کد خبر : 75187
/ 18:40
گفت‌وگو با بانوی نویسندۀ محلۀ طبرسی‌شمالی که خاطرات اهالی را می‌نویسد؛

زهراخانم دارد کتاب می‌نویسد!

بانویی فعال و خستگی‌ناپذیر که در چهل‌وهشت‌سالگی مثل نوجوانی شانزده‌هفده‌ساله و پرانرژی است. او برای یک‌کتاب صدوچندصفحه‌ای صبح تا شب، محله را وجب‌به‌وجب زیر و رو و خاطرات دست‌اولی را جمع‌آوری کرده است.

زهراخانم دارد کتاب می‌نویسد!

خبرنگار: استادی

شهرآرا آنلاین / روزی که یکی از کارمندان معاونت فرهنگی و اجتماعی شهرداری تصویر کتاب «محلۀ ما» را که گلچینی از خاطرات اهالی محلۀ طبرسی‌شمالی است در تلگرام برایمان فرستاد، خیلی دید خوبی به آن نداشتیم؛ فکر می‌کردیم مانند موارد مشابه یک‌نفر از بیرون که هیچ‌ربطی به محلۀ یادشده ندارد، آمده و نگارش کتاب را به‌عهده گرفته است؛ اما وقتی با زهرا دولت‌آبادی، نویسندۀ کتاب، تماس گرفتیم، تازه فهمیدیم که او بزرگ‌شدۀ همین محله است. بانویی فعال و خستگی‌ناپذیر که در چهل‌وهشت‌سالگی مثل نوجوانی شانزده‌هفده‌ساله و پرانرژی است. او برای یک‌کتاب صدوچندصفحه‌ای صبح تا شب، محله را وجب‌به‌وجب زیر و رو و خاطرات دست‌اولی را جمع‌آوری کرده است. در گفت‌وگوی دوساعتۀ ما با خانم دولت‌آبادی، او دربارۀ مسائلی چون گذشتۀ محله و چند شغل عجیب‌و‌غریبی که درطول این سال‌ها عوض کرده است و جریان نویسنده‌شدنش صحبت کرد. نویسندۀ محلۀ طبرسی‌شمالی این‌روزها درحال تدوین کتاب «محلۀ ما» با محوریت محلات دروی و رسالت و محدودۀ جمعیتی قُرقی و ... است.

..........................................

 

چیزی به‌جز زمین کشاورزی و باغ وجود نداشت

برای ما که از گذشتۀ عباس‌آباد یا همان خیابان «شهید نظام‌دوست» کنونی در محلۀ طبرسی‌شمالی، فقط چند دیوارگلی و یکی‌دو باغ به‌جامانده از آن‌روزها را دیده‌ایم، شنیدن از روزهای دور این خیابان، شیرین و شگفت‌انگیز است؛ آن‌هم از زبان کسی که بیش‌از چهل‌سال است در همین‌جا زندگی می‌کند. دولت‌آبادی می‌گوید شش‌ساله بوده که در خیابان «شهیدنظام‌دوست» امروزی ساکن شده‌اند و پس‌از ازدواجش هم به‌جای دیگری نقل‌مکان نمی‌کنند و در این محدوده می‌مانند. او تعریف می‌کند: «ما اول ساکن همت‌آباد بودیم؛ درجاده‌سیمان. من حدوداً شش‌ساله بودم که پدرم زمینی در خیابان «شهیدنظام‌دوست» فعلی از شخصی به نام حاج آقای پارسایان، که خودش از زمین داران همین منطقه بود، خرید. آن‌زمان در اینجا خبری از این‌همه خانۀ مسکونی نبود؛ شاید تک‌وتوک و دور از هم چندتا خانه ساخته شده بود. در عباس‌آباد تا چشم کار می‌کرد زمین کشاورزی و باغ بود و اصلا هیچ کوچه و خیابان‌کشی‌ای وجود نداشت. خبری هم از آب و برق و گاز نبود. یادم هست به ما اجازه داده بودند که از آب زمین‌های کشاورزی برای بنّایی و کارهای دیگر استفاده کنیم. به‌مرور زمان، همان‌طور که شهر مشهد گسترش پیدا می کرد و جمعیت افزایش می‌یافت، کسانی هم که برای خانه‌ساختن دنبال جایی می‌گشتند، بیشتر از قبل به این منطقه آمدند. کم‌کم باغ‌ها و زمین‌های کشاورزی تبدیل به خانه‌های مسکونی شدند و بعد پای شهرداری وسط آمد تا اینکه عباس‌آباد شد خیابان «شهیدنظام‌دوست» و به شکل کنونی درآمد. من جزو کسانی هستم که شکل‌گیری این محدوده را به چشم خودم دیده‌ام و شاهد بودم که اینجا چطور یک‌متر یک‌متر ساخته شد.».

 

105333.jpg

 

شعرم را در تلویزیون خواندند

صحبت دربارۀ تاریخچۀ عباس‌آباد را متوقف می‌کنیم و یک‌راست می‌رویم سروقت زندگی خانم دولت‌آبادی. با این سؤال شروع می‌کنیم که «چطور شد اصلا وارد وادی نویسندگی شدید و این ذوق و هنر را از کجا آوردید؟». او پاسخ می‌دهد: «اگر شجره‌نامۀ خانوادۀ مرا چه از طرف مادری و چه پدری بررسی کنید، متوجه می‌شوید که از بین آن‌ها نه کسی نویسنده بوده و نه شاعر. این‌ذوق را هم هیچ‌یک نداشتند و من تنها کسی هستم که هر از چندگاهی شعر می‌گویم و نویسندگی می‌کنم. این‌جریان برایم از هشت‌نُه‌سالگی و دوران مدرسه کمی جدی شد. معلم‌هایم می‌گفتند که خوب می‌نویسم. انشا که می‌نوشتم، گاهی معلمم آن را از من می‌گرفت و با خودش به ادارۀ آموزش‌وپرورش می‌برد و آن‌ها هم از من به‌عنوان دانش‌آموز با استعداد تقدیر می‌کردند. حتی یادم هست یک‌بار به خاطر انشایی که درمورد درخت داخل حیاط خانه‌مان نوشته بودم، حسابی موردتشویق قرارگرفتم و جایزۀ خوبی هم به من دادند. خیلی هم علاقه داشتم که این نوشته‌ها و شعرهایی که به زبان کودکانه می‌گفتم، جایی خوانده و منتشر شود اما نمی‌دانستم چطور باید این‌اتفاق بیفتد. سرانجام برنامۀ کودک تلویزیون که خانم خامنه مجری‌اش بود، اعلام کرد که نوشته‌ها و نقاشی‌هایتان را برای ما بفرستید تا بخوانیم و نمایش بدهیم. من هم همین‌کار را کردم. یادم نمی‌رود وقتی شعری را که دربارۀ شهیدان رجایی و باهنر گفته بودم از تلویزیون خواندند، چقدر ذوق کردم و در پوست خودم نمی‌گنجیدم. رابطۀ من و تلویزیون این‌طور شروع شد و مدام مطلب می‌فرستادم و آن‌ها می‌خواندند.».

 

روز تولد آینه‌ها ...

سال‌ها از آن‌زمان که نویسندۀ منطقۀ ما برای برنامۀ کودک و نوجوان مطالبش را می‌فرستاده، می‌گذرد. ازدواج می‌کند و بچه‌دار می‌شود، ولی تا چندسال پیش هنوز هیچ کتاب رسمی‌ای از او در بازار منتشر نشده بود. می‌گوید بیشتر برای دلِ خودش می‌نوشته و جدای از این‌ها اصلا نمی‌دانسته که باید از کجا و چطور آغاز کند. او تعریف می‌کند: «بعد از قطع‌شدن رابطۀ من با تلویزیون، همچنان به نوشتن ادامه دادم. ولی چیزهایی که می‌نوشتم خیلی به درد بازار نشر و تبدیل‌شدن به کتاب نمی‌خورد. برای دل خودم می‌نوشتم. دوست داشتم که کتابی چاپ کنم، ولی راستش را بخواهید کسی نبود که راهنمایی‌ام کند که چگونه شروع کنم. برای همین هم عقب افتادم. البته این را هم اضافه کنم که من برای روزنامه‌ها مطلب می‌فرستادم و چاپ می‌کردند و حتی در مقطعی از راه دور با یکی از مجله‌های پرفروش همکاری داشتم و داستان کوتاه برایشان ارسال می‌کردم. در آن ایّام خاطراتم را به‌صورت مرتب می‌نوشتم. حتی یک رُمان با نام «من همینم که هستم» را هم به پایان رساندم ولی ترجیح دادم که منتشر نشود. تا اینکه برایم اتفاقی افتاد و دچار افسردگی شدم و در همین‌دورانِ بیماری برای تغییر حالم به سفر رفتم. این سفر مقدمه‌ای شد برای ورود جدی من به دنیای نویسندگی و به این‌ترتیب کتاب «آینه ها چه می‌گویند؟» که درواقع یک نوع سفرنامه است، خلق شد.».

 

آمادۀ تجربه‌های تازه‌ام

پس از «آینه‌ها چه می‌گویند؟» نوبت به کتاب «محلۀ ما» می‌رسد. کتابی که بیشتر از همه محصول اعتمادبه‌نفس نویسندۀ محلۀ طبرسی‌شمالی است. او می‌گوید: «برای معرفی کتابم به شهرداری رفتم. البته همین‌طوری رفتم تا ببینم چه پیش می‌آید، وگرنه تا آن‌روز اصلا فکر نمی‌کردم که شهرداری کار فرهنگی بکند و انتشاراتی داشته باشد. فکر می‌کردم که آسفالت‌کردن و جدول‌کشی خیابان و برخورد با سدّمعبر کارهای مهم این سازمان است. این‌آشنایی من منجر شد به عضویتم به‌عنوان پژوهشگر محله در شورای اجتماعی محلۀ طبرسی شمالی. بعد هم در نشستی در فرهنگ‌سرای قرآن و عترت موضوع نگارش کتاب برای هر محله مطرح شد و من اعلام آمادگی کردم که می‌توانم برای محلۀ خودمان این کتاب را تدوین کنم. کار چاپ شده‌ام را دیدند و موردتأیید قرار گرفت و قرارداد بسته شد.».

دولت‌آبادی ادامه می‌دهد: «کتاب اولی که از من چاپ شده بود، با «محلۀ ما» زمین تا آسمان فرق داشت. برای این‌کتاب دوم باید در بافت محله می‌چرخیدم، آدم‌های مختلفی را می‌دیدم و با آن‌ها گفت‌وگو می‌کردم. کاری که تا آن‌روز اصلا انجامش نداده بودم و حتی اطلاعات چندانی هم درباره‌اش نداشتم؛ اما وقتی با همسرم مشورت کردم، او این اعتمادبه‌نفس را به من داد که «می توانی از پَسش بربیایی.». در کمتر از یک‌روز همۀ کارهای اعلام آمادگی من و بستن قرارداد انجام شد و من رسماً به‌عنوان نویسندۀ کتاب محلۀ طبرسی‌شمالی انتخاب شدم. شاید اگر هرکس دیگری به‌جای من بود با توجه به بی‌تجربگی، این‌کار را نمی‌پذیرفت، ولی من آدم نترسی هستم و آماده‌ام که هرچیزی را تجربه کنم.».

 

105332.jpg

 

با یک‌جمله، کُلی آدم به من معرفی شد

شاید سخت‌ترین کار برای نوشتن چنین کتاب‌هایی، پیدا کردن سوژه باشد؛ یعنی کسانی که محله را خوب بشناسند و مهم‌تر از آن حافظۀ خوبی داشته باشند. سوژه‌یابی نویسندۀ کتاب «محلۀ ما» برای خودش داستانی دارد که او آن را این‌طور شرح می‌دهد: «همان‌طور که گفتم من تابه‌حال در عمرم نه مصاحبه گرفته بودم و نه بلد بودم چه‌طور سوژه پیدا کنم تا کارم راه بیفتد. نهایت ارتباطی هم که داشتم منحصر می‌شد به همسایه‌ها و چندنفر از قدیمی‌های عباس‌آباد. اعضای شورای اجتماعی محله، نخستین کسانی بودند که چندنفر را معرفی کردند و خودشان هم بعضی از خاطراتشان را از محله بازگو کردند. کم‌کم دایرۀ ارتباطات من گسترده‌تر شد. دیگر این‌قدر عباس‌آباد را بالا و پایین و با این و آن صحبت کرده بودم که تقریباً همه می‌دانستند قرار است کتابی شامل خاطرات اهالی محله چاپ شود؛ کتابی که البته نه‌تنها عباس‌آباد بلکه کل محلۀ طبرسی‌شمالی را دربرمی‌گرفت. هرجا که می‌رفتم اول از همه سراغ کتاب را می‌گرفتند. در این‌میان خود مصاحبه‌شونده‌ها هم شروع به معرفی آدم‌هایی می‌کردند که حرفی برای گفتن داشتند. دیگر گفتن این جمله بین برخی از همسایگان طبیعی شده بود که «زهراخانم دولت‌آبادی دارد کتاب خاطرات محله را می‌نویسد.» و با همین یک‌جمله، کُلی آدم به من معرفی شد. حتی خیلی‌ها خودشان زنگ می‌زدند یا می‌آمدند درِ خانۀ ما و می‌گفتند که می‌خواهند خاطراتشان را بگویند.».

 

صفای خانۀ پیرزن به ادامۀ کار علاقه‌مندم کرد

وقتی از این نویسنده می‌خواهیم که از خاطرات شیرینش درطول تهیه و تدوین کتاب محلۀ طبرسی‌شمالی تعریف کند، می‌گوید هریک از گفت‌وگوهایش یک‌داستان دارد و بعد از اینکه کمی فکر می‌کند، صحبت‌هایش را این‌طور پِی می‌گیرد: «یک‌بار در مسجد با خانمی آشنا شدم که اگر اشتباه نکنم ۸۳-۸۲سال سن داشت. قرار بود بنشینیم و برای من از محله تعریف کند. یک‌پیرزن دوست‌داشتنیِ روستایی بود که لهجۀ غلیظ تربتی هم داشت. مرا دعوت کرد به خانه‌اش. باور نمی‌کنید که چنان خانۀ کوچک باصفا و آرامش‌بخشی داشت که من هنوز مثلش را ندیده‌ام. یکی از لذت‌بخش‌ترین گفت‌وگوهایی که در طول گردآوری محتوای کتاب «محلۀ ما» گرفتم، همین بود. به جرئت می‌توانم بگویم که این مصاحبه مرا که قصد انصراف از کار نگارش کتاب محله را داشتم به ادامۀ آن علاقه‌مند کرد. یک‌بار دیگر هم در اتوبوس نشسته بودم که خانمی گفت: «شما داری کتاب محله را می‌نویسی؟». گفتم: «بله». هنوز در حیرت و تعجب بودم که از کجا مرا شناخته که گفت «من هم از قدیمی‌های عباس‌آباد هستم و کم خاطره ندارم.». همان‌جا در اتوبوس رکوردر را روشن کردم و خاطراتش را ثبت کردم.».

..........................................

 

105334.jpg

 

  • جامانده‌های مصاحبه

در هر گفت‌وگویی صحبت‌هایی رد و بدل می‌شود که جادادنشان در متن اصلی سخت است و از طرفی این حرف‌ها اینقدر شیرین است که دلمان نمی‌آید شما را از خواندنشان محروم کنیم. آنچه در اینجا می‌خوانید جامانده‌های گفت‌و‌گوی ما با خانم دولت‌آبادی است که خواندنش خالی از لطف نیست.

من آدم به‌شدت فعالی هستم و نمی توانم یک‌جا بنشینم و کاری نکنم. زمانی هم که یک‌گوشه ساکت نشسته‌ام و کاری نمی‌کنم، همه می‌پرسند که «حالت خوب است یا نه؟»، «چرا حرف نمی زنی یا کاری نمی‌کنی؟». به‌خاطر همین روحیه‌ام نمی‌توانستم فقط خانه‌دار باشم. دوست داشتم کاری انجام بدهم. همسرم برایم ماشین خرید و شدم رانندۀ سرویس مدرسه و آژانس بانوان. بعد مدتی دیدم که این‌شغل راضی‌ام نمی‌کند. برای همین قیدش را زدم. یک‌روز ناگهان به ذهنم زد که مغازۀ سیراب‌ و شیردان باز کنم. همسرم دوباره حمایتم کرد. چندوقتی هم کار کردم اما بنا به‌دلایلی مجبور شدم که تعطیلش کنم.

من هم‌زمان با نویسندگی شعر هم می‌گفتم؛ چه به لهجۀ مشهدی و چه شعر نو. زمانی که مغازۀ سیراب و شیردان داشتم با آقای قربان‌زاده از شاعران محلۀ طبرسی شمالی آشنا شدم. ایشان در این‌مسیر خیلی به من کمک کرد و اشکالاتی را که داشتم به‌مرور زمان رفع کرد. الان شعر هم در کنار نوشتن کتاب برایم جدی شده است.

زمانی که کتاب «آینه‌ها چه می‌گویند؟» چاپ شد، به ذهنم زد که خودم به خیابان بروم و کتابم را بین مردم تبلیغ کنم. یک‌روز در خیابان سعدی این‌فکر را عملی کردم. جلوی مردم را می‌گرفتم و کتاب را معرفی می‌کردم. اما کاش این‌کار را انجام نمی‌دادم! خیلی‌ها با افتخار می‌گفتند که تابه‌حال کسی دستشان کتاب ندیده است و در عمرشان غیر کتاب درسی، کتاب دیگری نخوانده‌اند! آن روز فهمیدم که چه‌قدر در ایران کار نویسنده‌ها و ناشران سخت است.

من به‌خاطر اینکه جزو قدیمی‌های محله هستم و بیشتر اهالی کم‌وبیش مرا می‌شناسند، در طول این سال‌ها تبدیل به معتمدشان هم شده‌ام. هرکسی، فرقی ندارد زن یا مرد، هر مشکلی یا اختلافی که با دیگران داشته باشد اولین جایی که به ذهنش می‌رسد بیاید تا درد دل کند، خانۀ ما و نزد شخص من است.

محلات کمتربرخوردار شهر و حاشیه‌ای مثل طبرسی‌شمالی و یا جاهای دیگر، اینقدر داستان جالب و بعضاً عجیب‌وغریب دارد که جان می‌دهد برای ساخت مستند. خیلی از این‌ها را من شناسایی کرده‌ام ولی چون دانش مستندسازی ندارم، به آن اقدام نکرده‌ام. منتظر هستم که یکی پیدا شود و کار را دست بگیرد و من هم کمکش کنم.

بعد از پایان کار کتاب طبرسی شمالی، تصمیم گرفتم کتاب محلات دیگر را هم شروع کنم. الان کار نگارش کتاب‌های مربوط به محله‌های دروی و سیس‌آباد تمام شده است و گردآوری محتوای کتاب‌های مربوط به محدودۀ جمعیتی قُرقی (محله‌های شهیداحمدی‌روشن، شهیدعلی‌محمدی، شهیدشهریاری) هم امروز و فردا تمام می‌شود. به من پیشنهاد داده شده که بروم در محلاتی که به‌اصطلاح بالای شهر هستند کار کنم، ولی به‌دلیل صفا و سادگی و صمیمیتی که در گلشهر و رسالت و دروی و... حاکم است، ترجیح می‌دهم در این محله‌ها کار کتاب را دنبال کنم تا جای دیگر.

 

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی