کد خبر : 76871
/ 14:45
کودک هفت‌ساله طوس که از ابتدای تولد کارتن خواب بوده نیازمند دستانی یاری گراست

زندگی «زیرخاکی»

تقریباً همه اهالی محله فردوسی او را می‌شناسند؛ کودکی هفت‌ساله که از سه‌سالگی در کوچه و خیابان‌های محله فردوسی بزرگ شده و شب‌ها را در خرابه‌های آن گذرانده است. مهرماه امسال «ابوالفضل.س» مشهور به زیرخاکی، به سن مدرسه رفتن که رسید، اهالی محله او را راهی علم‌آموزی کردند.

زندگی «زیرخاکی»

شیما سیدی- چیزی که در طوس زیاد داریم، زیرخاکی است؛ زیرخاکی‌هایی که در زیر خروارها خاک جا گرفته و یافتنشان نیازمند مدد متخصصان با ابزار و وسایل خاصشان است اما از این زیرخاکی‌ها که بگذریم و به روی خاک بیاییم، می‌توانیم نوع دیگری از «زیرخاکی» را ببینیم که حالا هفت سالی می‌شود در طوس زندگی می‌کند. او زنده است، نفس می‌کشد و اتفاقا پیدا کردنش هم نیاز به ابزار و سایل خاصی ندارد. تقریباً همه اهالی محله فردوسی او را می‌شناسند؛ کودکی هفت‌ساله که از سه‌سالگی در کوچه و خیابان‌های محله فردوسی بزرگ شده و شب‌ها را در خرابه‌های آن گذرانده است. مهرماه امسال «ابوالفضل.س» مشهور به زیرخاکی، به سن مدرسه رفتن که رسید، اهالی محله و به‌خصوص سرایدار دبستان شهادت، کیف، کفش، کتاب و فرم مدرسه‌ای برایش جور و او را راهی علم‌آموزی کردند. برای بعدازظهرهای او هم شغلی در کافه ردیف شد، بااین‌حال هنوز «زیرخاکی» شب‌ها جای خواب ندارد و همراه پدر و مادرش کارتن‌خوابی می‌کند.
 
زیرخاکی به مدرسه می‌رود
اولین‌بار نام زیرخاکی را از غرفه‌داران پیشخوان آرامگاه فردوسی شنیدیم. برای تهیه گزارش دیگری رفته بودیم که مغازه‌داران، ما را با کودکی آشنا کردند با سروروی خاکی که بی‌مهابا از این‌سو به آن‌سو می‌دوید. لقبی که به او داده بودند، توجهمان را جلب کرد و باعث شد بیشتر از اهالی محله فردوسی درباره‌اش بپرسیم. گفتند پدر و مادر این کودک هر دو اعتیاد دارند و کارتن‌خوابند؛ به همین خاطر زیرخاکی از حدود سه‌سالگی در خیابان‌های محله فردوسی و بیشتر در پیشخوان آرامگاه فردوسی می‌گشته است و مغازه‌داران هوایش را داشته‌اند. او شب‌ها را به‌همراه پدر و مادرش در خرابه‌های فردوسی می‌گذراند؛ البته یک‌بار هم هنگام عبور از خیابان تصادف کرده و پایش شکسته است. آن روز هرچه تلاش کردیم با او هم‌کلام شویم، بی‌فایده بود. از دستمان می‌گریخت و پشت بوته‌ها پناه می‌گرفت. نزدیکش که می‌رفتیم، دو دستش را روی گوشش می‌گذاشت و سرش را بین پاهایش جامی‌داد. می‌دانستیم گفتگو با او در این لحظه امکان ندارد. رفتیم، اما زیرخاکی از ذهنمان پاک نشد. مهر که شد، گفتند کودک خیابانگرد محله فردوسی با کمک اهالی در مدرسه ثبت‌نام کرده است. حضور در مدرسه، فرصت مغتنمی برای گفتگو بود، بنابراین با هماهنگی مدیر مدرسه، ساعتی را برای ملاقاتش تعیین کردیم.

پیش‌نوشت
پیش از تهیه این گزارش، چندین‌بار سوژه را سبک‌سنگین ‌کردیم. چرا اهالی این محله، حضور زیرخاکی را به بهزیستی اطلاع نداده‌اند یا چرا اصلا ما چنین کاری نکنیم؟ مگر نه اینکه ارگان پیش‌بینی‌شده برای چنین مواردی بهزیستی است؟ در هر بار بررسی، کفة ترازو به‌سمت تماس با بهزیستی سنگینی می‌کرد، اما تصمیم گرفتیم قبل از هر اقدامی، از نزدیک با کودک، خانواده‌اش و سایر اهالی محله فردوسی گفتگو کنیم و بعد درصورت نیاز تماس بگیریم. بماند که هنوز هم درحالی‌که داریم گزارش را پیاده می‌کنیم، نمی‌دانیم تصمیم درست چیست؛ به همین خاطر سعی می‌کنیم گفت‌وشنودها را بی‌کم‌وکاست برایتان نقل کنیم. شاید خرد جمعی بهتر بتواند تصمیم بگیرد که چه کاری برای این کودک و خانواده‌اش بهتر است.

سعی کردیم او را به تحصیل، علاقه‌مند کنیم
محمدی، مدیر دبستان شهادت، پس از توضیح کوتاهی درباره زیرخاکی، خانواده و محل سکونتش، سرایدار مدرسه را به ما معرفی می‌کند و می‌گوید: «شکر خدا این مدرسه سرایدار خوبی دارد که با حدود 14سال سابقه سکونت در محله فردوسی و کار در دبستان شهادت، حالا دیگر به‌خوبی همه اهالی و دانش‌آموزان را می‌شناسد و به وقت نیاز به مشکلاتشان رسیدگی می‌کند. مهرماه امسال خانم «کشور تفته» مشهور به خانم صداقت، کودکی را با سروروی خاکی به مدرسه آورد و داستان زندگی ‌او را برایمان گفت. خود او کمک کرد تا برای این دانش‌آموز کیف، کفش و کتاب، تهیه و لباس فرمی نیز از سال گذشته تنش کنیم. با توضیحات خانم صداقت، به معلم زیرخاکی سفارش کردیم او را در نزدیک‌ترین میز به خودش بنشاند و کاری کند تا به مدرسه علاقه‌مند شود، چراکه در حال حاضر تحصیل تنها چیز ارزشمندی است که این کودک می‌تواند داشته باشد.»
107627.jpg
بار اول، خانم صداقت زیرخاکی را به مدرسه آورد

نیازی به تماس با بهزیستی نیست، مردم هوایش را دارند
کشورخانم از حضور بچه‌هایی با مشکلات مالی و پدر و مادران معتاد در دبستان شهادت خبر می‌دهد اما تأکید می‌کند که مشکل زیرخاکی به‌دلیل نداشتن سرپناه، از همه بچه‌‌ها حادتر است. او نیز مانند بسیاری دیگر از اهالی محله فردوسی، اعتقاد چندانی به تماس با بهزیستی ندارد و معتقد است که با کمک اهالی محله فردوسی، می‌توان مشکل زیرخاکی را حل کرد، چنان‌که کار برادر بزرگ‌تر زیرخاکی نیز همین‌گونه حل شد. او ما را به حدود شش سال پیش، می‌برد و از برادر بزرگ‌تر زیرخاکی می‌گوید: «یحیی.س هم در همین مدرسه تحصیل کرد. او بچه بسیار خوب و بااستعدادی بود؛ به همین خاطر اهالی هوایش را داشتند. در مغازه‌ای به او کار دادند و نمی‌گذاشتند زیاد به پدر و مادرش نزدیک شود. حالا او دبیرستانی و یکی از شاگرد اول‌های مدرسه است.» کشورخانم با تعریف این ماجرا می‌خواهد بگوید که اوضاع زیرخاکی هم با کمک مردم و پیدا کردن سرپناه و خودکفا شدن، می‌تواند بدون تماس با بهزیستی حل شود.

ابوالفضل برای خودش مردی شده است
مشغول صحبت با کشورخانم هستیم که ابوالفضل و مادرش از راه می‌رسند. سعی می‌کنیم با چند سؤال جزئی سر صحبت را با ابوالفضل باز کنیم، اما بازهم بی‌فایده است. روی ابوالفضل به مادر است و دستش مشغول کندن پلاستیک روی مبل. هرچه سؤال می‌پرسیم، بی‌پاسخ می‌گذارد و ناچار مادر جواب می‌دهد. می‌پرسیم: «ابوالفضل! درس و مدرسه خوبه؟» مادر می‌گوید: «بله، پسرم ماشاءا... خیلی درس‌خونه.» سؤال می‌کنیم: «ابوالفضل! بعدازظهرها چه‌کار می‌کنی؟» مادر می‌گوید: «پسرم می‌ره تو یه کافه کار می‌کنه. مرد شده واسه خودش.» وقتی می‌پرسیم «کار در کافه سخت نیست؟ بلدی چای بریزی؟» مادر می‌گوید: «ابوالفضل! جواب سؤال‌های خانم رو بده.» و باز ابوالفضل چیزی نمی‌گوید و ما همچنان می‌پرسیم: «پول هم بهت می‌دن؟ با پول‌هات چه‌کار می‌کنی؟» و مادر می‌گوید: «برایش قلک گذاشتند، پول‌هایش را در قلک می‌ریزد.» می‌پرسیم: «شب‌ها کجا می‌خوابی؟» مادر می‌گوید: «ابوالفضل باید شب را کنار من بخوابد. خودش می‌گوید مادرم عشق من است. من بی‌مادرم می‌میرم.» از پاسخ دادن ابوالفضل ناامید می‌شویم و گفتگو را مستقیم با مادر ادامه می‌دهیم.
107629.jpg
 
شب‌ها کجا می‌خوابید؟
در خرابه‌های فردوسی برای خودمان جایی پیدا کردیم. پارسال زمستان، خانه‌خرابه‌ای بود که ضربی زده بودند. در و پنجره نداشت اما برای ما خوب بود. از برف و باران درامان بودیم. همان‌جا هیزم آتش می‌کردیم. پارسال شوهرم نبود و من و ابوالفضل تنها زندگی کردیم. یکی از کارگران شهرداری و مردم کمک می‌کردند و ناهار و شام برایمان می‌آوردند ولی امسال مجبور شدیم در یک چهاردیواری بی‌سقف چادر بزنیم. همین‌جا هم راحت نیستیم و هر روز صاحب ملک می‌آید و می‌گوید بروید.
شب‌ها سرد نیست؟ باران ببارد، چه می‌کنید؟
نمی‌دانم. فعلا که همین‌جا هستیم.
چند سال است اعتیاد دارید؟
حدود 12سال.
تابه‌حال نخواسته‌اید ترک کنید؟
تابه‌حال دوبار ترک کرده‌ام، اما فایده نداشته است.
دوست ندارید ترک کنید؟
دوست که دارم، کدام معتادی دوست ندارد؟ ولی خب، نمی‌شود. کمی کار دارم. کارهایم را بکنم، بعدش ترک می‌کنم.
چه کاری دارید؟
باید یک سرپناه برای ابوالفضل پیدا کنم.
 چند تا بچه‌ دارید؟
چهار تا؛ پسر بزرگم سرباز است. دخترم پیش مادرم در زابل زندگی می‌کند. یحیی کلاس اول دبیرستان است و در سوپرماکتی در همین محله فردوسی کار می‌کند. ابوالفضل ته‌تغاری هم پیش خودم است.  
بچه‌ها اعتیاد ندارند؟
نه، هیچ‌کدام. با اینکه من و پدرشان هر دو معتادیم، خداراشکر بچه‌های خوبی داریم.
برای ابوالفضل می‌خواهید چه‌کار کنید؟ مطمئناً این‌طور که نمی‌تواند زندگی کند.
نمی‌دانم. ابوالفضل خیلی به من وابسته است. می‌خواهیم خانه بگیریم اما بیکاریم و بی‌پول.
نمی‌خواهید او را به بهزیستی بفرستید؟
اگر ابوالفضل برود، من می‌میرم. همة امیدم ابوالفضل است.
پس چرا به‌خاطر ابوالفضل ترک نمی‌کنید؟
نمی‌شود، نمی‌توانم.
چه موادی مصرف می‌کنید؟
شیره تریاک، کریستال و متادون.
شیشه مصرف نکردید؟
به هیچ‌وجه. شیشه توهم‌زاست. نه من شیشه مصرف می‌کنم و نه همسرم. من یک سال به‌دلیل حمل مواد در زندان بودم. در آنجا یکی از هم‌بندانم سه فرزندش را بر اثر مصرف شیشه تکه‌تکه کرده بود و می‌گفت من نکردم! برای همین من هیچ‌وقت سراغ شیشه نمی‌روم.
107630.jpg
در مدتی که زندان بودید، ابوالفضل چه می‌کرد؟
رفت زابل پیش مادرم. وقتی از زندان بیرون آمدم، همسرم رفت و او را آورد.  
سایر فرزندانتان چه زمانی از پیشتان رفتند؟
بچه‌های من مستقل بار آمده‌اند و همه از بچگی روی پای خودشان ایستاده‌اند؛ یعنی بهشان گفتم شما پشت ندارید و باید سعی کنید خودتان را راه ببرید. کار پیدا کردند و بعد هم مستقل شدند. دوست دارم به جایی برسند. آن‌قدر بچه‌های خوبی هستند که با وجود وضعیت بد ما، مردم به آن‌ها اعتماد می‌کنند و کار می‌دهند. همین یحیی، اهالی سرش دعوا داشتند. اگر این بچه 10روز هم گرسنه باشد، محال است یک دانه تخمه بی‌اجازه از مغازه‌ای بردارد. خداراشکر درس‌هایش هم خیلی خوب است. همه می‌گویند شاگرد اول است. مومن و اهل نماز است. هر روز مسجد می‌رود و دعا می‌خواند. یحیی از هفت‌سالگی کار می‌کند. هیچ‌وقت ندیدم با بچه‌ها بازی کند. الان برای خودش کاسب شده و با همین سن کمش توانسته است پول‌هایش را جمع کند و صدمتر زمین در محله فردوسی بخرد. خداراشکر الان وضع همه بچه‌ها خوب است و فقط مانده همین آقاابوالفضل.
رابطه یحیی و ابوالفضل چطور است؟
یحیی، ابوالفضل را خیلی دوست دارد. ابوالفضل هم رابطه‌اش با یحیی خوب است. به پسر بزرگم زیاد علاقه ندارد. یحیی به ابوالفضل می‌گوید درست را بخوان و مواظب مامان باش. مدتی ابوالفضل می‌رفت سراغ مسافران آرامگاه و از آن‌ها طلب پول می‌کرد. یحیی که فهمید، ناراحت شد و جلویش را گرفت. گفت تو مردی، باید کار کنی و روی پای خودت بایستی. گدایی خوب نیست. بعد از آن کار در کافه را برای ابوالفضل جور کرد.
بچه‌ها به شما سرمی‌زنند؟
بله؛ هرازچندگاهی می‌آیند.
راحت پیدایتان می‌کنند؟
ما همین اطراف هستیم و با کمی پرس‌وجو می‌توانند پیدایمان کنند.
برایتان پول نمی‌آورند؟
نمی‌آورند. خودم هم نمی‌خواهم که بیاورند. آن‌ها کسی را ندارند و باید این پول را برای آینده خودشان پس‌انداز کنند تا مثل من و پدرشان بدبخت و بیچاره نشوند.
برای ابوالفضل چطور؟
برای ابوالفضل کفش و لباس می‌آورند.
شما چطور معتاد شدید؟
یک پسرعمو داشتم که در شهر زندگی می‌کرد و در روستا معلم بود. از ترس خانمش می‌آمد خانه ما مواد مصرف می‌کرد. من رماتیسم داشتم، دو سه ماه در خانه افتاده بودم. گفت این همه قرص و دارو می‌خوری، ضرر دارد. بیا تریاک مصرف کن. برای دردهایت خوب است. من هم یک‌بار خوردم، دیدم راست می‌گوید. بعد از آن هر روز دوسه دود می‌گرفتم و دیگر نیاز به هیچ قرص و دارویی نداشتم. بعد از مدتی رفتم شهرستان، دیدم نمی‌توانم بدون مواد طاقت بیاورم. فهمیدم اعتیاد پیدا کرده‌ام.
شوهرتان هم هم‌زمان با شما معتاد شد؟
نه، شوهرم از قبل اعتیاد داشت، اما هیچ‌وقت در خانه مصرف نمی‌کرد. بعد از اینکه من معتاد شدم، او هم در خانه نشست و بیشتر مصرف کرد.
همسرتان چه‌کاره بود؟
اوایل نگهبان یک کارخانه نساجی بود. به ما هم خانه داده بودند. از لحاظ مالی وضعمان بد نبود. بعد که فهمیدند معتاد شدیم، شوهرم را بیرون کردند. آمدیم در چهاربرج خانه اجاره کردیم. زندگی‌مان بازهم خوب بود اما کم‌کم مصرفمان افزایش پیدا کرد و خرجمان بیشتر شد. دیگر نتوانستیم خانه اجاره کنیم. الان 7سالی می‌شود که بی‌خانمانیم.
حالا روزها چه‌کار می‌کنید؟
من می‌روم در باغ فردوسی و از مردم می‌خواهم کمک کنند. شوهرم هم می‌رود ضایعات جمع می‌کند.
پولی درمی‌آورید؟
خرج روزمره‌مان درمی‌آید. حدودا روزی 10، 15هزار تومان.
همۀ پول، خرج مواد می‌شود یا برای خوردوخوراکتان هم می‌ماند؟
خدا روزی‌رسان است. گرسنه نمی‌مانیم. بالاخره چیزی پیدا می‌شود؛ گاهی تخم‌مرغ و کالباس می‌خوریم اما بیشتر اوقات هرچه غذا در کافه اضافه می‌ماند، برای ما می‌آورند.
ابوالفضل هیچ‌وقت گلایه نمی‌کند؟ نمی‌خواهد مثل سایر خواهر و برادرانش، شما را ترک کند؟
ابوالفضل می‌گوید من هیچ‌وقت مامانم را تنها نمی‌گذارم. صاحب کافه‌ای که در آن کار می‌کند، به او می‌گوید شب‌ها همین‌جا بخواب، اما ابوالفضل می‌گوید من فقط کنار مامانم می‌خوابم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درباره کودکی که هرگز کودکی نکرد
تعریف‌های فراوانی که سرایدار مدرسه، مادر و حتی همسایه از یحیی کردند، ما را واداشت تا سری هم به این کودک مستقل بزنیم و از احوالش جویا شویم.
چندساله بودی که پدر و مادرت معتاد شدند؟
قبل از اینکه بروم کلاس اول.
از کی مشغول به کار شدی؟
از همان زمان کار کردم. اوایل دست‌فروشی می‌کردم، مجسمه فردوسی می‌فروختم. مدتی هم جلوی باغ، ساندویچ می‌فروختم. یک روز یکی از مغازه‌داران گفت می‌آیی پیش من کار کنی؟ من هم دست‌فروشی را کنار گذاشتم و رفتم در مغازه او مشغول به کار شدم اما بعد از مدتی برادرش آمد مغازه و با او شریک شد. فهمیدم حالا که دو نفر شده‌اند، دیگر نیازی به من ندارند؛ البته آن‌ها چیزی نگفتند اما خودم آمدم بیرون. به یکی دیگر از مغازه‌داران پیشنهاد دادم و آن‌ها هم پذیرفتند.
107631.jpg
حالا روزهایت را چطور می‌گذرانی؟
یک شیفت درس می‌خوانم و شیفت دیگر در مغازه کار می‌کنم. شب‌ها هم اجازه داده‌اند همین‌جا بخوابم.
تابه‌حال وسوسه نشده‌ای از مغازه، جنسی برداری؟
این‌قدر که صاحب‌کارم به من خوبی می‌کند، خیلی بد است اگر من بخواهم به او خیانت کنم.
پیش پدر و مادرت نمی‌روی؟
احوالشان را می‌پرسم اما زیاد پیش‌شان نمی‌مانم. یعنی وقت نمی‌کنم.
با برادر بزرگت ارتباط داری؟
او سرباز است و زیاد نمی‌بینمش.
رابطه‌ات با ابوالفضل چطور است؟
دوروبر خودم هست. هوایش را دارم.
به نظرت چه‌کاری برای ابوالفضل بهتر است؟
ابوالفضل اذیت می‌کند، گوش به حرف نمی‌دهد.
چه می‌گویی که گوش نمی‌کند؟
می‌گویم دوروبر خودم باش، اما گوش نمی‌کند، می‌رود در پیشخوان و بچه‌ها اذیتش می‌کنند. به او سنگ پرت می‌کنند. او هم دعوا می‌کند. می‌گویم شب را همین‌جا بمان اما نمی‌ماند و می‌رود پیش مادرم. البته خوب است که پیش مادر هم باشد. برای کار گفتم پیش خودم بمان، اما نماند. صاحب لمکده رفیقم است. ازش خواستم ابوالفضل برود پیش او کار کند. فعلا که آنجا کار می‌کند. به رفیقم گفتم که در کافه به درس‌هایش هم کمک کند. دفترش را می‌برد و همان‌جا مشق‌هایش را می‌نویسد.
اگر بهزیستی ابوالفضل را ببرد، به نظرت وضعیتش بهتر نمی‌شود؟
نه، اصلا، آن‌ها نمی‌توانند کاری برایش بکنند.
دوست داری چه‌کاره شوی؟
الان مکانیک خودرو می‌خوانم. می‌خواهم مهندس شوم. البته قبلا می‌خواستم بروم سپاه ولی چون جثه‌ام کوچک است، گفتند نمی‌توانی خیلی موفق شوی، بیخود وقتت را تلف نکن.
اوضاع درس‌ها چطور است؟
سال پیش معدم 17.93 شد.
چطور با این‌همه کار به درس خواندن می‌رسی؟
بعدازظهرها یک زمانی برای درس خواندن دارم.
فکر می‌کنی پدر و مادرت بتوانند ترک کنند؟
سکوت تنها صدایی است که شنیده می‌شود.
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی