کد خبر : 75064
/ 19:11
گفت‌وگو با جواد امامی کشفی، آزاده‌ای جانباز که از روزهای بیم و امید و آزادی می‌گوید؛

بوی جوی مولیان آید همی...

او شاهدی شایسته از مشهد انقلابی در آخرین سال حکومت پهلوی، مشهد انقلابی در سال‌های اولیه انقلاب اسلامی و رشادت‌های ایثارگرانه‌ی رزمندگان و آزادگان است. او هم از آزادگان است و هم از جانبازان دفاع مقدس با ۴۵ درصد جانبازی.

بوی جوی مولیان آید همی...

خبرنگار: باختری

شهرآرا آنلاین / جواد امامی کشفی متولد ۱۳۳۹ در پایتخت است و از سال ۱۳۵۶ در جوار بارگاه امام رئوف، همراه با خانواده زندگی کرده است. او شاهدی شایسته از مشهد انقلابی در آخرین سال حکومت پهلوی، مشهد انقلابی در سال‌های اولیه انقلاب اسلامی و رشادت‌های ایثارگرانه‌ی رزمندگان و آزادگان است. او هم از آزادگان است و هم از جانبازان دفاع مقدس با ۴۵ درصد جانبازی. در ایامی که مقارن با سال‌روز آزادسازی اسرا و بازگشت آزادگان به میهن اسلامی است، با او درباره دیده‌هایش از دلاوری‌های این شهر و ایثارگرانش گفت‌وگو کردیم.

..........................................

 

شما درست در اوج انقلاب به مشهد آمده‌اید، در ایام انقلاب وضعیت این شهر چگونه بود؟

105098.pngمی‌توان گفت وضعیت در همه کشور ملتهب و در حال نو شدن بود. شهرهای بزرگتر به واسطه وسعت‌شان شاهد حجم بیشتری از اتفاق‌ها بودند و به همین نسبت در جای جای کشور شور انقلابی حاکم بود. من شاهد حرکات خیابانی، تجمعات و جلسات برنامه‌ریزی انقلاب که شبانه انجام می‌شد بودم. مشهد شهری محوری و فعال در این زمینه بود و روزی نبود که چند راهپیمایی و تجمع در نقاط مختلف شهر با حضور اقشار مختلف اعم از دانشجویان، روحانیان، بازاریان و کسبه، کارمندان دولت و ... برپا نشود. شهر مشهد شخصیت‌های مهمی در انقلاب داشته است و شهدای زیادی در آن دوران و پس از آن به انقلاب اسلامی تقدیم کرد. امام خمینی که در ۱۲ بهمن به ایران آمدند روند انقلاب سرعت بیشتری به خود گرفت. همدلی و یکپارچگی حرف اول و آخر مردم بود. وحدتی که اسلام در بین افراد می‌خواهد در بین همه اقشار مردم شکل گرفته بود و همه تحت رهبری امام خمینی‌(ره) با وحدت کلمه حرکت می‌کردند. همه مسائل مختلفی که برای انقلاب در سال‌های اولیه اعم از بعضی آشوب‌ها و در ادامه جنگ تحمیلی پیش آمد با رهبری ایشان و خط واحدی که وحدت کلمه ایجاد کرده بود ختم به خیر و باعث موفقیت مردم و نظام اسلامی شد.

 

چه سالی به جبهه‌ جنگ اعزام شدید؟

دوران دبیرستانم تمام شده بود و آماده رفتن به دانشگاه بودم که انقلاب فرهنگی در دانشگاه‌ها اتفاق افتاد و موقعیت به شکلی بود که بهترین فرصت برای رفتن به جبهه برایم پیش آمد. من برای انجام خدمت سربازی اقدام کردم. در آن زمان سربازان را برای آموزش به «چهل دختر» شاهرود فرستاده بودند و پس از تکمیل آموزش‌های نظامی در لشکرهای مختلف ارتش تقسیم شدیم. من به لشکر ۹۲ زرهی اهواز اعزام شدم و به عنوان تیربارچی تانک در ۱۳۶۱ عازم خط مقدم جبهه شدم.

 

در چه عملیاتی مجروح و اسیر شدید؟

در عملیات مقدماتی رمضان شرکت داشتم و تا نزدیکی بصره (دریاچه ماهی) رسیدیم. در آنجا محاصره شدیم و تانکی که در آن بودیم مورد اصابت قرار گرفت و من مجروح شدم، اما با جراحت زیاد توانستم از تانک خارج شوم و شبِ آن روز، عراقی‌ها ما را اسیر کردند.

 

105101.jpg

 

اولین برخورد نیروهای عراقی با شما چطور بود؟

شاید توصیفاتی که در ادامه خواهم گفت برای خیلی قابل لمس نباشد اما نمی‌توان از برخوردهای غیرانسانی دولت بعثی با اسرا نگفت. رفتارشان کاملا تحقیرآمیز بود. همان اول کفش‌های اسرا را گرفتند و در همه روز باید بر خاک صحرا با پای لخت راه می‌رفتیم. تنبیه‌های بدنی شدید و جای دادن تعداد زیادی از افراد در اتاقی بسیار کوچک فقط بخشی از ناملایمات آن دوره بود. آذوقه و مواد غذایی بسیار محدود و وضعیت بهداشتی هم زیر صفر بود. بارها لخت‌مان می‌کردند و پس از ریختن آب بر روی بدن‌مان، با باتوم، چوب و هر چه به دست‌شان می‌رسید اسرا را می‌زدند. هر یک ماه با استفاده از پمپ‌های آبی که بر روی ماشین‌های آبیاری فضای سبز قرار داده بودند روی چند اسیر که بر روی نیکمت‌های محوطه نشانده شده بودیم آب پاشیده می‌شد و نام این کار را حمام گذاشته بودند. این کار به نحوی تنبیهِ همراه با تحقیر بود. اصولا مساله نظافت برای ارتش بعثی عراق بی‌معنا بود.

 

صلیب سرخ جهانی برای بازدید به اردوگاه شما نیامده بود؟

تا مدتها نه! پس از مدت‌ها صلیب سرخ وارد جریانات شد و وضعیت کمی بهتر شد، اما چون فرهنگ حاکم بر ارتش عراق پایین بود، برخورد و رفتار بسیار بدی داشتند.

 

فرمودید در نزدیکی‌های بصره اسیر شدید، پس ازآن چه شد؟

در شرق بصره اسیر شدیم، پس از آن به بصره منتقل شدیم و به بخش استخبارات رفتیم. هدف این بود که همه اطلاعات نظامی را از اسرا بگیرند و ما هم مقاومت می‌کردیم و سعی می‌کردیم یا وانمود کنیم که اطلاعات چندانی نداریم و یا آمارهایی اشتباه بدهیم. آنها اسرا را خیلی تنبیه می‌کردند و بازجویی‌ها شدید بود. اتاقی که برای اسرا در نظر گرفته شده بود آن‌چنان کوچک بود که بین خودمان تقسیم‌بندی کرده بودیم و عده‌ای می‌نشستند و عده‌ای سرپا می‌ایستاندند و پس از ساعتی جای دو گروه را عوض می‌کردیم. پس از این مرحله به اردوگاهی در شهر موصل که در اصل پادگان بود منتقل شدیم. چهار سال در آنجا ماندم. دو سال به اردوگاه عنبر فرستاده و بعد از آن به اردوگاهی به نام «بین القفسین» (بین دو زندان) منتقل شدم و سرآخر به اردوگاه الانبار رفتم و تا آخرین روز اسارت در این اردوگاه ماندم.

 

اصلا امید داشتید که روزی آزاد شوید؟

سوال خیلی خوبی است. همیشه امید داشتیم که روزی برخواهیم گشت. هیچ وقت ناامید نمی‌شدیم. هر وقت که خبر موفقیت عملیات‌های ایران می‌رسید خوشحال می‌شدیم و امیدمان به آزادی بیشتر می‌شد. برای من در اسارت اثبات شد که در ناامیدی بسی امید است.

 

مگر ناامید شده بودید؟

ماجرا بر‌می‌گردد به حمله عراق به کویت. اسرای کویتی را به اردوگاهی که من و دیگر اسرای ایرانی در آنجا بودیم می‌آوردند. در تلویزیون اردوگاه هم نشان می‌دادند که ارتش عراق مشغول به غارت اموال کشور کویت است و اسرای فراوانی گرفته است. در آن روزها همه ما سطح امیدمان پایین آمده بود. حس می‌کردیم جنگ جدیدی راه افتاده است و مساله ما اسرای جنگ ایران و عراق احتمالا فراموش خواهد شد و سال‌های بیشتری در اسارت خواهیم ماند، اما ماجرا دقیقا برعکس شد.

 

یعنی چطور؟

دقیقا در همان لحظاتی که از همه تحلیل‌های خودمان مبنی بر آزادی ناامید شده بودیم ناگهان از بلندگوی اردوگاه پیامی را با شور و هیجان زیاد پخش شد با این محتوا که رویدادی بزرگ صورت گرفته است که تا دقایقی دیگر رسانه‌ها اعلام خواهند کرد. مرتب این پیام تکرار می‌شد و ما تصور می‌کردیم که احتمالا عراق تمام کویت را گرفته است و آنجا به ذخایر مهمی دست یافته‌اند، اما ماجرا این بود که ایران و عراق قطع نامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل را پذیرفته بودند و قرار شده که اسرا به کشور خودشان برگردند. این خبر مثل توپ در اردوگاه ترکید. همان‌جا فهمیدم که تنها کسی که می‌تواند کمک کند و در اوج ناامیدی، امید دل ناامیدان باشد فقط خداوند متعال است و اگر در راه او باشیم بالاخره امدادش می‌رسد. یک هفته‌ای صبر کردیم تا کارمندان صلیب سرخ آمدند و پرونده‌هایی برای ما درست کردند و بعد از یک ماه به کشور اسلامی برگشتیم.

 

105097.jpg

 

قبل از اینکه به حال و هوای آزادی که حتما شیرین بوده است بپردازیم، اجازه بدهید درباره برنامه‌های جاری رزمندگانی که اسیر بودند بپرسم.

رسما تا ظهر در سلول‌ها و بندهای‌مان زندانی بودیم و نمی‌گذاشتند خارج شویم و به هواخوری و محوطه برویم. ظهر در باز می‌شد و می‌توانستیم از سرویس‌های بهداشتی و شستشوی روزمره استفاده کنیم. اجازه بدهید از بیان جزئیات مسائل که واقعا تاسف‌بار است بگذرم. وضعیت غیرقابل تحملی بود که اگر کمک خدا و صبر گروهی اسرا نبود تحمل آن اوضاع از توان ما خارج بود. بعد از چند ماه که صلیب آمده بود خواستیم برای ما کتاب بیاورد. برای ما کتاب‌های انگلیسی و قرآن آوردند. با همت اسرایی که زبان‌های مختلف یاد داشتند شروع به زبان آموزی کرده بودیم. کلاس‌های عربی، انگلیسی و فرانسه برگزار می‌کردیم و عده‌ای هم به حفظ قرآن و آموزش احکام دینی می‌پرداختند. فضای خوبی بین اسرا ایجاد شده بود و هرکسی کمترین مطلبی که آموخته بود را برای بقیه به اشتراک می‌گذاشت. به نحوی می‌توان گفت که اسارت برای ما کلاس درس دانشگاه با محتوای علم و صبوری بود. از بین اسرا هم اکنون عده‌ای بسیاری هستند که حافظ قرآن هستند و یا در زبان‌های خارجی سطح بالایی پیدا کردند و این یادگار دوران اسارت است.

 

بهترین خاطرات دوران اسارت برای شما چی بود؟

همین قبول کردن قطع‌نامه ۵۹۸ برای من بهترین خاطره بود. پذیرفتن قطع نامه و پایان جنگ برای همه در حکم زندگی دوباره و تولدی نو بود. از طبقه بالا که به محوطه نگاه می‌کردم حس می‌کردم اسرا پس از آن خبر مهم به افرادی پرامید و سرزنده تبدیل شده بودند و جوی پر از شادی و انرژی فوق‌العاده را شاهد بودم.

 

بدترین خاطرات‌تان چی بود؟

خاطرات بد زیاد داشتیم. چندین دوره در بیمارستان الانبار بستری بودم و حتی در یک نوبت وضعیت جسمی‌ام آنچنان بد بود که وصیت‌نامه نوشتم و به دوستانم سپردم. تقریبا هیچ کسی امید به بهبود من نداشت. در آن بیمارستان شاهد شهادت چندین نفر از هم‌رزمانم بودم. این مساله به علت رسیدگی نکردن در مورد بیماری‌هایی که قابل درمان بود اتفاق افتاد. این مساله باعث رنج زیادی برای من شد. اما اگر بخواهم از بدترین خاطره‌ای که داشتم بگویم باید به خبر فوت حضرت امام خمینی(ره) اشاره کنم. این موضوع بدترین خبری بود که در همه‌ی آن سال‌ها به ما رسید. حس می‌کردیم محور همه شورها و صبرها و انتظارهای‌مان را از دست دادیم. حتی عراقی‌ها که به شدت از برنامه‌های جمعی از جمله عزاداری جلوگیری می‌کردند، وقتی شور عجیب اسرا را دیدند ترسیدند و عقب‌نشینی کردند و توانستیم مراسم عزاداری بزرگی راه بیاندازیم. مراسم آن روزها را هرگز فراموش نمی‌کنم. خلاصه اینکه جو غریبی بر اردوگاه‌ها حاکم بود. بچه‌ها از خود بی‌خود شده بودند و فضای اردوگاه یک‌سره شیون و عزاداری بود.

 

از حس و طعم آزادی بگویید.

لحظات و رزوهای شیرینی هم بود. پس از آن که سال‌های طولانی پشت سیم‌های خاردار بودیم و ناگهان خبر آزادی‌مان رسید سر از پا نمی‌شناختیم. اصلا در اول کار ماجرای آزادی را باور نمی‌کردیم. بهت‌زده بودیم. وقتی با بچه‌ها به ایران رسیدیم همه بر خاک افتادیم و خدا را شکر می‌کردیم و خاک مقدس ایران را می‌بوسیدیم و بر سر و چشم می‌کشیدیم. به واقع می‌توان گفت در پوست خودمان نمی‌گنجیدیم. آن شب به پادگانی در کرمانشاه رسیدیم و تا صبح همه بیدار بودیم و احساس شادمانی فوق‌العاده‌ای داشتیم. از آنجا به تهران رفتیم و سپس به مشهد آمدم. در ابتدای رسیدن به مشهد به پابوسی امام هشتم(ع) رفتیم و سپس به دست‌بوسی پدر و مادر. اهالی محل و خانواده من را خیلی شرمنده کردند. امام جمعه وقت آن سال‌ها (مرحوم آیت‌ا... شیرازی) هم برای بازدید از من آمدند که افتخاری بزرگ برایم بود.

 

شما و سایر آزادگان سال‌ها مرارت برای سرفرازی کشور ایران کشیده‌اید. چه اجر و مزدی می‌تواند جبران کننده همه آن سال‌ها باشد؟

105100.pngما آزادگان هیچ انتظار مادی از هیچ کسی نداریم و از هیچ کسی هیچ کاری برای خودمان نمی‌خواهیم. تنها انتظاری که از مسئولان داریم این است که خون شهدا که هر وجب مناطق جنگی مالامال از رشادت‌های آنان است، بی ارج و قرب نشود. ما می‌خواهیم راه امام و شهدا زنده باشد. این مهم را هم در عمل می‌خواهیم. شعار و تبلیغات هم هرچند لازم است اما کافی نیست. اگر کسی بخواهد از خون‌ها جهت رسیدن به مقام دنیوی بهره‌برداری کند باید در فردای قیامت جواب‌گو باشد. از مردم هم می‌خواهیم همان وحدت و یکپارچگی اولیه را حفظ کنند. متاسفانه حس می‌کنم بعضی مردم از معنویات دورتر شده‌اند. امیدوارم این کاستی ترمیم شود. البته نمی‌توان منکر سختی‌های اقتصادی در سال‌های اخیر شد. مطمئنم اگر این بار و فشار اقتصادی از دوش مردم برداشته شود، با همان خصلت‌های خوب گذشته مواجه خواهیم شد.

 

بهترین راهی که می‌توان از فراموشی ارزش‌ها جلوگیری کرد چیست؟

شعارها چندان مهم نیستند. هر کسی می‌تواند زبانش را بچرخاند و حرف بزند اما وقتی نوبت عمل می‌رسد، عمل‌کنندگان واقعی ارزش پیدا می‌کنند. همه چیز در عمل خلاصه می‌شود. اگر عمل مسئولان و مردم همسو با ارزش‌ها باشد، تبلیغات و گفتار هم موثر خواهد بود. نسل جوان بیشتر تاثیرپذیری از رفتار و کردار دارند. اصولا به قول قدیمی‌ها «دو صد گفته چون نیم کردار نیست.»

 

و کلام آخر؟

آزادگان نمایندگان شهدا هستند. بد نیست هر از گاهی به دور از تبلیغات و هرچه از خلوص ماجرا می‌کاهد به دیدارشان برویم. باور کنید دیدار با ایثارگران روبه‌رو شدن با هویت تاریخی مردم ایران در دوره‌ای سراسر افتخار است.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی