معرفی کرد‌. تمام آن روز با شهید‌کاوه برای سرکشی به جاهای مختلف رفتیم. شهید مدام نصیحتم می‌کرد و حرف می‌زد. آن‌قدر کم‌سن‌و‌سال بودم که نمی‌دانستم ایشان فرمانده لشکر است. حتی سر‌به‌سر شهید‌کاوه هم می‌گذاشتم‌. همین جا بد نیست یادی از بزرگواری ایشان کنم. برخی‌ها فکر می‌کنند ما فرماندهان جنگ را اسطوره کرده‌ایم؛ باید بگویم آن‌ها آدم‌هایی بودند که واقعاً نظیر نداشتند. من کسی که مانند شهید‌کاوه و شهید‌رفیعی باشد را هرگز در تمام عمرم ندیدم.

چرا به شما در جبهه لقب «احمد مظلوم‌» را داده بودند؟
شلوغ‌کاری‌هایم مربوط‌به سن‌و‌سالم بود. کم‌خواب بودم، اما اذیت و آزاری نداشتم. بعضی وقت‌ها هم درس می‌خواندم. شاید به‌خاطر سن و سالم این لقب را گرفته بودم.
107664.jpg

اولین کسی را که جلوی چشمتان شهید شد، به خاطر دارید؟
یادم است شرایط کردستان خیلی سخت بود. منافقان و کومله‌ها سر بچه‌ها را می‌بریدند. این روزها مردم از رسانه‌ها و تلویزیون، کارهای وحشیانه داعش را می‌بینند؛ ما آن زمان مشابه این رفتارها را مکرراً به چشم می‌دیدیم. در آن شرایط باید نوبتی نگهبانی می‌دادیم. وقتی من به محل مورد‌نظر که بین درختان بود، رسیدم، با سر بریده نگهبان قبلی روبه‌رو شدم. همین موضوع باعث شد فرمانده، چهار نفر را برای کشیک‌دادن انتخاب کند.

دیدن این صحنه برایتان چه حسی داشت؟
هم تلخ و هم سخت بود، اما جنگ شوخی‌بردار نیست. شما وقتی داوطلبانه در جبهه حضور پیدا می‌کنید، حتماً به مرگ فکر کرده‌اید. من هم با دیدن سر بریده آن نگهبان منقلب شدم، اما نه به‌اندازه‌ای که گریه کنم یا بترسم.

اولین بعثی را که به‌دست شما کشته شد، به یاد دارید؟
بله، اما در جنگ تن‌به‌تن نبود. همراه‌با تعدادی از بچه‌ها به یکی از روستاهای کردستان که نامش را به خاطر ندارم، رفته بودیم. خانه‌ها حالت کوهپایه‌ای داشت و اصلا زاویه دید خوبی نداشتیم. یک‌دفعه صدای تیراندازی بلند شد. ما هم از خودمان دفاع کردیم. چند‌دقیقه‌ای گذشت و صدا خوابید. آن وقت بود که فهمیدم دشمن را کشته‌ام. باید بپذیریم که جنگ همین است و اگر نکشی، تو را خواهند کشت. ما متجاوز به خاک آن‌ها نبودیم؛ بلکه آن‌ها قصد تکه‌تکه‌کردن ایران را داشتند. ما مدام با منطق خودمان می‌سنجیدیم که اگر دفاع نکنیم، فردا زنان و کودکان به‌دست این افراد خواهند افتاد و کشور از بین خواهد رفت. بنابراین عواطف کم‌رنگ‌تر می‌شد و غیرت در بچه‌ها می‌جوشید.

در مرحله اول اعزام به کردستان اسیر هم گرفتید؟
در کردستان نه، اما بعدها در اعزام‌های مجدد در منطقه جنوب اسیر گرفتم. در کردستان بیشتر کارها گروهی انجام می‌شد.

چند بار به منطقه اعزام شدید و در چه رسته‌هایی قرار داشتید؟
تا آخر جنگ در جبهه حضور داشتم‌. در کربلای‌‌یک، کربلای‌۴ و کربلای‌۵ و نیز والفجر٨‌، عملیات مرصاد و جبهه‌های جنوب و غرب حاضر بودم. بنا به موقعیت و جبهه‌های مختلف، آرپی‌جی‌زن، دیده‌بان‌، بهیار بودم و در مخابرات نیز خدمت کرده‌ام.

الان که به گذشته فکر می‌کنید، کدام‌یک از بخش‌های جنگ برایتان پررنگ است؟
باورتان می‌شود که تک‌تک روزها را به خاطر دارم؟ انگار مغزم همچون نواری همه‌چیز را ضبط کرده است.

فکر‌کردن به کدام‌یک از خاطرات برایتان دردناک است؟
حدود ٨٠‌درصد از دوستانم را در والفجر٨ از دست دادم. وقتی یاد آن عملیات و بچه‌ها می‌افتم، هنوز هم اشک می‌ریزم.

اما ایران در والفجر‌٨ توانست فاو را بگیرد و به پیروزی‌های زیادی دست پیدا کند.
برای همین است که می‌گویند وجب‌به‌وجب این خاک را با خون گرفته‌ایم. تیپ ما نقش ایذایی داشت. ما باید فکر دشمن را منحرف می‌کردیم تا بچه‌ها بتوانند از راه دیگری وارد فاو شوند. عراق می‌دانست در منطقه قرار است عملیات شود. یک تیپ از ارتش و یک تیپ از سپاه حضور داشتند.
وقتی وارد خط شدیم ما را با چارلول می‌زدند. می‌خواستیم از جزیره بوارین رد شویم که غواص‌های عراقی همه را زیر آب کردند. شهدا در تورها گیر می‌کردند؛ یعنی کار به جایی رسید که پا روی جنازه‌های خودی می‌گذاشتیم. برخی مجروحان را از بین جنازه‌ها بیرون کشیدیم، اما نمی‌توانستیم حمل کنیم.
107665.jpg

پس تعداد زیادی از دوستانتان مفقود‌الاثر شدند.
آتش دشمن در والفجر‌٨ به‌شدت زیاد بود. به‌قدری گلوله بر سر ما ریختند که صدای تیر‌خوردن را نمی‌شنیدیم. یکی از بهترین دوستانم، امیر محبوب، به من تکیه کرد و تیر به پیشانی‌اش خورد، اما من متوجه نشدم. صدایش کردم: پاشو، پاشو، اینجا جای شوخی نیست. اما همین که او را هل دادم، روی زمین افتاد. شما این صحنه‌ها را در فیلم‌ها دیده‌اید و شاید فکر کنید اغراق است، اما حقیقت دارد. من غواصان زیادی را دیدم که آب آن‌ها را با خودش برد. دوستان زیادی که خداحافظی‌های بی‌بازگشتی کردند. جنگ، تلخ و سخت است. باید باور کرد که این کشور با خون این افراد نگهداشته شد.

طی پنج‌سال ١٣‌بار به‌صورت داوطلبانه به جبهه رفتید. اگر جنگ ٢٠سال دیگر ادامه پیدا می‌کرد، باز هم به جبهه می‌رفتید؟
سعی می‌کنم شعاری حرف نزنم. نمی‌خواهم مردم از حرف‌هایم این‌طور برداشت کنند که احساسی سخن می‌گویم، اما حقیقت این است که خاک جبهه فرق دارد. در خاک جبهه کششی نهفته است‌. اصلا بچه‌های جبهه با جاهای دیگر متفاوت‌اند. حتی وقتی به مرخصی می‌آمدم، دلم برایشان تنگ می‌شد. فکر می‌کردم دیگر به آدم‌های شهرم تعلق ندارم و رفتارم شبیهشان نیست؛ به‌همین‌دلیل خیلی زود بر‌می‌گشتم.

کسی به شما نمی‌گفت بس است! دیگر نرو؟
آن‌‌وقت‌ها مجبور شدم درسم را نیمه‌تمام بگذارم؛ همین موضوع سال‌ها من را آزار داد. پیشرفت اطرافیان را می‌دیدم، اما جنگ من را در خود کشیده بود؛ با‌این‌حال اگر کسی می‌خواست مانعم شود، نمی‌توانست.

یعنی فکر می‌کنید که جنگ باعث شد سال‌هایی از زندگی عادی عقب بمانید؟
واقعیت‌ها را باید پذیرفت. اتفاقاً می‌خواهم در‌این‌باره حتماً حرف‌هایم را بنویسید. خانواده ما در رفاه اقتصادی کامل بود. پدرم امین و سند‌نویس منطقه بود. ‌ اکنون حمید، برادرم که یک سال با هم تفاوت سنی داریم، جزو بهترین نخبگان و مهندسان انگلستان است که درزمینه فناوری و نرم‌افزار اختراعاتی به ثبت رسانده است. با رتبه‌١٣ وارد دانشگاه شد و خیلی زود انگلستان، او را جذب کرد. دیگر برادرهایم همگی تحصیلات تکمیلی را تمام کرده‌اند. جالب است که بگویم دقیقاً همان‌وقت که من به جبهه رفتم، حمید به درس‌خواندن پرداخت و زبان خارجی آموخت. وقتی جنگ تمام شد، درحالی برگشتم که مدرک کلاس پنجم من تبدیل به سیکل نشده بود و برای برادرم، شرایط ارتقای تحصیلی در خارج از کشور فراهم شد. در‌نتیجه نمی‌توان گفت از زندگی عقب نمانده‌ام، اما این مختص من نیست؛ تمام کسانی که در جنگ شرکت کردند به‌نوعی جوانی‌شان را مبادله کردند.

پشیمان شده‌اید؟
اهل تظاهر نیستم، ولی انصاف نیست که بخواهم سرمایه‌ای را که از اخلاق و انسانیت در جنگ از دوستانم آموختم، نادیده بگیرم. جبهه برای ما دانشگاه بود‌. من آن سال‌ها همه‌چیز آموختم، بهترین فرماندهان جنگ را دیدم، کسانی که بعدها الگویم در زندگی شدند. ما گاهی از شهدایمان فقط در مناسب‌های رسمی یاد می‌کنیم‌. خیلی لطف کنیم، نام خیابانی را برایشان انتخاب می‌کنیم، ولی حقیقتاً شهدا را نشناخته‌ایم. ببینید که این روزها مردم برای شهید‌حججی چه غوغایی کرده‌اند. بدانید که امثال این شهید بزرگوار در هشت سال دفاع مقدس هزاران نفر بودند. اما اگر به گذشته برگردم، بعداز جنگ درسم را ادامه می‌دهم و نمی‌گذارم سال‌ها فاصله بیفتد.

‌اکنون مدرک تحصیلی‌تان چیست و بعد از پایان جنگ به چه کاری مشغول شدید؟
با همان مدرک پنجم دبستان به روستا برگشتم. سال‌ها کشاورزی کردم. خوی سادگی جبهه و روستا نمی‌گذاشت از آنجا دل بکنم، تا اینکه ٢١سال بعد، آقای متقیان، یکی از خبرنگاران تلویزیون، خیلی اتفاقی نام من را در لیست کوچک‌ترین رزمندگان دیده بود. وقتی شرایطم را فهمید، تلاش کرد بتوانم درسم را ادامه دهم. از سال‌٨٧ شروع به تحصیل کردم و ‌ اکنون دانشجوی مهندسی تأسیسات هستم و در آموزش‌و‌پرورش کار می‌کنم.

اگر روزی جنگ شود، باز هم در آن شرکت خواهید کرد؟
نه‌تنها من، بلکه همه مردان ایران برای دفاع از خاک در جنگ شرکت می‌کنند. غیرت ایرانی با سیاست و حزب فرق دارد. می‌دانم اگر خدایی‌نکرده روزی دوباره جنگ شود، نمی‌گذاریم ایران را متلاشی کنند.

حاضرید فرزند خودتان را در سن پایین به جبهه بفرستید؟
راستش نمی‌دانم. درباره این سؤال باید در شرایط خودش فکر کنم. همان‌طور‌که بچه‌های امروز با گذشته فرق کرده‌اند، ما پدرها و مادرها نیز متفاوت شده‌ایم. شاید ایمان و تدین پدر و مادر خودم را نداشته باشم و نگران فرزندم شوم. حقیقتاً برای این سؤال پاسخی ندارم.

رفتاری در جامعه بوده است که شما را دلگیر کرده باشد؟
بله، وقتی برخی رفتارهای مسئولان را می‌بینم، تعجب می‌کنم. چرا جلوی این اختلاس‌های میلیاردی گرفته نمی‌شود؟ چرا سعی نمی‌کنند آسیب‌های اجتماعی را کم کنند؟ چرا نگاه مردم تا این اندازه مادی شده است؟ بچه‌های جبهه به‌خاطر هم جان می‌دادند. شاید توقع زیادی باشد که بخواهیم آن روحیه را گسترش دهیم، اما لااقل سنگ‌اندازی نکنیم‌. به هم رحم داشته باشیم. خودمان در تحریم‌ها شریک نشویم. اجناسمان را با سود خیلی بیشتر نفروشیم. دلمان برای هم بسوزد. تفرقه و اختلافات داخلی، خانمان‌سوزتر از دشمن خارجی است. همین‌جا با یقین به شما می‌گویم اگر دشمن قدرت داشت تا امروز به ایران حمله کرده بود. جناحی عمل‌کردن و سیاه‌نمایی از وضعیت جامعه باعث ناامیدی می‌شود. ما باید امید و نشاط را در خود ایجاد کنیم.

می‌خواهیم گفت‌وگو را در روز دانش‌آموز چاپ کنیم. چقدر بین خودتان و بچه‌های امروز فاصله می‌بینید؟
معتقدم نوجوانان ایران خوبند. ما اگر اختلافاتمان را در خانواده و محل زندگی پاک کنیم، در شهرهایمان نیز یکرنگ‌تر خواهیم شد. بگذارید صحبتم را به‌سمت زنان و دختران معطوف کنم. وقتی از دانش‌آموز و جنگ صحبت می‌شود، همه گمان می‌کنند پسران را باید شجاع تربیت کرد، در‌حالی‌که این‌طور نیست؛ در روزهای جنگ زنان بودند که به رزمندگان روحیه می‌بخشیدند و کمک‌های بی‌شماری به جبهه‌ها می‌فرستادند. اگر حمایت آن‌ها نبود، هرگز هشت سال دفاع مقدس ادامه پیدا نمی‌کرد. فکر می‌کنم باید دخترانمان را تربیت کنیم، بگذاریم با‌سواد شوند، تحصیل کنند و در جامعه حضور پررنگ داشته باشند. بهترین فرماندهان جنگ مادران آگاهی داشته‌اند. شهدای ما در همین روزگار زندگی کردند، اما جوری تربیت شدند که حقوق دیگران را مقدم بر خواسته‌های خود می‌دانستند. 
کلیــد واژه هــا
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی