کد خبر : 76482
/ 08:18
گفتگو با خانوادۀ ایثارگر محلۀ طلاب که دو شهید دو جانباز و یک آزاده تقدیم انقلاب کرده‌اند

رقابتی برادرانه در ایثارگری

این مادروپدر در بهترین سال‌های عمرشان، بهترین‌های زندگی‌شان را در راه آرمان‌های دینی و انقلابی‌شان فدا کرده‌اند. فرزند دوم جانباز است، دیگری شهید مأموریت سپاه، فرزند چهارم شهید دفاع‌مقدس و فرزند ششم جانباز و آزادۀ دفاع‌مقدس.

رقابتی برادرانه در ایثارگری

زهرا شریعتی‌ـ برای سومین‌بار است که پا به این خانه می‌گذارم؛ یک‌بار در دهۀ60 و آن‌قدر کوچک بودم که جز تصاویری مبهم از آن، چیزی به یاد ندارم، بار دیگر، دو سال پیش که خیلی اتفاقی مادر شهید را از ابتدای خیابان تا خانه همراهی کردم و یک بار هم حالا، برای مصاحبه. قدمت و سادگی خانه با آن حال‌وهوای خاص خودش مرا به سال‌ها پیش و خاطرات خریدهای کودکانه‌ام با پول‌های عیدی از مغازۀ پدر شهید می‌برد. این پدر حالا در نودسالگی، فرتوت و بیمار در گوشۀ خانه بستری شده است، به‌حدی‌که حافظه‌اش او را یاری نمی‌کند و توان صحبت ندارد. به‌رسم قدیم‌ترها، طاقچۀ خانه، قاب خاطراتی از تصاویر شهیدان و بزرگان خانواده است و پنجرۀ بزرگ و پردۀ تور ساده و سفیدرنگ اتاق، یک دنیا نور می‌پاشند به دل غمدیدۀ مادروپدر این شهیدان؛ مادروپدری که در بهترین سال‌های عمرشان، بهترین‌های زندگی‌شان را در راه آرمان‌های دینی و انقلابی‌شان فدا کرده‌اند. فرزند دوم جانباز است، دیگری شهید مأموریت سپاه، فرزند چهارم شهید دفاع‌مقدس و فرزند ششم جانباز و آزادۀ دفاع‌مقدس. در این صبح پاییزی، ساعتی را میهمان این خانوادۀ ایثارگر شده‌ام تا از آنچه بر آن‌ها گذشته است، بیشتر بدانم.
107038.jpg
 
اگر نروم، چه‌کسی برادرم را آزاد کند؟
زینب مولوی، مادر 82سالۀ شهیدان که باوجود مصایبی که دیده است، دلی جوان و روحیه‌ای تحسین‌برانگیز دارد، کلامش را با صحبت از اولین شهیدش شروع می‌کند: «از هفت فرزندم که شش پسر و یک دختر هستند، موسی‌الرضا فرزند چهارمم بود که در 22سالگی شهید شد. اخلاق خیلی خوبی داشت به‌طوری‌که گویی مانند ندارد. نه غیبت می‌کرد و نه اجازۀ غیبت می‌داد. اگر کسی غیبت می‌کرد، بامهربانی به پشتش می‌زد و می‌گفت «غیبت نکن». با صدای خوبی که داشت، مکبر حرم و نیز مداح و مکبر و قاری مسجد محله بود. حتی یک‌بار هم، روزه یا نمازش قضا نشد و در جبهه هم پیش‌نماز بود. یادم هست چقدر تلاش می‌کرد تا من که سواد نداشتم، آیت‌الکرسی را یاد بگیرم و بعداز نمازهایم بخوانم. همیشه با برادرها دور هم درس می‌خواندند و نمرات موسی‌الرضا خیلی خوب بود. بعداز انقلاب، عضو بسیج شد و در گشت‌های شبانه و تأمین امنیت محله بسیار فعالیت داشت. آن‌قدر دل‌رحم و مهربان بود که باوجود اختلاف سنی بالا، می‌خواست با دختر یکی از بستگان که شوهرش شهید شده بود و فرزند یتیم داشت، ازدواج کرده و از آن‌ها سرپرستی کند.
جنگ که شروع شد، آرام و قرار نداشت. چندبار فرم اعزام به جبهه را به خانه آورد و ما آن را پنهان می‌کردیم تا نرود، اما قاطعانه می‌گفت «مگر من نمی‌توانم دوباره فرم بگیرم؟» و بالاخره به جبهه رفت. آخرین‌بار که می‌خواست اعزام شود، مجروح بود و حدود یک سال از اسارت برادرش می‌گذشت. سوار ماشین شده بود اما همسایه‌مان او را پایین کشید و گفت «کجا می‌روی؟ مادرت تنهاست. یک برادرت اسیر شده و دیگری هم در جبهه است.» پاسخ داد «اگر من نروم، او نرود، دیگری نرود، پس چه‌کسی برود و برادرم را آزاد کند؟»».
107036.jpg
 
با دست خودم، پسرم را در قبر گذاشتم
این مادر صبور با حسرت اینکه حتی کوله‌پشتی و پوتین‌های شهید را هم تحویل داده و به‌عنوان یادگاری نگه نداشته است، با بغضی در گلو که هر از گاه صدایش را قطع می‌کند، دربارۀ نحوۀ اطلاع از شهادت پسرش می‌گوید: «حدود نوروز63، یک شب مشغول خانه‌تکانی بودم که ناگهان به دلم افتاد موسی‌الرضا شهید شده است. عروس بزرگم گفت «خواب می‌بینی مادر، اشتباه می‌کنی این‌طور نیست.» درحالی‌که موسی‌الرضا همان روز شهید شده بود. روز بعد به حرم رفتم و وقتی برگشتم، دیدم خانواده و اقوام همۀ نگاهشان را از من می‌دزدند، اما چشمانشان داد می‌زند گریه کرده‌اند. گفتم من که می‌دانم پسرم شهید شده، چرا از من مخفی می‌کنید؟ چیزی نگفتند.
شام را که خوردیم، گفتم زود کارهایتان را بکنید که باید برویم معراج شهدا.  باز هم انکار کردند. آخرش آن‌قدر به همسرم اصرار کردم تا گفت که وقتی من حرم بودم، از سپاه آمده‌اند و خبر مجروحیت موسی‌الرضا را داده‌اند. گفتم این‌طور نیست؛ آن‌ها خبر شهادت آورده‌اند. اما همسرم همچنان انکار کرد و من هم گفتم، باشد حرف، حرف شماست و شب تا صبح در حیات راه رفتم و گریه کردم. روز بعد، ناچاراً خبر شهادت را به من دادند و خیالم راحت شد. با تمام بی‌تابی که داشتم، خودم قبرش را آماده کردم؛ گلاب پاشیدم، پارچه‌ای را که پدرش از مکه آورده بود پهن کردم و خودم در قبر خوابیدم تا کاملا حس کنم پسرم را کجا می‌خوابانم و بعد، پسرم را داخل قبر گذاشتم. شال‌گردنش را دولا کردم و زیر سرش قرار دادم تا اذیت نشود. بعد هم بغلش کردم و بلند شدم و با اینکه اصلا حال خودم را نمی‌دانستم، بافریاد گفتم، خیال نکنید که پشیمانم؛ اگر 10پسر هم داشته باشم، همه را در راه خدا می‌دهم.».
خانم مولوی باصلابت، صبوری و ازخودگذشتگی‌هایش طی سال‌های بعد، این حرف را به‌خوبی ثابت می‌کند؛ فرزند بزرگش، محمدرضا، با مجروحیت و جانبازی اعصاب‌وروان از جبهه برمی‌گردد، پسر دیگرش، سرگرد حمیدرضا، پس‌از ماه‌ها حضور در جبهۀ کردستان و لبنان، با داشتن سه فرزند، حین یک مأموریت شهری در تهران به شهادت می‌رسد (اما باوجود وصیتش از تدفین او در کنار برادرش در قطعۀ شهدا ممانعت می‌شود) و دیگرفرزندش حدود 17ماه مفقودالاثر می‌ماند تا اینکه مشخص می‌شود، اسیر شده و پس‌از هفت سال انتظار، به آغوش خانواده برمی‌گردد.».

جزیره‌ای که یک برادر را به اسارت و دیگری را به آسمان برد
محمدرضا ساقی، برادر بزرگ‌تر شهیدان، دربارۀ شهید موسی‌الرضا می‌گوید: «متولد سال41 و دانش‌آموز سوم دبیرستان آقامصطفی‌خمینی (چهارراه زرینه) بود. پس‌از پیروزی انقلاب، به عضویت بسیج در پایگاه شهید رجایی مسجد موسی‌بن‌جعفر(ع) درآمد و طی سال‌های 61 و 62، سه‌بار به جبهه اعزام شده و بار سوم از ناحیۀ چشم چپ به‌شدت مجروح شد به‌گونه‌ای‌که حتی در آلمان هم امکان مداوایش نبود. پس‌از بازگشت به ایران، با این عقیده که «هنوز یک چشمم سالم است و توان رزم دارم»، برای چهارمین و آخرین‌بار به جبهه رفت. با گذراندن دورۀ تخریب، در عملیات بدر در جزیرۀ مجنون حضور یافت و 23اسفند63 درست در جایی که سال گذشته، برادر کوچکش طی عملیات خیبر اسیر شده بود، به فیض شهادت رسید. یادم هست باتوجه‌به اینکه من سال59 به جبهه رفته بودم، همیشه در مرخصی‌هایم، موسی‌الرضا از اوضاع جبهه سؤال می‌کرد و علاقه داشت اعزام شود. خیلی آرام، متین و کم‌حرف بود. اهل رفیق‌بازی نبود و اوقات بیکاری‌اش را با فوتبال یا پینگ‌پونگ پرمی‌کرد. همچنین کنجکاوی و خلاقیت فوق‌العاده‌ای داشت به‌طوری‌که دستگاه‌هایی مانند زلزله‌سنج یا ماشین جوجه‌کشی درست کرد.».
107039.jpg

گوشم بدهکار مخالفت‌ها نبود
آقامحمدرضا که سابقۀ سیزده‌ماۀ حضور در جبهه‌های جنوب و غرب طی سال‌های 59 تا 65 و جانبازی از ناحیۀ دست چپ را دارد، دربارۀ نحوۀ مجروحیتش می‌گوید: «در جبهه بیشتر بی‌سیم‌چی یا تک‌تیرانداز بودم. اسفند63 یک روز مانده به پایان مأموریتم، در خط‌مقدم حاشیۀ کارون (آبادان) و درحالی‌که بنا بود پس‌از ترخیص، برای عملیات شکست حصر آبادان بروم، بر اثر اصابت خمپاره مجروح شدم. جالب اینجاست که دقیقاً صبح آن روز که با یکی از دوستان به‌نام آقای حسین قاسمی در سنگر بودیم، به شوخی روی برانکارد خوابیدیم و عکس انداختیم تا به خانواده نشان دهیم و بگوییم مجروح شده‌ایم و شب آن روز، شوخی‌مان جدی و واقعی شد. پس‌از مجروحیت، در بیمارستان آبادان جراحی سطحی شدم و به بیمارستان نمازی شیراز منتقل شدم؛ اما بعداز چهار روز، مرا به مشهد اعزام کردند. دو ماه در بیمارستان قائم(عج) بستری بودم و سه‌چهاربار جراحی شدم اما به‌دلیل قطع عصب و تاندون درمان کامل صورت نگرفت و باوجود اینکه در تهران و خارج کشور هم پیگیری کردیم، نتیجه‌ای دربر نداشت. درنهایت، مرخص شدم و چون هنوز تحرک و کارآیی ضعیفی داشتم، این‌بار باتوجه‌به اینکه در راه‌آهن استخدام شده بودم، ازطریق راه‌آهن مجدداً اعزام شدم. با داشتن دو فرزند و اینکه برادر خودم و برادر همسرم هم شهید شده بودند، مخالفت‌ها بیش‌از دفعات قبل بود اما چون احساس مسئولیت می‌کردم، گوشم بدهکار نبود.».

گلوله‌ای که به‌موقع از راه رسید
برادر شهید از خیانت‌های بنی‌صدر و محرومیت و مظلومیت رزمندگان در جبهه به‌عنوان تلخ‌ترین خاطراتش یاد می‌کند و می‌گوید: «به‌حدی تحت فشار بودیم که در خط‌مقدم، تسلیحات سنگینمان، آرپی‌جی بود آن‌هم فقط دوسه تا برای یک کیلومتر خط. اسلحه‌مان هم نهایتاً ژ.س بود و بهترین دوستانم با سنین کم جلوی چشمم پرپر می‌شدند. بااین‌حال، یکی از خاطرات ماندگارم که می‌توان گفت امداد غیبی بود، این است که یک شب در سنگر دیده‌بانی مشغول کار بودم که شهید جلیل محدثی‌فر آمد و گفت «تو خسته شده‌ای. برو استراحت کن؛ من به جایت هستم.» در همین حین که از سنگر خارج می‌شدم و شهید محدثی‌فر درحال‌ورود بود، گلولۀ آرپی‌جی از پنجره وارد شد و سنگر را متلاشی کرد که اگر آقای محدثی‌فر چند لحظه دیرتر یا زودتر وارد می‌شد، قطعاً یکی از ما آنجا شهید می‌شد.».
107040.jpg

موسی‌الرضا یک‌پا مخترع بود
غلامعلی ساقی، برادر کوچک‌تر شهیدان نیز که جانباز و آزادۀ دفاع‌مقدس است، دربارۀ شهید موسی‌الرضا می‌گوید: «شهید اخلاق خاص خودش را داشت. خیلی مهربان و بی‌آزار بود. صدای دلنشینی داشت و در جبهه هم مداحی می‌کرد. خیلی احترام والدین را نگه می‌داشت. او علاقۀ عجیبی به کارهای فنی و ابداع و اختراع داشت. یادم هست ماشین جوجه‌کشی را که ساخت، به همسر برادرم سپرده بود آن را روی درجۀ خاصی بگذارد و خودش بیرون رفته بود؛ اما همسر برادرم فراموش کرده بود و همۀ تخم‌های داخل ماشین به‌جای جوجه، پخته شده بودند. در جبهه، هم غواص بود و هم تخریب‌چی. یک سال از اسارتم می‌گذشت که غیرمستقیم متوجه شهادتش شدم. خانواده که عکس می‌فرستادند، می‌دیدم موسی‌الرضا بینشان نیست و همۀ سیاه‌‌پوش هستند؛ اما تردید داشتم تا اینکه خانوادۀ یکی از دوستان در نامه‌شان این خبر را اعلام کردند و مطمئن شدم. خبر دردناکی بود به‌خصوص که در غربت و دور از خانواده بودم. اما تسلیم رضای خدا بودم؛ چون این مسیر را آگاهانه انتخاب کرده بودیم و تا آخر راه و همۀ سختی‌ها را در نظر گرفته بودیم. می‌دانستیم حتی ممکن است برگشتی در کار نباشد.».
 
آخرین دیدار با برادر و آغاز اسارت
این جانباز و آزاده که در سال62 در عملیات خیبر به اسارت دشمن درآمده و هفت سال در بند بعثی‌ها بوده است، دربارۀ نحوۀ اعزام و اسارتش می‌گوید: «اولین‌بار سال61 که حدوداً هفده سال داشتم، قصد رفتن به جبهه کردم اما چون سنم کفاف نمی‌داد، شناسنامه را دست‌کاری کردم. گام بعد، راضی‌کردن پدر و مادر بود که می‌گفتند «یک برادرت شهید و دیگری مجروح شده است. تو بمان و دَرست را ادامه بده.» اما من از فرط عشقی که به جبهه داشتم، هر کار می‌توانستم انجام دادم تا راضی شدند. دوبار هم در سال62 اعزام شدم که بار دوم در جزیرۀ مجنون به اسارت درآمدم اما پیش‌از آن، در منطقۀ شرهانی که بودم، موسی‌الرضا با پیک نامه‌بر آمد و به من سرزد و همان دیدار، آخرین دیدارمان شد. در جبهه، خط‌شکن و جزو گروه تخریب بودم اما در عملیات خیبر داخل سنگر تیر خوردم به‌گونه‌ای‌که تیر از بدنم خارج شد و به یکی از هم‌رزمان اصابت کرد. من همان‌طور به پهلو افتاده بودم که دیدم شهید بیاری هم از ناحیۀ سر تیر خورد و همان‌طور که خون از سرش می‌جهید، افتاد روی نارنجکی که بعثی‌ها در سنگر انداختند و بدنش تکه‌تکه شد و باعث شد ما چهارپنج نفر سالم بمانیم. پس‌از آن، دیگر چیزی نفهمیدم. موج انفجاربه گوشم آسیب زده بود  و شهید بر اثر موج انفجار با شکم روی من پرت شده بود. خواستم جابه‌جایش کنم اما متوجه شدم نصف بدنش نیست و در همین حال بودیم که عراقی‌ها آمدند و پس‌از عبوردادن ما از کال آب، سوار ماشین‌های نفربر کردند و به عراق بردند.».
107041.jpg

17ماه بی‌خبری
صحبت به اینجا که می‌رسد، مادر که گویا صحنه‌ها جلوی چشمش مجسم شده است، کلام پسر را ‌‌قطع می‌کند و می‌گوید: «همان شب اسارت پسرم، خواب دیدم در دریا افتاده است و دست‌وپا می‌زند. شوهرم هم می‌خواست به جبهه برود اما نگذاشتم و گفتم حق نداری بروی. بگذار اول بچه‌ها که در جبهه هستند، برگردند بعد شما برو. او هم گفت «باشد؛ غلامعلی که بیاید، من می‌روم» که غلامعلی هم تا پایان جنگ برنگشت. تا 17ماه که خبر اسارتش رسید، به‌‌تمام‌معنا در برزخ بودیم. هر کسی چیزی می‌گفت؛ یکی می‌گفت «در دریا غرق شده»، دیگری می‌گفت «در باتلاق افتاده» و... . حتی به هلال‌احمر رفتم. از میان عکس‌های رزمندگان، عکسش را پیدا کردم و گفتم این پسر من است. گفتند «نه؛ اشتباه می‌کنی». شب‌وروزم با گریه می‌گذشت و برای بازگشتش دعا می‌کردم. بااین‌حال، پشیمان نبودم و اگر پسر دیگرم هم می‌خواست برود، حرفی نداشتم.».

زندان در زندان
برادر شهیدان ادامه می‌دهد: «ابتدای اسارت گفتند هر کس مهارتی دارد، بگوید و در کارهای اردوگاه کمک کند. من هم چون در نوجوانی شاگردخیاط بودم، اعلام آمادگی کردم. یک روز که به‌نظرم 22بهمن بود و قرار بود مراسمی داشته باشیم، با استفاده از حاشیۀ پتوها پرچم ایران دوختم که بعثی‌ها در تفتیش‌های بعدی آن را پیدا کردند و ما چند نفر خیاط را تحت فشار گذاشتند که اعتراف کنیم کار کداممان بوده است. ماه رمضان هم بود، ابتدا چندبار انکار کردم و گفتم نمی‌دانم؛ اما وقتی دیدم خیلی فشار می‌آورند و می‌خواهند هر چهار نفرمان را زندانی کنند، مسئولیت کار را قبول کردم و گفتم این را به‌عنوان جلد آلبوم درست کرده‌ام نه به نیت پرچم. درعین‌حال کتکشان را زدند و چند روزی در اتاقی که دریچۀ تهویۀ آشپزخانه در آن قرار داشت، بدون آب و غذا زندانی‌ام کردند.  وقتی بیرون آمدم، شبیه ماهی دودی شده بودم. خاطرۀ خوشم از اسارت هم، رفتن به پابوسی اباعبدا...الحسین(ع) در سال67 بود که گرچه به‌خاطر سوء‌استفادۀ تبلیغاتی بعثی‌ها تا مدت‌ها ممانعت می‌کردیم، درنهایت به‌اجبار مشرف شدیم و آن‌قدر ذوق‌زده بودیم که سینه‌خیز تا حرم می‌رفتیم. باوجود همۀ سختی‌ها و شکنجه‌ها، آن‌قدر در این هفت سال برای خودمان سرگرمی‌های مختلف از یادگیری زبان تا مطالعات علمی و کارهای هنری درست کرده بودیم که سال69 که موعد آزادی رسید، درعین‌حال که خوش‌حال بودیم، گفتیم چقدر زود گذشت، تازه عادت کرده بودیم.».
مادر، کلام پسرش را این‌گونه ادامه می‌دهد: «پیش‌از همۀ ما، عمۀ بچه‌ها نام غلامعلی را در فهرست آزادگان از رادیو شنیده و از فرط خوش‌حالی از حال رفته بود. من هم در فرودگاه آن‌قدر ذوق‌زده و ازخود‌بی‌خود بودم که یک نفر دیگر را به‌جای پسرم اشتباه گرفته بودم و هرچه می‌گفت «من پسر شما نیستم»، قبول نمی‌کردم.».

مرهون پدر و مادر هستیم
در ادامه، این دو برادر جانباز و آزاده در پاسخ این سؤال که اگر امروز نیاز باشد، اجازۀ جبهه‌رفتن به فرزندانتان می‌دهید، بی‌درنگ می‌گویند: «اگر لازم باشد، نه‌تنها فرزندانمان که خودمان هم می‌رویم. در هر زمان تکلیف باشد، فرقی نمی‌کند؛ باید به تکلیف عمل کنیم.».
آن‌ها همچنین بااشاره‌به سبک تربیتی والدین می‌گویند: «پدر و مادر هر کاری را که می‌خواستند به ما یاد بدهند، خودشان انجام می‌دادند و ما عملا الگوبرداری می‌کردیم. پدر با اینکه در ژاندارمری شاغل بود، حتی نماز شبش قطع نمی‌شد. همیشه در مسجد نماز می‌خواند و سر پاس هم سجاده‌اش همیشه پهن بود. از بس اهل نماز و قرآن بود، چندبار به‌تصور اینکه روحانی است، توسط ساواک بازداشت شد. در خانه هم صبح‌ها بعداز نماز، یک‌به‌یک جلوی پدر قرآن می‌خواندیم و غلط‌هایمان را اصلاح می‌کرد. نمازهایمان نیز همیشه به‌جماعت بود.».

خاطرۀ ماندگار یک دیدار
در ادامه، آقاغلامعلی، برادر کوچک‌تر شهیدان، به خاطرۀ ماندگار حضور رهبر معظم انقلاب در منزلشان اشاره کرده و خاطرنشان می‌کند: «نوروز70، تازه از اسارت آمده بودم که با حضور سرزدۀ رهبر معظم انقلاب در منزلمان غافلگیر شدیم. برایشان از خاطرات دوران اسارت گفتم و شعری در وصفشان خواندم. ایشان هم ما را دلداری دادند و برایمان دعا کردند.».

درخواستی که بر زمین مانده
عبدالرضا ساقی، فرزند ارشد خانواده در ادامۀ صحبت‌های برادر یادآوری می‌کند: «در آن دیدار، رهبری فرمودند اگر درخواستی دارید، مطرح کنید. خانواده درخواست کردند مدرسه‌ای به‌ نام شهید موسی‌الرضا نام‌گذاری شود و آقا هم دستور پیگیری دادند. آن روز گذشت و حدود 15سال پیش، آموزش‌وپرورش پیشنهاد داد یک مدرسه به ‌نام برادر شهیدم نام‌گذاری شود که در شورای نام‌گذاری، تصویب و دبیرستانی در شهرک شهید رجایی به‌ نام برادرم نام‌گذاری شد. اما تنها چند ماه بعد و بدون اطلاع و هماهنگی، نام آن را تغییر دادند و تاکنون هرچه مکاتبه و پیگیری از آموزش‌وپرورش و بنیادشهید داشته‌ایم، به نتیجه  نرسیده است.».
107037.jpg
در پایان، معصومه مولوی، خالۀ شهیدان نیز خاطراتی از شهید موسی‌الرضا نقل می‌کند: «درمجموع همۀ فرزندان خواهرم مؤمن و سربه‌راه بودند، اما شهید از همه خاص‌تر بود. اصلا اهل دعوا یا رفیق‌بازی نبود. یادم هست وقتی می‌خواست برای درمان مجروحیت چشمش به آلمان اعزام شود، تهران آمد و  به همۀ اقوام سر زد. سال62 تازه ساکن مشهد شده بودم که خبر شهادت موسی‌الرضا آمد. یادم هست بعد از شهادتش یک روز که خیلی دلم شکسته بود و گرفتار بودیم، خواب دیدم شهید وارد خانه‌مان شد و یک هزارتومانی به من داد، گفت مادرم این را داده که به شما بدهم، ولی موقع خروج از خانه دیدم جوانی با شال سبز و هم‌سن خودش همراه اوست. گفت علی‌اکبر است، با من آمده تا تنها نباشم. یکی‌دو روز بعد هم خیلی اتفاقی مشکلمان حل شد.».

 
کلیــد واژه هــا
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی