کد خبر : 75437
/ 17:22

برزخ بین فرار و قرار مغزها

یکی‌دو ماهی بیشتر از مرگ نا‌بهنگام، زودهنگام و دل‌خراش مریم میرزاخانی، بانوی نابغۀ ایرانی در ریاضیات، نمی‌گذرد، واقعه‌ای که در دل خود ای‌ کاش‌ها و افسوس‌های فراوان داشت

برزخ بین فرار و قرار مغزها

یکی‌دو ماهی بیشتر از مرگ نا‌بهنگام، زودهنگام و دل‌خراش مریم میرزاخانی، بانوی نابغۀ ایرانی در ریاضیات، نمی‌گذرد، واقعه‌ای که در دل خود ای‌ کاش‌ها و افسوس‌های فراوان داشت، تأسف بر اینکه چرا نوابغ ایران در ورای مرزهای کشور زندگی می‌کنند و می‌میرند، افسوس بر اینکه چرا تا پیش از زمان وفات او زبان‌ها به قدردانی گشوده نشد و چرا چنین دانشمندی در غربت و سکوت از دنیا رفت. گرچه دست تقدیر مرگ را در جوانی برای میرزاخانی رقم زد، ولیکن همان تقدیر یک بار دیگر وی را از چنگال بی‌توجهی و غفلت مسئولان و اولیای امر نجات داده بود، درست همان‌زمان که میرزاخانی در سال‌های نوجوانی‌ و دانش‌آموزی‌اش و درحین اردویی دانش‌آموزی از تصادفی مرگبار جان سالم به‌در برده بود. ای‌بسا میرزاخانی‌های دیگری که تا‌کنون در آن واقعه یا وقایعی مثل آن زیر خاک رفته‌اند و در‌ازای فقدان ایشان فقط یک آه و یک «متأسفیم.» نصیب ملت شده است، واقعه‌ای که مانند آن را چند روز پیش‌ در هرمزگان شاهد بودیم.
در همۀ این نمونه‌ها یک مسئلۀ مشترک دیده می‌شود و آن بی‌توجهی به نخبگان و فراموشی نام‌آوران ملی و رهاسازی افتخارآفرینان و آینده‌سازان وطنی است. پس از چنین حوادثی اغلب فرایند مقصریابی به جای ریشه‌یابی شروع می‌شود. در هیاهوی به‌راه‌افتاده نفر یا نفراتی به‌عنوان مقصر معرفی می‌شوند و به‌ظاهر موضوع فیصله داده می‌شود. در بررسی‌های رسانه‌ای ماجرای دل‌خراش تصادف اخیر و مرگ دانش‌آموزان دختر هرمزگانی رانندۀ اتوبوس به‌عنوان مقصر معرفی شد و دستگاه‌های مسئول از زیر بار این موضوع شانه خالی کردند. این در‌حالی است که تاکنون هیچ‌گاه ریشۀ چنین مسائلی بررسی نشده است، اینکه چرا نخبگان و مغزهای کشور فرار را بر قرار ترجیح می‌دهند یا این واقعیت دردناک که چگونه می‌شود که گاه یا اغلب نخبگان ایرانی در خارج از مرزهای کشور پتانسیل‌های خود را به منصۀ ظهور می‌رسانند و مراتب موفقیت را طی می‌کنند. جواب آن کاملا مشخص و بی‌نیاز از واکاوی‌های زمان‌بر و بحث‌های کارشناختی و کسل‌کننده است و آن اینکه مشکلات و نیازهای جامعۀ نخبۀ کشور هیچ‌گاه هدف توجه مردم و مسئولان نبوده است. در‌بین جنجال و هیاهوی سیاسی، جناحی و مدیریتی کشور، در‌بین همۀ وعدووعیدهای مسئولان، در میان تمام چانه‌زنی‌ها، لابی‌گری‌ها و موضوعات مختلف برای بحث و جدل و مطالبه‌گری تنها و تنها قشر نخبه و فرهیخته و نیازهایشان است که گم شده است.
اثبات مدعای بی‌توجهی به قشری که باید در مرکز توجه دولت و ملت باشند، یعنی همان دانش‌آموزان و دانشجویان و جوانان فرهیخته، چندان کار سختی نیست. برای این کار بد نیست چند مقایسه انجام دهیم: به‌جرئت می‌توان در‌میان ورزاتخانه‌های کشورمان وزارت آموزش‌و‌پرورش از‌جمله فقیرترین وزارتخانه‌های کشور است، گرچه همگان می‌دانیم وزارتخانه‌‌ای عریض‌و‌طویل است و رسالتی حساس را دنبال می‌کند. مقایسۀ حقوق و دستمزد یک دبیر و یک مهندس شرکت نفت حرفی برای گفتن باقی نمی‌گذارد. کلاس‌ها و مدارس کلنگی در‌برابر دفاتر شکیل و نوساز بسیاری از وزارتخانه‌ها در جای‌جای این کشور خبر از همان بی‌اهمیتی‌ای می‌دهد که گفته شد. مقایسۀ سطح فعالیت‌های فوق‌برنامه در هر وزارتخانۀ دیگری با اردوهای دانش‌آموزی در وزارت آموزش‌و‌پرورش تأیید دیگری است بر آنچه یاد شد، اردوهایی که گاه به سفر آخرت سرمایه‌های انسانی گران‌بهایی همچون مریم میرزاخانی‌ها ختم می‌شود، سرمایه‌های انسانی‌ای که تربیت هر‌کدام از آن‌ها بار گرانی بر دوش خزانۀ کشور می‌گذارد و به‌ثمر‌نشستن آن‌ها گره‌های زیادی از مشکلات آیندۀ کشور را باز می‌کند.
با‌وجود جملۀ این مسائل هیچ‌جای تعجبی نیست که هر‌سال و هر‌سال خیل کثیری از دانش‌آموختگان یا نخبگان کشور عزم رفتن از موطن مادری خود به‌مقصد ورای مرزها را جزم کنند. در اینجا تنها یک سؤال باقی می‌‌ماند و آن اینکه چرا نباید رفت، وقتی جزای ماندن جز ‌رفتن زیر خاک نیست. چه غبار فراموشی و چه خاک گور، بایست ماندن را به‌جای رفتن برگزید؟!
محمدمهدی گودرزی 
کلیــد واژه هــا
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی