کد خبر : 75000
/ 18:58
گفتگو با سیدعلی اصغر موسوی، رزمنده‌ای که هفت‌سال از دوره جوانی خود اسیر بود؛

یلدای اسارت

روایت‌های آزادگان از روزهایی که دور از وطن اسلامی و خانواده بوده‌اند، روایت‌های منحصربه‌فردی است. خوانندگان این روایت‌ها با جهانی دیگر که با روزمرگی‌های امروزمان به‌کلی متفاوت است، آشنا می‌شوند.

یلدای اسارت

خبرنگار: مغربی

شهرآرا آنلاین / روایت‌های آزادگان از روزهایی که دور از وطن اسلامی و خانواده بوده‌اند، روایت‌های منحصربه‌فردی است. خوانندگان این روایت‌ها با جهانی دیگر که با روزمرگی‌های امروزمان به‌کلی متفاوت است، آشنا می‌شوند. این خاطرات زمینۀ فرهنگ ایثارگری را در روحیۀ مخاطبان شکوفا می‌کند. در ادامه هم‌زمان با ایام رهایی آزادگان از دست دشمن بعثی، گفتگویی با آزاده‌ای نویسنده داشته‌ایم. او از تلخی‌ها و شیرینی‌های اسارت گفته و خاطرات نابی از ارتباطات معنوی‌اش با مادر شهیدش بازگو می‌کند.

..........................................

 

روزهایی از گذشته

سیداصغر موسوی، فرزند سیدمحمود، متولد ۱۳۴۳ در منطقۀ طلاب مشهد به دنیا آمده است و چندسالی هم در نقطه‌ای دیگر از مشهد زیسته، اما دوباره برای نزدیکی به خانوادۀ پدری و اقوام همسرش به طلاب برگشته است. برایمان از سال‌های دور یعنی از سال‌های قبل از انقلاب می‌گوید: «شاید برایتان جالب باشد که مادرم تأکید داشت که در تظاهرات شرکت کنیم. حتی می‌گفتند شب‌ها زود بخوابید تا بتوانید در برنامه‌های انقلابی شرکت کنید».

او از روزهای نزدیک به پیروزی انقلاب تعریف می‌کند و می‌گوید: «روزی به‌اتفاق مادر و برادرانم برای تظاهرات می‌خواستیم از خانه خارج شویم. مادرم یک چادر پشت گردنش گره زد (مانند خانم‌هایی چادری که می‌خواهند کار یدی انجام دهند) و یک چادر هم بر روی آن چادر به سر کرد. خواهرم از او پرسید چرا دوتا چادر می‌پوشید؟ مادرم گفت: ممکن است در تظاهرات شلوغ شود و این چادرم کشیده شود و بیفتد. این دومی ‌را برای آن موقعیت پوشیدم».

او ادامه می‌دهد: «مادرم وقتی به تظاهرات نزدیک می‌شدیم، پایین چادرش را به چادر خواهرم گره می‌زد تا خواهرم در سیل جمعیت همیشه نزدیکش باشد».

 

بعد از انقلاب

تمام زندگی آقای موسوی از این به بعد معطوف به انقلاب و جنگ می‌شود. او توضیح می‌دهد: «نوجوانان بودم که انقلاب شد و من در قالب اتحادیۀ شغلم (اتحادیۀ مشمع) وارد بسیج شدم. مسجد فقیه‌سبزواری پایگاه آموزشی ما بود و در همۀ برنامه‌های پایگاه بسیج شرکت می‌کردم». 

موسوی می‌افزاید: «با فرارسیدن جنگ، به جنگ رفتم. نوبت آخری در سال۶۲ وقتی ۱۹ساله بودم، به جبهه رفتم. این نوبت آموزش کاملی دیدیم. ما را برای عملیات ایذایی فرستادند. گفته بودند شما به دهان شیر می‌روید. برای ما بسیجی‌ها فقط فرمان امام(ره) مهم بود و به عشق اینکه اسلام و میهن اسلامی ‌سرفراز باشد، هر کاری حاضر بودیم انجام دهیم. در همین عملیات (خیبر) ما را با قایق فرستادند. نزدیک به ۱۳ ساعت در مسیر آبی حرکت می‌کردیم تا به نزدیکی شهر القرنه عراق در ابتدای صبح چهارم اسفند رسیدیم. متأسفانه مهمات به‌اندازۀ کافی به ما نرسید و مجبور به اسارت شدیم». 

 

اولین گام یک اسیر

آزادۀ سرفراز از دقایق اول اسارتش می‌گوید: «شنیده بودم عراقی‌ها به‌شدت اسرا را اذیت می‌کنند و منتظر بودم که همین رفتار را با ما داشته باشند، اما ماجرا جور دیگری شد. همۀ ما را در گودالی جمع کردند. در همین حال دیدیم که یک فرمانده عراقی که کشته شده بود (اینکه توسط خود عراقی‌ها کشته شده یا توسط نیروهای ایرانی را نمی‌دانم!) درحالی‌که او را از پاچه‌های شلوارش روی زمین می‌کشیدند، به طرف ماشین حمل اجساد می‌بردند. همه تعجب کردیم. حتی سربازها به جنازه‌اش فحش می‌دادند. یکی از اسرا که عربی می‌دانست، برایمان گفت که او فرمانده‌شان بود و رفتار بسیار بدی با سربازها داشته و حالا که مرده است، کسی دلش برای او نمی‌سوزد و حتی دشنامش هم می‌دهند». 

او ادامه می‌داد: «شانس ما این بود که او کشته شده بود و جانشینش احتمالا به‌خاطر اینکه می‌ترسید اگر سخت‌گیری بکند، اسرا شورش بکنند، با ملایمت رفتار می‌کرد». 

 

105000.jpg

 

روضۀ عمۀ سادات به ذهنم آمد

او به بخشی از خاطرات تلخش اشاره می‌کند و می‌گوید: «این ملایمت صرفاً در همان روز اول بود که اسرا نزدیک خط ایران بودند. هرچه به داخل عراق می‌رفتیم، رفتارها تندتر و زشت‌تر و بی‌رحمانه‌تر می‌شد. در جایی حتی از اسرا به‌عنوان سیبل جنگی استفاده کرده بودند و دست‌وپای اسرا را بریده بودند. رفتار مردم هم چندگانه بود. بعضی حمله می‌کردند به اسرا، بعضی گریه می‌کردند و بعضی نان و خرما به اسرا می‌دادند».

موسوی ادامه می‌دهد: «در همان حال با وضعیت فجیعی که دیده بودیم و فشار روانی خاصی که بر همه حاکم بود و مشخصاً بحث نان و خرمایی که بعضی از مردم می‌دادند، ناگهان یاد حضرت زینب(س) افتادم. آن صحنه‌ای که ایشان و بقیۀ اسرا را وارد شهر کوفه می‌کنند و، عده‌ای نان و خرما می‌دهند و حضرت رد می‌کنند و می‌گویند بر ما خاندان پیغمبر، صدقه حرام است. همین ماجرا بغض عجیبی درونم ایجاد کرده بود. آنجا کاملا حس اسرای کربلا را درک کردم».

 

گریه نکردم

موسوی ادامه می‌دهد: «من در بخش جلوی ماشین نشسته بودم، در کنار سرباز عراقی. او متوجه شد که حالم دگرگون است و ترسید که من کاری در آن حالت روحی بکنم. رو به من کرد و گفت: "چته؟" با تعجب گفتم مگر تو فارسی بلدی؟ گفت "بله". بعداً فهمیدم به ایران و حتی به زیارت امام‌هشتم(ع) هم آمده است. احتمالا شیعه بود. به‌هرحال بغضم را فروخوردم، چون ممکن بود فکر کند که برای اسیرشدن گریه می‌کنم. سخت بود برای آن سرباز ماجرای اسرای کربلا و از شباهت حالم به آن‌ها بگویم».

 

به بصره رسیدیم

یک هفته در اردوگاه بیابانی بصره بودیم. آنجا محل بازجویی بود و چند نفر از اعضای منافقین هم آنجا بودند و با عراقی‌ها همکاری می‌کردند. وضعیت غذا خوب نبود و مهم‌تر اینکه تعداد زیادی را در اتاقی کوچک زندانی کرده بودند و به‌هیچ‌وجه اجازۀ دستشویی‌رفتن نمی‌دادند. وضعیت ناگواری بود. اجازه بدهید این بخش را نگویم».

 

بدترین و بهترین خاطرات

آزادۀ جنگ تحمیلی از بدترین خاطراتش می‌گوید: «بدترین خاطراتم مربوط به زمانی است که می‌دیدم مجروحانی درحال جان‌دادن هستند، اما به‌هیچ‌وجه عراقی‌ها اجازۀ درمان یا همکاری نمی‌دادند. این افراد یا در جنگ مجروح شده بودند یا در بازجویی‌ها به‌صورت فجیعی شکنجه شده بودند».

او همۀ روزهای اسارت را سیاه نمی‌داند و از خاطرات خوبش هم حکایت می‌کند: «بهترین خاطراتم هم این بود که اسرا به علم و درس‌خواندن رو آورده بودند. بعد از چند ماه که از اسارت گذشته بود، به این فکر افتاده بودیم. در اردوگاه ما دوهزار اسیر بودند که تعداد قابل‌توجهی بی‌سواد یا کم‌سواد بودند. نهضتی شروع کردیم برای سوادآموزی. عده‌ای هم که فارسی می‌دانستند و دوست داشتند زبان عربی و انگلیسی می‌آموختند. در بین اسرا، معلم هم داشتیم و از آن‌ها استفاده می‌کردیم. من چند نفر را در درس ریاضی کمک می‌کردم. درس‌خواندن آن‌قدر شیرین بود که حتی گذشت زمان را متوجه نمی‌شدیم».

موسوی نیز در برنامه‌های آموزشی دورۀ اسارت فعال بوده است. او می‌گوید: «من نیز شروع به آموزش عربی کردم و سپس وارد بحث قرآن و تفسیر شدم. در کنار این موضوع در برنامۀ گروه سرود و نمایش هم حضور داشتم».

 

عبادت و شب‌های قدر؛ اصرار ما و مخالفت عراقی‌ها

اسیر سال‌های جنگ می‌گوید: «اصولا عراقی‌ها نمی‌گذاشتند که نماز جماعت برگزار کنیم. اگر کسی شرکت می‌کرد، به او گفته می‌شد تو مخالف مایی و به تک‌سلولی برده می‌شد. از همه بدتر با مداحان و روحانیان برخورد می‌کردند. گاهی آن‌ها را به اردوگاه‌های دیگر تبعید می‌کردند که مداح و روحانی نداشته باشیم».

او ادامه می‌دهد: «حتماً در فیلم‌هایی که با موضوع اسارت ساخته شده است، دیده‌اید که با کمک آینه‌ای کوچک از آمدوشد سربازان عراقی باخبر می‌شدیم. سعی می‌کردیم بدون اینکه جلب‌توجه کنیم، برنامه‌های عبادی یا عزاداری را در ایام خاص خودش برقرار کنیم».

 

پسر آزاده و مادر شهید 

«از معدودآزادگانی هستم که مادرم شهید شده است. روایت شهادت ایشان هم برمی‌گردد به ماجرای حملۀ دولت سعودی و وهابیان بی‌دین به کاروان‌های ایرانی در ایام حج سال۶۶. مادرم به روایت پدرم که با ایشان به مکه رفته بودند، درپی خوابی که دیده بودند، کاملا اطلاع داشتند که شهید می‌شوند.» او اضافه می‌کند: «اسم کتاب خاطراتم را "یلدای اسارت" گذاشتم و خاطرات مادر شهیدم را با عنوان کرامت شهیده منتشر خواهم کرد».

 

105001.jpg

 

روایت قلمی‌ از دوران اسارت و ایثارگری

آزادگان خاطراتی ناب دارند. موسوی از گروه معدودی از آزادگان است که دست به قلم برده و سال‌های اسارتش را بر روی کاغذ ثبت کرده است. او می‌گوید: «وقتی برگشتم، حس کردم که خیلی از رویدادهای اسارت قابل نوشتن و انتشار است. دوستی خبرنگار هم در این بخش با من ساعت‌ها مصاحبه کرده است و نوشته‌ها هم تنظیم شده و البته الان منتظر بودجه است که نوبت چاپ برسد».

موسوی از نوشتن کتابی دیگر می‌گوید: «روزی برای زیارت مزار مادرم به بهشت رضا رفته بودیم. در کنار ورودی نمایشگاه کتاب برقرار شده بود. کتاب‌ها را تورق می‌کردم. از فروشنده پرسیدم که آیا از شهدای زن هم کتابی دارید؟ گفت بله! دیدم کتابی هست و به‌مناسبت موضوع از بانوان شهید دوسه صفحه نوشته است. با خودم گفتم که از مادرم که در انقلاب و سال‌های بعد از آن نقش زیادی داشتند و در کمک به مردم در جنبه‌های مختلف زندگی ایثارگر بودند، چرا نباید کتابی مستقل وجود داشته باشد؟ این شد که کار نوشتن کتابی را که دربارۀ خاطرات خودم بود، موقتاً متوقف کردم و خاطرات مادرم را به روایت خودم و نزدیکان نوشتم». 

او اضافه می‌کند: «حتی برای تکمیل خاطرات مادرم به سراغ اقوامی‌ که در شهرهای دیگر داریم رفتم و با تک‌تکشان مصاحبه کردم. حدوداً یک سال است که نوشته‌ها آماده شده است. بخش‌هایی از آن را در فضای مجازی منتشر کردم و استقبال خوبی از آن شده است و اعضای گروه‌هایی که مطالب را در آن‌ها منتشر می‌کنم، دائم خواستار این هستند که بخش‌های بعدی را هم منتشر کنم».

 

سخن آخر

«باور کنید خاطرات آزادگان برای مردم جذاب است و باید همکاری شود که کتاب‌هایی دراین‌راستا تألیف و منتشر شود.»

..........................................

 

برشی از کتاب «کرامت شهیده»

  • عسل شهادت

 

ازصبح به یاد فرزند اسیرش افتاده و خیلی دلش هوایش را کرده. از بس جلوی همسر و فرزندانش از دلتنگی‌اش گفته و گریه کرده، دیگر دوست ندارد آنان را بیشتر از این برنجاند. بنابر‌این به حرم امام‌رضا(ع) می‌رود تا شاید در آنجا بتواند راحت‌تر عقده‌های دلش را خالی کند. در حرم آزادی تمام اسیران را از امام‌هشتم(ع) درخواست می‌کند. با گریه و ناله می‌خواهد خدا صبر و تحملش دهد. درحالی‌که سوزوگداز از اعماق قلبش زبانه می‌کشد، زوارهای امام‌رضا علیه‌السلام کنارش با ایشان هم‌نوا می‌شوند. شاید از آن افراد هم عده‌ای مثل مادرم اسیر یا شهید داشتند که مادر را خوب درک می‌کردند و به‌همین‌خاطر همۀ آن‌ها کنارش نشسته و آه‌وفغان می‌کردند. در همان شب رؤیای بزرگ زندگی‌اش را مادر در خواب می‌بیند.

به منزلش که رسید، سعی می‌کرد خودش را عادی به بچه‌هایش نشان دهد، چون با خودش می‌گفت نباید فرزندان کوچک و نوجوانم ملول شوند. کمی ‌با آن‌ها شوخی و خنده کرد. شب شد، سپس رختخواب‌ها را پهن کرد. همه به خواب ناز رفتند. نیمه‌های شب رؤیا در چشمانش پدیدار شد، دید مجلسی در منزل گرفته شده و همۀ اقوام و دوستانش جمع شدند. مادر به همه خوشامد می‌گوید و خیلی خوش‌حال است. در همین بین مشاهده می‌کند که سقف خانه به حالت کشویی باز شد (مثل پنجره‌های آلومینیمی ‌منازل که کشویی باز می‌شود.). این صحنه به نظرش عجیب می‌آید. ناگهان می‌بیند پرنده‌ای پروازکنان از آسمان به پایین فرود آمد و کف اتاق نشست. خوب نگاه می‌کند، می‌بیند اینکه پسرش اصغر است که بال دارد و آمده به مجلسش. با دیدن پسر اسیرش در میهمانی خیلی مسرور می‌شود. سریع جلو می‌رود و فرزند را در آغوش می‌کشد. به فرزند اسیرش می‌گوید: «کجا بودی؟ من که از چشم‌انتظاری مُردم. پسرم حالا که آمدی، تورو خدا برنگرد، آخه می‌گن اونا شما رو خیلی شکنجه می‌کنند». بعد از چند دقیقه مادر می‌گوید، نه من دیگر نمی‌گذارم برگردی. حالا که آمدی، دیگر پیش خودم نگهت می‌دارم. درهمین‌موقع مادر نگاه می‌کند به دست راست اصغرش که یک دیس دستش گرفته است، از فرزند می‌پرسد این ظرف چیست؟

فرزند می‌گوید عسل شهادت! مادر: چرا رنگش قرمز است؟

پسر: خب عسل شهادت، رنگش قرمز است! 

مادر: برای کی آوردی؟

فرزند: برای شما که بخورید! 

ظرف را به مادر می‌دهد و خداحافظی می‌کند. 

درهمین موقع دوباره سقف خانه باز می‌شود و فرزند اسیرش پروازکنان به آسمان پرمی‌کشد و به سلول‌های اسارت برمی‌گردد. مادر از خواب می‌پرد و نصف‌شبی شروع می‌کند به گریه‌کردن. همه از خواب بیدار می‌شوند و دست‌های مادر را می‌گیرند که ایشان خودش را نزند». 

مادر آه و فغانش بیشتر می‌شود و می‌گوید اصغرم به آسمان‌ها پرواز کرد، اصلا معلوم نیست چطوری او را کشتند، من دیگر پسری به نام اصغر ندارم، خدایا چرا پسرم را کشتند؟ مگر او چه‌کار کرده بود؟ در همین موقع صدای دلنشین اذان صبح بلند می‌شود، مادر بلند می‌شود و وضو می‌گیرد و نماز اقامه می‌کند. نمازش که تمام می‌شود، دست‌هایش را به طرف آسمان بلند می‌کند و از خدا طلب صبر می‌کند. مادر با یکی از زنان همسایه به حرم مطهر می‌رود. پشت پنجره‌فولاد می‌نشینند و هر دو رازونیاز می‌کنند. در همین بین، مادر یک‌دفعه آرام می‌شود و شروع می‌کند به خندیدن و خوش‌حالی‌کردن. دوستش می‌گوید بی‌بی‌جان چه شده؟ چرا می‌خندی؟

مادر می‌گوید الان یک چیزی را فهمیدم که هر کس وقتی بداند، خوش‌حال می‌شود. 

دوستش از این حرف مادر تعجب می‌کند و خیلی کنجکاو می‌شود!

مادر می‌گوید هم‌اکنون متوجه شدم که من شهید می‌شوم!

دوستش می‌گوید چطور؟

مادر می‌گوید پسرم وقتی به میهمانی من آمد و عسل قرمزرنگ را به من داد، گفت: مادر من این عسل قرمزرنگ شهادت را برای شما آوردم، سپس به من داد و خداحافظی کرد و پروازکنان به آسمان رفت.

پس دیگر خیالم راحت شد که من آن عسل قرمزرنگ شهادت را نوش جان می‌کنم. مادر با خوش‌حالی و بشاشیت وارد خانه‌اش می‌شود، اما ... .

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی