کد خبر : 75168
/ 19:29
۳۴سال بیم و امید خانواده مجربی برای بازگشت محمدرضایشان از جنگ ادامه دارد؛

چشـم‌انتظاری «مامان‌زری»

فاطمه قمصریان، مادر شهید محمدرضا مجربی کرمانی را همه در خیابان سناباد می‌شناسند. اکنون درهمه این سال‌ها که شماره‌اش به ۳۴ رسیده، منتظر بوده فرزندش سالم وسلامت از جنگ به خانه برگردد.

چشـم‌انتظاری «مامان‌زری»

خبرنگار: باختری

شهرآرا آنلاین / فاطمه قمصریان، مادر شهید محمدرضا مجربی کرمانی را همه در خیابان سناباد می‌شناسند. مامان زری اسمی است که فرزندان، نوه‌ها و نتیجه‌ها، او را به آن می‌شناسند. اما اکنون درهمه این سال‌ها که شماره‌اش به ۳۴ رسیده، منتظر بوده فرزندش سالم وسلامت از جنگ به خانه برگردد. 

مامان‌زری با یکی از پسرانش در خانه‌ای سه‌طبقه، بازمانده با همان آداب معماری گذشته در حاشیه خیابان سناباد زندگی می‌کند؛ یعنی دوقدم بالاتر از میدان سعدی. او از روزی که به خانه بخت آمده، در همین خانه زندگی می‌کند.متولد سال ۱۳۰۴ است. اما اهالی خیابان سناباد به‌خوبی، بانویی را که با چادری محجبه در درگاهی خانه‌اش می‌نشسته و به سمت میدان سعدی می‌نگریسته در یاد دارند. شاید او به همان مسیری که پسرش سال‌ها رفت و دیگر برنگشت چشم دوخته بود و ثانیه‌های انتظارش را با بردباری طی می‌کرده است... حدودا دوسال است که مامان زری خانه‌نشین شده است، اما هم خانم‌های مسجد محله و هم فرزندان و نوه‌ها و نبیره‌ها به او سر می‌زنند و نمی‌گذارند تنها بماند. مادر شهید مجربی اما دائم تصور می‌کند فرزندی از او گم شده است؛ تصوری که البته حقیقی است. از دودختر و پسرش خواستیم که در این مصاحبه همراهی‌مان کنند تا چیزهایی که گفتنش باعث رنجش خاطر مامان زری می‌شود را بازگو کنند. محمدرضا مجربی کرمانی به روایت بنیاد شهید، «شهید» است و به روایت حس مادرانه مامان زری کماکان برمی‌گردد. نمی دانیم او را شهید بنامیم یا مسافری که آمدنش خیلی دیر شده است. 

..........................................

 

محمدرضا متولد چه سالی بود؟

خواهر بزرگ‌تر(مرضیه خانم):۱۳۴۳. شهید، ۹ برادر و خواهر دارد و آخرین فرزند خانواده مجربی است. 

 

خاطراتی از دوران کودکی محمدرضا برایمان بگویید.

او پسری آرام و وابسته به خانواده، خواهرها و برادرهای بزرگترش بود. البته چون با خواهرهای بزرگترش تفاوت سنی داشت، عموما با فرزندان آن‌ها همبازی بود. به هر حال، او در سنین کودکی و نوجوانی پسری گرم و گیرا و همراه با خانواده بود.

محمدرضا همه تعطیلی سه‌ماه تابستان را به خانه من می‌آمد؛ آن قدر که گاهی مامان‌زری گله می‌کرد که بچه‌ام را از من گرفتی! می‌آمد و با فرزندانم بازی می‌کرد و روزگار می‌گذراند. با پسران من به مسجد طاهری می‌رفت‌.

 

از خاطرات سال‌های منتهی به انقلاب اسلامی در شهر مشهد تعریف کنید.

سال‌های پرالتهابی برای همه مردم بود. محمدرضا هم به راهپیمایی‌ می‌رفت. گاهی حتی یک شبانه‌روز ناپدید می‌شد. همسرم نیز چند و چون مبارزه با حکومت شاه را به او یاد می‌داد. بعد از انقلاب هم با راهنمایی او به مسجد و بسیج و در سال‌های بعد به جبهه رفت. 

خواهر کوچک‌تر(راضیه خانم): مشوق اصلی او در محله ما، «رضا احمدی» بود. رضا، دوستِ محمد ما بود و مادر رضا، فرزندخوانده مامان‌زری به حساب می‌آمد. آن‌ها با هم به جبهه رفتند و هر دو باهم در جبهه ماندند و دیگر برنگشتند. اما بعد از سال‌ها پلاک رضا احمدی به مشهد بازگردانده شد اما از محمدرضا هنوز هیچ اثری نداریم. 

(خواهر بغض می‌کند و ادامه نمی‌دهد)

 

دوران دبستان محمدرضا چگونه گذشت؟

رفتار آرامی داشت. سال‌های دبستان تصادفی کرد و خانه‌نشین شد اما از سال بعد، دوباره درس‌ را در مدرسه طاهری، امیرمعزی فعلی، ادامه داد. 

 

اولین اعزامش به جبهه را به خاطر می‌آورید؟

بله! از همین مسجد طاهری بود. هفده‌سال داشت و با سن کم، کارش را درست کرده بود و به جبهه اعزام و در اولین اعزامش در سال ۱۳۶۰ به شلمچه فرستاده شد. ما خودمان محمدرضا را آماده کردیم به جبهه برود. یادم است رزمنده‌ها در میدان تختی جمع شدند و از آنجا رفتند به راه‌آهن. خانواده‌ها نیز همراهی‌شان کردند. 

مرضیه خانم: نوبت آخر، خودم همراهش رفتم خیابان نخریسی؛ آن‌جا مرکز سپاه بود و همراهی‌اش کردم برای اعزام به جبهه.

 

105304.jpg

 

درباره ماجرای مجروح‌شدن محمدرضا برایمان بگویید. 

آن زمان، رزمنده‌ها در برنامه‌های رادیو مدام از سلامت خود، همراهان و دوستانشان خبر می‌دادند. گاهی کاسب‌ها یا فامیل می‌گفتند شنیدند که حال محمدرضا خوب است. اما بار دومی که محمدرضا به جبهه رفت، خیلی طولانی شد و ما از او بی‌خبر ماندیم. تااینکه یک‌روز پدر شهید احمدی به خانه ما آمد و گفت که از واسطه‌ای خبردار شدم حال پسرتان خوب است و نگران نباشید. 

راضیه خانم: مادرم یکی از همان روزها، ساعت ۱۲ به برنامه رادیویی گوش می‌داده و تا اسم «مجربی» را می‌شنود، می‌دود تا به رادیو نزدیک شود، اما پایش به ورودی در، گیر می‌کند؛ می‌افتد و می‌شکند. ظهر که پدرم به خانه می‌آید، می‌بیند مامان زری داخل حیاط افتاده است. او را به بیمارستان می‌برند و پایش را گچ می‌گیرند. تااینکه چند روز بعد، سرظهر در زدند و دیدیم که محمدرضا برگشته است. مادرم دیده بود که فرزندش مثل همیشه راست راه نمی‌رود و کج کج جلو می‌آید. باخودش می‌گوید حتما طوری شده و محمدرضا هم که پای مادر را در گچ دیده بوده، نگران می‌شود. برادرم برای اینکه دل مادر را خوش کند، دست و پایش را محکم تکان داده بود که بگوید سلامت است، اما ناگهان زخمش سر باز می‌کند و خون بیرون می‌زند...

 

یعنی با جراحت به خانه آمده بود؟

بله! مدتی هم بیمارستان بود. محمدرضا پیش ازعملیات خیبر، مجروح می‌شود و برای مداوا پس از بودن در بیمارستان چند شهر، به مشهد اعزام می‌شود. اما مدتی بعد از بازگشتش، دوباره به جبهه رفت و بنا به قولی در عملیات خیبر شهید می‌شود و از همان‌جا دیگر خبر دقیقی از او به خانواده نرسید و انتظار سی و چندساله ما همچنان ادامه دارد.

اما محمدرضا پس از آنکه برای دیدار مادر و خانواده با جراحت برمی‌گردد، دوباره برای تکمیل مداوا به بیمارستان برده می‌شود. مدت کمی، حدودا یک هفته در بیمارستان امام رضا(ع) بستری می‌شود و پس از آن، مدتی در خانه استراحت می‌کند. بعد از بهبودی نسبی سعی می‌کند دوباره به جبهه اعزام شود. اما این نوبت، دیگر بازگشتی نداشت. 

 

خبر شهادت محمدرضا چگونه به شما رسید؟

مرضیه خانم: از طرف سپاه می‌آمدند به خانه رزمندگان و خبر شهادت را حضوری می‌دادند. یکی دو نفر از فامیل ما هم که در جبهه بودند، خبردار می‌شوند محمدرضا شهید شده است اما برای اینکه نگران نشویم به ما خبر نمی‌دادند. زمان شهادت برادرم، هشتم اسفند سال ۶۲ بوده و نزدیک نورزو. خوب از طرف سپاه مشهد آمدند و به ما خبر دادند.

راضیه خانم: به همراه خواهر بزرگ‌تر و پدرم رفتیم به مکانی که سپاه گفته بود. آقایی آمدند و گفتند فرمانده گروهِ محمدرضا هستند. ایشان گفتند که در حین عملیات، دیدیم که محمدرضا مجروح شد و به زمین افتاد. منتها خط آتش دشمن سنگین بود. بنابراین ما مقداری به عقب برگشتیم و پیکر او آنجا ماند و نتوانستیم او را به عقب بیاوریم.

مرضیه خانم: من همه فیلم‌های هلال احمر را می‌دیدم. بعدها که اسرا آزاد شدند عکس محمدرضا را به خانه آن‌ها می‌بردم که احیانا اگر او در اسارت با آن‌ها بوده، شناسایی‌اش کنند اما خبری از او نیافتیم. 

برادر بزرگتر(آقا امیر): من در آن سال راننده کامیون بودم و اعزام شده بودم به لشگر ۲۱ حمزه. با فرمانده‌شان صحبت کردم. به نزدیکی همان منطقه شهادت محمدرضا هم رفتیم و دوربین انداختیم و جنازه‌ای را در بزرگراه بصره به من نشان دادند. من جنازه‌ای را از پشت دیدم که به گفته فرمانده محمدرضا بود. می‌خواستیم به جلو برویم اما چون آتش سنگینی می‌بارید موفق نشدیم. بعدها هم‌رزمانش گفتند که تک زده‌ و جلو رفته‌اند اما جنازه‌ای در کار نبوده است. 

 

آیا بعد از سی و چند سال انتظار هنوز منتظر بازگشت محمدرضا هستید؟

آقاامیر: بله. من دوست دارم اگر قرار باشد محمدرضا بیاید، سالم بیاید. من جنازه قبول نمی‌کنم.

مرضیه خانم: همان زمانی که برایش تعزیه گرفته بودیم، خواب برادرم را دیدم. می‌گفت من زنده‌ام. چرا برایم ناراحتی می‌کنید.

راضیه خانم: زمان صدام، برای زیارت رفتیم عراق. هیچ‌گاه یادم نمی‌رود که مادرم در حرم امام حسین(ع) و باقی اماکن مقدس، دائم به این وآن نگاه می‌کرد تا فرزندنش را پیدا کند. شنیده بود گاهی اسرا را برای زیارت به حرم می‌آورند. 

 

105306.jpg

 

..........................................

 

آیا اهالی محله می‌دانند اینجا خانه شهید است. برخوردشان چگونه است؟

راضیه خانم: آن‌ها با ارج و قرب با ما رفتار می‌کنند. همان جور هم ما برای همه همسایه‌ها ارزش قائلیم. گاهی همسایه‌ها می‌آیند و اگر نذری داشته باشند از مادرم می‌خواهند برایشان نذر کنند. به دست و قدم و ذکر مامان زری اعتقاد دارند. 

 

سال‌های قبل مامان زری، کنار درِ خانه می‌نشست و به دورترها می‌نگریست. لابد انتظار آمدن محمدرضا را می‌کشیده است. با این حال، خانواده مجربی از مردم و دستگاه‌های شهری چه انتظاری دارند؟

راضیه خانم: دوست داشتیم اسم کوچه‌ای را در همین حوالی به نام محمدرضا بگذارند. شهردار هم چند نوبت به خانه ما آمده است. از دیگر نهادها و بنیاد شهید هم آمده‌اند. حتی گفتند که نام کوچه‌ای را «محمدرضا مجربی» گذاشته‌اند. ما هم خبر نداریم. شما این کوچه را دیده‌اید؟ دوست داشتیم یاد او در جایی باشد. اما به یاد شهید، آب‌خوری مناسبی جلوی در خانه گذاشتیم. اخیرا شهرداری چندین نوبت آمده و می‌خواهد آن را جمع کند. می‌گوید باید از فرم جدید استفاده و کاشی‌کاری کنید...

مرضیه خانم: من از دیدگاه خودم می‌گویم که مردم نباید بگذارند، ایثارگری شهیدان فراموش شود. 

 

اگر امروز به سال شصت برگردیم، دوباره اجازه می‌دهید محمدرضا به جبهه رود و این حجم بزرگ انتظار و غم را تجربه کنید؟

مرضیه خانم: لابد آن سالی که محمد به جبهه رفته است خدا توان خاص روحی به مادرم داده است. بدون کمک و امداد الهی هرگز هیچ مادری این توان را ندارد که جوانش را جلوی توپ و تانک بفرستد. اگر امداد الهی باشد بله. 

راضیه خانم: مادرم اوایل راضی نبود. به محمدرضا هم می‌گفت تو کوچکی و هنوز به سن قانونی جبهه رفتن نرسیدی. حتی برادر بزرگترم هم نصیحت می‌کرد که نرو. اما او بعدا گفته بود من راهم رفتن است...

 

و جمله آخر؟

(خواهر کوچکتر با بغضی که در تمام طول مصاحبه داشت) به حرمت شهدا دعا کنند حال مادرم بدتر از این نشود.

 

دختر کوچک خانواده مجربی کرمانی بعد از مصاحبه می‌گوید: مادرم وقتی اسرا آزاد شده بودند، با هر آزاده‌ای، هم‌قد و قامت محمدرضا که مواجه می‌شد، او را به پارچه‌فروشی بَرَک (یکی از بهترین پارچه‌فروشی‌های خیابان دانشگاه) می برد. برایش کت و شلواری می‌گرفت و گوسفندی به یاد محمدرضا قربانی می‌کرد...

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی