کد خبر : 76196
/ 18:56
دربارة مرکز آموزشی خودگردان امام‌زمان(عج) در بلوار آوینی و گفتگو با احمد خاوری که مسئولیت آن را برعهده دارد

مدرسه خداگردان

اینجا بیشتر اسم مدرسه را با خودش یدک می‌کشد. احتمالا تنها نقطۀ اشتراکش با سایر مدارس، سرخوشی‌ها و کیفِ کوک بچه‌هایش در هنگامه‌های زنگ تفریح‌ است.

مدرسه خداگردان

محبوبه عظیم‌زاده- اینجا یک مدرسه است؛ البته این جملۀ حال ساده نمی‌تواند «حال» این مکان را به‌خوبی توصیف کند. اینجا بیشتر اسم مدرسه را با خودش یدک می‌کشد. احتمالا تنها نقطۀ اشتراکش با سایر مدارس، سرخوشی‌ها و کیفِ کوک بچه‌هایش در هنگامه‌های زنگ تفریح‌ است. همان چند دقیقه‌ای که فارغ از همه‌چیز در حیاط کوچک مدرسۀشان -که قبل‌تر محل زندگی خود احمدآقای خاوری بوده است- سروصدا می‌کنند و در دنیای خودشان کلی عشق‌وحال. این هم تازه به غیر از زمانی است که مدرسه در شیفت شب، تبدیل به نهضت سوادآموزی می‌شود یا وقتی که نوبت بچه‌‌دبیرستانی‌هاست تا به مدرسه بیایند. کاستی‌های این مدرسه زیاد است و از همان در ورودی کوچک و فرسودۀ مدرسه، آغاز می‌شود و بعد در اتاق‌های کوچکی که حالا کلاس درس هستند و میز و نیمکت‌های شکسته و کهنۀشان، ادامه پیدا می‌کند. این کاستی‌ها در تخته‌های سیاه و درب‌وداغان مدرسه هم خودش را نشان می‌دهد و بعد به بخاری‌های نداشته‌ یا خرابی می‌رسد که احتمالا این روزها بیشتر از هر زمان دیگری، نبودنشان به‌چشم می‌آید.
اما چیزی که باعث شده است این مدرسه بتواند از سال74 تا الان دوام بیاورد، همت بلند باعث‌وبانیانش است؛ معلمانی فوق‌العاده دلسوز و سخت‌کوش با هدف‌هایی خیلی فراتر از مفهوم تئوری درس و مدرسه و حقوق معلمی. معلم‌هایی که بیشتر از هر کس دیگری اعتقاد دارند بچه‌های این مدرسه با بچه‌های مدارس دیگر تفاوتی ندارند و حق مسلمشان است که درس بخوانند و بخواهند در آینده برای خودشان کسی بشوند.
106650.jpg
 
       یک اتاق سه‌درچهار، یک فرش و یک تخته‌سیاه
دقیقاً ساعت8 صبح است. نیم‌ساعتی می‌شود که کلاس بچه‌ها آغاز شده است؛ کلاس بچه‌های شیفت صبح و مقاطع پایین، فعلا شلوغ‌وپلوغ نیست. آقای خاوری می‌گوید به جز این دوتا کلاس، چهارتا کلاس دیگر در طبقۀ بالا و چهارتا کلاس دیگر در طبقۀ پایین این ساختمان وجود دارد. او درمورد آغاز به کار مدرسه این‌گونه توضیح می‌دهد: «سال80 بود که استارت این مدرسه را زدیم. از یک اتاق سه‌درچهار و با یک فرش و یک تخته‌سیاه شروع کردیم. آن زمان خودمان همین‌جا زندگی می‌کردیم. همسرم خیلی همراهی‌ام کرد. تنها حامی من بعد از خدا و اهل‌بیت او بود. در طول روز نزدیک به 200شاگرد داشتیم. کم‌کم تعدادشان بیشتر شد. از صبح ساعت7 کلاسمان شروع می‌شد تا ساعت 10-11شب. هر کلاس تقریباً سه ساعت بود و 30-40 و حتی 50نفر هم شاگرد داشت. مثل مکتب‌خانه‌ها در همان یک اتاق دور همدیگر می‌نشستند. در حال حاضر هم حدود 60معلم داریم و سالانه به‌طور میانگین 400 تا 600دانش‌آموز را تحت تعلیم قرار می‌دهیم.».
آقای خاوری درمورد نحوۀ شناسایی بچه‌ها می‌گوید: «قبلا با کمک دوستان و اقوام و حتی پخش تراکت، بچه‌ها را شناسایی می‌کردیم و درحال‌حاضر همه، مدرسه را می‌شناسند. مردم می‌دانند که مدرسۀ مهاجرین امام‌زمان(عج) از بچه‌های بازمانده از تحصیل، حمایت می‌کند و از هر جایی پیش ما می‌آیند.».

     رویکرد کلی مدرسه، حمایت از بچه‌های بی‌بضاعت است
خاوری توضیح می‌دهد: «بچه‌هایی اینجا هستند که به‌دلایل مختلف نتوانسته‌اند ادامه تحصیل بدهند. خیلی‌هایشان بچه‌های کارند؛ بچه‌هایی که حتماً باید شیفت صبح یا عصر را برای گذران زندگی، کار کنند. شیفت شب هم مال بچه‌های دبیرستانی است که در طول روز به کارهایی مثل گچ‌کاری و بنایی می‌پردازند. بعضی از آن‌ها با اینکه مدارک معتبر هم دارند، مدارس دولتی پذیرش‌شان نمی‌کنند؛ البته این را هم بگویم که درست است که این مدرسه به نام مهاجران شناخته می‌شود اما رویکرد کلی ما پوشش کل بچه‌های بی‌بضاعت است و درکل بچه‌هایی که به هر نحوی به‌لحاظ مالی یا خانوادگی مشکلی دارند، حالا چه ایرانی باشند و چه افغانستانی. مهم این است که این بچه‌ها از تحصیل محروم نشوند.».
او از وضعیت نامناسب این منطقه هم یاد می‌کند و می‌گوید: «ازآنجاکه گلشهر حاشیۀ شهر است و اوضاعش آنچنان که باید بسامان نیست، اگر کسی حواسش به این بچه‌ها نباشد، احتمال اینکه آن‌ها سمت بزهکاری‌های اجتماعی بروند، زیاد است. این مدرسه خوشبختانه نقطۀ امن و قابل اتکایی برای این بچه‌هاست. همکاران و معلم‌های اینجا هم صرفاً افغانستانی نیستند. معلم‌‌های ایرانی هم داریم.».
106652.jpg

      تابه‌حال هیچ نهادی به ما کمک نکرده است
آدم دوست ندارد باور کند ولی واقعیت این است که مدرسه امام‌زمان(عج) تا همین الان که 22سال از آغاز به کارش می‌گذرد، از سمت هیچ نهاد و ارگانی تحت پوشش مالی قرار نگرفته است. خاوری می‌گوید تنها علتش این است که خیلی از این بچه‌ها مدرک شناسایی‌ ندارند: «گاه فقط خیرانی می‌آیند و لوازم‌التحریر و از این چیزها برای بچه‌ها می‌آورند. این مدرسه کلا معروف است به خودگردان ولی ما به آن می‌گوییم خداگردان. با شهریه‌های 30-35تومانی‌ که از دانش‌آموزان می‌گیریم، اجاره‌بهای مدرسه را می‌دهیم. اگر زد و چیزی هم باقی ماند، به همکارانمان می‌دهیم.».

      همیشه دعاگوی همکارانم هستم
 ساعت8:20 شده است. خاوری زنگ تفریح را به صدا درمی‌آورد و در کمترین زمان ممکن، صدای هیاهوی بچه‌ها در حیاط مدرسه جایگزین سکوت اینجا می‌شود. صحبت‌ها در تمام 10دقیقۀ زنگ تفریح با پس‌زمینۀ همین موسیقی زیبا ادامه پیدا می‌کند: «اینجا هرچه که به ثمر نشسته، در وهلۀ اول حاصل تلاش معلم‌های دلسوزش است. ما همکارهای خیلی خوبی داریم. هر سال هم سعی می‌کنیم معلم‌های جدیدی را به مجموعه اضافه کنیم. در حال حاضر به‌طور میانگین 60معلم داریم. همۀ آن‌ها حداقل دیپلم هستند و بالای 4-5سال سابقۀ تعلیمی دارند. کسانی هم که با مدرک دکتری برای تدریس می‌آیند، در شیفت شب و مقطع دبیرستان و پیش‌دانشگاهی هستند.».
خاوری می‌گوید معلم‌های اینجا به معنای واقعی کلمه منهای پول کار می‌کنند. آن‌ها عشق و اعتقادشان برایشان مهم‌تر است. او درمورد یکی از همکارانش می‌گوید: «باور کنید همین چند وقت پیش یکی از همکارها که پدرش فوت کرده بود، با همان حال غمگین و اشکبارش تماس گرفته بود که کلاسش را کنسل نکنیم. با یکی دیگر از معلم‌ها هماهنگ کرده بود تا به‌جای او بیاید. تمام موفقیت‌های اینجا مرهون تلاش‌ همین معلم‌هاست. توجه آن‌ها فقط به علم و پیشرفت است. ما همیشه دعاگوی همکارانمان هستیم. دیدگاهشان این است که اگر ما بتوانیم دانش‌آموزی را کمک بکنیم، انگار جهان را آباد کرده‌ایم. مَثَلی هست که می‌گویند اگر درِ مدرسه‌ای را باز کنی، انگار درِ زندانی را بسته‌ای. این شعار ماست و خداراشکر از همین مدرسۀ کوچک ما خیلی افراد به جاهای خوبی رسیده‌اند، تحصیل کرده‌ و برای خودشان اسم‌ورسمی پیدا کرده‌اند. بعضی‌هایشان همین‌جا هستند، بعضی‌ها در افغانستان و برخی هم در کشورهایی مثل ایتالیا و سوئد.».
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هزار بار دیگر هم عمر کنم، دوباره معلم می‌شوم
صحبت از مدرسه و معلم‌ها و بچه‌ها کم‌کم راه خودش را به زندگی خود احمد خاوری باز می‌کند. حالا او از خودش می‌گوید، از گذشتۀ نه‌چندان راحتش و از مسیری که پا در آن گذاشته است و خیلی‌خیلی هم دوستش دارد.
106651.jpg

اصلاً چگونه سر از دنیای معلمی درآوردید؟
من همیشه شغل معلمی را دوست داشتم اما درکنار علاقۀ خودم، بودند عواملی که در این تصمیم، مصمم‌ترم کنند.

 چه عواملی؟
یکی وضعیت خود افغانستان. می‌دانید، حرفم حرف گسترش فرهنگ اسلامی است؛ همان چیزی که امام راحل به‌زیبایی آن را انفجار نور معرفی کردند. افغانستان هم می‌تواند مثل ایران برای خودش یک قطب تشیع باشد و بتواند فرهنگ اصیل شیعه را به تمام دنیا معرفی کند. می‌تواند وضعیت خیلی بهتری داشته باشد و روزبه‌روز در زمینه‌های مختلف پیشرفت کند اما این امکان‌پذیر نیست مگر اینکه از همان ابتدا و از ریشه، همه‌چیز را درست کرد و چه راهی بهتر از آموختن علم و سواد به بچه‌ها؟ همین کارهاست که درنهایت فرهنگ اصیل اسلامی را به دنیا معرفی می‌کند. فرهنگ که درست شناسانده شود، دیدگاه‌ها تغییر می‌کند و برای این کار، ما باید حامی یکدیگر باشیم و به همدیگر کمک کنیم.

و عامل دیگر چیست؟
 شهید مزاری! این شهید یکی از شاگردان امام‌خمینی(ره) بود و یکی از کارهای جالبی که انجام می‌داد، این بود که کتاب‌هایی را که خودش مطالعه می‌کرد‌، به فرماندهانش می‌داد و از آن‌ها می‌خواست مطالعه کنند. می‌گفت این‌ها را مطالعه کنید و نقد و چکیده‌اش را برای من بیاورید تا من بفهمم که شما چقدر یاد گرفته‌اید. می‌خواهم بگویم او از کسانی بود که با گسترش علم و فرهنگ می‌خواست کار کند. من کلاس دوم،سوم دبیرستان بودم که او شهید شد. او و کارها و اعتقاداتش برای من یک عامل محرک دیگر بود که احساس کنم تنها راه موفقیت مردم جهان مخصوصاً شیعه‌ها این است که باسواد بشوند.

از چه زمانی این تصمیمی را که برای آن اعتقاد راسخ پیدا کردید، عملی کردید؟
من  سال74 دیپلم گرفتم و از همین سال، کارم را با مدرسۀ مهاجرین شروع کردم.

ادامه تحصیل ندادید؟
چندسال از مقطع لیسانس را خواندم اما به‌دلیل محدودیت‌هایی که برای تبعه‌ها وجود دارد، نتوانستم این مقطع را تمام کنم. برای ادامه تحصیل باید برمی‌گشتم افغانستان و کارهای لازم را برای تغییر وضعیتم انجام می‌دادم اما برایم امکان‌پذیر نبود. خلاصه ما نرفتیم و آن‌ها هم از دانشگاه اخراجمان کردند. راستش را بخواهید، الان دیگر خیلی برایم مهم نیست، چون چیزهایی را که لازم است، یاد گرفته‌ام.
106649.jpg

چرا برگشتن، برایتان امکان‌پذیر نبود؟
پدر من جزو مجاهدین بود. او را شناسایی کرده بودند. درواقع منزل ما پاتوق این افراد بود. ما اگر برمی‌گشتیم، جانمان در خطر بود. سرانجام داروندارمان را همان‌جا گذاشتیم و شبانه فرار کردیم. سال57 بود که وارد خاک ایران شدیم و چند سالی را حتی با اسم مستعار زندگی کردیم. هنوز ترس داشتیم اما کم‌کم متوجه شدیم که نه، ایران برایمان امن است.

خاطره چه دارید از دوران معلمی که بتوانید برایمان تعریف کنید؟
بدون اغراق می‌گویم که ثانیه‌به‌ثانیۀ بودن با این دانش‌آموزها خاطره است. اما می‌دانید کی این خاطره‌ها از همیشه شیرین‌تر می‌شود؟ زمانی که دانش‌آموزان بزرگ شده‌ و برای خودشان سری در بین سرها درآورده‌اند. جایگاه علمی پیدا کرده‌اند و حالا خودشان می‌آیند و این را برای من تعریف می‌کنند.
همین چند سال پیش قرار بود همایشی در دانشگاه فردوسی برگزار شود. به من گفتند دبیر این همایش می‌خواهد قبلش با شما صحبت و مشورت کند. خلاصه اینکه همین‌جا در دفتر مدرسه نشسته بودم که آمد. چهره‌اش خیلی برایم آشنا بود اما نشناختمش تااینکه خودش را معرفی کرد. او از دانش‌آموزان قدیمم بود. سال78 در کلاس پنجم شبانه پیش من درس می‌خواند و حالا برای خودش دکتری شده بود. بورسیۀ مشهد بود. می‌گفت با وجود مشکلات زیادی که داشتم، دوباره ادامه تحصیل دادم. حرف‌های شما همیشه آویزۀ گوش من است.

و حرف آخر؟
 این مدرسه روی پای خودش ایستاده است. تا زمانی هم که نیاز باشد، این مسیر را ادامه می‌دهیم. همیشه با خودم می‌گویم اگر خدا هزار بار عمر دوباره به من بدهد، بازهم در همین مسیر گام برمی‌دارم و از نو معلم می‌شوم؛ معلم همین دانش‌آموزان غریب افغانستانی.
106653.jpg 
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی