کد خبر : 75015
/ 21:08

هرکجا مرز کشیدند شما پُل بزنید...

گفتگو با محسن میرزایی، جانباز و آزادۀ افغانستانی که در جنگ هشت‌سالۀ ایران و عراق به‌عنوان غواص حضور داشته و پسرش هم حالا در سوریه با داعشی‌ها می‌جنگد...

هرکجا مرز کشیدند شما پُل بزنید...

خبرنگار: بیژن یزدی

شهرآرا آنلاین / همیشه وقتی به اشتراکات موجود میان ایران و افغانستان فکر می‌کنم به این نتیجه می‌رسم، شاید هیچ دو کشور همسایۀ دیگری در کره‌زمین این‌قدر باهم اشتراک نداشته باشند. به اعتقاد من ایران و افغانستان فراتر از دو کشور همسایه برای هم هستند؛ زبان، دین، تاریخ و اسطوره‌های مشترک در کنار خیلی از چیزهای مشترک دیگر مثل شهدای مشترک، مهم‌ترین تفاوت این همسایه‌های قدیمی با دیگر کشورهای همسایه در جهان است. طبق آمارهای موجود افغانستانی‌های زیادی در هشت سال دفاع مقدس در کنار برادران ایرانی خود جنگیدند، شهید شدند، اسیر شدند و زخمی شدند. همین‌طور در جنگ افغانستان نیز می‌توان از شهدای ایرانی زیادی نام برد، مثل شهدای کنسولگری ایران در شهر مزارشریف.

در کنار این‌ها حضور شیعیان افغانستانی در کنار دیگر برادران‌شان در جبهۀ مقاومت در جنگ سوریه و دفاع از حرم، این موضوع را پیچیده‌تر می‌کند. شاید فکرکردن به روزهایی متفاوت‌تر از آنچه امروز در روابط ایران و افغانستان وجود دارد، خیلی دور از واقعیت باشد، اما به قول نجیب بارور شاعر خوب افغانستانی:

هرکجا مرز کشیدند شما پُل بزنید

حرف از تهران و سمرقند و سرپُل بزنید

برای مصاحبۀ این هفته به خانۀ یک رزمندۀ افغانستانی‌ایرانی که در جنگ ایران و عراق جانباز و آزاده شده، رفتم. وقتی وارد کوچه شدم، یک بنر بزرگ که روی آن عکس چند شهید چاپ شده بود و بر دیوار خانه‌شان از طرف کوچه نصب شده بود، توجه من را به خود جلب کرد. روی بنر نوشته شده بود: «به یاد شهدا باشیم؛ حتی با یک صلوات».

..........................................

 

اعتقادات دینی مهم‌ترین دلیل مهاجرت ما به ایران بود

محسن میرزایی هستم، آزاده و جانباز ۵۰درصد. من سال۱۳۴۸ در شهر کابل به دنیا آمدم و چند سالی است که تابعیت جمهوری اسلامی ایران را دارم. سال۱۳۵۸ همراه با خانواده‌ام از کابل به ایران مهاجرت کردیم. آن روزها من ۱۰سال داشتم. دولت افغانستان یک دولت کمونیستی بود. ارتش سرخ شوروی هم به افغانستان تجاوز کرده بود. از طرفی پدر من با مجاهدان افغانستانی همکاری داشت. به‌خاطر اینکه دولت دیکتاتوری بود و هواداران زیادی از مجاهدان افغان را کشته بود، پدرم احساس خطر کرد و تصمیم به مهاجرت گرفت. پدرم برای اینکه توسط دولت کمونیستی به سربازی فرستاده نشود، مهاجرت کرد. آن‌روزها آمدن به ایران هم آسان نبود. انقلاب تازه به پیروزی رسیده بود و تنها دلخوشی ما این بود که داریم به کشوری می‌رویم که حضرت امام(ره) در آنجا حضور دارند. ما اعتقاد زیادی به حضرت امام(ره) داشتیم و داریم. اعتقادات مذهبی و دینی مهم‌ترین دلیل هجرت ما به ایران بود.

 

امام(ره) فرمود: اسلام مرز ندارد و من به جبهه رفتم

روزهای اولی که به ایران آمده بودیم، شرایط برای درس‌خواندن من مهیا نبود، به همین خاطر به حوزۀ علمیه رفتم و شروع به خواندن درس طلبگی کردم. من در افغانستان تا سوم ابتدایی درس خوانده بودم. یادم می‌آید

آن روزها برای اینکه در تأمین هزینه‌های زندگی به خانواده‌ام کمک کنم، در کنار بازار رضا بساط می‌کردم. سال۵۹ جنگ تحمیلی آغاز شد. من روحیاتم طوری بود که خیلی در فضای جبهه و جنگ بودم. سخنرانی‌های حضرت امام، شهید بهشتی و بزرگان دیگر را گوش می‌دادم و خیلی از این فضا خوشم می‌آمد و آن را دوست داشتم. من برای اولین‌بار سال۱۳۶۲ بود که به جبهه رفتم. همین که حضرت امام(ره) فرمود؛ اسلام مرز ندارد. برای من مهم بود و با جبهه‌رفتن در جنگ ایران و عراق این را ثابت کردم. این‌روزها هم در یک موقعیت دیگر، هادی میرزایی فرزند من با وجود آنکه سوریه یک کشور عربی است، ولی چون جنگ حق و باطل است، هشت ماه برای دفاع از حرم به سوریه رفت. حضرت امام خمینی(ره) بین شیعیان افغانستان جایگاه مهمی داشته و دارند. ایشان به‌دلیل اینکه مرجع تقلید بودند، روحانی بانفوذی بودند و از همه مهم‌تر رهبر انقلاب اسلامی بودند و برای شیعیان افغانستان همواره قابل احترام هستند.

 

کار من برای حضور در جبهه را خدا درست کرد

من ابتدا در عملیات خیبر نیروی پیادۀ گردان بودم. بعد رفتم واحد تخریب، بعد اطلاعات‌عملیات و همین‌طور در سمت‌های مختلف در عملیات‌ها شرکت می‌کردم. موقعیت عملیات‌ها باهم فرق داشتند، گاهی منطقه کوهستانی بود، گاهی هم در مسیر شناسایی آب وجود داشت که آنجا غواصی می‌کردیم. در عملیات بدر من غواص بودم، در کربلای۴ هم غواص بودم.

روز اولی که برای اعزام به جنگ اقدام کردم، آن روزها مدارک اقامتی من مربوط به افغانستان بود. بعضی محدودیت‌ها داشتم اما خواستن توانستن است و کار من برای حضور در جبهه را خدا درست کرد. آن اوایل پدر و مادر من براساس احساس پدر و مادری نگران بودند که من به جبهه بروم اما بعدها افتخار کردند و تا سال۱۳۶۵ در جبهه بودم.

 

105023.jpg

 

زمانی که از اسارت برگشتم ۲۱سال داشتم

سال۱۳۶۵ در منطقۀ شلمچه و در عملیات کربلای۴ درحالی‌که از چند ناحیه زخمی شده بودم و لباس غواصی به تن داشتم، اسیر شدم. من در عملیات‌های زیادی مجروح شدم، اوایل که می‌گفتند جانباز فکر می‌کردم آن‌هایی جانباز هستند که چشم و پا ندارند، اما بعدها متوجه شدم که خود من هم جانباز هستم. من از ناحیۀ صورت تیر خورده بودم. در گردنم ترکش دارم و شیمیایی هم شده‌ام. سال۱۳۷۲ برای جانبازی رفتم و متوجه شدم که جانباز ۵۰درصد هستم. من سال۱۳۶۵ تا ۱۳۶۹ اسیر بودم. زمانی که از اسارت آمدم ۲۱سال داشتم. در آسایشگاه اگر متوجه می‌شدند، من افغانستانی هستم، به احتمال زیاد من را از پا درمی‌آوردند. بچه‌هایی هم که با من اسیر شده بودند، در رابطه با افغانستانی‌بودن من به کسی چیزی نگفتند تا اینکه آزاد شدیم. بعد از بازگشت از اسارت مدتی با ستاد آزادگان همکاری می‌کردم، بعد هم تابعیت جمهوری اسلامی گرفتم و در دانشگاه فردوسی مشهد استخدام شدم. مدتی گذشت دیدم فضای دانشگاه با روحیات من سازگاری ندارد، خودم را بازخرید کردم. سال۱۳۷۲ با یک خانم هم‌وطنم ازدواج کردم. به لطف خدا حاصل این ازدواج چهار پسر بود. فرزند بزرگ من دانشجوی دانشگاه صنعتی‌شریف است. پسر دومم رزمندۀ مدافع حرم و دوتای دیگر هم درس می‌خوانند.

 

اعتقاد، مهم‌ترین دلیل حضور در جنگ تحمیلی و دفاع از حرم است

به‌دلیل اینکه پسر من ایرانی بود، برای حضور در سوریه محدودیت داشت، ولی ما تلاش زیادی کردیم تا اینکه توانست به سوریه برود. در هنگام پرکردن فرم‌ها مدارک زیادی ارائه نداده بود و خوشبختانه هشت‌ماه در سوریه حضور داشت. روحیۀ خاصی داشت. همیشه با من به جلسات رزمنده‌ها می‌آمد. مسجد زیاد می‌رفت و همۀ این‌ها باعث شد که او علاقه‌مند به حضور در سوریه شود. این روزها ازدواج کرده و خانۀ خودش است اما همچنان پیگیر این است که دوباره به سوریه بازگردد.

سال۱۳۵۹ افغانستانی‌ها برای حضور در جبهه مشکلات زیادی داشتند. این روزها هم رزمنده‌های افغانستانی برای حضور در سوریه همان مشکلات را دارند. این‌ها در واقع یک‌چیز هستند. بچه‌ها به‌دلیل اعتقادی که دارند، برای حل این مشکلات تلاش می‌کنند. اعتقاد، مهم‌ترین دلیل این حضور است اگر غیر این باشد هیچ آدم عاقلی این‌کار را نمی‌کند. من خودم برای حضور در سوریه خیلی تلاش کرده‌ام، هنوز هم به‌دنبال این هستم که بروم، امیدوارم کارهای من درست شود.

 

بچه‌های فاطمیون مشکلات زیادی دارند

وقتی یک رزمنده مجروح می‌شود، وظیفۀ شرعی و عرفی دولت است که به وضعیت مجروحان رسیدگی کند، اما در رابطه با بچه‌های فاطمیون این موضوع آن‌طور که باید باشد، نیست. در ایران بسیاری از کارها سلیقه‌ای انجام می‌شود و این به چیزهای زیادی برمی‌گردد. مثل موضوع اعطای تابعیت به خانوادۀ شهدای مدافع حرم افغانستانی که رهبری دستور داده و مجلس هم تصویب کرده، اما خبری از اجرایی‌شدن نیست، چون سلیقه‌ای عمل می‌کنند. من با بچه‌های فاطمیون ارتباط زیادی دارم، متأسفانه آن‌ها مشکلات‌شان زیاد است. گاهی به‌دلیل مشکلات اقامتی نمی‌توانند از تهران به مشهد سفر کنند و اقدامی هم برای حل آن نمی‌شود. گاهی اتفاقاتی می‌افتد که سزاوار یک رزمندۀ مدافع حرم نیست.

 

105024.jpg

 

عکس شهید گریوانی همیشه در دیوار خانه‌مان نصب است

در جبهه ما یک مسئول داشتیم به نام شهید گریوانی، ایشان فرمانده من بودند. او مسئول محور بود. خیلی شجاع و نترس هم بودند. من علاقۀ زیادی به ایشان داشتم. به‌خاطر همین علاقه و ارتباطی که با این شهید بزرگوار داشتم، عکس شهید گریوانی را همراه با چند شهید دیگر به دیوار خانه‌مان در کوچه زدیم. تا با دیدن این عکس یاد شهدا باشیم.

قرار است که از خاطرات من در جبهه و اسارت یک کتاب چاپ شود. نام این کتاب «از جزیرۀ لیلی تا جزیرۀ مجنون» است. دشت لیلی در افغانستان است و جزیرۀ مجنون در ایران. در این کتاب خاطرات من همراه با اطلاعاتی از شهدای ایرانی که در افغانستان بودند و شهدای افغانستانی که در ایران بودند، آورده شده است. متأسفانه شناخت مردم افغانستان و ایران از یکدیگر زیاد کامل نیست و در ایران این پررنگ‌تر است. آمار دقیقی از افغانستانی‌هایی که در جنگ ایران و عراق حضور داشتند دردسترس نیست، اما طبق آمار در سراسر ایران نزدیک به ۲هزار شهید افغانستانی که در جنگ ایران و عراق به شهادت رسیده‌اند، داریم.

 

کاش نام یکی از صحن‌های حرم به شهدای فاطمیون تغییر کند

به نظر من الان بهترین موقعیت است که ما برای ماندگاری نام فاطمیون یک کاری کنیم، مثلا نام پارک گلشور را به شهدای فاطمیون تغییر دهیم. خیلی دوست دارم به آقای رئیسی پیشنهاد بدهم که نام یکی از صحن‌های کوچک حرم را به نام شهدای فاطمیون نام‌گذاری کنند. حتی می‌شود نام خیابان آوینی را به نام شهدای فاطمیون تغییر داد. به نظر من تا زمانی که بچه‌های ارزشی پای کار هستند باید این‌کار انجام شود. این اقدام باعث می‌شود که نام آن‌ها ماندگار شود.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی