کد خبر : 75996
/ 12:20
حسنعلی زهانی به مناسبت « تجلیل از اسرا و مفقودین» از٢٧٠٠ روز اسارت خود می گوید

جنگ نرفتیم که اسیر شویم

حمیده وحیدی- ١١محرم هر سال، مصادف است با روز «تجلیل از اسرا و مفقودین». بعد‌از جنگ‌های صدر اسلام و واقعۀ عاشورا جنگ‌های متعددی به وقوع پیوست، اما جنگ میان ایران و عراق، نمونۀ بارز جنگ‌هایی بود که شهادت و ایثار در آن، بار دیگر در همان مفهوم قرآنی به کار گرفته شد و در مناطق جنگی بروز و ظهور یافت‌.

جنگ نرفتیم که اسیر شویم

ما در این هشت سال، اسرا و جانبازان و شهدای زیادی در سنین مختلف تقدیم اسلام کردیم که قصۀ هر کدام، درس‌گرفته از قیام عاشورا و یکی از ٧٢‌یار امام حسین(ع) بود. با حسنعلی زهانی، معاون واحد تخریب تیپ‌٢١ امام رضا(ع) و یکی از کسانی که تمام عمر خود را صرف پاسداری از این مرز‌و‌بوم کرده است، گفتگو می‌کنیم.او در عملیات جانانۀ خیبر علی رغم مقاومت تمام عیار هم‌رزمانش، به دلیل نرسیدن نیروی پشتیبانی از تاریخ ۴/١٢/۶٢ به مدت هفت‌سال و نیم به اسارت نیروهای بعثی درمی‌آید. اسارتی که خود می‌گوید «نرفته بودیم جنگ که اسیر شویم؛ رفته بودیم دفاع کنیم. برای ما اسارت سخت بود. فرماندهی از‌طریق بی‌سیم خواست تسلیم شویم. شورا گذاشتیم و استخاره گرفتیم. قرآن به ما اجازۀ اسارت داد.». 

﷯ 

لطفاً خودتان را معرفی کنید و بگویید از چه زمانی به جنگ اعزام شدید؟

سال‌۴١ در روستای سرولایت از توابع نیشابور به دنیا آمدم. بچه بودم که برای زندگی به مشهد آمدیم. در نوجوانی، هم‌زمان با شهادت آقا‌مصطفی‌خمینی، با جریان انقلاب آشنا شدم. نوروز‌۵۶ بود و مردم تصمیم گرفتند عید نداشته باشند. از همان ایام بود که فعالیت‌های انقلابی‌ام را هم‌گام با موج مردم آغاز کردم. در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کردم، به تشییع جنازه می‌رفتم و در برنامه‌های انقلابی شرکت می‌کردم. حتی بعداز پیروزی انقلاب، کارهای ما در نهادهای مردمی ادامه داشت. سال‌۵٩ که جنگ شروع شد، دیگر طاقت نیاوردم. پدرم راضی به امضا‌کردن رضایت‌نامه‌ام نشد، اما مادر در‌برابر اصرار‌هایم تسلیم شد. پدر کوتاه نیامد و در آخر برادر بزرگ‌ترم را به‌جای خودش برای امضای رضایت‌نامه فرستاد. اولین اعزامم به منطقۀ ششدار ایلام در دی‌ماه‌۵٩ بود، جایی‌که شرایط بسیار سختی داشت. مسئول همراه ما در آن زمان، شهیدچراغچی بود. هنوز اول جنگ بود و چیزی به نام اردوگاه نظامی وجود نداشت. انباری‌های بزرگی بودند که حتی شیشه‌ای هم برای محافظت در‌برابر هوای سرد نداشتند. یادم است حتی خودمان پنجره‌ها را با پتو بستیم. شرایط اوایل جنگ خاص بود، به‌طوری‌که در تپۀ اسحاق از ما خواستند پوتین‌ها و لباس‌هایمان را از تن خارج نکنیم‌. در همان وضعیت نیز نماز می‌خواندیم. روزها جنازه‌های عراقی‌ها را دفن می‌کردیم و شب‌ها نگهبان بودیم.

﷯ 

برای شما که اولین مرتبه به جنگ می‌رفتید، تحمل آن شرایط سخت نبود؟ هراس و ترسی از گلوله و خمپاره نداشتید؟

ترس اولیه را به نظرم همه دارند، اما شوق و ذوق نمی‌گذاشت که ترس و هراسی داشته باشیم. ما حتی تا آن زمان خمپاره ندیده بودیم، اما وظیفۀ خودمان می‌دانستیم که از میهن دفاع کنیم. سال‌۵٩ را کاملا در منطقه بودم. عید سال‌۶٠ مرخصی چند‌روزه‌ای گرفتم و برگشتم. دیگر وقت سربازی‌رفتنم رسیده بود. ازطریق نیروی دریایی ارتش به بندر‌انزلی اعزام شدم. شرایط بسیار راحتی بود. آموزش‌هایمان درکنار دریای خزر انجام می‌شد، اما نمی‌توانستم طاقت بیاورم؛ برای همین بعد‌از یک‌ماه، لباس‌هایم را زیر تخت گذاشتم و وقتی برای مرخصی آخر هفته توانستم از اردوگاه خارج شوم، مستقیم به اهواز برگشتم. سربازی را رها کردم، هرچند می‌ترسیدم به عنوان سرباز فراری بازداشت شوم‌. از دوستان آن زمان من که به شهادت رسیدند، می‌توانم به سردار شهید‌جلیل محدثی‌فر، شهید‌جواد رجایی و شهید‌نارنجی اشاره کنم. این را هم اشاره کنم که قبل از سربازی، یک دوره در جنگ‌های نامنظم به فرماندهی مستقیم شهید‌چمران خدمت کردم.

﷯ 

از شهید‌چمران خاطره دارید؟

باید شهید‌چمران را دید تا بتوان او را فهمید و وصف کرد. با اینکه وزیر دفاع آن زمان بود، جوری متواضعانه رفتار می‌کرد که اصلا نمی‌شد حدس زد این شخص یکی از فرماندهان بزرگ جنگ است. در منطقه، لباس‌های معمولی می‌پوشید، هنگام سخنرانی بچه‌ها چنان گوش‌به‌فرمانش بودند که وصف‌ناشدنی بود‌. در جنگ‌های نامنظم همراهش بودیم. وقتی صحبت می‌کرد، به تمام مسائل روز احاطه داشت، شرایط بچه‌ها را درک می‌کرد و بهترین نقشۀ نظامی را می‌کشید.

﷯ 

می‌توان گفت از آغاز جنگ، حضور فرماندهان بزرگی را درک کردید و در تمام عملیات‌ها تا قبل از اسارت حضور داشتید.

تا سال‌۶٢ که اسیر شدم، تقریباً در رسته‌های مختلف حضور داشتم و برایم خیلی دردناک بود که شهادت بزرگان زیادی را دیدم. عاقبت در عملیات خیبر به‌عنوان معاون تخریب تیپ‌٢١ امام‌رضا(ع) درتاریخ ۴/١٢/۶٢ اسیر شدم.

﷯ 

چرا در عملیات خیبر، تعداد زیادی اسیر و شهید دادیم؟ عملیات لو رفته بود؟

عملیات لو نرفته بود؛ بلکه شرایط منطقه این‌طور بود که تعداد زیادی شهید و اسیر شدند. می‌دانید که سراسر هور‌الهویزه آب و نیزار است. راه‌آب‌هایی وجود دارد که باید حتماً با بلدچی از آن بگذری. در آن عملیات، بچه‌ها پیشرفت خوبی کردند، حتی وارد شهر القرنه عراق هم شدند و به اتوبان بصره و العماره رسیدند، اما ناچار به عقب‌نشینی شدند؛ چرا‌که کمبود نیرو باعث شده بود پشتیبانی نرسد و عراق باتوجه‌به داشتن امکانات زیاد، به‌سرعت نیروی ذخیره‌‌اش را به منطقه کشاند. ما در‌کنار هور مستقر شدیم. پشت سر آب بود و جلویمان هم دشمن. نه امکان پیشروی داشتیم و نه عقب‌نشینی. از پشت سر، هیلکوپتر‌ها می‌چرخیدند و از جلو تانک‌ها سویمان خیز برداشته بودند. آن‌قدر فاصله کم بود که حتی خمپاره بر تانک اثر نمی‌کرد. با‌وجوداین بچه‌ها تسلیم نشدند و تا آخرین خمپاره جنگیدند و زمانی‌که دیگر فرماندهی گفت «بچه‌ها تسلیم شوید. خدا با شماست. چاره‌ای نمانده است.» مجبور شدیم به اسارت 

تن دهیم.

﷯ 

شما که می‌دانستید محاصره شده‌اید و نیروی پشتیبانی وجود ندارد، چرا همان اول اسیر نشدید؟

ما نرفته بودیم جنگ که اسیر شویم؛ رفته بودیم دفاع کنیم. برای ما اسارت سخت بود. حتی وقتی دیدیم تعداد زیادی از بچه‌ها زخمی و شهید شدند و فرماندهی از‌طریق بی‌سیم خواست تسلیم شویم، عدۀ زیادی از رزمنده‌ها خودشان را در آب هور انداختند تا شناکنان از منطقه دور شوند، اما چون ۴٠‌کیلومتر راه آبی وجود داشت، موفق نشدند‌. شورا گذاشتیم و استخاره گرفتیم. قرآن به ما اجازۀ اسارت داد. با‌این‌حال یادم است همه به پهنای صورت اشک می‌ریختند. از شهادت ترسی نداشتیم؛ می‌خواستیم از خاک خودمان دفاع کنیم و برایمان اسارت بی‌معنا بود. مقاومت ما آن‌قدر چشمگیر بود که حتی عراقی‌ها می‌ترسیدند برای اسیر‌کردن ما جلو بیایند و اشاره می‌کردند که خودمان به‌سمتشان برویم.

﷯ 

رفتار بعثی‌ها با شما چطور بود؟

مسلماً آن‌ها خوشحال بودند، اما عدۀ زیادی از زخمی‌ها را با خودشان نبردند و تیر خلاصی زدند. آن‌ها دست بچه‌ها را از پشت بسته بودند و سوار کامیون ارتشی کردند‌. در خط مقدم و همان اول اسارت، چندان بدرفتاری نکردند، اما از لحظه‌ای که ما را سوار ماشین کردند و به شهر القرنه بردند، آزار و اذیت‌ها شروع شد. ما را با دست بسته، از همان بالای کامیون، به پایین پرت می‌کردند. مجروحانی نیز که نمی‌توانستند تکان بخورند به همین منوال پرت می‌کردند که جراحتشان خیلی بیشتر شد. تعدادی از بعثی‌ها اطرافمان هلهله می‌کردند. خارج از بصره، ما را سه روز در یک مقر نگه‌داشتند. شاید باور‌کردنش سخت باشد که بگویم حتی توالت نداشتیم. خیلی از مجروحان ما در همان مقر شهید شدند. میانگین جمعیتی بین هزار تا هزارو۵٠٠نفر اسیر در آنجا حضور داشتند. با کمبود فضایی برای نشستن و خوابیدن مواجه بودیم. کسی نمی‌توانست پایش را دراز کند و اگر این کار را انجام می‌داد، از دو طرف بچه‌ها سرشان را روی او می‌گذاشتند. شهید‌محمدی که از بچه‌های تخریب خودمان بود، سه روز آنجا ناله کرد و زجر کشید و در آخر شهید شد. کار به جایی رسیده بود که بچه‌ها گوشه‌ای از اتاق را برای دستشویی اختصاص دادند. به‌قدری بوی مدفوع و ادرار تهوع‌آور شده بود که اصلا قابل‌تحمل نبود. غذا را هم در یک سینی می‌ریختند و می‌گفتند همگی‌تان با هم بخورید. هیچ آبی برای شستشو وجود نداشت و با همان بدن‌های خونی و خاکی نماز می‌خواندیم.

﷯ 

در این شش‌سال‌و‌نیم در کدام‌یک از اردوگاه‌ها به سر بردید؟

من تمام مدت اسارت در موصل‌٢ بودم. آنجا بچه‌های بسیج ، ارتش و عشایر و شخصی‌ها هم بودند. اما اکثر جمعیت را بچه‌های عملیات خیبر و مشهدی‌ها تشکیل می‌دادند؛ بنابراین الفت و ارتباط و انسجام خوبی بین اسرا برقرار بود.

﷯ 

شما سال‌۶٢ به اسارت در‌آمدید و آن‌طور‌که دیگر هم‌رزمان شما نقل می‌کنند، از سال‌های‌۶۵ به بعد، رفتارهای خشن و شکنجۀ بعثی‌ها کمتر شد؛ درواقع آن‌هایی که در سال‌های اول جنگ به اسارت در‌آمدند خیلی بیشتر سختی و مشقت کشیدند و شکنجه دیدند. دربارۀ اردوگاه موصل‌٢ نیز اوضاع به همین‌ترتیب بود؟

بعد‌از عملیات خیبر تا گذشت ١١ ماه، اصلا نامی از ما در لیست صلیب سرخ نیامده بود و یادم است سه‌ماه اول خیلی شکنجه شدیم. کتک‌ها و آزار و اذیت بعثی‌ها تا سال آخر و آزادی ادامه داشت، اما به‌مرور کمتر شد. اسرایی که سال‌های بیشتری در اسارت بودند، سختی زیادی کشیدند. یادم است به‌خصوص در ١١‌ماه ابتدایی اسارت به‌شدت ما را اذیت کردند. روزی سه‌مرتبه آمار حضور و غیاب می‌گرفتند. هر صبح بچه‌ها را دسته‌بندی می‌کردند و هنگام ورود به آسایشگاه تونل مرگ‌، شلاق و کتک وجود داشت؛ حتی فرماندۀ بعثی روی کمر بچه‌ها می‌ایستاد و آن‌ها را می‌شمرد. هنگام شمردن هم، با شلاق بر سر و صورتمان می‌زد؛ اصلا هم نگاه نمی‌کرد کجا می‌زند‌. در‌این‌بین، چشم بعضی از بچه‌ها نابینا و سر و صورت خیلی‌ها بریده و زخمی شد.

﷯ 

زمانی‌که نامتان در فهرست صلیب سرخ ثبت شد، شرایط بهتر نشد؟ توانستید خانواده را از حضور خودتان باخبر کنید؟ صلیب سرخ به اسرا کمک نقدی هم می‌کرد؟

فکر می‌کنم نامه‌ها هر سه ماه یک بار، رد‌و‌بدل می‌شد. کلا یک دینار‌و‌نیم به هر اسیر می‌دادند که آن زمان می‌توانستیم چیز‌های کمی با آن بخریم. وضعیت جسمی بچه‌ها خیلی بد شده بود. ضعف جسمانی باعث ایجاد برخی بیماری‌ها مثل آفت دهان، اسهال خونی، سوء‌هاضمه و درد معده شده بود. فروشگاه بعثی‌ها اقلام خاصی داشت شبیه خرما و شیر خشک‌. درمجموع صلیب سرخ، برای ما 

کاری نکرد.

﷯ 

اخبار ایران را چطور متوجه می‌شدید؟ 

سال‌ها که گذشت، کم‌کم یاد گرفتیم چطور از عراقی‌ها چیزی پنهان کنیم. یک رادیو دور از چشم بعثی‌ها داشتیم. اخبار نوشته و به‌صورت سازمان‌دهی‌شده در تمام آسایشگاه برده می‌شد. ازجمله کارهای خاص و جالب اسرا این بود که توانستند بین اردوگاه‌های مختلف در سراسر عراق ارتباط برقرار کنند.

﷯ 

چطور؟ شما که به هیچ وجه حق خروج نداشتید!

هرچه بیشتر می‌گذشت، خلاقیت بچه‌ها از اندک داشته‌هایشان بیشتر می‌شد. یاد می‌گرفتیم از همان امکانات بسیار کم استفاده کنیم. بعثی‌ها هر‌ازگاهی می‌ریختند و بچه‌های فعال و فرماندهان و هر کس را که نسبت به او حساس بودند، به جای دیگری منتقل می‌کردند. دو سال پایانی اسارت، افرادی را نیز که مجروحیت سخت داشتند، مبادله می‌کردند. ما سعی کردیم از‌طریق نامه با این افراد ارتباط برقرار کنیم؛ یعنی نامه‌های قدیمی افرادی را که احتمال می‌دادیم از اردوگاه خارج شوند، نگه می‌داشتیم؛ بعد‌از انتقال این افراد هنگام ورود صلیب سرخ، بین خطوط نامه‌های قدیمی، مطالب جدیدی را با آب پیاز می‌نوشتیم و بین نامه‌ها به صلیب‌سرخ بر‌می‌گرداندیم و می‌گفتیم این فرد به فلان اردوگاه منتقل شده است تا به دستش برسد.

﷯ 

چرا با آب پیاز می‌نوشتید؟

خاصیت آب پیاز این است که دیده نمی‌شود و برای خواندن مطلب، باید آن را جلوی آتش و حرارت گرفت. متقابلا از اردوگاه‌های دیگر برای ما پیغام می‌آمد و به همین صورت، اطلاعات رد و بدل می‌کردیم. ما ناچار بودیم بچه‌ها را از شرایط باخبر کنیم و در شرایط سکوت نمانیم. هر‌چند روزنامۀ عراق هر روز به اردوگاه می‌آمد، تمام اخبار را برعکس و نادرست انتقال می‌داد. ما از همان اخبار می‌توانستیم بفهمیم که نیروهای ایرانی تا چه اندازه موفق شده و پیشرفت کرده‌اند.

﷯ 

بدترین خبری که شنیدید، چه بود؟

بی‌شک خبر ارتحال حضرت امام(ره) بدترین خبری بود که در اسارت شنیدیم.

﷯ 

از بیماری حضرت امام(ره) هم مطلع بودید؟

از تصاویر روزنامه‌های عراق متوجه بیماری امام(ره) شده بودیم؛ حتی در آن ایام، عراقی‌ها ما را برای زیارت به کربلا بردند. یادم است بچه‌ها متحد شدند و در‌کنار مرقد شریف حضرت ابوالفضل(ع) شعار می‌دادند: «ابوالفضل علمدار/ خمینی را نگهدار.». بعد از این جریان، بعثی‌ها به‌شدت ما را شکنجه و اذیت کردند. وقتی امام(ره) فوت کرد، موضوع باورمان نمی‌شد. من هر‌چه از سختی‌های اسارت بگویم، کم گفته‌‌ام، اما خبر رحلت امام(ره)، بسیار دشوارتر از همۀ آن‌ها بود. غبار غم اردوگاه را فرا گرفته بود. طوری شده بود که کسی با دیگری حرف نمی‌زد. هر کسی را که می‌دیدی، گوشه‌ای نشسته بود و گریه می‌کرد. عده‌ای خاک روی سرشان می‌ریختند. عده‌ای بغض کرده بودند. دوستانی داشتیم که تا چند روز حتی غذا نخوردند.

﷯ 

رفتار بعثی‌ها چطور بود؟ از ناراحتی اسرا شاد بودند؟

به‌قدری فضای ما غیر‌عادی بود که بعثی‌ها به‌قولی حساب کار دستشان آمده بود. می‌دانستند که حال بد بچه‌ها برایشان گران تمام می‌شود. حتی بچه‌ها وقتی از شوک رحلت امام(ره) خارج شدند، در یکی از آسایشگاه‌ها شروع به عزاداری کردند و بعثی‌ها نتوانستند جلویشان را بگیرند.

﷯ 

خبری که در ایام اسارت شنیدید چه بود؟ اصلا اسارت خبر خوشی هم داشت؟

خبر پیروزی رزمندگانمان در جبهه و عملیات‌ها خیلی خوشایند بود. شاید هم بتوان گفت بهترین خبر همان خبر آزادی بود. سال‌۶٩ بود‌. دقیقاً یادم است که چهارشنبه بود. خبر در اردوگاه با صدای بلند پخش شد: «اسرا به‌زودی مبادله می‌شوند.». باور‌کردنی نبود، اما دو روز بعد در تاریخ ٢٧/۵/۶٩ ما جزو اولین گروه‌های آزادگان بودیم.

﷯ 

می‌توان حدس زد در شرایط بسته‌ای مانند اردوگاه هم شایعات زیادی منتشر شود. باور می‌کردید که آزاد شوید یا ناامید شده بودید؟

اردوگاه ما دو‌طبقه بود و دیوارهای بلندی داشت. حتی پنجره‌هایش را برای جلوگیری از فرار بسته بودند. ستوانی بود که قیافۀ وحشتناکی داشت. زمانی‌که صلیب سرخ، هنوز از حضور ما مطلع نشده بود، آن ستوان می‌گفت: «اگر کسی حرف مخالفی بزند، در حیاط به درخت وسط اردوگاه دارش می‌زنم. شما به‌اندازۀ یک مگس توان فرار ندارید.»! این حرف‌ها دل ما را خیلی می‌شکست؛ یعنی تا این اندازه دستمان بسته بود. واقعیت این است که اسارت خیلی سخت بود.

﷯ 

سرگرمی‌تان در آن سال‌ها چه بود؟ بالاخره باید روح زندگی را در خودتان زنده نگه‌می‌داشتید.

آن اوایل، چیزی دراختیارمان نمی‌گذاشتند. عادت به بیکاری نداشتیم. مجبور بودیم در همان جای کوچک راه برویم و خاطراتمان را برای هم تعریف کنیم. به این فکر افتادیم کلاس‌های آموزشی دایر کنیم. آن‌هایی که انگلیسی، فرانسه، آلمانی، عربی و قرآن بلد بودند، شروع به آموزش کردند. کم‌کم فهمیدیم باید کار تشکیلاتی انجام دهیم و منسجم شویم؛ بنابراین بر‌اساس نیروهای استانی، کار سازمان‌دهی را آغاز کردیم. هر بخش، یک نماینده داشت و شورای مرکزی تشکیل شد. این افراد برنامه می‌ریختند و به‌صورت منظم برنامه‌ها منتقل می‌شد. گروه‌های تبلیغاتی، فرهنگی و مذهبی تشکیل شد. نگهبان داشتیم و کلاس‌هایمان را تشکیل می‌دادیم. خود من مدتی مربی یک عده پیرمرد بودم و به آن‌ها سواد یاد می‌دادم.

﷯ 

این کارها بدون داشتن خودکار و دفتر چطور میسر می‌شد؟

بعد‌از گذشت زمان، توانستیم دفتر تهیه کنیم؛ به‌این‌صورت که از کارتن‌هایی که برای حمل گوشت یا دیگر کالاها به اردوگاه آورده می‌شد، استفاده کردیم. کارتن‌ها را در آب می‌گذاشتیم و برش می‌زدیم. می‌دانید که کارتن‌ لایه‌لایه است. لایه‌ها را به‌صورت دفتر در‌می‌آوردیم و به هم می‌دوختیم. عراقی‌ها سیگار اشنو می‌کشیدند و تنباکویش را در این سیگارها می‌ریختند. ما از کاغذ این سیگارها هم، که حالت دفترچه‌ای داشت، استفاده می‌کردیم. بچه‌ها خودکار هم گیر آورده بودند، اما خالی بود و جوهر نداشت. کم‌کم گروهی به نام «کشفیات» درست شد که از بچه‌های نخبه تشکیل شده بود. آن‌ها سعی می‌کردند چیزی اختراع یا کشف کنند.

﷯ 

گروه کشفیات! دربارۀ کار این گروه بیشتر توضیح دهید.

گروه کشفیات مدتی درگیر پیدا‌کردن راهی برای درست‌کردن جوهر خودکار‌ بود. آن‌قدر گشتند تا فهمیدند داخل باغچۀ اردوگاه، گل‌هایی می‌روید که گلبرگ‌هایش رنگ می‌دهد. درست در خاطرم نیست که چه کاری انجام می‌دادند؛ می‌دانم که عصارۀ آن گل را می‌گرفتند و از آن، جوهر درست می‌کردند‌. جوهر را داخل دهان می‌ریختند و به خودکار منتقل می‌کردند. البته این کار با پوست میوه هم انجام می‌شد.

﷯ 

بعثی‌ها که از کارهای شما خبر نداشتند؟

خیر؛ اگر می‌فهمیدند حتماً جوهر را می‌گرفتند. نوآوری بچه‌ها به جایی رسید که با همان جوهر‌ها توانستیم عکس شهدا را بکشیم. همچنین مُهری از عکس امام(ره) ساختیم و در تعداد هزار نسخه، بین اردوگاه تقسیم کردیم. مهر را از ابرهای کفش درست کردیم و داخل آن جوهر ریختیم.

﷯ 

اردوگاه موصل‌٢ جاسوس هم داشت که فعالیت‌های اسرا را لو دهد؟

شرایط سخت باعث شده بود که برخی افراد ضعیف‌النفس یا کم‌‌سن‌و‌سال جاسوسی کنند، به‌خصوص آن‌هایی که رزمنده نبودند. به‌هرحال کسانی بودند که به‌صورت متفرقه به اسارت در‌آمده بودند. یادم است دراثر همین جاسوسی‌ها یکی از دوستان، که عکس‌های امام را مُهر کرده بود، لو رفت. او را به زندان انفرادی بردند و آن‌قدر کتک زدند که احتمال شهادتش را می‌دادیم، اما خدا را شکر زنده ماند.

﷯ 

بعد‌از بازگشت به وطن، شرایط چطور بود؟

وقتی برگشتیم، همه چیز عوض شده بود. خواهر و برادر کوچکم خیلی بزرگ شده بودند. جامعه و مردم عوض شده بودند.

﷯ 

چه نوع تغییری؟

زمانی که ما رفتیم، شور انقلابی خیلی بیشتر بود، اما بعد‌از بازگشت دیدیم که مردم تغییر کرده‌اند و برای ما همه‌چیز تازگی داشت.

﷯ 

بعد از گذشت ٣٠سال، تا چه اندازه به یاد اسارت و اردوگاه موصل‌٢ می‌افتید؟

اسارت، یک اتفاق عجیب است. حتی اگر شکنجه هم نمی‌کردند، همین که نام می‌شود «اسیر»، باز همه چیز متفاوت و تحمل خیلی چیزها سخت می‌شود. زخم‌هایی بر دلمان بود که تا مدت‌ها خوب نمی‌شد. یادم است روزی در‌کنار سیم‌‌های خاردار اردوگاه ایستاده و به آسمان خیره شده بودم و فکر می‌کردم آیا روزی از این سیم‌های خاردار عبور خواهیم کرد؟ به‌طور‌کلی اعتقادات بچه‌ها به‌قدری قوی بود که نمی‌گذاشت در اسارت از پا بیفتند.

﷯ 

در اردوگاه شما نیز نقشۀ فرار کشیده و اجرا شد؟

جریان فرار را از اردوگاه‌های دیگر خیلی شنیدیم؛ حتی کسانی بودند که فرار کردند و موفق شدند. عده‌ای هم گیر افتادند. در موصل‌٢ چون تشکیلات داشتیم و سازمان‌دهی‌شده بودیم، افراد نمی‌توانستند خودسرانه عمل کنند. برخی از بچه‌ها زمین را کنده بودند و نقشۀ فرار داشتند، اما بچه‌های خودمان متوجه شدند و جلویشان را گرفتند.

﷯ 

بعد‌از این همه سال‌، از اینکه بهترین روزهای زندگی‌تان را در اسارت و جنگ گذراندید، پشیمان نشده‌اید؟

بعد از اسارت خیلی چیزها دلم را به درد آورد. خبرهایی شنیدم و از عملکرد برخی مسئولان ناراحت شدم، اما هیچ‌گاه این اتفاقات را به حساب انقلاب و جنگ نگذاشتم. هرگز از اینکه بهترین سال‌های جوانی‌ام را در جنگ و اسارت گذرانده‌ام، پشیمان نشده‌ام. 

فکر می‌کنم ما باید در سیاست‌گذاری‌هایمان تجدید‌نظر کنیم. باید روحیۀ ایثار و شهادت را تقویت کنیم و بکوشیم مفاهیم را به جوانان انتقال دهیم‌. 

اوایل انقلاب، روحیۀ معنوی و فداکاری و ایثار به‌شدت زیاد بود، به‌قدری که حتی تا چهار‌پنج‌سال بعد‌از اسارت در اردوگاه ما بچه‌ها خجالت می‌کشیدند برای آزادی خودشان دعا کنند. اعتماد‌به‌نفس ما بسیار زیاد بود. بعدها افرادی از اردوگاه‌های دیگر آمدند و باعث شدند برای خودمان دعا کنیم.

مردم برای شهید‌حججی، مراسم بزرگی برگزار کردند، چرا‌که حرمت این شهید بسیار زیاد بود. ما نمونۀ شهید‌حججی را در سال‌های ابتدای جنگ، به‌خصوص در منطقۀ کردستان بسیار زیاد داشتیم. کومله‌ها و ضد‌انقلاب، پاسدارهای زیادی را سر بریدند. این شهدا را باید به یاد ‌ آورد. متأسفانه برخی ارزش‌ها به فراموشی سپرده شده است. نباید بگذاریم ارزش‌ها تغییر کند. 

کلیــد واژه هــا
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی