کد خبر : 75065
/ 19:22
پای خاطرات بوکسور قدیمی محلۀ طبرسی و مربی اسبق تیم راه‌‌آهن؛

پسر رینگ

این هفته به‌سراغ یکی از قدیمی‌های محلۀ نوغان رفتیم؛ یکی از عموهای دیروز این محله. کمتر کسی است که او را نشناسد یا اسمی از او نشنیده ‌باشد؛ «محمود‌ کمالی محمدزاده ».

پسر رینگ

خبرنگار: فاطمه سیرجانی

شهرآرا آنلاین / کسی که سر شیطنت‌های کودکانه، شش ‌مدرسه عوض کرد و در دورۀ نوجوانی به‌خاطر حمایت از همکلاسی بی‌زبانش از مدرسه اخراج شد تا فرصت ادامه تحصیل در اکابر را هم نداشته باشد. کسی که در جوانی و دورۀ اجباری سر یک فحش ناموسی چنان با مشت می‌خواباند توی ‌صورت سرلشکر ارتش که ۱۰سال می‌شود سرباز فراری. با این همه در ادامۀ راه و در حوزۀ ورزش بوکس، جوانانی را تربیت کرد که بیشترشان افتخار شهر و کشورمان شده‌اند.

محمود کمالی‌کسی است که کسب شش دستکش طلایی رشتۀ بوکس را در کارنامۀ ورزشی خود دارد؛ البته افتخار امروزش، افتخارآفرینی‌‌ جوانانی است که آن‌ها را پرورش داده است. در این شماره به‌سراغ این قدیمی محلۀ طبرسی رفتیم.

..........................................

 

داستان بوکس

داستان بوکسورشدن من به همان دوران دبیرستان برمی‌گردد. سال۱۳۳۹ بود که داداش ناصر، دستم را گرفت و برد باشگاهی که خودش در آنجا بوکس کار می‌کرد. ناصر یک‌سال قبل من وارد این رشته شده بود. البته او در تیم‌های دیگر مدرسه هم عضویت داشت؛ والیبال، شنا و شیرجه، دوومیدانی و چند ورزش دیگر. چند مدال قهرمانی هم کسب کرده بود. پدر و مادرم به‌شدت با رفتن ما به رشتۀ بوکس مخالف بودند. ما یک‌سال در آن باشگاه بودیم‌ تا اینکه به سالن بوکس خراسان در کوچۀ باغ‌عنبر منتقل شدیم. من تا سال۱۳۴۲ با برادرم ناصر بودم، اما به حرمت او هیچ‌وقت در مسابقات شرکت نمی‌کردم تا اینکه ناصر بعد از حق‌کشی‌ای که در حقش شد، برای همیشه از بوکس‌ کناره‌گیری کرد. بعد از آن بود که من وارد میدان مسابقه شدم.

آن سال قرار بود یک تیم از کشور ما برای مسابقات جهانی به جاکارتا برود. ۱۱نفر برای بازی‌های قهرمان کشوری انتخاب شده بودند که دو نفرشان از مشهد بودند؛ رضا ارمگان در وزن۶۰کیلو و ناصر کمالی در وزن۶۳ و نیم‌کیلو. پطرس ارمنی رئیس فدراسیون بود. او برای اینکه این دوتا مشهدی که‌ دو حریف خود را در مسابقات قبلی ‌زمین زده بودند، نتوانند به مسابقات جاکارتا اعزام شوند، گفت که ارمگان باید با آتون که ارمنی بود، مسابقه بدهد. ناصر با پاک‌اندام‌ در‌حالی‌که در مسابقات قبلی ناصر، آتون را زد‌ه بود، ارمگان هم پاک اندام را. حالا هر کدام از این دو باید برای مبارزه با حریفان تعیین‌شده، وزن خود را زیاد و کم می‌کردند. وزن کم‌کردن یا زیادکردن آن هم یک ماه قبل از مسابقه انرژی زیادی از ورزشکار می‌گیرد. هدف پطرس شکست‌خوردن ارمگان و ناصر از حریفان‌شان بود. نه ناصر، نه ارمگان زیر بار این خفت نرفتند. این‌طور شد که آتون و پاک‌اندام‌ به مسابقات جاکارتا راه یافتند و باخت‌ بدی هم از حریفانشان داشتند؛ در‌حالی‌که همان سال ارمگان حریف جاکارتایی را در بازی در ایران ناک‌اوت کرده بود. بعد از این بی‌عدالتی بود که ناصر بوکس را برای همیشه کنار گذاشت و من وارد رینگ شدم.

 

قهرمانِ مسافرکش

چون سرباز فراری بودم روی اتوبوس و تاکسی کار می‌کردم و در کنارش تمرینات بوکس را هم داشتم. یک‌شب توی سالن تختی میدان سعدآباد بازی داشتم. بعد از بازی داداش ناصر دستم را گرفت و به کسی که کنارش ایستاده بود، اشاره کرد و گفت: «‌محمود! این آقای رستمی مثل داداش است برای من‌، می‌خواهم قول بدهی باشگاه بوکس راه‌آهن را برایش زنده و سرپا کنی.». آن زمان تازه حکم مربیگری بوکس‌ را هم گرفته بودم. رستمی، رئیس حسابداری و رئیس باشگاه‌های والیبال، فوتبال، بوکس و... ‌راه‌آهن بود. من هفت‌سال بدون هیچ حق و حقوقی مربی تیم راه‌آهن مشهد بودم. البته خیلی می‌خواست‌ من را استخدام کند،‌ اما برای من افت داشت بگویم‌ که سرباز فراری‌ هستم و نمی‌توانم به استخدام دولت دربیایم ‌می‌گفتم که دوست ندارم مواجب‌بگیر دولت باشم. تمام مدت مربیگری‌ام در راه‌آهن روی تاکسی کار می‌کردم. آن زمان باشگاه یک تاکسی داشت که وقف بوکسورها بود‌. این تاکسی خریداری شده بود تا با درآمد حاصل از مسافرکشی خرج تیم به دست بیاید. یک تاکسی هم بود که از آن طریق خرج زندگی و زن و بچه‌ام تأمین می‌شد. مدتی هم تاکسی‌ها را فروخته و روی اتوبوس خط مشهد- تهران و مشهد -شیراز کا‌ر می‌کردم. در باشگاه هم هفته‌ای سه‌شب، شبی دو ساعت با بچه‌ها تمرین می‌کردم. هر هفت سالی که من مربی تیم راه‌آهن بودم، ‌این تیم را به قهرمانی رساندم.

 

بوکسورهای بی‌نام و نشان محله

سال۵۳ تیم بوکس رضا پهلوی برای بازی با تیم‌های مشهدی آمده بود‌‌. در ‌این تیم ‌چند بازیکن ملی‌پوش هم بودند. تیم‌ رضا‌‌ پهلوی چند تیم اسم و رسم‌دار مشهدی از جمله تیم تاج را برد اما به تیم راه‌آهن که اسمی نداشت، باخت. من برای ترکیب تیمم در این بازی سعی کردم بازیکنانم را از بین افرادی که بدن‌های قوی دارند، انتخاب کنم‌. حتی به‌سراغ کسانی رفتم که چند سال بوکس را کنار گذاشته بودند، اما می‌دانستم جَنم قهرمانی را دارند. کلا همیشه سعی می‌کردم کسانی‌ را بیاورم توی باشگاهم که از کتک‌خوردن و کتک‌زدن نترسند. ‌حسن رقبتی نامی بود ساکن کوچه جوادیه که قصابی داشت. دوتا دستای من یک مشت او نبود. دستکش بوکس ‌تو دست این بابا جا نمی‌شد. یا حسن فرقانی که هیکلی درشت و ورزیده‌‌ داشت.‌ استاد جلیلی، بنا بود. خدارحمت کرده غلام‌حسین شخصی‌اول را از سرگذر پیدایش کردم. برای همین بازی با تیم رضا‌پهلوی بود که به‌سراغ‌‌ او رفتم. کشیک حرم بود. قبول نمی‌کرد با خواهش و تمنای من حاضر شد سر این بازی بیاید. ‌برای بازی با حریف سه کیلو اضافه داشت. حمام حاج‌رستم را یک روز تمام قرق کردم.‌ دوش‌های آب داغ را باز ‌کردم خوب بخار کند، بعد هم دو و طناب. تا غروب با او کار کردم تا سه کیلوی اضافه را آب کرد. بعد بردمش چلوکبابی‌. شش سیخ کباب اعلا دادم خورد تا جون بگیرد. حسابی روی بچه‌ها کار می‌کردم تا آن‌ها هم با دل و جان بازی کنند و افتخار‌آور باشند.

 

105103.jpg

 

بردن با دست ‌های خالی

تمام این بردن‌ها و قهرمان‌شدن‌ها در حالی بود که هیچ امکاناتی نداشتیم. یک تشک کشتی بود که باید صبر می‌کردیم تمرین کشتی‌ ‌بچه‌های وفادار و خادم تمام ‌شود بعد ما برویم داخل سالن. ما از تجهیزات ورزش بوکس فقط یک کیسه داشتیم و تمام. حتی پول نداشتیم یک دست لباس‌ یک‌رنگ و یک‌مدل برای بچه‌ها تهیه کنیم. یک لباس آبی بود، یکی زرد و یکی قرمز، اما تا دلتان بخواهد بچه‌ها غیرت و مردانگی داشتند و برای قهرمانی وارد میدان می‌شدند. ‌بچه‌های دیگر‌ی هم بودند مثل‌ مهدی هامکا‌، مرحوم سید‌رضا طباطبایی، مرحوم غلامحسین عباسی، کامل عباسی، استاد جلیلی، حسن پروازپور، عباس تقدمی‌ و... که همه جزو تیم بوکس راه‌آهن بودند که هر کدام در رشتۀ بوکس حرفی برای گفتن داشتند و در دورۀ خودشان واقعاً اسم مشهد و این تیم ‌را پرآوازه کردند. من با همین بازیکن‌ها تیم رضا پهلوی را بردم. بردی که در مشهد غلغله به پا کرد و کیهان و مجله‌های ورزشی آشوبی به پا کردند.

 

باشگاه مخفی

من خودم قهرمان اول کارگران ایران شدم. قهرمانی سوم ایران را در کارنامۀ ورزشی‌ام دارم. کاپ قهرمانی به‌خاطر تیمم گرفتم، شش‌بار هم موفق شدم دستکش طلایی را از آن خودم کنم. بعد هم که بازی را کنار گذاشتم رفتم سراغ بوکسورپروری. این داستان بوکس و باشگاه تا قبل از انقلاب پا برجا بود. با پیروزی انقلاب و فشار برخی افراد غیرمسئول بازی بوکس هم به آخر خط رسید اما من خیره‌تر از این حرف‌ها ‌بودم. باشگاه مخفی راه انداختم و بوکسور تربیت می‌کردم و تمرین می‌دادم. ‌تا سال۶۶-۶۵ در کوچۀ امیریه باشگاه مخفی داشتم. بیش‌ از۲۰۰جوان را به باشگاهم جذب کردم که نیمی از این تعداد به‌طور حرفه‌ای این ورزش را ادامه دادند و مقام‌هایی هم در سطح استان و کشور کسب کردند. ‌جوان‌هایی‌ که بدن‌های ورزیده و خوبی داشتند را انتخاب می‌کردم و از آن‌ها‌ می‌خواستم برای تمرین بوکس به باشگاه من بیایند. نوعی عشق بود به این حرفه و بوکسور‌پروری. مثلاجوانی بود به نام احسان زعفران با برادرش به باشگاه ما می‌آمدند. الان این دو نفر در محلۀ سجاد برای خودشان باشگاهی دارند. یک قهرمان آسیایی داشتم که از همین باشگاه مخفی، بوکس را شروع کرد. اما آدم‌های بخیل و تنگ‌نظر، کاری کردند درِ این باشگاه هم بسته شود. من هم برای همیشه بوکس و مربیگری این رشته را کنار گذاشتم.

 

جوانمردی، حرف اول بوکس

همیشه حرف من به شاگردهایم این بود که مرد باشند و مردانه بازی کنند. به‌ویژه برای کسانی که تازه به باشگاه می‌آمدند دربارۀ اخلاق ورزشی و مردبودن در ورزش خیلی حرف می‌زدم که «الان که آمدید، دست چپ و راستتان را نمی‌شناسید اما دو ماه دیگر که فنون بوکس را یاد گرفتید، داستان فرق می‌کند. مبادا به‌ناحق دستتان به روی مظلومی بلند شود، مبادا به پشتوانه زور بازو، قلدری کنید. مثل درخت باشید که هر چه پربارتر است، افتاده‌تر. از زور بازویتان علیه زورگوها و ضعیف‌کش‌ها استفاده کنید.».

شاگردی داشتم به نام حسن پروازپور. یکی از بوکسورهای خوب زمان خودش. او فرشید انتقامی، قهرمان آسیا را برده بود. این بوکسور بااخلاق را جلوی در صحن زیر نقارخانه کشتند. داستان از‌ این قرار بود که پاسبانی به پیرمرد سیدی زور می‌گفته است که حسن از راه می‌رسد. چندبار به آژان تذکر می‌دهد که «پیرمرد است گناه دارد، کاری به کارش نداشته باش؟» اما این درگیری ادامه دارد تا به پاسبان‌ می‌گوید: «برو یره» و با مشت می‌خواباند توی صورتش. همانجا مأمور در حالی‌که بر زمین افتاده بوده، تفنگش را درمی‌آورد و به او شلیک می‌کند.

 

105102.jpg

 

..........................................

 

اخلاق بوکسوری؟

در یک کلام مردبودن و مردانگی‌داشتن. ضعیف‌کش نباشد، در موقع ناراحتی و عصبانیت کوتاه بیاید. قوی و قدرتمند باشد، اما برای زورگوها و ضعف‌کش‌ها.

 

جایی که بوکس از آنجا پا گرفت؟

این بازی را آمریکایی‌ها شروع کردند. آن بازی بسیار خطرناک و با دست خالی بود. حتی در این نوع بازی خطر جانی هم رقیبان را تهدید می‌کند.

 

فرق بوکس ایران با بوکس آمریکایی‌اروپایی؟

در ایران بوکسورها آماتور هستند، یعنی اجازه ندارند حرفه‌ای بازی کنند. بوکس آمریکایی‌اروپایی، ۱۵راند است، هر راند۳ دقیقه. حریف بازنده جانی برایش نمی‌ماند آخر بازی. اما در ایران سه راند سه دقیقه‌ای داریم. البته غیر از تایم بازی، ضربه به برخی نقاط بدن که در بازی بوکس حرفه‌ای آزاد است در بوکس آماتور ممنوع است و خطا محسوب می‌شود.

 

مخاطرات رشتۀ بوکس؟

پارگی ابرو، شکستگی بینی، جابه‌جایی فک و به‌طور کل به هم ریختن ریخت صورت. مثل صورت خودم که دماغی برای من نمانده است.(می‌خندد)

 

105106.jpg

 

اگر به ۵۰سال قبل برگردید دوباره همین راه را انتخاب می‌کنید؟

شک نکنید که انتخاب اول و آخر من بوکس است. کم جوان‌های سرکشی را به‌سمت این رشته نکشاندم که اگر به این سمت نمی‌آمدند، عاقبت خوبی انتظارشان را نمی‌کشید. همان دعای خیر پدر و مادر آن جوان‌‌ها برای یک عمر من بس است.

 

توصیه به مسئولان؟

جوانان هر مملکتی سرمایه‌های آن مملکت هستند. اگر روی آ‌ن‌ها سرمایه‌گذاری نشود، هستند کسانی که بخواهند در جهت معکوس روی آن‌ها سرمایه‌گذاری کنند. در چنین شرایطی بهترین کار این است که جوانان به‌سمت ورزش‌های سالم و مداوم سوق پیدا کنند.

..........................................

 

بیرون رینگ با محمود کمالی

  • دلخوشم به مصاحبت قدیمی‌های محله

 

محمود کمالی‌محمدزاده وقتی خاطرۀ روزهای رفته را مرور می‌کند‌، دوباره جوان می‌شود. چشمانش از رضایت ‌می‌درخشد و صدایش اوج می‌گیرد. حکایت زندگی‌اش را شیرین نقل می‌کند؛ شیرین عین همسایگی‌های منطقۀ ثامن. گوشه‌های تاریک و لحظه‌های غیرورزشی زندگی این همسایه را اینجا بخوانید.

 

105104.jpg

 

پسر شیطان خانواده

خانه‌ای که من و پدرم در آن به دنیا آمده‌ایم، هنوز هست. کوچه‌ای‌ که‌ آن زمان به کوچۀ حمام «حاج‌رستم» معروف بود و الان به کوچۀ امیری. پدرم چند باب نانوایی اطراف حرم داشت که فقط دوتای آن‌ها را به خاطر دارم. یکی دور فلکۀ گل‌کاری، یکی هم اول چهارشنبه بازار قدیم. ۱۰خواهر و برادر بودیم که سه‌تا به رحمت خدا رفته‌اند. یکی از رفته‌ها برادرم ناصر است. او دو سال از من بزرگ‌تر بود. ناصر در سال۱۳۴۱ قهرمان بوکس بود. ۳۹مسابقۀ بدون باخت داشت. سر یک ناحقی، بوکس را برای همیشه بوسید و کنار گذاشت. بعد هم درس را ادامه داد و شد دکتر رادیولوژیست. او ‌سال‌ها د‌ر بندر‌ پهلوی خدمت کرد. مردم‌دار و نوع‌دوست بود. مردم آن شهر چنان ارادتی به برادرم داشتند که بعد از مرگش نگذاشتند او را به مشهد بیاوریم. همانجا مراسم ختمش را گرفتند و همانجا هم دفنش کردند.

 

بی مدرسه

خیلی مدرسه عوض کردم. از بس که شر و شیطان بودم. پسر عمه‌ام دکتر حداد از شخصیت‌های بنام آن زمان بود. به حرمت او بود که‌ ‌اخراجم نمی‌کردند و از این مدرسه به مدرسۀ دیگری می‌فرستادند. برعکس من، ناصر بچۀ درس‌خوان و مؤدبی بود. مدیر و ناظم در هفته چندبار به خاطر شیطنت‌های من، پدرم را می‌خواستند. ‌محمودکمال اسمش سر زبان ناظم و مدیر‌ مدرسه بود، همیشه می‌گفتند: «نه به ناصر، نه به این بچه!» پدرم هم همیشه می‌گفت» «آقای مدیر! پنج تا انگشت که مثل هم نمی‌شوند.».

دبیرستان که رفتم کمی آرام‌تر شده بودم. البته آرام که نه، نوع شیطنت‌هایم فرق کرده بود. حالا دیگر سینما را شناخته بودم و با بچه‌های هم‌پیالۀ خودمان قرار فرار می‌گذاشتم و سر ساعت از مدرسه برای فیلم‌دیدن در می‌رفتیم. تا دوم دبیرستان بیشتر درس نخوانده بودم که اخراجم کردند. پسر مدیر مدرسه به پشت‌گرمی باباش ضعیف‌‌کشی می‌کرد. من هم دنبال فرصتی بودم تا حسابی حال او را بگیرم. یک روز که 

جلوی چشمم به یکی از بچه‌های ضعیف مدرسه زور گفت، زدمش. پرونده‌ام را دادند دستم. یک خط قرمز بزرگ هم روی آن کشیدند که اکابر هم قبولم نکنند. دکتر حداد هم دیگر نتوانست کاری برایم بکند. بعد از آن مدتی در ترمینال روی اتوبوسی که دایی‌ام سهمی از آن داشت، شاگرد راننده بودم. سال ۱۳۳۸ هنوز۱۷سالم‌ نشده بود که رانندگی روی اتوبوس‌های غول‌پیکر اینترنشنال را یاد گرفتم. عشق ماشین بودم و رانندگی.

 

سربازی با طعم نمایش 

یک‌بار هنوز به سن سربازی نرسیده بودم که مرا انداختند توی ماشین و بردند بیرجند. نه حرفم را باور می‌کردند که من هنوز۱۷سال هم ندارم و نه اجازه دادند با خانواده‌ام تماسی بگیرم.‌ دو روزی‌‌ در پادگان بودم‌ تا اینکه فرار کردم‌. اما بار دومی که برای سربازی گرفتندم، دیگر وقت رفتنم بود و باید می‌رفتم. من از اولی که رفتم، در باشگاه افسرها بودم. تئاتر بود، نمایش بود، خانوادۀ ارتشی‌ها می‌آمدند و گروه اُرکستر ارتش برنامه اجرا می‌کرد. این‌طور شد که من اصلا نظام‌جمع ندیدم و تفنگی‌ هم دستم نگرفتم. یک تئاتر به نام «دزد مروارید» کارگردانی کردم که خیلی خوششان آمد. نقش اولش را هم خودم برعهده داشتم. مافوق‌هایم دوست داشتند‌ بمانم، اما من می‌خواستم بروم جایی که بتوانم راننده باشم. خودشان آموزش رانندگی گذاشتند و از آنجا هم رفتم پادگان تربت‌حیدریه و ۱۷ماه صادقانه خدمت کردم.

 

مشت فراری

من سر صبحگاه سرلشکر امیرصادقی را کتک زدم. کسی که در سال۱۳۴۳ عضو وزارت جنگ شد. از آنجا که از بچگی، هم صدای خوبی داشتم، هم قشنگ فلوت می‌زدم؛ از من خواسته شده بود دعای برنامۀ صبحگاه را بخوانم. همان‌طور که قبلا گفتم من اصلا نظام‌جمع ندیده بودم، فقط دوبار مرا برده بودند تعلیماتی بیرجند که فرار کرده بودم. در پادگان هم سلام نظامی نمی‌دادم؛ مافوق و سرباز برایم یکی بودند به همه می‌گفتم «سام‌علیکم».

آن روز هم همین‌طور سلام دادم که تیمسار امیرصادقی چندتا فحش داد و گفت: «مرتیکۀ فلان فلان شده این چه طرز سلام‌دادن است‌؟!». خیلی محترمانه گفتم: «شما تیمسار این مملکت هستید، من یک سرباز. احترام خودتان را نگه دارید. شما می‌توانید به‌خاطر درست سلام ندادن تنبیهم کنید، به مادر و خواهر من که در خانه نشسته‌اند، چه‌کار دارید!». اما او دوباره همان فحش‌ها را تکرار کرد که «پدرسوخته...چه لفظ قلم برای من صحبت می‌کنه.». و باز فحش داد. بار سوم که فحش داد با مشت زدم توی صورتش و فرار کردم. از آنجا که 

همۀ سربازها هوایم را داشتند و من هم دوندۀ خوبی بودم، سرهنگ‌های صبحگاه هم همه پیر و پوده بودند، توانستم فرار کنم. تا مدت‌ها سرباز فراری بودم؛۱۰سال.

 

آبی که از آسیاب نمی‌افتاد

بعد فرار از سربازی مدتی گم‌وگور بودم. یک روز سر دژبان مشهد که به او صادق جنگلی می‌گفتند، آمده بود محلۀ طبرسی. ‌توی قهوه‌خانه نشسته بودم که سر رسید. خیلی پکر بود. گفتم اینجا چه‌کار می‌کنی صادق؟ گفت: «یک سرباز فراری دارم که دهن ما را سرویس کرده‌اند که حتماً این بابا را باید بگیرید.». گفتم اسمش چیه؟ گفت« محمود‌ کمالی‌محمدزاده» خنده‌ام گرفت. گفتم تو بمیری نمی‌توانی این بابا را‌ بگیری. قسم هم‌ خوردم که باورش بشود‌. با دهانی باز از تعجب گفت: «مگه‌‌کیه؟» «گفتم ‌من هستم.‌». ‌‌همۀ اهل محل من را به نام محمود‌کمال می‌شناختند و از دنبالۀ فامیلم کمالی‌‌محمدزاده خبر نداشتند. باورش نمی‌شد، شناسنامه‌ا‌م را که نشان دادم، گفت: «پس بی‌خود نیست خودشان نمی‌آیند دنبال تو.». به‌هرحال نه اینکه ترسی از من داشته باشد، به خاطر حرمت قهرمانی و احترامم، ‌نادید گرفت و رفت. البته چند باری گرفتند بردنم دژبانی جای باغ ملی، اما مثل قرقی از دستشان در می‌رفتم. تا مدتی دور از چشم‌ها بودم، آب‌ها که از آسیاب می‌افتاد، دوباره برمی‌گشتم.

 

105105.jpg

 

کارتی با امضای مردم

حدود ۱۰سال سرباز فراری بودم با اینکه موقعیت‌های خوبی برای کار دولتی برایم پیش می‌آمد، اما نمی‌توانستم از آن موقعیت‌ها استفاده کنم. تا اینکه شوهر دخترخاله‌ام راهکار خوبی نشانم داد؛ گفت «‌محمود برو یک استشهاد محلی تهیه کن که چند سال پیش خانه‌ام آتش گرفته و برگۀ پایان خدمتم در آتش‌سوزی از بین رفته است!». این شد که صبح زود برگه به دست، رفتم جلوی حمام‌حاج‌ رستم نشستم‌. به صاحب حمام ماجرا را گفتم، اولین امضا را خودش زد. از هر که از در حمام درمی‌آمد یا می‌رفت داخل، امضا گرفتم. تا عصر ۱۰۰تا امضا پای برگه‌ام‌ داشتم. برگه را دادم به شوهر دخترخاله و با ۱۲۰۰تومان بالأخره توانستم کارت پایان خدمتم را بگیرم.

 

اول بوکس، آخر هم مهمان پذیر

بالاخره در سن۳۲ سالگی توانستم برگۀ پایان خدمتم را بگیرم، اما دیگر سن من از سن استخدام دولت گذشته بود. بوکس را هم که عشقی دنبال می‌کردم و حقوق و مواجبی در کار نبود. ازدواج کرده بودم و زن و بچه خرج داشت. هم تاکسی از خودم داشتم که مسافرکشی می‌کردم و هم مدت زیادی رانندۀ اتوبوس خط تهران-مشهد و شیراز – مشهد بودم. سنم ‌که بالاتر رفت، قهوه‌خانه‌ای در ملک پدری‌ام در محلۀ طبرسی راه انداختم و شدم قهوه‌خانه‌دار. بعد از تبدیل ملک پدری به مهمان‌پذیر، قهوه‌خانه هم جمع شد تا این روزهای پیری تنها دلخوشی‌ام باشد گشت در کوچه‌پس‌کوچه‌های دیروز و نشست با قدیمی‌های محله و گفتن و شنیدن از روزهای خوش دیروز و دل‌زنده‌کردن به آن خاطرات.

 

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی