کد خبر : 76267
/ 20:24
روایت زندگی و شهادت جواد شایسته که اخلاق خوبش شهره بود

شهید خنده‌ رو

با مبادلۀ آخرین گروه اسرا‌‌، امید زهراخانم هم برای همیشه ناامید شد.‌ بعد آن هم دیگر تاب نیاورد و خیلی زود به پسر شهیدش پیوست.

شهید خنده‌ رو

 فاطمه سیرجانی- «هربار که پیرزن به عکس جواد می‌نگریست، یقینش بیشتر می‌شد که آن جوان خفته در تابوت، پسرش نیست؛ نمی‌توانست پسری باشد که او در اردیبهشت به آغوش کشیده بود و صورتش را غرق در بوسه کرده بود. باور داشت که مرگ، حق است و همینطور می‌دانست که فرزندش راه حسین(ع) و یاران شهیدش را پیش گرفته است. پشیمان نبود، اما مادر است دیگر؛ فقط می‌خواست حجتی بیاورند تا باورش شود که پسرش شهید شده است. مدام می‌گفت: «صورت داخل تابوت چه شباهتی به جوادم داشت؟».
این ناباوری، با زهراخانم حسین‌زاده بود تا زمان‌ مبادلۀ اسرا. اگرچه «بهشت‌رضا»، خانۀ دومش شده بود ‌و از آن‌جا ‌دل‌کَندگی نداشت، اما بازهم چشم‌انتظار بود که یک‌روز ‌در ‌باز شود‌ و قامت جوادش را پشت در ببیند‌. با مبادلۀ آخرین گروه اسرا‌‌، امید زهراخانم هم برای همیشه ناامید شد.‌ بعد آن هم دیگر تاب نیاورد و خیلی زود به پسر شهیدش پیوست.». این‌ها حرف‌های حاج محمد شایسته، پدر جواد، است که این روزها در فراق همسر و به‌تنهایی آلبوم عکس‌های جواد را ورق می‌زند؛ جواد کوچۀ جوادیه که یازدهم مرداد در «قلاویزان» به شهادت رسید.
 
نذر ماندن
 گفتن از گذشته‌ای که بیش از 50سال از آن می‌گذرد، برای پدر شهید کمی سخت است. پیری، گذشته‌ را از خاطر او شسته است، اما‌ خاطرات شیرین نخستین‌فرزندش را خوب به یاد دارد، به‌خصوص داستان به‌دنیاآمدنش را: «چندسال اول زندگی من و همسرم، چراغ خانه‌مان خاموش بود و در حسرت شنیدن صدای خندۀ ‌کودکی، آرزو به دل مانده بودیم. نمی‌دانم حکمت خدا چه بود که سه بچه، که همه پسر بودند، عمرشان به دنیا نبود. همسرم، جواد را که ‌باردار شد، به امام‌رضا(ع) متوسل شد و او را به جان جوادش قسم داد که این یکی فرزندمان را ‌برایمان حفظ کند. ‌پسرم سال 43 به دنیا آمد و‌ شادی و زندگی‌ را به خانه‌مان آورد. انگار دنیا را به ما داده بودند. خیلی برایمان عزیز بود. یک‌ساله که بود، مریضی سختی گرفت‌. بچه را برداشتیم و راهی امام‌زاده یحیی در میامی شدیم. چندروز ماندیم و توسل جستیم تا  اینکه حال جواد رو به بهبودی رفت. نذرمان را ادا کردیم و  برگشتیم. این‌ها را می‌گویم که بدانید این پسر، آن‌قدر برای من و مادرش عزیز بود که حاضر بودیم خار به چشم ما برود و به دست او ننشیند.».
106738.jpg

بچه‌ای که زود مرد شد
 حاج‌محمد، کامیون‌دار و رانندۀ بیابان بوده است؛ از این‌رو هفته‌ها و ماه‌ها در خانه نبوده است: «‌برای لقمه‌ای نان ‌حلال‌ می‌شد که حتی ‌ماه‌ها زن و فرزندانم را نبینم. وقتی هم می‌آمدم چندروز بودم تا بار به شهر دیگر می‌خورد و باید می‌رفتم. ‌در بازگشت از یکی از همین سفرها بود که فهمیدم جوادم قصد جبهه کرده است؛ تازه آنجا بود که حس کردم پسرم چقدر مرد شده است و من خبر ندارم. حس عجیبی بود، ‌پارۀ تنم‌ می‌خواست به دل جبهۀ دشمن برود و با‌ور این برای من سخت بود.».
حاج‌محمد به آن روزها می‌رود و ادامه می‌دهد: «از طرفی از داشتن چنین پسری از‌‌‌ ته دل احساس غرور می‌کردم و از طرفی دلم نمی‌آمد برود. همۀ بچه‌های محله، انقلابی و معتقد بودند. جواد هم از همان اوایل انقلاب، خطش را با حضور در راهپیمایی‌ها و  پخش‌کردن اعلامیه‌های امام معلوم کرده بود.».
مسجد «حاج‌آخوند» پایگاهی است که همۀ بچه‌های محله آن‌جا جمع می‌شوند؛ گویا در همان‌جا هم‌قسم می‌شدند برای رفتن: «دوستی هم داشت به نام عباس غفوریان شجاع رضوی که بچه‌محله‌‌مان بود.‌ با جواد هم‌کلاسی بود و اکثر اوقات با هم بودند. این دو نفر با هم عزم رفتن کرده بودند. اول برای گذراندن دوره‌ای آموزشی باهم‌ به کاشمر رفتند و بعد عازم کردستان شدند.».
 
سرباز جنگ جنوب
محبوبه‌خانم، ‌خواهر شهید، دنبالۀ‌ صحبت‌های پدرش را می‌گیرد و می‌گوید‌: «‌‌جواد و عباس حدود شش‌ماه ‌‌در کردستان بودند و بعد برگشتند. تعجب کرده بود از بی‌خبری کردستان و مدام می‌گفت: «جبهه‌جبهه که می‌گفتند این بود؟! خبری از جنگ و دشمن نبود. کار ما شده بود نگهبانی‌دادن و عکس‌گرفتن از خودمان!». گویا فضای آن‌جا آن‌طور نبوده که جواد انتظارش را داشته است. تمام عکس‌هایی که از برادرم داریم مربوط‌به همین 6ماه است. برای همین نوبت دوم که قصد جبهه کرد، به اهواز اعزام شد.».
جواد جنگ ابتدای سال 62 در خوزستان را بیشتر جنگ می‌دانست: «برایمان نوشته بود که در اهواز دورۀ آشنایی و کار با تجهیزات سنگین نظامی را دیده است و قرار است این‌بار دیگر به خط‌ مقدم برود.».

به «خنده‌رو» شهره بود
محبوبه‌خانم که یک‌سال با جواد فاصلۀ سنی دارد، هم‌بازی دوران کودکی او بوده است و بیشترین خاطرات را از او دارد: «‌جواد، ‌بچۀ آرام و محبوبی بود، اما یک خصلت اخلاقی‌اش بیشتر نمود داشت؛ آن هم خنده‌رو بودنش بود. ‌بیشتر د‌وستان و مسجدی‌ها او را «جواد ‌خنده‌رو» صدا می‌زدند. او همچنین به حلال و حرام و پاک‌دستی بسیار مقید بود. درس را که رها کرد، مدتی در «بازار رضا» کنار دست‌ یکی از آشنایان، ‌پرچم‌های مذهبی تولید می‌کرد‌. ‌حدود دوسال هم در مغازۀ همسر من که جانماز تولید می‌کرد، کار کرد. او این تقید به حلال و حرام را در کارش هم داشت. همسرم می‌گفت خیلی مراقب بود که کم‌فروشی نکند.».
106739.jpg

نمی‌خواهم در خانه با دشمن بجنگم
آن‌طور که از حرف‌های محبوبه‌خانم برمی‌آید، مادر راضی به رفتن پسرش به اهواز نبوده است. مدام از او می‌خواسته که منصرف شود، اما روز عزیمت، جواد 19ساله حرف‌هایی به مادرش می‌زند که زهراخانم قلباً رضایت می‌دهد: ‌«سالن راه‌آهن پُر بود از رزمندگانی که می‌خواستند به جبهه اعزام شو‌ند. جواد جمعیت رزمندگان را به مادرم نشان داد و گفت: «مادر تک‌‌تک این‌ها که می‌بینی، عزیز کسی هستند. اگر هرکدامشان بخواهند به‌خاطر دل کسی نروند، ‌فردا همین دشمنی که تا ‌خاک خرمشهر نفوذ کرده‌، به خانه‌های ما هم خواهد آمد. آن‌وقت دیگر بحث من نیست. مهم ناموس ماست و دفاع از او ‌دربرابر‌ دشمن. پس امروز بروم و مردانه در جبهه و مقابل دشمن بجنگم، بهتر از فردایی است ‌که در خانه با او رو در رو شوم. اگر هم در این راه شهید شوم، این مرگ شرف دارد به مرگِ در خانه.». او با سن کمش چنان متین و زیبا صحبت کرد که مادرم با سکوتش به رفتن رضایت داد.».
 
وصیت کرد به حجاب و نماز اول وقت
معمولا آخرین‌ها خاطره می‌شوند؛ آخرین‌نگاه، آخرین‌وادع، آخرین‌حرف، آخرین‌سفارش و آخرین‌تلفنی که جواد چندروز قبل از شهادتش ز‌د. فاطمه‌خانم یکی دیگر از خواهران شهید، آن‌روز و سفارش‌های برادر را خوب در یاد دارد: «‌نزدیک ظهر بود که اخترخانم‌ آیینه‌چیان، یکی از همسایه‌ها، آمد و گفت جواد پشت خط است. مادرم با عجله چادری به سر انداخت و من هم که بچه بودم به دنبالش رفتم. جواد گفت که نمی تواند بیاید و کلی سفارش کرد که ما دخترهای خانواده حجابمان را رعایت کنیم و حواسمان به نماز اول وقت باشد.».
محبوبه‌خانم می‌گوید: «بعد از تماس جواد، مادرم به ‌اخترخانم گفت: «بیچاره جوادم که راه به جایی ندارد. او طاقت گرمای اهواز را ندارد و از طرفی نمی‌تواند بیاید؛ به گمانم ‌حمله‌ای در پیش دارند.». بعد از آن تماس، دیگر مادرم حال‌وروز خوشی نداشت؛ مدام تسیبح‌به‌دست می‌نشست جلوِ تلویزیون و خبرهای جبهه را دنبال می‌کرد. چهار روز نگذشت که خبر شهادت برادرمان را آوردند.‌».

الهام شهادت
حاج‌‌محمد با یک الهام قلبی، خیلی‌زودتر از اهل خانه، خبردار آسمانی‌شدن پسرش می‌شود؛ الهامی که او را به خانه می‌خواند تا در عزای پسرش خوش‌آمدگوی میهمانان باشد: «رفته بودم بندر امام‌ برای بار زدن ذرت. بندر امام نسبتاً به اهواز نزدیک است. همین که راه افتادم، انگار یکی در ناخودآگاه ذهنم نهیب ‌زد که باید برگردی مشهد؛ مدام نهیب می‌زد. حس می‌کردم باید در کنار خانواده باشم، چون به من نیاز دارند. حس ششم به من می‌گفت، جوادم شهید شده‌ و من باید خانه باشم. تا خود مشهد یک‌کله راندم و این فکر، لحظه‌ای‌ از ذهنم بیرون نمی‌رفت. بخشی از مسیر جاده، کنار ریل قطار بود؛ با دیدن رزمندگانی که کنار پنجره ایستاده بودند و گاه دستی تکان می‌دادند، خودم را دلداری می‌دادم که «این افکار همه توّهم است، از کجا معلوم که جواد تو هم الان در همین قطار نباشد؟». البته بی‌راه نمی‌گفتم، پسرم داشت به خانه برمی‌گشت. من و جوادم هم‌سفر یک مقصد بودیم، با این تفاوت که من می‌رفتم و او را می‌بردند.».
 
جواد برگشت به مشهد!
 پدر در ادامۀ داستانِ سفر اهوازش می‌گوید: «‌وقتی رسیدم مشهد برای تحویل بار نرفتم. تصمیم گرفتم اول به خانواده‌ام سری بزنم. ‌به خانه که رسیدم، دیدم خدا را شکر همه‌چیز عادی است و خبری نیست؛ اما نمی‌فهمیدم چرا‌‌ دل‌شوره‌ام تمامی نداشت. ‌هنوز آرام نشده بودم. استکان چای را که جلویم گذاشتند، صدای زنگ ‌درِ خانه بلند شد. با عجله خودم را به درِ حیاط رساندم. با دیدن دونفر با لباس رسمی سپاه، زانوانم سست شد و دلیل تمام دل‌شوره‌ها دستم آمد. گفتند: «جواد شهید شده است.»، گفتند: «دیشب با قطار جنازه‌اش به مشهد آورده شده است.»، گفتند: «فردا بیایید برای آخرین‌بار پسرتان را ببینید و با او وداع کنید.». نیازی نبود به به اهل خانه خبر بدهم، چراکه همه‌شان پشت من ایستاده بودند و شنیده بودند.‌ محشر کبرایی برپا شد. دردم، عزای پسرم نبود، می‌دانستم این خبر مادرش را دق می‌دهد که دست‌آخر همین‌طور هم شد.».

پذیرش سخت شهادت
شهید جواد شایسته در عملیات «والفجر3» بر اثر اصابت گلوله به سر، به شهادت می‌رسد. او با موج ناشی از انفجار به‌سمتی پرتاپ می‌شود و با صورت به درون‌ آب می‌افتد و پیکرش ‌چندروزی‌ به‌ ‌همین صورت می‌ماند. همین است که نه مادر و نه هیچ‌کدام از خواهرها ‌حاضر به قبول شهادت‌ جواد نمی‌شوند. چهرۀ پیکر شهید هیچ شباهتی به جواد ندارد، اما مدارک می‌گوید که او جواد است. محبوبه‌خانم‌ تعریف می‌کند: «عملیات «والفجر3» یکی از عملیات‌هایی بود که ما زیاد شهید دادیم. همان‌روزی که جواد را آورده بودند، شنیدیم که 60شهید دیگر را هم به مشهد آورده‌اند. وقتی برای وداع با جواد به بیمارستان‌ رفتیم، دنیایی تابوت بود با اسامی شهدا و یک عکس کوچک. پارچه را که کنار زدم و چشمم به چهرۀ شهید افتاد، فریاد زدم: «مادر را نیاورید؛ این جواد نیست؛ اشتباه شده.». آب شکل صورت را تغییر داده بود؛ اما مادرم آمد. برای دیدن پسرش بی‌تاب‌تر از من بود. او هم گفت: «این جواد من نیست.».

اسارت پسر، آرزوی مادر
«مورد دیگری هم بود که شک ما را دربارۀ پیکر شهید تشدید می‌کرد. جواد از زیرپیراهنی رکابی به‌شدت متنفر بود و حتی‌ یک‌بار هم از آن استفاده نکرده بود، در‌حالی‌که آن شهید، رکابی به تن داشت. موضوع دیگر عکس‌های جواد بود؛ این عکس‌ها از جیب لباس آن شهید، برداشته شده بودند، بدون اینکه اثری از رطوبت داشته باشند، ‌حال آنکه او چندروز در آب افتاده بوده و صورتش چنان ورم کرده بود که قابل‌شناسایی نبود. بنیاد و سپاه گفتند: «این پیکر ‌جواد شایسته است.». برای او مراسم گرفته شد. مادرم با آنکه آن اوایل، ‌کارش شده بود رفتن هرروزه به «بهشت‌رضا» و درد‌دل‌کردن با جواد، اما هرنماز، بعد از سجده از خدا می‌خواست که گمشده‌اش را به او برگرداند.».
محبوبه‌خانم ادامه می‌دهد: «امید به دیدن دوبارۀ جواد، وقتی‌ خبر مبادلۀ اسرا از تلویزیون پخش شد، شدت گرفت. مادر ساعت‌ها در‌حالی‌که عکس برادرم را در ‌آغوش داشت، می‌نشست پای تلویزیون و منتظر بود تا بین اسرای آزادشده، نشانی از او بیاید؛ اما با آمدن آخرین گروه‌ اسرا، دیگر امیدش ناامید شد و آرام گرفت؛ آرام که نه، کم‌ آورد و تاب ماندنش نبود. الان 19سال است که مادرم به رحمت خدا رفته‌ و برای همیشه آرام گرفته است.».
 
رفیقی که رفیق نیمه راه نبود
خواهر شهید از رزمنده‌ای به نام عباس غفوریان شجاع رضوی هم می‌گوید که همراه و ‌رفیق گرمابه‌وگلستان برادرش بوده است. آخرینِ این همراهی‌ها، شهادت بود: ‌«عباس ‌در آخرین اعزام خودش و جواد، وقتی بی‌تابی‌های مادرم را دید، گفت: «مادر جواد! دل‌نگران نباشید؛ من خودم مثل سایه ‌کنارش هستم و تنهایش نمی‌گذارم.». فردای روزی که خبر شهادت جواد را آوردند، پشت اعلامیۀ جواد، نامه‌ای به عباس‌آقا نوشتیم تا برای مراسم ‌به مشهد بیاید. هنوز نامه به اهواز نرسیده بود که خبر شهادت خود او را هم آوردند. سومین روز ختم برادرم بود‌. جالب اینکه وقتی پیکر جواد را بردند در قطعۀ شهدا دفن کنند، فقط دو جای خالی در آن قسمت بود؛ یکی سهم برادرم شد و دیگری قسمت عباس. عباس به قولی که به مادرم داده بود عمل کرد‌ و جواد را تنها نگذاشت.».
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
جواد شایسته در کدام عملیات شهید شد؟
عملیات «والفجر3» ‌ساعت 11شب 7مرداد سال 1362 با رمز «یاالله» در جبهۀ غرب، واقع در منطقۀ «مهران» آغاز شد؛ این در حالی بود که ارتش بعث عراق پس از شکست در عملیات «بیت‌المقدس» و عقب‌نشینی سراسری خود، ارتفاعات مهم مرزی را در اختیار داشت و به این ترتیب چندشهر مرزی همچون «مهران» زیر دید و تیررس نیروهای بعث عراقی بود. ارتش عراق با استقرار نیروهای خودی روی ارتفاعات مرزی «مهران»، که به «کله‌قندی» معروف است، برتری را در اختیار داشت، اما رزمندگان غیور و شجاعی چون جواد شایسته توانستند با مبارزه و ایستادگی تا پای جان، دشمن را در این جبهه مغلوب کنند.
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی