کد خبر : 75413
/ 18:49
ساعتی با تعمیرکار قدیمی خودرو در محلۀ گاز؛

ده‌دقیقه‌ای فولکس آلمانی‌ها را تعمیر کردم

تاریخ زندۀ دومحله است. چهل‌سالی می شود که در گاراژی در خیابان رسالت و محلۀ گاز تعمیرگاه دارد و همۀ کودکی و نوجوانی‌اش هم در خیابان شهیدهاشمی‌نژاد و نزدیک حیطۀ حاج‌کربلایی‌علی گذشته است ...

ده‌دقیقه‌ای فولکس آلمانی‌ها را تعمیر کردم

خبرنگار: محمد کاملان

شهرآرا آنلاین / تاریخ زندۀ دومحله است. چهل‌سالی می شود که در گاراژی در خیابان رسالت و محلۀ گاز تعمیرگاه دارد و همۀ کودکی و نوجوانی‌اش هم در خیابان شهیدهاشمی‌نژاد و نزدیک حیطۀ حاج‌کربلایی‌علی گذشته است؛ برای همین هم هست که گه‌گاهی وسط گفت‌وگویمان گریزی می‌زند به آن‌روزها و خاطرات شیرینی تعریف می‌کند. اصلا بگذارید از زاویۀ دیگر سیدمحمد شبیری را نگاه کنیم. تعمیرگاهش ویژگی جالبی دارد که شاید کمتر نمونه‌ای داشته باشد. جدای از اینکه آقای شبیری و شریکش بیش‌از ۴۰سال است که مغازه را باهم می‌گردانند و به‌گفتۀ آقای شبیری تا امروز اختلافی باهم نداشته‌اند، در تعمیرگاهشان هم احترام حرف اول را می‌زند. شاگرد کوچک‌تر و کم‌سابقه احترام بزرگ‌ترش را دارد. کلمۀ آقا هم از دهان استادمحمد شبیری نمی‌افتد. فرقی ندارد مخاطبش آقای درودی باشد که بیست‌سال است برایشان کار می‌کند یا امیرحسین و بقیۀ شاگردها که ۴-۵سال بیشتر نیست زیردست او هم تعمیر خودرو را یاد می‌گیرند و هم اخلاق حرفه‌ای کار را. یک‌ساعتی مهمان آقای شبیری در مغازه‌اش شدیم و درمیان سروصدای آچار و فرز و... با او گفت‌وگو کردیم.

..........................................

 

105626.jpg

 

از عطاری تا تعمیرگاه

متولد۱۳۲۹ است. پدر ومادرش نزدیک به هشتادسال در خیابان شهید هاشمی نژاد ساکن بوده‌اند و خودش هم در همان محله به دنیا آمده و بزرگ شده است. خاطراتش از خیابان شهیدهاشمی‌نژاد، با باغ‌ها و سبزی‌کاری‌ها شروع می‌شود و به بیمارستان آمریکایی‌ها می‌رسد. او برایمان شرح می‌دهد: «دور و بر خانۀ ما سرتاسر یا باغ بود و یا حیطه‌های سبزی‌کاری. آن وسط‌ها هم تک و توک افرادی مثل ما زمینی خریده و خانه ساخته بودند. یادم هست هروقت می‌خواستیم سبزی بخریم به خودمان زحمت نمی‌دادیم که تا مغازه برویم؛ می‌رفتیم سروقت یکی از همین حیطه‌ها که درست کنار خانه‌مان بود و خرید می‌کردیم. پشت خانۀ ما در کوچۀ پاچنار، بیمارستان آمریکایی‌ها بود. آنجا باغ بزرگی بود که بخشی از آن را به محلی برای درمان اختصاص داده بودند و بخش دیگرش یک کلیسای کوچک بود و منازل آمریکایی‌هایی که جزو کادر بیمارستان بودند. آن زمان که ما بچه بودیم و در کوچه بازی می‌کردیم، می‌دیدیم که پرستارهای همین بیمارستان که روپوش‌های سفید بلندی شبیه مانتو می‌پوشیدند و دستمالی هم مانند روسری سرشان بود، سوار بر دوچرخه در کوچه و خیابان تردد می‌کردند و گاهی به مرکز جذامی‌ها در طلاب می‌رفتند و به امور آنجا رسیدگی می‌کردند.» 

سیدمحمد تعریف می‌کند: «پدر خدابیامرزم جزو کاسبان سرشناس خیابان آیت‌ا... بهجت کنونی بود. نرسیده به باغ نادری، عطاری داشت و هم مردم مشهد از او خرید می‌کردند و هم پرستاران و دکترهای بیمارستان آمریکایی‌ها. ما پسرها هم شاگرد پدرمان بودیم. همین که سنمان کمی بالاتر می‌رفت و دست چپ و راستمان را می‌شناختیم، روانۀ عطاری پدر می‌شدیم تا وَردستش بایستیم و کار یاد بگیریم. خدابیامرز عادتش این بود که بیشتر از سه‌چهارسال ما را پیش خودش نگه نمی‌داشت؛ می‌فرستادمان سراغ کاری دیگر. از آنجاکه برادر بزرگ‌ترم رفته بود و تعمیرکاری ماشین یادگرفته بود، سه‌سال موظفی ما که پیش پدر تمام می‌شد، دستمان را می‌گذاشت در دست او تا آن حرفه را هم یاد بگیریم. البته خود برادرم بعد چندسالی تعمیرگاه را تعطیل کرد و کارمند ادارۀ بهداری شد. ولی من و یکی دیگر از برادرهایم همچنان تعمیرکار ماندیم.».

 

«علی فولکس» همه‌مان را تعمیرکار کرد

اینکه چطور می‌شود برادران شبیری هرچهارنفرشان وارد عالم تعمیر خودرو می‌شوند و پدرشان صلاح می‌بیند که این‌کاره شوند، داستان جالبی دارد. داستانی که شخصیت اولش «علی فولکس» است. هم‌صحبت ما می‌گوید: «یکی‌از مشتری‌های دائمی عطاری پدرم، فردی بود به نام «علی فولکس»، نه اینکه فامیلش این باشد، او را به این اسم می‌شناختند. این علی‌آقا استاد تعمیر ماشین‌های فولکس بود. از قورباغه‌ای گرفته تا ون‌های کومبی. یک‌بار مرحوم پدرم از او پرسید: «درآمدت خوب است یا نه؟»؛ علی هم جواب داد: «بله، کارم گرفته و خوب پول درمی آورم.». راست هم می‌گفت. آن زمان فولکس جزو ماشین‌های تقریباً رده‌بالا حساب می‌شد و خیلی از مدیران و سران مملکتی در مشهد قورباغه‌ای داشتند. طبیعی بود که برای تعمیر ماشینشان خوب پول می‌دادند. این شد که پدر خدابیامرزِ ما اول‌ازهمه برادر بزرگم را فرستاد پیش «علی فولکس» تا کار یاد بگیرد. بعدهم که او برای خودش استاد شد و مغازه باز کرد، ما شاگردش ‌شدیم.»

 

خودروی آلمانی‌ها

105627.pngسیدمحمد با شیرینی هرچه‌تمام‌تر زندگی‌اش را برای ما روایت می‌کند. از این می‌گوید که در هفده‌سالگی تعمیرگاه «اطلس» در فلکۀ برق را که مال برادرش بوده می‌چرخانده و هرکسی که وارد مغازه می‌شده، سوییچ را تحویل او می‌داده است، چون فکر می‌کرده‌اند که او صاحب تعمیرگاه است. درمیان همین صحبت‌ها خاطره‌ای از گردشگران آلمانی تعریف می‌کند که فولکسشان خراب شده بوده و دست‌به‌دامانش می‌شوند تا در نوجوانی آن را تعمیر کند: «یک‌روز، حدود ساعت‌های ۱۲ تا ۱ ظهر بود که لباس پوشیده بودم و می‌خواستم به خانه بروم. داشتم کم‌کم کرکره را پایین می‌کشیدم که ناگهان یک فولکس قورباغه‌ای جلوی مغازه ایستاد و یک‌زن‌ومرد آلمانی به‌همراه مترجمشان از ماشین پیاده شدند. خودروشان حسابی سروصدا می‌کرد. شروع کردند به خارجی حرف‌زدن و من هم نمی‌فهمیدم که چه می‌گویند. مترجمی که همراه آن‌ها بود جلو آمد و گفت ماشین این دونفر خراب شده و تعمیرکار قبلی از پس تعمیرش برنیامده است. یک‌دسته هزارتومانی هم به من نشان داد و گفت اگر این فولکس درست شود هرچه‌قدر که بخواهی می‌توانی از این پول‌ها برداری. شما فرض کنید که من تا آن‌موقع هزارتومانی را فقط دیده بودم. کاپوت را بازکردم و شمع‌های ماشین را درآوردم، تمیزکردم و دوباره سرجایش گذاشتم. ظرف ده‌دقیقه فولکس مثل روز اولش شد و بی‌سروصدا شروع‌به‌کار کرد. زن‌وشوهر آلمانی از خوشحالی بالا و پایین می‌پریدند. این همه خوشحالی‌کردن برای من خیلی عجیب بود. دلیلش را که پرسیدم، فهمیدم قبل از من یک‌تعمیرکار به آن‌ها گفته است که ماشینتان باید سه‌روز بخوابد تا من و شاگردانم شاید بتوانیم ایرادش را پیدا و رفع کنیم. این دونفر هم ویزایشان درحال‌اتمام بود و نمی‌توانستند صبرکنند. من ده‌دقیقه‌ای کارشان را راه انداخته بودم. مترجم بستۀ پول را جلوی من گرفت و گفت: «بردار.»؛ من هم گفتم: «کل اُجرت من ۵تومان می‌شود.». از او اصرار و از من انکار. مرد آلمانی گفت: «چرا پول را قبول نمی‌کند؟» و مترجمش داستان را توضیح داد. او هم یک۵۰تومانی به من داد و گازش را گرفت و رفت. بماند که برادرم وقتی آمد و دید که من این همه پول گرفته‌ام، کلی دعوایم کرد. یک‌سال بعد دوباره ماشین همان‌آلمانی‌ها خراب شد و پُرسان‌پُرسان خودشان را به تعمیرگاه ما رسانده بودند تا مجدد فولکسشان را تعمیر کنم.».

 

می‌گفتم «خودم نمی‌دانم که تعمیرگاهم کجاست!»

قصۀ زندگی آقای شبیری به ازدواجش و یک‌دربند تعمیرگاه در خیابان رسالت می‌رسد که ما در آن مشغول گفت‌و‌گو هستیم. می‌گوید: «وقتی ازدواج کردم و از ماه‌عسل برگشتم، از برادرم جدا شدم و تصمیم گرفتم که برای خودم مغازه بزنم. بالاخره زندگی زناشویی خرج داشت و من نمی‌توانستم که با شاگردی، هزینۀ زندگی‌ام را دربیاورم. بیشتر دوستانِ تعمیرکار و لوازم‌یدکی‌فروشم که فهمیده بودند من می‌خواهم برای خودم کار کنم، گفتند که «یک‌عده از بچه‌های همین خیابان تهران و فلکۀ ضِد، در گاراژی در خیابان رسالت و نزدیک میدان‌بار نوغان، مغازه خریده‌اند.». من هم از خداخواسته آمدم اینجا را دیدم و همین دکّان را ۲۵هزارتومان چکی خریدم. باورتان نمی‌شود؛ آن‌موقع اینجا پرنده پَر نمی‌زد. همین خیابان رسالت، راه باریکی بود از محدودۀ شیخ صدوق فعلی تا خود میدان‌بار و از بد حادثه، نرسیده به گاراژ ما گودالی هم بود که زمان بارش برف و باران ماشین‌ها داخلش گیر می‌کردند. وقتی که پیش دوستان قدیمم می‌رفتم تا برای مغازه خرید کنم، از من می‌پرسیدند که «کجا رفتی؟»، به شوخی می‌گفتم «جایی رفتم که خودم هم بلد نیستم!».

 

زن‌وشوهرها هم این‌همه باهم زندگی نمی‌کنند!

شاید اگر کل شهرمشهد را هم بگردید، نتوانید دوشریک کاری را پیدا کنید که نزدیک به چهل‌سال باهم شراکت کرده باشند و یک‌لحظه هم به این فکر نیفتاده باشند که یک‌روزی ازهم جدا شوند. آقای شبیری و آقای افشار باهم‌دیگر سنگ‌بنای این تعمیرگاه را گذاشته‌اند. خودشان به شوخی می‌گویند: «زن‌و‌شوهرها هم این‌همه باهم زندگی نمی‌کنند.» و بعد می‌خندند. هم‌کلام ما داستان این شراکت را این‌طور برایمان تعریف می‌کند: «آقای افشار شاگرد مغازۀ برادرم بود و باهم کار می‌کردیم. زمانی‌که من می‌خواستم تعمیرگاه را باز کنم، به من گفت که بیا باهم باشیم و من هم قبول کردم. آن‌موقع هفده‌سال بیشتر نداشت و من هم بیست‌وپنج‌ساله بودم. شریکم بعداً سهم خودش را از مبلغی که برای خرید مغازه داده بودم، به من پرداخت کرد. قرار شد که او در مغازه باشد و من هم بروم مسافرکشی، چون اصلا فکرش را نمی‌کردم که از این تعمیرگاه در این‌منطقۀ پَرت برای من آبی گرم شود؛ اما همه‌چیز برعکس شد، همین که دوستان و مشتری‌های قدیمی فهمیدند که من اینجا مغازه زده‌ام، به تعمیرگاهمان سرازیر شدند و دیگر وقت سرخاراندن نداشتیم. بقیۀ استادکارهایی که در گاراژ بودند، تک‌وتوک مشتری داشتند، ولی مغازۀ ما همیشه شلوغ بود.».

 

105628.jpg

 

خودروهای جبهه را تعمیر می‌کردم

برای اینکه از حال‌وهوای کار و شراکت و این چیزها بیرون بیاییم، تعمیرکار باسابقۀ منطقه۳، خاطره‌ای از روزهای حضورش در جبهه تعریف می‌کند. جایی که او می‌شود سرپرست تعمیرکارهای جوان و حسابی کارراه‌اندازی می‌کنند: «وقتی که در قطار و درحال‌اعزام به اهواز بودیم، با تعمیرکارانی هم‌سفر بودیم که بیشترشان جوان و تازه‌کار بودند؛ یکی از آن‌ها که مرا می‌شناخت و می‌دانست که باتجربه هستم، برای بقیه تعریف کرده بود که استادمحمد چنین است و چنان. شب همه‌شان گفتند: «ما می‌خواهیم از شما کار یاد بگیریم و اهواز که رسیدیم، سرپرست ما شوید و ما هم زیردستتان کار می‌کنیم.». من قبول نمی‌کردم و می‌گفتم: «شما خودتان استاد هستید.». ولی قانع نشدند و ازشان قول گرفتم که زیر کار غُر نزنند. در اهواز چیزی حدود بیست‌ماشین با عیب‌های مختلف در تعمیرگاه خوابیده بود. سریع عیب‌یابی کردیم و هرکسی به فراخور تخصصش مسئول یک‌کار شد. در کمتر‌از یک‌ماه همۀ ماشین‌ها روانۀ خط شدند و سرکارشان برگشتند. مسئول آن‌جا حسابی تعجب کرده بود و می‌گفت: «در این مدت هر تعمیرکاری که می‌آمد، نه‌تنها ماشینی از گاراژ بیرون نمی‌رفت، بلکه اضافه هم می‌شد و شما چطور یک‌ماهه تعمیرگاه را خالی کردید؟».

 

باید از قبل وقت بگیرید

تعمیرگاه آقای شبیری و شریکش هنوز هم مثل قدیم، و حتی بیشتر از آن موقع، شلوغ است. شاید خنده‌دار باشد، اما مشتری‌هایشان پیش از سپردن خودرو به آن‌ها زنگ می‌زنند و وقت می‌گیرند، درست شبیه مطب دکترها. وقتی دلیلش را می‌پرسیم، با خنده پاسخ می‌دهد: «مشتری‌ای که ماشینش را برای تعمیر پیش ما می‌آورد، با گریه از مغازه بیرون می‌رود چون ما از لوازم مرغوب استفاده می‌کنیم و این لوازم، هزینه را بالا می‌برد؛ بااین‌حال مشتری دفعۀ بعد باخنده می‌آید و کارش را به ما می‌سپارد. در همۀ این سال‌ها هیچ‌وقت برای مشتری‌هایم کم نگذاشته‌ام. از احترام متقابل گرفته تا استفاده از بهترین لوازم یدکی موجود در بازار. بالاخره مردم می‌فهمند و می‌دانند که به چه کسی اعتماد کنند و به چه کسی نه. وقتی یک‌مشتری با رضایت از مغازۀ ما بیرون می‌رود، بار دیگر نه‌تنها خودش می‌آید، بلکه ما را به چندنفر هم معرفی می‌کند. باورتان نمی‌شود که الان کسی پیش من می‌آید که سال‌ها قبل پدربزرگ او خودرویش را جای من می‌آورده تا تعمیر کنم. این ثمرۀ همان اعتمادی است که دارند و من درطول همۀ این سال‌ها آن را ذره‌ذره جمع کرده‌ام.».

 

برای شاگردهای قدیمی‌ام مشتری می‌فرستم

درطول مدتی که در تعمیرگاه مشغول گفت‌وگو با آقای شبیری هستیم، بیشتر از هرچیز دیگری طرز رفتارش با شاگردهای مغازه توجهمان را جلب می‌کند. برایمان عجیب است که چرا این تعمیرکار قدیمی محلۀ گاز، رفتارش مثل خیلی از استادکارهای قدیم نیست. خودش می‌گوید که همۀ شاگردهایم را «آقا» صدا می‌کنم و بعد ادامه می‌دهد: «کسی که پیش من می‌آید و کار می‌آموزد، اول از هرچیز احترام‌گذاشتن را یاد می‌گیرد. در طول این سال‌ها هیچ‌وقت نشده که شاگردهای مغازه‌ام را «آقا» صدا نزنم. اینجا خبری از فحش‌ودعوا و این چیزها نیست. وقتی این احترام را از من می‌بینند، آن‌ها هم یاد می‌گیرند که این‌طور رفتار کنند. همین‌طور هم هست و شاگردهای کوچک‌تر مغازه امکان ندارد که به بزرگ‌ترها و باسابقه‌ها بی‌احترامی کنند. در یاد دادن مسائل مربوط به ماشین هم اصلا برایشان کم نمی‌گذارم. همه‌چیز را از صفر تا صد و حتی فوت کوزه‌گری را هم به آن‌ها یاد می‌دهم. به‌خاطر همین چیزهاست که هنوز هم هروقت شاگردهای قدیمی مرا می‌بینند اظهارلطف می‌کنند. چندنفرشان هم همین نزدیکی‌ها برای خودشان کاروکاسبی راه انداخته‌اند. هیچ‌یک هم با دل‌خوری و دعوا از پیش من نرفتند.حتی وقت‌هایی که ما در مغازه سرمان شلوغ است و نمی‌توانیم کار کنیم، من هوایشان را دارم و مشتری‌ها را پیش آن‌ها می‌فرستم.».

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی