کد خبر : 76227
/ 13:10
شهرآرا از تنهاکمپ دولتی ترک معتادان کارتن‌خواب، ولگرد و پرخطر مشهد مقدس گزارش می‌دهد؛

سال‌های دور از خانه

ساعتی بین هواخوری و ناهار. قرارملاقاتمان با معتادانی است که از آلونک‌ها، پاتوق‌ها و معابر شهر مشهد با نام متجاهر، خطرناک، ولگرد، کارتن‌خواب و بی‌خانمان جمع‌آوری شده‌اند.

سال‌های دور از خانه

محدثه شوشتری- ساعت ملاقاتمان می‌رسد؛ ساعتی بین هواخوری و ناهار. قرارملاقاتمان با معتادانی است که از آلونک‌ها، پاتوق‌ها و معابر شهر مشهد با نام متجاهر، خطرناک، ولگرد، کارتن‌خواب و بی‌خانمان جمع‌آوری شده‌اند و حالا دورۀ ترک اجباری را در مرکزی به نام«درمان و کاهش آسیب معتادان» می‌گذرانند؛ مکانی خارج از شهر و در فاصلۀ 5کیلومتری از جادۀ مشهد-کلات. گپ‌وگفتمان با آدم‌هایی که از سر اعتیاد حبس کشیده‌اند، هفت‌خط روزگار شدند و تهِ خط رسیده‌اند، کنار «خط سیگار» و در فاصلۀ کام‌گرفتن از سهمیۀ دوسه نخ سیگار روزانۀ آن‌ها شکل می‌گیرد.
قصۀ زندگی‌‌ این آدم‌ها، هر کدام برای خود دنیایی داشته که وقتی با اعتیاد به کریستال، کراک، شیشه، بَنگ، دوا و دیگرمواد تزریقی و مصرفی گره خورده، همه به یک نقطه رسیده؛ نابودی. خانه و زندگی با زن و بچه دود شدند، سال‌های جوانی تباه، تیپ و قیافه از شکل‌افتاده، اعتبار و آبرو رفته به عالم هَپروت، پدر‌ومادر سوختند و همه‌چیز برایشان تمام شده؛ از اینجا به بعد زندگی‌شان در خیابان شروع شده؛ از بی‌خانمانی، کارتن‌خوابی، دزدی، اوباشگری، زورگیری و زندان. تعدادشان هم کم نیست، تا‌جایی‌که فقط آمار معتادان جمع‌آوری‌شده از سطح شهر مشهد در نیمۀ اول امسال، بالغ‌بر 3هزار نفر بوده است؛ آماری که اگر مراکز تحت‌پوشش دولتی ظرفیت پذیرش داشتند، به رقمی بیش از دو برابر این تعداد هم قد می‌کشید. روایتِ تلخ این آدم‌ها را در تنهامرکز دولتی ترک اعتیاد معتادان متجاهر، از زبان خودشان بخوانید.

از نمایشگاه‌داری ماشین به قالپاق‌دزدی رسیدم
«مهدی» یکی از همین معتادان است. از قصۀ زندگی یک مرد در خیابان می‌گوید. مردی که به قول خودش تا همین پنج‌شش سال پیش کبکبه و دبدبه‌ای داشته، اما اعتیاد همه‌چیز را از او گرفته. صاحب نمایشگاه خودرویی بوده که کمتر از ماشین 500میلیونی سوار نمی‌شد؛ همان روزهایی که کِیفش کوکِ‌کوک بوده و از سرِ خوشی با رفیق‌رفقا به بساط خوش‌گذرانی و شنگولی‌شان، مواد را هم اضافه می‌کنند. با تریاک و شیره شروع می‌کند، اما وسوسۀ امتحان مواد با نشئگی بیشتر، پای کریستال و شیشه را به زندگی‌اش باز می‌کند. فکر و ذهنش تهیۀ مواد، پاتوق مصرف، مخفی‌کردن اعتیاد از همسر و خانواده می‌شود؛ فکر و ذهنی که تا قبل از نشستن پای منقل و فندک‌گرفتن زیر لول مواد، دنبال زندگی بهتر و ساختن آیندۀ دخترکوچولو و پسر 8ساله‌اش بود. به اینجای قصۀ زندگی‌اش که می‌رسد، فقط فحش می‌دهد: «مواد لعنتی، لعنتی، و... . چهار‌ سال است دخترم رو ندیدم، از همون روزهایی که تازه بابا می‌گفت. زنم طلاق گرفت و بچه‌ها را هم برد. ورشکست شدم. پدر و مادرم طردم کردند. می‌گفتند تا ترک نکردی، دور‌و‌بر ما نیا. حاضر بودند هر کاری برای ترک‌کردنم انجام دهند، اما زور مواد بیشتر از هر چیزی بود. از ترس اینکه پدرومادرم به زور منو ترک بدهند، از چهار سال پیش خونه نرفتم. کارتن‌خواب شدم. از نمایشگاه‌داری ماشین به قالپاق‌دزدی رسیدم. چند ماه پیش دستگیرم کردند و آوردند اینجا. حتی اگر ترک کرده و پاک هم از اینجا برم بیرون، چیزهایی که از دست دادم، برنمی‌گردند.».

زورگیری می‌کردم، ولی از سر ناچاری!
هنوز ساعت هواخوری است. دور تا دور محوطۀ کمپ، جمعیت 300نفره درحال قدم‌زدن‌ هستند. چندنفری جلوی اتاقکی که برای اصلاح سر‌وصورت معتادان تعبیه شده، به صف ایستاده‌اند. «م» زورگیر 31سالۀ روزهای نه‌چندان‌دور، آرایشگر این مرکز است. با قیچی و شانه به جان موهای ژولیدۀ یکی از کارتن‌خواب‌های تازه‌وارد افتاده و حین همان خوش‌وبش به زبان خودشان، درحال آمار‌گرفتن است: «کجا گرفتنت؟ اسمال‌آباد؟ گفتم شاید از رفیق‌رفقا خبری داشته باشی. داشتی زاغ کی رو می‌زدی که گرفتنت؟ تو پاتوق بودی؟.».
با صدای مدیر کمپ که خبرنگاری برای گزارش آمده، توجه‌اش به ما جلب می‌شود. «م» به قول خودش حالا سه‌ماهی است که با ورود به این مرکز، تیغ زورگیری را غلاف کرده و برای اصلاح خود، تیغ سلمانی را به دست گرفته و سر‌وصورت معتادان را اصلاح می‌کند. قصۀ زندگی‌اش را از آخر به اول تعریف می‌کند. «منو به جرم اعتیاد و زورگیری گرفتن. آوردن اینجا برای ترک. الان تو ترکم. از اینجا که رفتم بیرون، اگه یک وام دو‌سه‌میلیونی بهم بدن و بتونم یه آرایشگاه بزنم، دیگه زورگیری نمی‌کنم. نگاه کنین چه سر‌وکلۀ این معتادها را تروتمیز زدم. کارم رو خوب بلدم، اما وقتی هیچ‌کس بهت اعتماد نمی‌کنه و همه‌چیزت رو پای اعتیاد از دست می‌دی، یک روزی مثل من زورگیر هم می‌شی. عاشق دخترخالم بودم، به اون هم نرسیدم. از بی‌پولی و در‌به‌دری و بدبختی اعتیاد به تهِ خط رسیدم.».
106694.jpg

جایی جز زندگی زیر پل و خرابه‌ها ندارم
بعد از این زورگیر، «حمید» یکی از کارتن‌خواب‌های جمع، از تجربۀ تلخ اعتیادش می‌گوید. روزهای اول ترک اجباری‌اش در این مرکز است و هنوز درد خماری از تنش بیرون نرفته. جمع شده‌‌ توی خودش، مثل یک مشت. 5سالِ تمام کارتن‌خواب بوده. تمام زمستان‌ها، برف‌ها و یخ‌بندی‌ها را در خرابه‌ها و زمین‌های خالی، زیر پل و دستشویی‌های پارک‌های مشهد گذرانده. منجمد‌شدن آدم‌ها و مرگ اون‌ها توی خرابه‌ها را به چشم دیده. چندین بار مأمورها از خیابان گرفتنش آوردن کمپ، دوباره بعد از سه ماه که پاش رو از کمپ بیرون گذاشته، رفته سراغ مواد. همین دو ماه پیش هم دوباره مأمورها گرفتن و آوردنش اینجا برای ترک. با اعتیاد به کراک، پوست و استخوانی بیشتر نمانده، لب‌ها کبود و ترک خورده‌اند، چهره‌‌ تیره و زرد شده، چشم‌ها گود افتاده‌اند، دندان‌ها ریخته و تک‌وتوکی خراب و سیاه وسط دهانش مانده است. از اعتیادش که می‌پرسم، همه‌چیز را گردن فقر می‌اندازد و خانوادۀ مصرف‌کننده‌. تا چشم باز کرده، توی دست‌وبالش مواد دیده. دختر یکی از خرده‌مواد‌فروش‌ها را گرفته. می‌گه: «زنم خیلی خوب بود. خوشگل، خانم، مهربان. اگه باباش معتاد و موادفروش نبود، عمراً به من می‌دادن. سه تا بچه داشتم، اما اون‌قدر وضعم خراب شد که نه اجاره‌خونه داشتم و نه خرج زندگی. غم نان شب برای اون‌ها نداشتم، همۀ هم‌وغمِ من جور‌کردن مواد شده بود. خدا از من نمی‌گذره، ولشون کردم به امان خدا. چندساله هیچ خبری ازشون ندارم.».

توی سربازی معتاد شدم
سراغ یکی از چهره‌های جوان جمع می‌روم. از نسل دهه‌هفتادی‌هاست، اما اعتیاد سنگین به مواد مخدر صنعتی، چهره‌‌اش را به اندازۀ یک مرد میان‌سال نشان می‌دهد. بچه‌درس‌خوان بوده و به قول خودش فارغ‌التحصیل دانشگاه‌های آبکی و بدون کنکور نیست. طرز گفتارش با بقیه فرق دارد. از دانشگاه دولتی با معدل خوب فارغ‌التحصیل شده. عاشق یکی از هم‌کلاسی‌های دانشگاه بوده که پدر دختر شرط ازدواج را رفتن به خدمت سربازی می‌گذارد. با وجود علاقه به ادامۀ تحصیل در مقطع ارشد، راهی سربازی می‌شود. حرف‌هایش به اینجا که می‌رسد، نگاهی به دور‌وبر می‌کند و با صدایی که بخواهد آرام‌تر حرف بزند، می‌گوید: «فکر نکنین توی سربازخونه، مواد پیدا نمی‌شه. فت‌وفراوون. چند تا سرباز بودن که کارشون جورکردن جنس برای سربازهای مصرف‌کننده بود. من تو عمرم اصلا لب به هیچی نزده بودم. فشار روحی‌وروانی دوران سربازی در شهر دور از خانواده، از طرف دیگه نگرانی برای ازدواج، داغونم کرده بود. یکی از سربازها گفت بیا شیشه بزنیم، فاز عجیبی داره، اصلا بو هم نداره که کسی بفهمه، در عوض حالِت رو سرجاش میاره. اول می‌ترسیدم، اما یک‌بار وقتی خونۀ دختری که عاشقش بودم زنگ زدم و فهمیدم که عروسش کردن، همون‌شب پیشنهاد هم‌خدمتی‌ام را قبول کردم. با شیشه رفتم به عالم هَپروت. دیگه عشق برای من مواد شده بود. اون‌قدر غرق در مصرف شدم که تا به خودم اومدم، کار از کار گذشته بود. بعد از سربازی به بهانۀ کار در مشهد و دروغی که به خانواده‌ام درمورد کار گفتم، همین‌جا موندم. با پولی که از پدرم گرفتم، یک خونۀ مجردی اجاره کردم. با اینکه خونه‌خالی داشتم، اما همیشه تو پاتوق‌ها سیر می‌کردم؛ کنار آدم‌هایی از جنس خودم، آس و پاس. چند ماه پیش وقتی توی اسماعیل‌آباد مأموربازار شد، من توی جمع معتادان ولگرد دستگیر شدم. بیچاره پدر‌ومادرم، چه آرزوهایی برام داشتن. اون‌ها باور نمی‌کردن که من سر از اینجا درآوردم. دعا کنین بتونم تو ترک بمونم و به زندگی برگردم.».

اعتیاد، سرشناس‌ و آدم‌حسابی‌، فقیر و پول‌دار سرش نمی‌شود
می‌گویند اعتیاد پول‌دار و فقیر نمی‌شناسد؛ رئیس و مدیر و آدم‌حسابی هم سرش نمی‌شود. اگر توی دامش بیفتی، دودمانتو به باد می‌ده. این جمله رو در جایی مثل کمپ ترک‌اعتیاد درک می‌کنی. وقتی لابه‌لای پرونده‌های معتادان جمع‌آوری‌شده از سطح شهر مشهد، اسم کسانی را می‌بینیم که روزی آدم‌حسابی بودند، اما وقتی به دام اعتیاد افتادند، سر از جایی که نباید، درآورده‌اند. مدیر شرکتی سرشناس، کارمند اداره‌ای استراتژیک، بچه‌پول‌دار و سرمایه‌دار، ازاین‌دست آدم‌ها هم میان معتادان ولگرد، کارتن‌خواب و بی‌خانمان دستگیرشده، دیدیم. «س» یکی از همین‌دست آدم‌هاست. اسم مسئولانی که با آن‌ها هر روز جلسه می‌رفته و می‌آمده را، ردیف می‌کند؛ به قول خودش با کله‌گنده‌ها می‌پریده. سه بار ازدواج کرده که هر بار، اعتیاد زندگی‌اش را متلاشی کرده. کارش را از دست داده، دارایی‌اش پای ازدواج‌های ناموفق‌ و اعتیاد به باد رفته و به جایی رسیده که نه کسی برایش مانده و نه پولی. مایۀ ننگ خانواده بود و طردش کرده‌اند. او هم کنار معتادان ولگرد از سطح شهر جمع‌آوری‌ شده و سر از این کمپ ترک اعتیاد درآورده.

توهم شیشه، قمار با زندگی
ساعت هواخوری رو‌به‌پایان است. گپ‌وگفتمان با چند نفر دیگر هم شکل می‌گیرد، اما سر‌وتهِ حرف‌هایشان اصلا با هم جور درنمی‌آید. راهنمای همراه ما در این گزارش که از ریزِ پرونده‌های این افراد خبر دارد، این پریشانی ذهنی و زایل‌شدن عقل و فکر را از اثرات سوء‌شیشه عنوان می‌کند؛ مصرف شیشه، عقل و هوشی برایشان به جا نگذاشته و در توهم به سر می‌برند؛ گویی زندگی را پای قمار با شیشه باخته‌اند.
آخرین برنامه قبل از ناهار، جلسۀ گروهی(NA) است. یک روان‌شناس، گردانندۀ جلسه است؛ اما سخنران جلسه، خود معتادان‌اند. به نوبت، هر کسی دستش را بلند می‌کند و پیامی به جمع خودشان می‌دهد. کم‌سن‌وسال‌ها اشتیاق بیشتری برای صحبت دارند. هنوز امید برگشت به زندگی در آن‌ها نخشکیده. یکی از جوان‌ها روی سِن می‌رود. من علیرضا یک «معتاد» با دو ماه و چهار روز پاکی. همه یک‌صدا می‌شوند: «سلام معتاد». پیامش را با این جمله «ما بیماری هستیم که طبیبش جز خودمان کسی نیست»، به جمع می‌دهد.
یکی‌یکی هر کسی پیامی می‌دهد و جلسه با دعا تمام می‌شود. دست‌هایشان را به هم گره می‌کنند و از خدای خود برای رهایی از اعتیاد کمک می‌جویند. ما هم دعا می‌کنیم؛ دعا برای بهبودی این معتادان و نجات هزاران خانواده‌ای که زندگی‌شان پای اعتیاد این آدم‌ها تباه شده است. دعا می‌کنیم شهری داشته باشیم که در آن تهیۀ مواد به‌راحتی امروز نباشد. فرقی نمی‌کند کجای شهر، در هر نقطه از آن شاید تهیۀ نان و پیداکردن نانوایی بیش از ده‌پانزده دقیقه زمان ببرد، اما تهیۀ مواد چیزی کمتر از این زمان می‌برد. این زنگ‌خطر مدت‌هاست به صدا درآمده که اگر نجبند دستگاه‌های متولی، جامعه هر روز بیشتر در این باتلاق فرو خواهد رفت. 
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی