کد خبر : 75093
/ 17:43
استادکار هنرمند محلۀ طبرسی‌شمالی، با وجود مشکلات زندگی از ساختن سماورهایی با چهرۀ فردوسی و کورش و دیگر بزرگان دست نمی‌کشد؛

این‌ها زیرخاکی نیستند

گفتگو با مردی که بدون استاد، قلم‌زنی یاد گرفته است و حالا برای دل خودش با همۀ مشکلاتی که دارد، سماورهایی با تصویر بزرگان می‌سازد.

این‌ها زیرخاکی نیستند

شهرآرا آنلاین / وقتی پرسان‌پرسان خودمان را به خانه و مغازۀ محمدابراهیم حیدری، سماورساز باسابقه محلۀ طبرسی‌شمالی رساندیم، هنوز چیزهایی را که درباره‌اش شنیده یا خوانده بودیم، خیلی باور نکرده بودیم. آقای حیدری همان اول بسم‌ا... دستمان را گرفت و از میان خرت‌وپرت‌های عتیقه‌ای که در طول سی،چهل سال جمع‌آوری کرده، ما را گذر داد تا به اتاق کارش برسیم. جایی که همان سماور دوونیم‌متری تصویر بزرگان که از همسایه‌ها تعریفش را شنیده بودیم، جا خوش کرده است. یک سماور عجیب و غریب دویست‌لیتری که رویش چهره‌هایی منسوب به فردوسی و مولانا تا شاه‌عباس و نادرشاه حکاکی شده است. توضیحات چند دقیقه‌ای استاد ابراهیم سماورساز همۀ شک و تردیدهای ذهن ما را از بین برد و مقدمۀ گفتگوی دوساعته ما با او شد. گفتگو با مردی که بدون استاد، قلم‌زنی یاد گرفته است و حالا برای دل خودش با همۀ مشکلاتی که دارد، سماورهایی با تصویر بزرگان می‌سازد.

..........................................

 

از تعمیرگاه موتورسیکلت به سماورسازی

زندگی ابراهیم حیدری از سی و هشت سال پیش، زمانی که نوجوانی هفده‌ساله بوده، تا همین امروز با سماور و سماورسازی گره خورده و هرچند پنج، شش سالی بینشان جدایی می‌افتد، دوباره به هم می‌رسند. او دربارۀ ورودش به این حرفه توضیح می‌دهد: «اوایل انقلاب، مدتی با برادرم در تعمیرگاه موتورسیکلتی کار می‌کردیم. آن‌موقع استادکارها بداخلاق و بددهن بودند و حتی دست بزن داشتند. بعد از کتک‌خوردن برادرم از صاحب تعمیرگاه، من خیلی ناراحت شدم و کلا از آن کار بدم آمد. تا اینکه سر از یک کارگاه سماورسازی درآوردم. البته این را هم بگویم که در آنجا غیر از سماور چیزهای دیگری هم می‌ساختیم. والور، علاءالدین و هرچیز دیگری که بازار می‌طلبید. چیزی نزدیک به بیست سال شاگردی کردم. آن‌زمان استادها فوت کوزه‌گری را یاد نمی‌دادند. یادم هست در خیابان میثم کار می‌کردم. زمانی که کار ساختن سماور به جایی می‌رسید که همان فوت کوزه‌گری استاد را می‌طلبید و من نباید یاد می‌گرفتم، صاحب‌کار صدایم می‌زد و یک حلب روغن پرآب دستم می‌داد و می‌گفت که برو دم در مغازه این را هم بزن! من باید آنقدر آب را هم می‌زدم تا کار او تمام شود! بعد مدت زیادی شاگردی‌کردن سرانجام کار خودم را شروع کردم و تولیدی سماورم را راه انداختم. متأسفانه چرخ تولیدی آن‌طور که باید و شاید نچرخید و پس از پیش‌آمدن مشکلاتی، مجبور شدم که تعطیلش کنم. زندگی را با زن و بچه از صفر شروع کردم و این‌بار دیگر سراغ سماورسازی نرفتم و وارد کار تأسیسات شدم تا دوازده، سیزده سال پیش که به‌خاطر شرایط جسمی دوباره سماورساز شدم.».

 

وقتی شوخی خیلی جدی می‌شود

کارگاه ساخت و تعمیر سماور آقای حیدری دوباره راه می‌افتد. اما این‌بار یک تفاوت مهم با گذشته دارد. صحبت‌های یکی از دوستان استادابراهیم او را ترغیب می‌کند که سماورهایی با اشکال مختلف بسازد. او تعریف می‌کند: «وقتی که مجدد کار سماورسازی را راه‌انداختم، دیگر سراغ تولیدی نرفتم و فقط کارهای کوچک را انجام می‌دادم. یک روز که رفته بودم به دوستان سماورساز قدیمی‌ام سر بزنم، یکی از همان‌ها گفت تو این‌قدری در این‌کار وارد هستی که بتوانی سماورهایی به‌شکل مجسمه بسازی. تا آن روز اصلا چنین سماورهایی درست نکرده بودم. از بین لوازمم یک سرتنوره پیدا کردم و در مغازه‌ام مشغول وَر رفتن و شکل‌دادن به آن شدم. یکی از دوستانم گفت که می‌خواهی چه‌کار کنی؟ موضوع را برایش توضیح دادم و هم‌زمان با چند نفر از سماورسازهای دیگر مشورت کردم و همه گفتند که اگر توانایی و هنرش را داری، شک نکن و شروع کن. خلاصه اینکه ظرف مدت یک هفته آن سرتنوره تبدیل به سردیس یکی از بزرگان کردستان شد که عکسش را در کتابی دیده بودم. وقتی آن را بردم و به همان دوستم که مرا تشویق کرده بود، نشان دادم تعجب کرد و گفت که آن پیشنهاد از سر شوخی بوده و فکر نمی‌کرده که من اصلا از پسش بربیایم. آن زمان این‌قدر سرمایه نداشتم که بتوانم ورق بخرم و سماورهایی شبیه مجسمه بسازم. همین دوست سماورسازم گفت که من ورق می‌خرم و تو یکی برای من بساز و یکی هم برای خودت. دوتا سماور به‌شکل رستم قلم زدم و این‌ها شدند اولین کارهای هنری جدی من.».

سراغ آن سماور را که می‌گیریم، تصویرش را نشانمان می‌دهد و می‌گوید: «پس از گذشت چند سال از ساخت آن، آقایی از سبزوار آمد و گفت که من این را برای دکور خانه‌ام می‌خواهم و رستم را خرید و با خودش برد. با همان پول دوباره ورق برنج خریدم و کار دیگری را دست گرفتم.». 

 

بدون استاد

هرچقدر سماور شکل رستمی که جلو رویمان قرارگرفته ورانداز می‌کنیم، خیلی باورمان نمی‌شود این قلم‌زنی را کسی انجام داده باشد که هیچ استادی تابه‌حال بالای سرش نبوده است. وقتی می‌پرسیم که واقعاً تا امروز هیچ استادی نداشته‌اید، پاسخ می‌دهد:«همان‌طور که گفتم تا قبل از ساخت این مجسمه‌ها من فقط سماور ساده تولید می‌کردم. هیچ وقت پیش نیامده بود که قلم به دست بگیرم و بخواهم کارهای قلم‌زنی انجام بدهم. همه این چیزهایی که اینجا می‌بینید، کار خودم است و به‌مرور زمان و با تمرین و کارکردن مداوم به این مرحله رسیدم. وگرنه اصلا خبری از استاد و کلاس درس و مشق و این حرف‌ها نبود.».

 

105157.jpg

 

این سه نفر

کاری که سماورساز محلۀ طبرسی‌شمالی امروز انجام می‌دهد، خیلی فراگیر نیست و در مشهد کمتر کسی از استادکارهای سماورسازی دستی برآتش قلم‌زنی دارد که استاد ابراهیم یکی از آن‌هاست.«یکی از بزرگان این‌کار در شهر مشهد فردی بود به نام سید اصغر. ایشان که از قدیم‌الایام کارش نقش چهره‌زدن روی سماور بود، چندسال پیش به رحمت خدا رفت. برادر سید اصغر هم قلم‌زنی و ساخت سماورهای این‌چنینی را بلد است و در مغازه‌اش انجام می‌دهد. من نفر سوم این جمع هستم و کس دیگری چنین کاری نمی‌کند.».

اما کار آقای حیدری به گفتۀ خودش تفاوتی بزرگ با بقیه دارد که او آن را این‌طور بیان می‌کند:«این کسانی که گفتم در مشهد این‌کار را انجام می‌دهند، هربخشی از کار را به یک نفر می‌سپارند.اما من از صفرتاصد را خودم انجام می‌دهم.از پیداکردن طرح و نقاشی روی برنج تا قلم‌زنی و جوشکاری و ریزه‌کاری‌های مربوط. برای همین است که کار من کمی متمایز از دیگران است.».

 

کسی هنر ما را نمی‌شناسد

هنر و کار دست سماورساز باذوق منطقۀ ما تا همین چهار، پنج سال پیش نسبتاً خوب مشتری داشته است، ولی حالا چند سالی می‌شود که دیگر خیلی روی خوش به آن نشان نمی‌دهند. می‌گوید: «اگر جیب مردم پرپول باشد، هوس می‌کنند هرچیز جالب توجهی را که می‌بینند بخرند. یک نمونه‌اش همین سماورهای هنری و دکوری‌ای که من می‌سازم. اما اگر وضع اقتصادی خوب نباشد، اصلا به این‌جور چیزها نگاه نمی‌کنند. از طرفی متأسفانه شغل ما آن‌طور که باید و شاید معرفی نشده است و کسی به آن صورت نمی‌داند که اصلا قلم‌زنی روی سماور و مجسمه‌کردن آن چیست. چند نفری هم که خواستار کارهای من شدند و از مشهد و شهرهای دیگر آمدند تا آن‌ها را بخرند، یا از طریق دوستانم متوجه نوع فعالیتم شده یا خودشان دیده بودند. وگرنه شما بروید در خیابان و از مردم بپرسید که آیا از وجود چنین هنری با خبر هستند یا نه. قطعاً هیچ‌کس روحش هم خبر ندارد که یک عده هستند که سماور به شکل مجسمه می‌سازند و روی آن قلم می‌زنند!».

این هنرمند ادامه می‌دهد:«من خیلی دوست دارم که در حاشیۀ خیابان مغازه داشته باشم تا همۀ مردم این هنر را ببینند. به‌ویژه در جاهایی که مردم از توانایی مالی بهتری برای خرید این‌طور کارها برخوردار هستند. اما چه کنم که این اندازه توانایی مالی ندارم.».

 

کتاب و اینترنت، منبع اصلی چهره‌ها

رستم، کوروش کبیر، شاه عباس و چندین و چند شخصیت دیگر که چهره‌شان به هیئت سماور خودنمایی می‌کند، کارگاه کوچک استاد را جلوه‌ای ویژه بخشیده‌اند. پیداکردن تصاویر این‌ها هم برای خودش داستانی دارد که حیدری درباره‌اش می‌گوید:«خیلی از این نقش‌هایی که می‌بینید روی سماور زده‌ام، تصویرشان را از روی کتاب‌های مختلف برداشته‌ام.کتاب تاریخی را باز می‌کنم و اگر تصویری از بزرگان ایران زمین داخل آن باشد و خوشم بیاید، سریع به حافظه‌ام می‌سپارم و کار ساخت سماورش را شروع می‌کنم.نقاشی اولیه را هم خودم روی برنج می‌کشم،با اینکه تاقبل از شروع این‌کار به هیچ عنوان دست به قلم برای نقاشی‌کردن نبرده بودم. الان هم که اینترنت کار ما را راحت کرده است. یک جستجوی ساده انجام می‌دهم و از بین نقاشی‌ها و تصاویر موجود بهترینش را انتخاب می‌کنم.».

 

دوست دارم بیرون کار کنم ولی نمی‌شود

زمانی که استادکار باسلیقۀ محلۀ ما می‌خواهد سماور دو و نیم متری‌اش و دیگر سماورهایی را که روی آن‌ها کار می‌کند نشانمان دهد، ما را به طبقۀ همکف خانه‌اش می‌برد و از میان عتیقه‌ها و اجناس قدیمی که جمع کرده است، عبور می‌دهد تا به کارگاه دودرسه‌اش می‌رسیم. مکانی که سماور تصویر بزرگان و بقیه کارهای نیمه‌تمامش جا خوش کرده‌‌اند. هنرمند منطقۀ ما دلش نمی‌خواهد که در پستو کار کند، ولی شرایط اجازه نمی‌دهد: «این نوع از سماورسازی باید در جلوی دید مردم انجام شود تا همه ببینند که می‌شود از دل سماور هم اثر هنری خلق کرد. اصلا یکی از دلایل ناشناخته‌ماندن این کار همین است که در خفا انجام می‌گیرد. من دوست دارم جلوی در مغازه‌ام و جایی که همه درحال ردشدن هستند، روی سماور قلم‌زنی کنم تا وقتی کسی عبور کرد و این‌کار هنری را دید، لذت ببرد و اگر دلش خواست بیاید سؤال کند که این چیست و چطور به این مرحله رسیده است. شاید اصلا فردی با دیدن کار من علاقه‌مند شد که بنشیند کنار دستم و قلم‌زنی روی سماور یاد بگیرد و از این طریق این هنر از بین نرود. اما من مجبورم که هنر دستم را از دید عموم پنهان کنم، چون جایی که من در آن کار و زندگی می‌کنم،خیلی امنیت درست و حسابی ندارد. یک‌بار همین سماوری را که شکل رستم است، در مغازه و در فاصلۀ یک‌متری‌ام گذاشته بودم، یک نفر باموتور دو‌سه‌باری حول و حوش مغازه‌ام دور زد و در یک فرصت مناسب آن را دزدید. خوشبختانه این سماور چیزی نزدیک به چهل‌کیلو وزن دارد و او وادار شد وسط راه رهایش کند. حرف و حدیثی هم که مردم بعضی موقع‌ها از خودشان درمی‌آورند، دلیل دیگری است که من ترجیح می‌دهم در مغازه کار نکنم. بارها پیش آمده که جلو روی خود من گفته‌اند که این‌ها عتیقه و زیرخاکی است و معلوم نیست این حاجی این‌ها را از کجا پیدا کرده است! حالا من هرچه قسم می‌خورم که کار خودم است، باور نمی‌کنند. اگر زمانی به هم گوش میراث فرهنگی یا نیروی انتظامی برسد، ثابت‌کردن اینکه سماورها مال من و هنر خودم است، زمان می‌برد.».

 

مرد گریه‌اش گرفته بود

حیدری در ادامه خاطره‌ای شیرین از زمانی که هنوز در مغازه روی سماور قلم می‌زده است، تعریف می‌کند:«یک روز آقایی وارد مغازه شد و در حالی که من مشغول کارکردن بودم، چند دقیقه‌ای ایستاد و تماشا کرد. سر که برگرداندم دیدم دارد گریه می‌کند.دلیلش را که پرسیدم، گفت که این‌کار و هنر شما مرا تحت تأثیر قرار داده است.».

 

105156.jpg

 

سرمایه داشتم ساخت هر اثر این‌قدر طول نمی‌کشید

یکی از دغدغه‌های اصلی هم‌صحبت ما مسائل مالی است. او دلش می‌خواهد که مداوم کار کند و با آرامش خاطر روی سماور قلم بزند و نگرانی‌ای از بابت تأمین مخارج زندگی و ساخت همین سماورهایی که به‌شکل تندیس هستند، نداشته باشد، ولی نمی‌شود. می‌گوید:«هریک از این سماورها چند میلیون هزینه دارد که من یکجا از پسش برنمی‌آیم. برای همین هم هست که ساخت هرکدامشان دو سه سال طول می‌کشد.اگر سرمایه داشتم شک نکنید دو سه ماهه این رستم را تمام می‌کردم و آن سماور تصویر بزرگان را هم ظرف مدت یک سال به سرانجام می‌رساندم. اما من باید اول از همه به فکر تأمین هزینه‌های زندگی‌ام باشم. زندگی من هم از راه ساخت و تعمیر سماور می‌چرخد.اگر کار خوب باشد، بخشی از درآمد را صرف کارهای هنری‌ام می‌کنم،اگرهم که نباشد کار هنری را تعطیل می‌کنم تا اوضاع کمی بهتر شود. این وقفه‌افتادن هم به ضرر من است. هرچه بیشتر کار کنم، دستم روان‌تر می‌شود و طرحی که مشغول قلم‌زدن آن هستم از ذهنم بیرون نمی‌رود.وقتی که بعد از چند ماه تعطیلی دوباره می‌خواهم چکش و قلم به دست بگیرم و کار را شروع کنم، مدتی طول می کشد تا مثل قبل عادت کنم و حافظه‌ام یاری کند.».

 

رستم چهل کیلویی

هریک از این سماورهایی که ابراهیم حیدری تا امروز آن‌ها را شبیه شخصیت‌های نامدار و بزرگان ایران ساخته است، برای خود داستانی دارد. مثل همین سماور رستم چهل کیلویی که یک‌بار از دست دزد جان سالم به در برده و اکنون برای اینکه دیگر آسیبی به او نرسد، در پذیرایی خانه جا خوش کرده است. هنرمند محلۀ طبرسی شمالی می‌گوید که جرقۀ ساخت این سماور را پسر کوچکش زده است و بعد ادامه می‌دهد:«یک روز پسرم کتابی دستش بود که داخل آن یک نقاشی از رستم کشیده بودند.آمد آن را به من نشان داد و گفت بابا این را ببین. آن تصویر خیلی به دلم نشست و گفتم که من حتماً سماورش را می‌سازم.فردای آن روز رفتم برنج و دیگر ورق‌آلاتی که نیاز بود، خریدم و کار را دست گرفتم. اگر همان‌طور که گفتم سرمایه داشتم، شاید دو سه ماه کمتر یا بیشتر تمامش می‌کردم،ولی خب نزدیک یک سال طول کشید که آماده شد والبته هنوز کامل نیست. باید برای چشم‌هایش نگین کار بگذارم و گردنبندش هم مقداری ریزه‌کاری لازم دارد و آن هم باید نگین‌گذاری شود تا جلوۀ بیشتری پیدا کند.».

 

عزیزدردانۀ استاد ابراهیم

کاری که چند ماه پیش استاد ابراهیم سرانجام بعد از چهارسال تمامش کرده است، یک سماور دو و نیم متری است که روی آن از مولانا و فردوسی گرفته تا شاه عباس و نادرشاه، تصویرشان حک شده و ترکیب جالبی را خلق کرده است. وقتی نخستین‌بار این سماور را از نزدیک می‌بینیم چند دقیقه‌ای از هنر آقای حیدری مات و مبهوت می‌مانیم و چیزی جز تحسین نمی‌توانیم به لب بیاوریم. او دربارۀ این سماور که به قول خودش عزیزدردانه‌اش هم هست، می‌گوید:«چهارسال پیش به این فکر بودم که در حد توانم سماورهایی با تصویر بزرگان ایران درست کنم. با خودم گفتم من که این‌قدر سرمایه ندارم که بتوانم برای هریک از این افراد یک سماور جداگانه بسازم و قلم بزنم، برای همین یک کار بزرگ انجام می‌دهم و چهرۀ آن‌هایی که قصد دارم در آیندۀ نزدیک سماورشان را بسازم، روی یک کار می‌اندازم. روی بدنه‌اش تصویر امیرکبیر، شاه عباس، نادرشاه، مولانا، فردوسی و کوروش کبیر را حک کردم. طبیعی بود که برای جاشدن این تصاویر روی بدنۀ یک سماور باید ارتفاع و بدنه‌اش بزرگ‌تر از حد معمول باشد.این طور شد که این سماور با ارتفاع دو و نیم متر و ظرفیت تقریباً دویست لیتر خلق شد.چند نفری هم برای خریدش اقدام کرده‌اند که هنوز در حد حرف است. نمی‌دانم که توانایی پرداخت هزینه‌اش را دارند یا نه!».

 

تا زنده باشم سماورهایی با تصویر بزرگان خواهم ساخت

با وجود همۀ مشکلاتی که پیش روی هنرمند منطقۀ ماست،بازهم می‌گوید از کاری که شروع کرده پشیمان نیست و می‌خواهد این راه را تا انتها برود. این هنرمند ادامه می‌دهد:«من با عشق و علاقه وارد این وادی شده‌ام و این‌طور نبوده که مرا به زور هل بدهند و بگویند که باید حتماً روی سماور قلم‌زنی کنی.خیلی‌ها در این مدت از این کار منعم کرده‌اند،ولی من به کاری که شروع کرده‌ام، ایمان دارم. مشکلات باعث کندی می‌شوند،ولی نمی‌توانند مرا متوقف کنند.من تا زمانی که زنده باشم و توانایی کارکردن داشته باشم، بازهم سماورهایی با تصویر و چهرۀ بزرگان ایران و حتی دنیا خواهم ساخت.».

 

کلیــد واژه هــا
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی