کد خبر : 76098
/ 20:11
گفت‌وگو‌ با علی شادیان معروف به «علی‌سلطان» که از پایه‌گذران باشگاه فوتبال «پیام» به حساب می‌آید

«سلطان» دیروزی «پیام» امروزی

دو آرزوی بزرگ دارد؛ آرزوهایی که حسرت روزهای پیری‌اش شده: یکی برپاکردن دوبارۀ دار قالی و دیگری بازی تیمش با یکی از تیم‌های مطرح اروپایی.

«سلطان» دیروزی «پیام» امروزی

فاطمه سیرجانی- دو آرزوی بزرگ دارد؛ آرزوهایی که حسرت روزهای پیری‌اش شده: یکی برپاکردن دوبارۀ دار قالی و دیگری بازی تیمش با یکی از تیم‌های مطرح اروپایی. تیمی که روزگاری «سلطان» محلۀ طبرسی بود و همۀ نوجوان‌های شهر آرزوی توپ‌زدن در آن را داشتند، تیمی که چندسال بعد حرفه‌ای شد و با نام «پیام»، سری میان سرها درآورد، تیمی که یکی از بهترین‌های لیگ 16تیمه مشهد بود و چندسال بعد به یکی از مدعیان قهرمانی لیگ استان بدل شد. علی پسر «سلطان»‌خانم که دهه‌های 50 و 60 حامی تیم کوچک محلۀ خود شد و همراه بازیکنان گمنام این تیم رشد کرد.
 

رکورد‌دار مردودی
 در کوچۀ «قبرمیر» محلۀ طبرسی به دنیا آمدم. پدرم نایب و سرسپور شهرداری بود. زیاد اهل درس و مشق نبودم؛ یعنی آن زمان‌ بچه‌‌های کمی درس‌خوان بودند که من جزوشان نبودم؛ خانواده‌ها ندار و پدر و مادرها هم اغلب بی‌سواد.‌ مدرسه برای کسی آنقدر مهم نبود تا بچه‌اش را تشویق به درس خواندن کند. از طرفی در مدرسه‌های آن‌زمان اگر دانش‌آموزِ تیتیش‌مامانی نبود‌ید یا اینکه دمتان به جایی بند نبود، با هر شیطنتی،‌‌ فلک در انتظارتان بود و چوب تَرِ انار. این چیزها بچه‌ها را از درس و مدرسه گریزان می‌کرد. این‌طور بود که منِ درس‌نخوان، تا سوم دبستان بیشتر نخواندم‌؛ البته همین سه‌کلاس برای من شش‌سال طول کشید، چون سه‌بار مردود شدم و بعد از آن، اخراج از مدرسه.
106549.jpg
 
سرآمد قالی‌بافانِ کوچک
بعد از ترک تحصیل نمی‌توانستم برای خودم ول بگردم و آزاد باشم، یعنی خانواده نمی‌گذاشت. راستۀ محلۀ ما پر بود از قالی‌بافی. حاج‌آقا سخاوتی‌نامی بود که کارخانۀ قالی‌بافی داشت. پدرم من و خدابیامرز برادر بزرگم (حسین‌آقا) را به مدت دوسال به 30تومان اجاره داد به همین آقای سخاوتی. ما دونفر موظف بودیم در این دوسال در خدمت صاحبِ کارخانه باشیم و برای او قالی ببافیم. چون به این کار علاقه داشتم خیلی زود ‌خم‌وچم کار دستم آمد و راه افتادم. اوستا خیلی از من راضی بود؛ همیشه از این بابت به خودم می‌بالیدم و بین کارگرها سرم بالا بود. دوسال اجاره‌مان که سر آمد، آقای سخاوتی از پدرم خواست تا‌ من برایش روزمزدی کار کنم به روزی سه‌هزار. پدرم هم از خداخواسته. من تا موعد رفتن به سربازی سر این کار بودم.
 
خدمت بی‌دردسر
هجده‌سالم که شد، خودم را معرفی کردم برای رفتن به‌ اجباری. چهارماه آموزشی در بیرجند به‌سختی گذشت؛ راستش سخت‌ترین قسمت سربازی من بود. همان اول فرمانده گفت: «اینجا نظم و انضباط حرف اول را می‌زند، به‌خصوص تمیزی و نظافت. اگر ببینم سر سوزنی زباله‌ روی زمین افتاده، باید خم شوید و با مژۀ چشمتان آن‌ها را جارو کنید.». همانجا همۀ بچه‌ها ماست‌ها را کیسه کردند. همیشه مراقب بودیم تمیز، مرتب و  اوتوکشیده باشیم. بعد هم با‌ کلی نذر و نیاز به مشهد منتقل شدم و از بخت بلند در واحد تلفن‌خانۀ ارتش،20ماه باقی‌مانده را به‌راحتی گذراندم.
 
از شاگردی تا استادی
 سربازی‌ام که تمام شد، پدرم گفت‌: «تو چیزی بلد نیستی انگار. فکر می‌کنم امروز تازه می‌خواهی به اجباری بروی! برو یک دورۀ مکانیکی آموزش ببین تا کار و هنر دیگری هم‌ بلد باشی.». بعد هم مرا فرستاد پیش آشنایی که در محلۀ ‌گاراژدارها، مکانیکی داشت. اوستاکار آنجا بددهن و عصبانی بود. من هم دیگر بچه نبودم که اگر زدند توی سرم چیزی نگویم. سه‌چهارروزی بیشتر دوام نیاوردم و دوباره برگشتم پیش حاج‌آقا سخاوتی برای قالی‌بافی. این‌طور هم پولی در می‌آوردم و کمک خانواده بودم و هم غرورم حفظ می‌شد. یکی‌دو سالی کار کردم‌ و به‌قول معروف اوستا شدم. آن‌وقت بود که برای خودم کارگاهی برپا کردم. حیاط خانۀ پدری‌ بزرگ بود؛ یک دستگاه بافندگی (دار قالی) گرفتم و چندکارگر نشاندم پایش. کم‌کم چهاردستگاه شد و حدود 15کارگر نوجوان. دیگر برای خودم برو و بیایی داشتم و کارم حسابی گرفته بود.
106550.jpg
 
حامی فوتبال محله
‌ داستان تیم‌داری و رفتنم به‌سمت فوتبال از عصر یک‌روز تابستانی شروع شد. جلو درِ خانه روی سکویی نشسته بودم و بازی بچه‌ها را نگاه می‌کردم. آخر بازی متوجه شدم بچه‌ها دارند با هم سر خرید کاپ و شرکت در بازی‌های محلی بحث و دعوا می‌کنند. آن‌ها را صدا زدم و ماجرا را پرسیدم. گفتند که دوست دارند در مسابقات محلی شرکت کنند، اما پولی برای خرید کاپ ندارند. گفتم: «من پولش را می‌دهم، اما به شرطی که تیم محله را سربلند کنید و برندۀ مسابقات باشید.». آن‌زمان پول کاپ 5تومان می‌شد. پول را که گرفتند، گفتند: «علی‌آقا حالا که پول را دادی بیا کنارمان باش. بزرگتر که بالای سرمان نباشد، حسابمان نمی‌کنند.». دلم برایشان سوخت. تصمیم گرفتم کنارشان بمانم و اگر قابل بودند و مستعد، تا هرجا که در توانم باشد، حمایتشان کنم.

سری میان سرها
بعد از برد در بیشتر بازی‌های محلی، تیم محله به تیم «علی‌‌سلطان» معروف شد. چندکاپ محلی هم گرفت. من هم جدی‌تر و با اشتیاق بیشتری به بچه‌ها می‌رسیدم. همان سال شنیدم که قرار است بازی‌های باشگاهی نوجوانان در ورزشگاه «سعدآباد» مشهد برگزار شود؛ یک‌دوره مسابقات رسمی به نام «ارتشبد محمد‌خاتمی»، شوهرخواهر‌ شاه‌. بلافاصله به «سعدآباد» رفتم و لیست بازیکنانم را رد کردم. در آن مسابقات، تیم محلۀ ما مقام سوم را به‌دست آورد، آن هم با کمترین امکانات. بعد از آن بود که امیدواری بچه‌ها بیشتر شد و تمرینات را با جدیت بیشتری دنبال می‌کردند.
 
خادم زمین خاکی
زمین مناسبی در محلۀ طبرسی نداشتیم، پس بیشتر تمریناتمان را یا در کوی رضاییه انجام می‌دادیم یا در زمین خاکی پشت انبار نفت قدیمی در چهارراه‌ مقدم. من خودم نه اهل بازی بودم و نه اهل توپ‌زدن، اما پا‌به‌پای بچه‌ها در تمرینات حاضر می‌شدم تا به ادامۀ راه دلگرم باشند. قبل از هر تمرین یا بازی، با آفتابه زمین را خوب آب‌پاشی می‌کردم تا بچه‌ها موقع دویدن‌ کمتر گردوخاک بخورند و کمتر اذیت شوند. بعد فکری به سرم زد. با یکی از کارکنان آتش‌نشانی نزدیک میدان اعدام (عدالت فعلی) صحبت کردم تا در روزهایی که بازی داریم، درازای گرفتن سه‌تومان‌، زمین را با ماشین آتش‌نشانی آب‌پاشی کند.
 
پیامِ سلطان طبرسی
تیم ما در ردۀ نوجوانان مسابقه می‌داد تا اینکه بچه‌ها جوان شدند و تیم هم شد تیم «جوانان علی‌سلطان». حالا دیگر تیم ما جزو تیم‌های باشگاهی مشهد به حساب می‌آمد؛ اما تیم‌های باشگاهی خرج زیادی داشتند، تمرینات باشگاهی می‌خواستند، چندنوبت‌ اردو در طول فصل، کفش و لباس مناسب. راستش توان مالی من آنقدر نبود که بتوانم بچه‌هایم را مثل بازیکنان تیم‌های «شهد پاپ‌»، «ابومسلم»، «توربو ترن» و «هواپیمایی»، حمایت مالی کنم. اسپانسر بچه‌های تیم توربو، راه‌آهن مشهد بود و بچه‌های هواپیمایی را شرکت هواپیمایی حمایت می‌کرد. به‌هرحال یا شرکت‌های بزرگ حامی مالی آن‌ها بودند یا کارخانه‌دارها، اما من نه کارخانه‌دار بودم و نه شرکت بزرگی داشتم. یکی از بچه‌های تیم که د‌ر ادارۀ مخابرات کار می‌کرد، پیشنهاد داد با شرکت مخابرات خراسان صحبت کنیم، شاید قبول کرد حامی مالی تیم ما باشد. در مخابرات با جواد مراد‌نژاد نامی صحبت کردم. قرار شد هم او درکنار بچه‌های تیم باشد و هم شرکت مخابرات ‌در مواقع لزوم از تیم حمایت مالی کند. به این شکل ما وارد مسابقات باشگاهی شدیم. بعد هم  انقلاب شد. همه‌چیز عوض شده بود. گفتند باید اسم «سلطان» از روی تیم برداشته شود؛ از آنجا به بعد بود که «سلطان‌ طبرسی» ‌شد «پیام». این تغییر یکی از سخت‌ترین و تلخ‌ترین تصمیماتی بود که برای این تیم گرفته شد.
106551.jpg

بردن تیم اول مشهد  
اسم تیم که عوض شد، من خیلی نارحت شدم. چندبار حتی پیش خودم تصمیم گرفتم، تیم را رها کنم، اما ماندم و تا چندسال ادامه دادم‌. ‌هاشم رهباردار یکی از بچه‌های خوب و فنی تیم بود. مربی‌گری و هدایت تیم را به او سپرده بودیم. اغراق نیست اگر بگویم من و هاشم و جواد مرادنژاد تیم خوبی بسته بودیم؛ تیمی که در مشهد پرآوازه شده بود‌. آن‌روزها چندتیم مطرح در مشهد بود. تیم «پیام» در مسابقات بزرگ‌سالان در زمین چمن سعدآباد با تیم‌های بزرگی چون «ابومسلم»، «شاهین»، «توربو ترن»، «پارس»، «شهد پاپ» و ...  چند بازی کرد و از همۀ آن‌ها برد. ‌یکی از خاطره‌انگیزترین بازی‌های آن سال با تیم «ابومسلم» بود؛ اگر اشتباه نکنم یکشنبۀ همان هفته، ابومسلم، ‌پنج بر یک «شاهین» را برده بود و دو روز بعدش رسیده بود به ما.
قیاسی مربی ابومسلم بود؛ مربی دوره‌دیده‌ و کارکشته‌ای که من همیشه احترامش را داشتم. وقتی وارد ورزشگاه شد جلوی پای او بلند شدم. چشمش که به من افتاد، با خنده گفت: «‌علی‌سلطان! برای من کری نخوانی.». گفتم: «‌کری نمی‌خوانم‌. تیم شما تیم بزرگی است، اما آقای قیاسی، شک نکن برای بردن تیم «علی‌سلطان»، بچه‌هات باید خیلی زحمت بکشند.». بعد از این گفت‌وگوی کوتاه رفتم داخل رختکن و به بچه‌ها گفتم: «‌این‌ها فقط برای برد آمده‌اند و خیلی هم به بردشان مطمئن هستند. حواستان باشد با چه تیمی طرف هستید. امروز آبروی من و تیم را بخرید.».
خلاصه بچه‌ها را چنان تحریک کردم که خودم هم موقع تماشای بازی‌شان، انگشت به دهان مانده بودم. در کمال ناباوری هواداران و نیمکت‌نشینان «ابومسلم»، بچه‌های ما بازی را دو بر یک به نفع خود تمام کردند. این پیروزی ورزشگاه «سعدآباد» را ترکاند و خبر باخت «ابومسلم» از تیم «پیام»، مثل توپ در مشهد صدا کرد.
 
داستان یک‌جدایی
داستان جدایی از دنیای فوتبال و بچه‌های «پیام»، تلخ‌ترین بخش زندگی من است. راستش تلخی‌اش را هنوز حس می‌کنم و در تنهایی، برای آن روزهای رفته اشک می‌ریزم. حسرت بودن در کنار باصفاترین بچه‌های محلۀ طبرسی را دارم؛ کسانی که امروز هرکدامشان برای خودشان کسی شده‌اند؛ جواد آرین‌منش که نمایندۀ مردم شهر در مجلس شد، لشکری که تا چندی قبل از مسئولان دارایی استان بود و الان بازنشسته شده، هاشم رهباردار که تیم «پیام» را رهبری می‌کرد و خیلی‌های دیگر. نقل جدایی‌ام از تیم بماند که این داستان تلخ دیگر گفتن ندارد، اما دوست دارم بدانید در آن زمان که خریدوفروش باشگاه‌ها تازه مُد شده بود و «پیام» هم در اوج خود بود، چندپیشنهاد با رقم نسبتاً بالا برای خرید «پیام» ارائه شد، اما چنان تعصبی به تیم و بچه‌ها داشتم که بدون هیچ مشورتی «نه» گفتم و همان‌جا پرونده‌اش را بستم. «نه» گفتم تا فردا نگویند: «علی‌سلطان عرضۀ نگه‌داشتن تیم را نداشت.»، «نه» گفتم، چون بچه‌هایی را که از نوجوانی در تیم من بودند، مثل بچه‌های خودم دوست داشتم و جدایی از آن‌ها واقعاً برایم سخت بود؛ اما روزگار است دیگر، کاری که بخواهد بشود، می‌شود. امروز من ماندم و حسرت روزهای خوبی که با «سلطان طبرسی» داشتم. امروز از آن سلطان نه یالی مانده، نه کوپالی.

بچه هایی که افتخار من هستند
همان‌طور که گفتم حیاط خانۀ پدرم ‌خیلی بزرگ و باصفا بود. بیشتر وقت‌ها که بچه‌ها تمرین داشتند، صبحش به خانم می‌گفتم: «امروز بعد تمرین بچه‌ها را برای ناهار به خانه می‌آورم.». همسرم زن خوب و مهربانی است. آن بندۀ‌خدا هم از سرصبح غذایش را برای 20نفر بار می‌گذاشت. یک‌روز عدس‌پلو، یک روز آبگوشت و یک‌روز هم هیچی نداشتیم و نیمرو می‌خوردیم. بعدِ بازی به خانۀ ما می‌آمدیم؛ بچه‌ها اول کنار حوض بزرگِ وسط حیاط، دست‌وپاهایشان را می‌شستند و برای نماز وضو می‌گرفتند. بچه‌ها به‌قدری با اخلاق و با ایمان بودند که همسرم زیاد به این آمدوشدها سخت نمی‌گرفت و حتی گاه در فاصله‌ای که ناهار می‌خوردند و استراحت می‌کردند، جوراب و لباس‌هایشان را می‌شست. این شکل از بودن در کنار بچه‌های تیم «پیام»، جزو شیرین‌ترین خاطرات من است.
بی‌ریا در کنار هم می‌نشستیم و چه صفایی داشت. جوانان آن روزهای «پیام» چه از لحاظ ورزش، چه از لحاظ ایمان و اخلاق و چه از لحاظ شجاعت و فداکاری، حرف اول را می‌زدند. نمونۀ شجاعتشان را می‌توان در زمان جنگ مثال زد که بعضی‌ از آن‌ها کار و درس و حتی عشقشان (فوتبال) را رها کردند و راهی جبهه شدند و آب‌دیده‌تر، بااخلاق‌تر و شجاع‌تر برگشتند تا هرکدامشان در یک پست و مقام، یک‌گوشۀ کار مملکت را بگیرند؛ یکی استاد دانشگاه، یکی وکیل، یکی نمایندۀ مجلس و یکی کارمند خدوم فلان اداره و در آخر همه‌شان افتخار امروز من‌.
______________________________
 
* در نگاه همراهان
 
دلسوز بچه‌ها
سیدرضا عطار زاده حسینی، استاد دانشگاه فردوسی مشهد
شاکله و پایۀ اولیۀ تیم «پیام» مشهد درواقع به‌همت ‌علی شادیان (معروف به «علی‌سلطان») شکل گرفت. علی‌آقا شخصیت مهربان و دلسوزی داشت. فوتبالی نبود، اما بچه‌ها را خیلی حمایت کرد و برای نگه‌داشتن و حفظ آن جمع، ‌همه‌کار کرد.‌ خودش همیشه می‌گفت: «من معتقدم چندتا برادر هم هیچ‌وقت یکسان نمی‌شوند. شما ‌باهم بسیار متفاوت هستید، اما درعین‌حال نقطۀ مشترک دارید و آن عشق به فوتبال است. من هرکدامتان را با‌توجه‌به خصوصیاتی که از شما سراغ دارم، در این تیم نگه داشته‌ام. مجموع این خصوصیات یک‌تیم خوب و یک‌دل را تشکیل می‌دهد. با حفظ همین اتحاد و یک‌دلی است که می‌توانید برندۀ میدان باشید.».
 به‌طور‌کلی آقای علی‌سلطان، ‌هوش هیجانی بالایی داشت و بچه‌ها را خیلی‌خوب مدیریت می‌کرد؛ ایشان چنان اتحادی بین بچه‌ها به‌وجود آورده بود که تقریباً هرروز ذوق تمرین‌کردن را در دلمان داشتیم. این یک‌دلی‌ها گمشدۀ امروز دنیای فوتبال است.

یک عشق فوتبال واقعی
هاشم رهباردار، مربی سابق تیم‌های «پیام» و «آدنیس»
سال آخر دبیرستان بودم که به تیم «سلطان طبرسی» پیوستم. تا زمان سربازی در این تیم بودم. بعد که از سربازی برگشتم به‌عنوان مربی ‌با تیم «سلطان» ادامه دادم. تا یک‌سال قبل، هنوز درگیر فوتبال بودم. باید بگویم همۀ این‌ها را مدیون تیمی هستم که با آن شروع کرده‌ام. اگر بخواهم درخصوص حامی و  پایه‌گذار اولیۀ تیم «پیام» بگویم، می‌شود یک جمله: «‌علی‌سلطان، عاشق این کار بود.‌». او به‌حق بچه‌ها را مثل بچه‌های خودش دوست داشت و برایشان دل می‌سوزاند. در یک‌روز،‌ گاه سه‌تا مسابقه برایمان می‌گذاشت. به بچه‌ها می‌گفت هرکسی در زمین با پای برهنه بدود، او را در مسابقۀ بعدازظهر بازی می‌دهم. هدفش بالابردن استقامت ما بود. بچه‌ها هم به عشق حضور در زمین و بازی بعدی از جان مایه می‌گذاشتند. سوای این‌ها هروقت هم که لباس و کفش مناسبی‌ لازم داشتیم، از درآمد کارگاه قالی‌بافی‌اش، برای ما تهیه می‌کرد.
کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی