کد خبر : 74692
/ 22:22
گفتگو با قربانعلی ایزانلو که پس از خدمت در کاخ شاه، جزو ‌ اولین داوطلبان جبهه بود؛

از کاخ شاه تا سربازی خمینی

در سال ۹۴ گفتگویی صمیمانه با او ترتیب دادیم که در خاطرمان ماند و امروز برای پاسداشت رشادت‌های این مرد، آن گفتگو بازنشر می‌ شود. روحش شاد.

از کاخ شاه تا سربازی خمینی

خبرنگار: مریم دهقان

شهرآرا آنلاین / خبر کوتاه بود. جانباز و رزمنده ۸سال دفاع مقدس قربانعلی ایزانلو رزمنده لشکر ویژه شهدا پس از سال ها درد و رنج جراحات ناشی از جنگ صبح روز شنبه ۳۱تیر۹۶ به جمع یاران شهیدش پیوست. ناگفته پیداست آنچه این درد و رنج را برایش مضاعف می‌کرد دوری از همسنگران دیروزش بود. در سال ۹۴ گفتگویی صمیمانه با او ترتیب دادیم که در خاطرمان ماند و امروز برای پاسداشت رشادت‌های این مرد، آن گفتگو بازنشر می‌ شود. روحش شاد.

..........................................

   

نامش قربانعلی ایزانلو‌ست. متولد‌۱۳۳۳ در شهر بجنورد. سال ۱۳۵۱ اثاثیه را جمع‌و‌جور می‌کنند و ساکن مشهد می‌شوند. هفده ساله بود که خطبه عقدش خوانده شد و قبل از خدمت سربازی، زندگی مشترکش را شروع کرد. جزو اولین نیروهای رسمی‌ سپاه در سال‌۱۳۶۰ بود و در نیروهای مسلح خدمت می‌کرد و کارش دفاع از مرزها بود. بعد از حضور در جبهه جنوب به کردستان اعزام شد و چهار سال با شهید کاوه هم‌رزم بود. ‌هشتادماه سابقه جبهه در کارنامه جنگی‌اش دارد. بازنشسته سپاه است و اهل ورزش. با اینکه ۶۱‌سال از عمرش گذشته و گرد سپیدی بر موهایش نشسته، شاداب و سرزنده است؛ مثل همان روزهای جوانی که دقیقا علت انتخاب افسران گارد شاه برای حضور در کاخ، تنومندی و قدرت بدنی‌اش بود.‌ ایزانلو درباره حضورش در کاخ و روزهای جبهه و جنگ گفتنی‌های زیادی دارد.

 

شروع همه‌چیز از سربازی

ماجرای ورود من به کاخ به سال‌۱۳۵۲ برمی‌گردد. زمانی که سرباز وظیفه بودم و به منطقه ۰۴بیرجند برای دوره آموزشی اعزام شدم. قرار بود چهار‌ماه آموزش ببینیم برای سربازی که عده‌ای از افسران تهران آمدند و گفتند می‌خواهند چند نفری را با خصوصیات خاص گزینش کنند؛ مثلا قد‌و‌اندامشان هم‌اندازه باشد یا نقصی نداشته باشند. از بین چهار‌هزار سرباز آماده، فقط سیصدنفر را در برنامه صبحگاه انتخاب کردند که من هم جزوشان بودم. بعد لباس‌هایمان را در‌آوردند تا پزشک ما را معاینه کند و عکس از قفسه سینه و آزمایش‌های مختلف بگیرند. روان‌شناس هم با ما صحبت می‌کرد تا از نظر روانی ارزیابی کند تا بداند چقدر مقاوم هستیم. با ما جر‌و‌بحث می‌کردند، فحش می‌دادند و گاهی مشت و لگد می‌زدند تا ببینند چه عکس‌العملی از خود نشان می‌دهیم. اگر کسی کم می‌آورد، سریع بیرونش می‌کردند. نوبت به من که رسید، با خونسردی جوابشان را دادم و هر چه گفتند، هیچ نگفتم. با اینکه نمی‌دانستم این کارها برای چیست و از ما چه می‌خواهند؛ همه این آزمایش‌ها را تحمل کردم تا از پادگانی که در آن بودیم، نجات پیدا کنم! چون به ما گفته بودند می‌خواهند ما را به ‌جایی بهتر ببرند. پادگان بیرجند از نظر تغذیه و بهداشت افتضاح و آبش کثیف بود. به‌خاطر غذاهایی که آنجا می‌پختند، خیلی از بچه‌ها مریض شده بودند. 

 

مار و قورباغه می‌خوردیم!

به تهران که رسیدیم، ما را بردند خیابان سلطنت‌آباد که الان شریعتی نام دارد و مستقیما ما را به کاخ نبردند. چهار ماه آموزش‌های سخت را گذراندیم. تمرین‌هایی که داشتیم، بسیار خاص بود و فهمیدم برای تشریفات است. در دوره آموزشی تمرین‌هایی مثل جنگ سرنیزه، کاراته، کوه پیمایی، جنگ شهری و ... داشتیم. ما را به اردو می‌بردند و ۴۸‌ساعت گرسنگی می‌دادند و فقط می‌توانستیم آب بخوریم. یا ۴۸‌ساعت تشنگی می‌دادند و خوردن آب ممنوع بود. یادم می‌آید چهارده‌روز ما را بردند پشت کوه‌های لتیان و گرسنگی دادند. گرسنگی به‌قدری روی ما فشار آورده بود که اگر عقرب یا مار یا قورباغه و حیوانات صحرایی یا ریشه درختی پیدا می‌کردیم، آن را می‌خوردیم. من در همان تمرین مار هم خوردم! تمرین‌های نظامی‌ ما تشریفاتی بود؛ مثل پیش‌فنگ، رژه‌رفتن، گوش‌فنگ و پاکوبیدن. سیم بوکسلی بین دو کوه وصل کرده بودند که ارتفاع آن تا زمین به صد‌تادویست متر می‌رسید و باید از طناب آویزان می‌شدیم و خود را از یک طرف کوه، به‌سمت دیگر می‌رساندیم. هیچ سیستم امنیتی وجود نداشت و افتادن ما از طناب مساوی با مرگ بود.

 

معادل یک استوار حقوق می‌گرفتم

پدرم کارگاه قالی‌بافی داشت و من و برادرانم شریک بودیم و مخارج زندگی‌مان از این راه تامین می‌شد. وقتی در خدمت سربازی بودم، چون در کارگاه نبودم، حقی هم به من تعلق نمی‌گرفت؛ اما در هر صورت مخارج یک زندگی بر دوشم بود و باید برای همسرم پول می‌فرستادم. آن زمان حقوق یک سرباز زمینی دوازده‌ریال یعنی یک تومان و دو ریال بود؛ ولی ما که در دوره مخصوصی شرکت داشتیم، دستمزد بالایی دریافت می‌کردیم. حتی در چهار ماهی که دوره آموزشی‌‌مان بود، حقوق داشتیم و تقریبا معادل یک استوار حقوق می‌دادند؛ یعنی دوازده‌تومان که نسبت به آن زمان پول بسیار زیادی بود. من چون منبع درآمد دیگری نداشتم، از این وضعیت راضی بودم و حتی بعد از اتمام سربازی هم قصد کردم آن را ادامه دهم. تحقیقات زیادی از ما کردند و مرا برای استخدام در سازمان امنیت خواستند؛ اما پدرم که فرد بسیار معتقدی است، استخاره گرفت و گفت برگرد. بعدها فهمیدم سازمان امنیت، همان ساواک است! البته عده‌ای در کاخ ماندند و وارد ساواک شدند که برخی پس از انقلاب، اعدام شدند.

 

ما تیپ رضا پهلوی بودیم

بعد از چهار‌ماه تمرین‌های سخت و طاقت‌فرسا از بین چهار‌هزار نیرو، تعدادی را برای گارد امنیتی و عده‌ای را برای تیپ رضا پهلوی جدا کردند که من جزو تیپ بودم. مربی‌ای آورده بودند تا براندازکند کداممان پیش‌فنگی‌اش خوب است، لباسش اتوکشیده و مرتب و خوب رژه می‌رود تا برای تیپ انتخاب کنند. آن‌ها که عملکردشان در رژه نظامی‌ ضعیف‌تر بود، برای لشکر گارد که بیرون از تهران بود، انتخاب 

شدند. وظیفه گارد داخل تهران بود تا اگر درگیری‌ رخ ‌داد، ‌آن‌ها اقدام ‌کنند؛ ولی ما مخصوص تیپ رضا پهلوی بودیم و باید از کاخ حفاظت می‌کردیم. من در کاخ‌های سعدآباد، نیاوران، شمس، قرمز و چند کاخ دیگر ماموریت داشتم و بیشتر پیش‌فنگی کاخ را به‌عهده داشتم. پیش‌‌فنگی یعنی کسانی که در باجه فلزی جلوی کاخ می‌ایستند و تفنگ به دست دارند و آماده‌باش هستند. در پیش‌فنگی، سرباز باید از نظر ظاهری و قوای بدنی، یک باشد تا اگر شاه یا یکی از اعضای خانواده شاه یا افسران و میهمانان دیگر خواستند وارد کاخ شوند، به نشانه احترام، محکم پا بکوبیم و خبردار بایستیم. هر ‌۲۴ساعت نیز با نیروی بعدی جایمان را عوض می‌کردیم.

 

هیچ‌گاه از نزدیک شاه را ندیدم

از سال ۵۲‌تا‌۵۴ در کاخ خدمت می‌کردیم. در این دو سال ارتباطی با شاه نداشتیم؛ تنها از دور دستش را بلند می‌کرد و می‌گفت خسته نباشید. هیچ‌گاه از نزدیک او را ندیدم؛ حداکثر در فاصله ده‌پانزده‌متری، زمانی که از کنارم قدم‌زنان عبور می‌کرد. مثلا یک شب در محوطه‌ای از کاخ که تفریح‌گاه شاه بود، نگهبانی می‌دادم. ساعت حدود ۱۲شب بود که دیدم شاه با یکی از فرماندهان کاخ در‌حال قدم‌زدن است. این رفتارش به‌خاطر این بود که در کاخ آرامش نداشت و شب‌ها تا بعد از یک بامداد در ویلای کاخ عصا به دست قدم می‌زد و فکر می‌کرد و گاهی تیمساری او را همراهی می‌کرد.

 

104479.jpg

 

سرداران دفاع مقدس در کاخ شاه

بعد از پیروزی انقلاب کسانی را در جنگ دیدم که در رژیم شاه خدمت می‌کردند. مثلا یکی از افسران شاه به‌نام سرگرد بهمنی که فرمانده گروهان ما در کاخ بود، در عملیات خرمشهر سرتیپ‌تمام بود. باید اعتراف کنم کسانی در کاخ بودند که از نظر معنوی خودشان را حفظ می‌کردند؛ بدون اینکه به دیگران بگویند. در ماه مبارک رمضان جناب بهمنی دور از چشم همکارانش روزه می‌گرفت. وقتی زمان ناهار، بقیه افسران به او می‌گفتند برویم ناهارخوری، او می‌گفت «شما بروید من بعدا می‌آیم»؛ ولی عنوان نمی‌کرد که روزه است. همسرش چادری بود و هیچ‌گاه در مجالس شبانه و مبتذل کاخ شرکت نمی‌کرد. به نظرم این آدم‌ها خبر از انقلاب داشتند و می‌دانستند خمینی‌‌‌ای در کار هست. من خودم سرباز ایشان بودم و چون نماز می‌خواندم و روزه می‌گرفتم، به من علاقه داشت. از چهارصدسربازی که داشت، فقط چهل‌نفر مقید به نماز و روزه بودند و تا جایی که می‌توانست از آن‌ها حمایت می‌کرد.

 

اولین گروه مستقر در جبهه جنوب

اواخر سال‌۵۹ از طریق ارتش به اهواز اعزام شدیم. چون من دوره سربازی را گذرانده بودم، به‌عنوان سرباز احتیاط افتخاری وارد جنگ شدیم. در تهران یک دوره فشرده پانزده‌روزه را گذراندیم و بعد ما را به خرم‌آباد اعزام کردند. وارد تیپ‌۱۴۷ شدیم و رفتیم خط مقدم جبهه؛ یعنی میمک و دو ماه آنجا بودیم. میمک، نزدیک‌ترین مرز ما به پایتخت عراق بود. آنجا برای دفعه اول با عراقی‌ها درگیر شدیم. صدام نیروهایش را در این منطقه متمرکز کرده بود. باید آن‌ها را به عقب می‌راندیم. ما جزو اولین نفراتی بودیم که به‌عنوان سرباز احتیاط در جنوب مستقر شدیم.

 

خراب‌شدن روستا با توپ‌خانه دشمن

چهار ماه بعد از جبهه میمک، به سرپل ذهاب و بازی‌دراز اعزام شدیم؛ جایی که شهید چمران به‌عنوان گروه‌های نامنظم برای شناسایی وارد عراق شدند و از کنار ما عبور کردند. ما در حوزه ۱۱۰۰ بازی‌دراز بودیم و دشمن در حوزه‌۱۱۵۰. عراق تازه از روستای دام بلوط در دامنه بازی‌دراز‌ عقب‌نشینی کرده بود. وقتی به روستا رفتیم، دیدیم با توپخانه همه خانه‌ها را خراب کرده‌اند و روستا با خاک یکسان شده است. بچه‌های پنج‌شش‌ساله و پیرزن‌ها و پیرمردها زیر آوار مانده‌اند. آن‌ها را دفن کردیم. در چهار ماهی که آنجا بودم، دشمن سه‌چهار مرتبه پاتک زد و هر بار شکست خورد و ما اسیر گرفتیم.

 

اگر شیرودی نبود، شکست می‌خوردیم

اردیبهشت‌ماه سال۶۰ بود که شهید خلبان شیرودی برای کمک به یکی از عملیات‌ها در نزدیکی منطقه بازی‌دراز پرواز می‌کرد. بعد از چند موشک‌باران تند شهید‌شیرودی، هلیکوپتر جنگی کبرایش را زدند و سقوط کرد. ما نیم ساعت بعد خودمان را به محل شهادتش رساندیم. وقتی رسیدیم بالای سرش، کاغذی در جیبش بود که نوشته بود این آخرین پرواز من است. اگر شیرودی در آن منطقه موشک‌باران نمی‌کرد، ما حتما شکست می‌خوردیم. او هفت‌هشت حمله موشکی به پایگاه عراقی‌ها داشت که دود غلیظی از سمت آن‌ها بلند می‌شد و نشان می‌داد به هدف زده است. خودم در همان کاغذ خواندم که نوشته بود «ای امام! من از کودکی تو را شناختم. امروز سلاح من نیست که می‌جنگد، ایمان من است که می‌جنگد.»

..........................................

 

  • انورسادات و قنداق شکسته اسلحه من

 

دی‌ماه بود و من پیش‌فنگی ایستاده بودم. هنگام پیش‌فنگی باید مدل تفنگ ژ۳ و سرنیزه‌دار باشد. این تفنگ‌ها را با طنابی به گردن آویزان می‌کردیم. آن شب هوا خیلی سرد بود. قنداق این اسلحه چون از جنس چوب و خشک است، در هوای سرد با کوچک‌ترین ضربه‌ای می‌شکند.

قرار بود شاه با کارتر، مسئولان اسرائیلی، انورسادات رئیس‌جمهور مصر و تیمسار بدره‌ای وارد کاخ شوند. زمانی که کارتر با شاه می‌خواستند از پله‌ها بالا بروند، چون در ورودی سمت چپ بود، من محکم پا کوبیدم، نظر به چپ چرخیدم و خبردار ایستادم. اسلحه را که بالا آوردم و خواستم مکث دوم را انجام بدهم، قنداق اسلحه شکست و به‌سمت بالا پرتاب شد. با این‌که سلاح آویزان شد و محکم به صورتم خورد؛ ولی کوچک‌ترین تکانی نخوردم و گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است. در همان لحظه شاه از جایش پرید و به من نگاه کرد. انورسادات که کمی‌ فارسی بلد بود، برایم دست زد و گفت آفرین! و به تیمسار گفت اسم من را یادداشت کند برای تشویق.

بعد از یک هفته در برنامه صبحگاه، تیمسار بدره‌ای به‌عنوان تشویق یک دست پیراهن ورزشی خوب، هفت‌تومان، یک ساعت مچی و بیست‌روز مرخصی به من داد و بعد جلوی عکس بزرگ شاه با فرح که در محوطه بود، ایستادیم و دست مرا گرفت و با هم عکس گرفتیم!

عکس را با خودم به خانه آوردم؛ اما وقتی انقلاب شد، شایعه شده بود که هرکس عکسی از شاه داشته باشد، دستگیر می‌شود و من هم از ترس، آن را پاره کردم!

..........................................

 

  • وقتی اشرف فحش ناموسی می‌داد!

 

شبی جلسه خصوصی شاه با آمریکا و اسرائیل و مصر بود. دستور رسیده بود هیچ‌کس حق ندارد وارد شود؛ حتی اشرف. او فهمیده بود شاه جلسه دارد و اصرار داشت در همه جلسات شرکت کند. اشرف پهلوی آدم لج‌باز و بسیار بددهانی بود که هیچ‌کس به پای او نمی‌رسید. می‌گفت چون با شاه دوقلو‌‌ست باید در حکومت شریک باشد.

از قضا آن شب باید جلوی درب غربی کاخ نگهبانی می‌دادیم که اشرف همیشه از آن وارد می‌شد. من و همکارم دائما دعا کردیم اشرف از آن در نیاید که دیدیم از انتهای باغ یک ماشین پشت‌سر هم چراغ می‌زند. 

اشرف به‌همراه همسر آمریکایی‌اش بود و به ما اشاره کرد در را باز کنیم. یک افسر هم داخل کاخ بود و گفت اگر اتفاقی افتاد، سریع از طریق آیفون به او اطلاع دهیم.

ما چون اجازه نداشتیم، در را برای اشرف باز نکردیم و گفتیم دستور شاه است. گفت «شاه غلط کرده با شما. به شما چه ربطی داره چوپان‌های بی‌سواد!»

ما آیفون را زدیم تا افسر بیاید و اوضاع را سامان بدهد. هنوز چیزی نگفته بود که اشرف توی گوشش زد و شروع کرد به فحش‌دادن... درمانده شدیم و نمی‌دانستیم چه بکنیم! خدا شاهد است اشکم درآمد؛ فحش ناموسی می‌داد! حتی به شاه هم فحش داد.

من گفتم تکلیف ما را مشخص کنید! به حرف چه کسی گوش بدهیم؟! تیمسار بدره‌ای گزارش را به شاه اعلام کرد و گفتند شاه به خاطر این اتفاق، چهل‌روز تمام اشرف را در خانه‌اش زندانی کرد.

 

104480.jpg

 

..........................................

 

دریچه

  • ۱۲شبانه‌روز پوتین از پای‌مان درنیامد!

 

ماه‌های آخر سال‌۶۰ به‌صورت رسمی‌ وارد سپاه شدیم. به جبهه‌های جنوب اعزام شدیم و رفتیم چزابه که ادامه عملیات بستان بود. تیپ یک امام‌رضا(ع) بودم و آن‌جا نیروها را سازمان‌دهی کردند. شهید خادم‌الشریعه و عابدینی فرمانده بودند و من مسئول دسته.

ما دوازده‌روز در تنگه چزابه مقاومت کردیم. حزب بعث چنان خط آتشینی درست کرده بود که از زمین و هوا گلوله می‌بارید. ما در خط مقدم جبهه باید ۲۴‌ساعته جواب پاتک‌های دشمن را می‌دادیم؛ توپخانه‌اش دویست‌ توپ روی سر ما خالی کرد. 

چهار‌‌پنج هواپیمای جنگی به‌طور دائم روی سر ما پرواز می‌کردند. اوضاع به‌قدری وخیم بود که دوازده‌شبانه‌روز پوتین از پای ما درنیامد؛ دوازده‌شبانه‌روز با نیروهای ثابت! فرصتی برای وضو‌گرفتن نداشتیم و تیمم می‌کردیم. نمی‌فهمیدیم چطور نماز می‌خوانیم؛ دست‌هایمان پر از خون بود و همه منابع آبی ما را تیر زده بودند.

 

۱۲ روز چزابه، یک کتاب حرف دارد

روزهای اول با قمقمه‌های نیم‌‌لیتری که به کمرمان بسته بودیم، تشنگی‌مان را رفع می‌کردیم و همان را نیز جیره‌بندی کرده بودیم. صورت‌هایمان سیاه شده بود و به بچه‌ها می‌گفتیم دهانتان را با آب‌میوه و کمپوت تر کنید. نان خشک می‌خوردیم. گلویمان خشک شده بود. توان حرف‌زدن نداشتیم و با دست به یکدیگر اشاره می‌کردیم.

دشمن مستقیما ما را هدف گرفته بود. دوازده روز تمام با کمترین اسلحه دفاع می‌کردیم. نوشتن این دوازده‌روز در چزابه، یک کتاب نیاز دارد. چون زمین حالت رمل داشت و ماشین در خاک فرو می‌رفت، ‌به آن منطقه نمی‌آمد. مجروحان را باید تا نقطه‌ای روی پشتمان حمل می‌کردیم تا بعد از آن سوار آمبولانس شوند. 

بعد از دوازده‌روز برگشتیم عقب و نیروهای تازه‌نفس به‌جایمان آمدند. صدام هم چون به جهان قول داده بود بستان را پس می‌گیرد، وقتی در مرحله دوم نیز شکست خورد و عقب‌نشینی کرد، چهارده‌نفر از افسران خود را در منطقه جنگی چزابه تیرباران کرد!

 

ابتدای حضور در منطقه برخی از مربی‌ها آمده بودند از ما رضایت بگیرند

بعد از عملیات چزابه، به مشهد برگشتم. گفتند چون رسما وارد سپاه شدید، باید در تهران دوره عمومی‌سپاه را ببینیم. فروردین‌۶۱ اعزام شدیم به پادگان امام‌حسین(ع) که الان دانشگاه امام‌حسین(ع) شده است. سه ماه آموزش دیدیم که از دوره آموزش سربازی برای ورود به کاخ سخت‌تر بود. ما در این دوره فشرده هفت شهید دادیم و چند مجروح داشتیم. بعد از ۴۸‌ساعت تمرین، ما را به اردوگاه می‌بردند تا غذا بخوریم و استراحت کنیم که یک‌مرتبه داخل می‌شدند؛ ما را از جایمان بلند می‌کردند و با عصبانیت می‌گفتند مگر اینجا خانه خاله است! مگر آمدید میهمانی و‌... .

تمرین‌هایی مثل راهپیمایی، صخره‌نوردی، عبور از سیم خاردار و تشنگی و گرسنگی. با خودمان گفتیم این چه دوره‌ای است! به دفتر امام نامه نوشتیم که اینجا دارند بچه‌ها را قتل‌عام می‌کنند. بعد از اتمام دوره آقای خامنه‌ای آمده بود به دیدن بچه‌ها. روز بعد، فرمانده ارتش، سعیدی‌نژاد آمد و گفت: برادران سپاهی! من دوره‌های شما را دیدم. دوره سه‌ماهه شما معادل سه سال دوره افسری ماست. من سختی‌های شما را دیدم؛ نباید ناراحت شوید. شما قرار است به جاهای حساس بروید.

ابتدای حضور در منطقه، مربی‌هایی که ما در دل به آن‌ها فحش می‌دادیم، آمده بودند تا از ما رضایت بگیرند؛ افرادی مثل آجرلو و اکبری که ورزش‌کار و آشنا به گروه‌های چریکی بودند، گریه می‌کردند و می‌‌گفتند: فقط دعا کنید از اینجا موفق و سربلند بیرون بیاییم. اگر به ما فحش دادید، از شما راضی هستیم؛ ولی خواستیم بگوییم به‌خاطر سختی‌هایی که به شما دادیم، از ما راضی باشید! 

..........................................

 

دیدگاه / سید‌حسین میرپور

  • عملیات قادر و شهدایی که بر سر پیمان خود ماندند

 

عاقبت پای خبرنگار ما‌، به هیئت شهدای واحد اطلاعات و عملیات لشگر ویژه شهدا‌، باز شد‌. هیئتی که این ماه یک میهمان ویژه داشت و او کسی نبود‌ جز سردار سید‌مجید ایافت‌، فرزند دلیر وطن که روزگاری فرمانده همین‌‌ بچه‌های اطلاعات و عملیات در روزهای سخت نبرد هشت سال دفاع‌مقدس بود‌.

آقای حمید‌رضا پنداشته‌پور یکی از راویان این مراسم بود. وی در ابتدا گفت‎: عملیات قادر‌دو، عملیاتی بود‌ که من، هم در شناسایی و هم در خود عملیات شرکت داشتم. این عملیات در یک منطقه خوش‌آب‌و‌هوایی انجام می‌شد. یک گروه از بچه‌ها، به شناسایی رفته بودند و ما بعد از یک هفته به آنان ملحق شدیم.

وی افزود‎: آقای ایافت دستور دادند ‌یک گروه برای آخرین شناسایی حرکت کنند. من و چند نفراز بچه‌ها حرکت کردیم. بنا شد هیچ‌کس اسلحه برندارد‌ و فقط تعدادی نارنجک همراهمان باشد. با این‌‌حال محسن شمقدری، یک اسلحه و چند قمقمه آب همراهش آورد.

وی تاکید کرد‎: وقتی به خط ارتشی‌ها برای شناسایی رفتیم، تا ما را دیدند، پرسیدند، مگر این جا می‌خواهد عملیات شود؟ فرمانده ارتشی‌ها ستوانی بود که به سپاه علاقمند بود. ما را حسابی تحویل گرفت و از این که این قدر ساده به شناسایی می‌رویم، بسیار تعجب کرد.

آقای پنداشته‌پور در ادامه گفت‎: حتی لحظه‌ای که ‌به‌سمت نقطه رهایی می‌رفتیم، هنوز فرمانده ارتشی‌ها باور نمی‌کرد‌ ما جلو رفتیم و به منطقه‌ای رسیدیم که دیگر فهمیدیم پاهایمان به سیم‌های تله‌مین‌های والمری و.‌.. برخورد می‌کند. آقای محمد‌آبادی، پاهایمان را گرفت و از روی سیم‌های تله عبور داد.

وی افزود‎: به دشت که رسیدیم، در زیر نور مهتاب که کمی‌ تابش داشت، یک نفر را مشاهده کردیم که در وسط دشت خوابیده است. شهید لطفی به‌آرامی‌گفت‌ او را از چند طرف محاصره کرده و به اسارت بگیریم. هر کس از گوشه‌ای هجوم آورد‌ و با یک عملیات گازانبری به او رسیدیم.

وی تاکید کرد‎: شخص خوابیده در دشت، شهیدی بود که از عملیات قبلی در منطقه باقی مانده بود و یک پیشانی‌‌بند یازهرا(س)، بر پیشانی داشت. آن‌شب حسابی حالمان گرفته شد. صورت‌ شهید در زیر نور مهتاب، می‌درخشید. بچه‌ها حزن و اندوه زیادی گرفتند و حسابی گریه کردند. کسی دیگر نای ایستادن نداشت و دیگر پاها یاری نمی‌کرد.

پنداشته‌پور همچنین گفت‎: از شهید دور شدیم‌ که در مقابلمان سنگرها نمایان شد. قرار شد با احتیاط گام برداریم؛ چرا‌که منطقه پر از مین بود. از سنگرها که رد شدیم، احساس کردیم زیر پا‌هایمان سفت است. به محمود‌آبادی گفتم، چه خبر است‌؟ چه یک بار زیر پایم سخت شد.

وی افزود‎: محمود‌آبادی به ما اطلاع داد که زیر پاهایمان مین است. او گفت تکان نخورید و الا الان‌ مین‌ها منفجر می‌شود. هر کدام از ما، از روی سه‌چهار‌ مین گوجه‌ای عراقی‌ها رد شده بودیم‌، ولی مین‌ها منفجر نشده بود. یک عدد از مین‌ها را برای یادگاری برداشتیم. مین‌های عراقی اگر یادتان باشد، به رنگ خاکستری بود.

وی تاکید کرد‎: مین عراقی را برای فرمانده ارتشی‌ها، یادگاری آوردیم. آن‌شب شهید لطفی سخت تحت‌تاثیر شهادت آن شهید و ‌منفجرشدن مین‌ها قرار گرفته بود. او چندین بار از قدرت و عظمت خداوند به نیکی یاد کرد‌ و گفت: من دیگر به عقب برنمی‌گردم، چون لطف و رحمت خداوند را امشب به عینه دیدم. ما باید تکه‌‌‌تکه می‌شدیم، اما سالم از شناسایی برگشتیم.

آقای پنداشته‌پور در پایان سخنانش گفت‎: شهید لطفی، بر سر پیمانش باقی ماند. او آن‌قدر در جبهه ماند تا عاقبت به آرزویش که همانا شهادت بود، رسید.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی