کد خبر : 74534
/ 23:43

بعد از ۳۴ سال دوباره سردار

گفتگو با خانواده و هم رزمان شهید ابوالفضل رفیعی که به‌تازگی شناسایی شده است.

بعد از ۳۴ سال دوباره سردار

خبرنگار: حمیده وحیدی

گفتگوی شهرآرا آنلاین

 

معرفی 

  • محافظ امام و فرماندۀ جنگ

 

شهید ابوالفضل رفیعی سال‌ ۱۳۳۴ در روستای‌ «سیج‌» از توابع‌ شهرستان‌ کلات‌ به‌ دنیا آمد. پس‌‌از پایان‌ دورۀ راهنمایی‌، عمویش‌ که‌ خود در کسوت‌ مقدس ‌روحانیت‌ بود، او را به‌ مدرسۀ «محراب‌خان»، از مدارس‌ علمیه‌ مشهد برد. در ایام‌ تحصیل‌، با گروه‌های‌ مبارز و انقلابی‌ و افکار بلند حضرت‌ امام‌‌خمینی‌(ره) ‌آشنا شد و به‌ تقلید و پیروی‌ از آن‌ حضرت‌ پرداخت‌. 

هفت‌ سال‌ بعد، ملبس ‌به‌ لباس‌ مقدس‌ روحانیت‌ شد. یک‌ سال‌ قبل‌ از پیروزی‌ انقلاب‌ اسلامی‌، اقدام‌ به‌ تأسیس‌ هیئت‌ «خاتم‌الاوصیاء» کرد. بعد‌از پیروزی‌ انقلاب‌، عازم‌ قم‌ شد و به‌ محافظت‌ از جان‌‌مراد خویش،‌ حضرت‌ امام (ره) پرداخت‌ .با مهاجرت‌ امام‌(ره) به‌ تهران‌، از نیروهای‌ شهرستانی‌ خواسته‌ شد به ‌شهرهای‌ خود بازگردند.

پس‌‌از مراجعت‌ به‌ مشهد، فرماندهی‌ سپاه‌ خراسان‌، او‌ را به‌‌عنوان ‌مسئول‌ گشت‌ شب‌ معرفی‌ کرد. او با رفتار انسانی‌ ‌ خود، موفقیت‌های‌ بسیاری‌ در ایجاد امنیت‌ شهر و روستاهای‌ اطراف‌ مشهد به‌ دست‌ آورد. با شروع‌ توطئۀ گروهک‌های‌ ضد‌انقلاب‌ و غائلۀ کردستان‌، ابوالفضل‌ رفیعی به‌ یاری‌ مردم‌ آن‌ سامان‌ شتافت‌.

پس‌‌از حضوری‌ موفقیت‌آمیز در کردستان‌، به‌ جبهۀ جنوب‌ اعزام‌ شد. هم‌زمان‌ عملیات‌«طریق‌القدس»‌ با موفقیت‌ انجام‌ شده‌ و دشمن ‌برای‌ بازپس‌گیری‌ منطقۀ عمومی‌ بُستان‌، اقدام‌ به‌ پاتک‌های‌ سنگینی‌ در تنگۀ چزابه‌ کرده‌ بود. 

 

در عملیات فتح المبین فرمانده بود 

او به‌‌عنوان‌ فرماندۀ گردان‌ و مسئول‌ محور، همراه‌ با رزمندگان‌ اسلام‌ به‌ مقاومت‌ در‌برابر تهاجم‌ ارتش‌ بعث‌ عراق‌ پرداخت‌. ۳۵روز نبرد دلیرانه‌ که‌ گاه‌ به‌ جنگ‌ تن‌به‌تن‌ می‌انجامید، دشمن‌ را از بازپس‌گیری‌ بستان‌ ناامید کرد و زمینه‌ برای‌ انجام‌ عملیات‌ «فتح‌‌المبین» ‌آماده‌ شد. در عملیات‌ فتح‌‌المبین‌ به‌‌عنوان‌ فرماندۀ گردان‌ شرکت‌ کرد و پس‌‌از شکستن‌ خطوط‌ دفاعی‌ دشمن‌، از ناحیۀ پا مجروح‌ 

شد. با‌این‌حال‌، در منطقۀ عملیاتی‌ باقی‌ ماند و تا رسیدن‌ نیروهای‌ کمکی‌ به‌ مقاومت‌ پرداخت‌. به‌ گفتۀ سردار حمیدنیا، مقاومت‌ ابوالفضل‌ رفیعی‌ و گردانش‌ زیر آتش‌ دشمن‌ با‌وجود مجروحیت‌ و نداشتن‌ جان‌پناه‌، از عوامل‌ مهم موفقیت ‌عملیات‌ فتح‌المبین بود. با رسیدن‌ نیروهای‌ کمکی‌، به‌ بیمارستان‌ منتقل‌ شد. 

پس‌ از بهبودی ‌نسبی‌ به‌ جبهه‌ بازگشت‌، اما مدتی‌ نگذشت‌ که‌ به‌ علت‌ عفونت‌ جراحت‌ پایش‌ مجدداً در بیمارستان‌ «قائم‌ (عج‌)» مشهد بستری‌ شد. با وخامت ‌جراحتش‌، پزشکان‌ به‌ ناچار تصمیم‌ گرفتند پای‌ چپش‌ را از زانو قطع‌ کنند .شبی‌ که‌ قرار بود فردایش‌ این‌ عمل‌ انجام‌ شود، ابوالفضل‌ با ایجاد رابطه‌ای‌ معنوی‌ با مولایش‌ حضرت‌ امام‌ رضا(ع) شفای‌ خود را گرفت‌ و صبح‌ آن‌ روز با قامتی‌ افراشته‌ از بیمارستان‌ خارج‌ شد .قبل‌ از آغاز عملیات‌ «و‌الفجر یک»، به‌ فرماندهی‌ تیپ‌ امام‌ صادق‌(ع) منصوب‌ شد. با شروع‌ عملیات‌، این‌ یگان‌ همانند دیگر یگان‌های‌ سپاه،‌ با موفقیت‌ به‌ اهداف‌ از‌پیش‌‌تعیین‌‌شده‌ دست‌ یافت‌ و به‌ پدافند از محور تحت ‌امر خود مشغول‌ شد. مقاومت‌ دلیرانۀ او و یگانش‌ در‌برابر پاتک‌های ‌سنگین‌ دشمن‌، موجب‌ تثبیت‌ محورهای‌ عملیاتی‌ و نا‌امید‌شدن‌ دشمن‌ از بازپس‌گیری‌ ارتفاع‌ استراتژیک‌ «کَلّه‌قندی‌» مهران‌ گردید. این بار هم‌ از ناحیۀ ‌سر، بازو و پا مجروح‌ شد و پس‌ از پایان‌ دوران‌ نقاهت‌ به جبهه‌ رفت و به‌‌عنوان‌ معاون‌ دوم‌ لشکر ۵نصر، در عملیات‌ «خیبر»، نقش‌ مهمی‌ در هدایت‌ یگان‌ و موفقیت‌ در گذشتن‌ از هور داشت‌. درحین‌ عملیات‌، یکی‌ از گردان‌ها برای‌ تصرف‌ اهداف‌ از‌پیش‌‌تعیین‌‌شده‌، دچار مشکل‌ شده‌ بود. تصمیم‌ گرفت‌ شخصاً به‌ یاری‌ آن‌ها بشتابد. با اصرار زیاد توانست‌ موافقت‌ فرماندهی‌ را جلب‌ کند و برای‌ تصرف‌ پل‌ استراتژیک «‌العریر» از «هور العظیم»‌ گذشت‌. او رد پایش‌ را بر تاریخ‌ این‌ مرز و بوم‌ گذاشت‌ و در صبح‌ ۵/۱۲/۱۳۶۲ به شهادت رسید.

..........................................

 

در یکی از مناطق میانی شهر، در جایی که هنوز کوچه‌هایش بوی قدمت و خاکی‌بودن آدم‌ها را می‌دهد، روی سردر خانه‌ای ساده، عکس سردار بزرگ جنگ «‌ابوالفضل رفیعی» به چشم می‌آید. پله‌ها را که بالا می‌روم بنر تصویر مادر شهید را می‌بینم که به استقبال میهمانان تنها پسرش آمده است. چشم‌انتظاری را می‌توان تا لحظۀ ترک دنیا در نگاهش جستجو کرد. 

وارد اتاق که می‌شوم سادگی بدون آلایش آنجا باز هم نمی‌گذارد از جملۀ «این روزها جای مادرت خالی است» بگذرم، جمله‌ای که درکنار تصویر شهید روی دیوار به چشم می‌خورد. شاید برای همین است که بی‌آنکه بخواهم چیزی بگویم، بر‌می‌گردم به رابطۀ عاطفی بین مادر و فرزند، به زندگی بی‌آلایش مردی که خانوادۀ خود را نیز به مادرش سپرد. به همین دلیل است که صحبتم را با همسر و خواهر شهید دربارۀ مادر آغاز می‌کنم، مادری که جایش این روزها خالی است.

 

خانم رفیعی! می‌بینیم که در تمام خانه، تصویر مادر به همراه برادر شهیدتان درکنار هم دیده می‌شود. می‌توان نشنیده به رابطۀ عاطفی خوبی که بین آن دو برقرار بوده است پی برد. برای ما از آن روزها بگویید. اصلا چه شد که مادر اجازه دادند ایشان به جبهه برود؟

ابوالفضل تنها برادر ما بود و ارتباط بسیار عمیقی بین ایشان و مادر برقرار بود. مادر تا سال‌۸۳ که از دنیا رفت چشم‌انتظار ابوالفضل بود. نمی‌دانم این مسئله را بگویم یا نه، اما در آن سال‌های بی‌خبری که چشم‌انتظاری، او را پیر و شکسته کرد مدام می‌گفت: «جگرم تکه‌تکه شده است.». دو هفتۀ آخر زندگی چندان حالش خوب نبود و مدام زیر لب ذکر می‌گفت. لحظات آخر زندگی‌اش صلوات فرستاد و یک‌باره یک‌تکه جگر از دهانش بیرون آمد و آن وقت بود که به‌راحتی چشمانش را بست و از دنیا رفت. به‌واقع جگرش تکه‌تکه شده بود و دل مادرم خون بود، اما گلایه‌ای نمی‌کرد.

 

پس به راحتی رضایت ندادند؟

برادرم تنها پسر و ته‌تغاری خانواده بود و نمی‌توانم در چند جمله، تمام خوبی‌هایش را برایتان بگویم؛ همین بس که مادر اوایل رضایت نمی‌داد. حتی روزی به شهید گفته بود: «این‌قدر جبهه‌ نرو. اگر من‌ بمیرم‌، چه‌ کسی‌ مرا دفن‌ می‌کند؟». برادر ناتنی‌مان به‌آرامی گفته بود: «مادر! به‌ او بگو اگر به‌ جبهه‌ بروی‌، شیرم‌ را حلالت‌ نمی‌کنم‌.». مادر هم همین حرف را زده و ابوالفضل جواب داده بود: «برای‌ رضایت‌ شما آن‌قدر شیر می‌خرم‌ تا راضی‌ شوی‌!». مادرم گریه کرده بود که ابوالفضل جواب داده بود: «باشد؛ من‌ دیگر به‌ جبهه‌ نخواهم‌ رفت‌ و کنار شما خواهم‌ ماند، ولی‌ بدان‌ که‌ من‌ در جبهه‌ چیزهایی‌ یاد گرفته‌ام‌ که‌ اگر نروم‌، بسیاری‌ از بچه‌های‌ تازه‌‌وارد آن‌ها را یاد نمی‌گیرند و اگر هر کدام‌ به‌ خاطر این‌ موضوع‌ شهید شوند، شما مسئولید.». همین شد که دیگر مادر رضایت داد.

 

فکر می‌کردید که ایشان مفقود‌الجسد شوند؟

خودش گفته بود که شهید می‌شود و منتظر جنازه‌اش نباشیم. مدام می‌گفت: «دوست دارم همچون حضرت زهرا(س) هیچ اثری از پیکرم نباشد.».

 

تا چه مدت بعد از شهادت از ایشان خبری نداشتید؟

آقای پارسایی که آخرین نفر در‌کنار شهید حضور داشتند، همان وقت در عملیات خیبر اسیر شدند و دیگر ما اطلاعی از شهید نداشتیم. ارتش همان وقت اعلام شهادت کرد، اما سپاه بعد‌از مدت‌ها خبر قطعی را تأیید کرد. از‌آنجایی‌که پیکری دریافت نکردیم باز هم گمان می‌بردیم شاید اسیر شده باشد. روح ایشان را در بهشت رضا تشییع کردیم. زمانی که اسرا آمدند، مدام در رفت‌و‌آمد بودیم که شاید خبری از شهید دریافت کنیم.

 

گمان می‌کردید شهید گمنامی که در دانشگاه فردوسی به خاک سپرده شده است، برادرتان باشد؟

اتفاقاً در سال‌۹۰ که پیکر شهدای گمنام به‌همراه شهید برونسی تفحص شد، در مسجد الزهرا(س) مراسمی برپا شده بود. نوۀ شهید رفیعی که به یاد شهید «ابوالفضل» نام گرفته است، در‌خواست داده بود که پیکر شهید برونسی را به مدرسۀ علمیه ببرند، اما این اتفاق نیفتاد و پیکر ایشان به مکانی دیگر انتقال پیدا کرد. با اصرار نوۀ شهید، پیکر شهید‌گمنام را به مدرسۀ علمیه بردند و شب تا صبح طلبه‌ها در‌کنارش ذکر و دعا خواندند و به او توسل جستند. نوۀ شهید در این سال‌ها انس عجیبی با این شهید پیدا کرده بود. حالا با گذشت چند سال فهمیده‌ایم که این پیکر متعلق به پدربزرگ خودش بوده است. این اتفاقات عادی نیست و قطعاً قضا و قدر الهی و خواست خداوند بوده است. این روزها وقتی ما گریه می‌کنیم فرزندانمان می‌گویند: «ناراحت نباشید. دایی‌مان هیچ وقت غریب نبوده است.». حتی از بین مسئولان تماس گرفته و گفته‌اند که در این سال‌ها خیلی‌ها مراسم ازدواجشان را درکنار مزار شهید برگزار کرده‌اند. دانشجویان زیادی به این شهید توسل کرده و حاجت گرفته‌اند.

 

خانم دهقان! به‌عنوان همسر شهید برایمان بگویید اصلا چطور شد با وجود داشتن چند فرزند به رفتن همسرتان رضایت دادید؟ آن زمان چند‌ساله بودید؟

شاید برای نسل ما این‌گونه از خودگذشتگی‌ها کمی عجیب باشد؟

۲۶سال داشتم و بچه‌هایم قدو‌نیم‌قد بودند و خدا می‌داند که این سال‌ها چطور گذشت. شاید بهتر باشد دربارۀ سختی‌هایی که آن سال‌ها کشیدم حرفی نزنیم. مردم ما بسیار با‌بصیرت هستند و می‌دانند بزرگ‌کردن بچه ، آن هم در خانۀ مستأجری چگونه است. یکی از پسرانم به اندازه‌ای به پدرش وابسته بود که حتی تا سال‌ها بهانۀ نبود پدرش را می‌گرفت. آن زمان هشت‌ساله بود. کوله‌پشتی‌اش را بسته بود و گریه می‌کرد و اصرار داشت به جبهه برود. حال تصور کنید بر من و مادر و مادر‌شوهرم چه می‌گذشت. البته در پاسخ به سؤال شما که فرمودید چطور رضایت دادم باید بگویم شهدا خودشان رضایت می‌گیرند. همین حالا هم مدافعان حرم طوری رفتار می‌کنند که همسران و مادرانشان نمی‌توانند رضایت ندهند. آن‌ها به اندازه‌ای عاشق اهل بیت(ع) و خدمت به اسلام هستند که نمی‌توان مانعشان شد.

 

ایشان قبل از انقلاب مدام درگیر فعالیت‌های انقلابی بوده‌اند؛ درست است؟ آیا می‌دانستید که یکی از فرماندهان بزرگ جنگ نیز هستند؟

ایشان به اندازه‌ای عاشق امام(ره) بود که حتی یک لحظه هم وقتش را هدر نمی‌داد و قدم به قدم از اسلام و انقلاب پاسداری می‌کرد. یادم است در ایام جنگ به مرخصی آمده بود. تلویزیون روشن بود. مادرش گفت: «پسرم! من مدام چشمم به تلویزیون است که تو را ببینم، ولی اصلا در هیچ کجا نیستی و دیده نمی‌شوی!». شهید در آن لحظه خندید و گفت: «مادر! این تصاویری که نشان می‌دهند کجا و ما کجا! این چیزهایی که شما در تلویزیون می‌بینید پشت خط و نزدیک اهواز و دزفول است. ما به اندازه‌ای با این‌ها فاصله داریم که خدا می‌داند. از آن مهم‌تر اینکه مگر ما به جنگ رفته‌ایم که خودمان را در تلویزیون نشان دهیم! مادرم! حتی امیدوار نباش که پیکرم برگردد، یا اینکه در تلویزیون من را ببینید.». حتی خودش یک بار هم عنوان نکرد که از فرماندهان است. هر وقت می‌پرسیدیم: «شما در جبهه چه می‌کنی؟» جواب می‌داد: «من بسیجی هم نیستم. یک غلام حلقه به گوش امام زمان(عج) هستم، تازه اگر قبولم کنند!». حتی نمی‌گفت بسیجی است، چه رسد به فرمانده!

 

به گفتۀ دیگران ایشان هیچ وقت نمی‌خواستند نامشان جایی مطرح شود؛ درست است؟

بله؛ حتی خاطره‌ای دارم از وقتی‌ محافظ‌ بیت‌ امام(ره) بود. چند‌بار مرا برای‌ دیدار با حضرت‌ امام(ره) برد. زمانی‌‌که‌ خواهرشان‌ از مشهد به‌ قم‌ آمده‌ بودند، ماه‌ مبارک‌ رمضان‌بود. شهید رفیعی‌، سحر به‌ خانه‌ آمد و گفت: «عده‌ای‌ از خواهران‌ طلبه‌ با امام‌ دیدار دارند.». صبح‌ که‌ رفتیم‌، دیدیم‌ در را بسته‌اند. می‌خواستیم‌ از در دیگری‌ وارد شویم‌. یکی‌ از محافظان‌، جلوی‌ ما را گرفت‌ و نگذاشت‌ داخل‌ شویم‌. ما اسم‌ آقای‌ رفیعی‌ را نبردیم‌. ایشان‌ بدشان‌ می‌آمد از اسمشان‌ استفاده‌ کنیم‌. می‌دانستیم‌ اگر بفهمد، با ما دعوا می‌کند. صبر کردیم‌ تا آن ‌برادر رفت‌. ما از فرصت‌ استفاده‌ کردیم‌ و داخل شدیم. او متوجه‌ شد. تا خواست‌ جلوی‌ ما را بگیرد، به‌ او گفتیم‌: «برادر! این‌ خانم‌ از مشهد آمده‌ است‌؛ نگذار ناامید برگردد.». او هم‌ قبول‌ کرد و ما ‌به‌ ملاقات امام‌(ره) رفتیم.

 

فکر می‌کنید چرا در این شرایط پیکر شهید شناسایی شد و این موضوع چه پیامی دارد؟

مردم ما را می‌فهمند. ما ناراضی نیستیم، اما مسئولان بیندیشند. آن‌هایی که به‌جای این شهدا نشسته‌اند ببینند که برای این اسلام و انقلاب چه خون‌هایی ریخته شده است. ما منتی بر سر کسی نداریم و هیچ گله‌ای هم از شرایط سختی که در آن فرزندانمان را بزرگ کردیم، نخواهیم داشت، اما فکر کنیم و بدانیم که چه کسانی از جوانی‌شان گذشتند. از مادران و همسرانشان گذشتند. درست به خاطر دارم دفعۀ آخری که شهید به مشهد آمده بود، هر دو پسرم در ماشینی که پتوهای جبهه با آن حمل می‌شد، قایم شده بودند. آن‌ها نمی‌خواستند از پدرشان جدا شوند. ما مدت‌ها به‌دنبالشان گشتیم. آن لحظه جدایی واقعاً سخت بود. مادر شهید در چشم‌انتظاری از دنیا رفت. تا وقتی زنده بود حتی یک شب جمعه، رفتنش به مزار شهدا را ترک نکرد. همۀ این‌ها جای فکر و تأمل دارد.

 

در این سال‌ها تا چه اندازه حضور ایشان را در زندگی‌تان احساس کردید؟

همیشه و همه جا و در تک‌تک لحظات زندگی‌مان شهید همراهمان بوده است. هنگام ازدواج بچه‌ها، هر موقع مشکلی که داشتیم، همراهی‌مان می‌کرد. حتی وقتی دلم گرفته بود، زود به‌سراغم می‌آمد. یک‌ شب‌ خواب‌ دیدم‌ درِ حیاط‌ را زدند. در را باز کردم‌. شهید رفیعی‌ وارد خانه‌ شد. خوشحال‌ شدم‌. خواستم‌ بچه‌ها را بیدار کنم‌ که‌ گفت‌: «بیدارشان‌ نکن‌. باید زود بروم‌.». سپس‌ به‌ من‌ گفت‌: «شما که‌ می‌دانید من‌ کجا هستم‌ و جایم‌ چطور است‌، پس‌ چرا گریه‌ می‌کنی‌ و ناراحت‌ هستی‌؟». درحالی‌ که‌ از خانه‌ خارج‌ می‌شد، از خواب‌ بیدار شدم‌.

 

104252.jpg

 

..........................................

 

عباس‌ پارسایی، آزادۀ هشت سال دفاع مقدس

  • با آب فرات وضو گرفت و شهید شد

 

آقای پارسایی! شما آخرین نفری بودید که در زمان شهادت درکنار شهید رفیعی بودید و به اسارت نیروهای بعثی در‌آمدید. از آن روز برایمان بگویید.

ما با هم نسبت فامیلی داریم و بنده از عملیات والفجر مقدماتی به‌همراه شهید بودم و آخرین عملیاتی که در آن شرکت کردم، عملیات‌ خیبر بود که به اسارت در‌آمدم. اولین‌ شب‌ عملیات‌، زمانی‌‌که ‌نیروهای‌ ما در نزدیکی‌ دجله با مشکل‌ مواجه‌ شدند، شهید رفیعی علی‌رغم‌ مخالفت‌ مرتضی‌ قربانی، فرماندۀ لشکر، با اصرار تمام ‌داوطلب‌ شد که‌ همراه‌ نیروها به‌ خط‌ مقدم‌ برود و هدایت‌ عملیات‌ را به‌عهده‌ بگیرد. در بین‌ راه‌ برای‌ ما یکسره‌ از حضرت‌ ابوالفضل(ع) می‌گفت‌. آرزویش‌ این ‌بود که‌ کنار نهر علقمه‌ شهید شود. بارها به‌ من‌ می‌گفت‌ که‌ «من‌ دیگر توی‌ این ‌عملیات‌ شهید می‌شوم‌.» خیلی‌ هم‌ به‌ این‌ اعتقاد داشت‌، ولی‌ ما زیاد جدی‌ نمی‌گرفتیم‌. وقتی‌ به‌ «الصخره‌» و «الکساره‌» رسیدیم به‌ سمت‌ منطقۀ العزیر رفتیم‌. این‌ فاصلۀ حدوداً ده‌‌کیلومتری‌ را شهید رفیعی‌، با قدم‌های بلند طی می‌کرد. به‌علت عقب‌نشینی موضعی من‌ پشت‌ سر ایشان‌ بودم‌. خودم‌ را به‌ او رساندم‌ و گفتم‌: «ممکن‌ است‌ عراقی‌ها فاصلۀ العزیر تا الکساره را هِلی‌بُرن‌ کرده‌ باشند؟». گفت‌: «بعید نیست‌!». بین‌ من‌ و او فاصله‌ افتاد. دوباره‌ خودم‌ را به‌ او رساندم‌ و گفتم‌: «یعنی‌ ممکن‌ است‌ اسیر شویم‌؟». نگاهی‌ به‌ من‌ انداخت و لبخندی‌ زد که‌ در همین‌ لحظه ‌تیری‌ به‌ سرش‌ اصابت‌ کرد و با گفتن‌ «یا حسین‌» به‌ زمین‌ افتاد. تیر به‌ کلاهش خورده‌ بود و طرف‌ دیگرش‌، مثل‌ یک‌ غنچه‌ باز شده‌ بود. عراقی‌ها سوار پی‌.ام‌.پی‌ جلو می‌آمدند. رفیعی‌ چشمانش‌ بسته‌ و لبخندی‌ روی‌ لبش‌ بود. کنارش‌ دراز کشیدم‌ و صورت‌ به‌ صورتش‌ چسباندم‌. با او حرف‌ می‌زدم‌. خون‌ داغ‌ سرش‌ حباب‌ می‌شد و به‌ صورتم‌ می‌نشست. می‌دانستم‌ کالک‌ عملیات‌ را همراه‌ دارد. زیر پیراهنش‌ گذاشته‌ بود. آن‌ را درآوردم‌، آرم‌ سپاه‌ را از روی‌ سینه‌اش‌ کندم‌ و همۀ مدارک‌ خودم و او را چند متر آن‌ طرف‌تر با نارنجک‌ منفجر کردم‌. عراقی‌ها از پی‌.ام‌.پی پیاده‌ شدند. من‌ اسیر شدم‌.

 

پس شما کاملا متوجه شدید که شهید شدند. بعدها و در عراق سعی نکردید این مسئله را از‌طریق نامه به خانواده اطلاع دهید؟

دو روز بعد در مصاحبه‌ای که رادیو عراق از اسرا می‌گرفت به‌دلیل نسبت خانوادگی‌مان در میان حرف‌هایم گفتم: «ابوالفضل پیش فروتن رفت.». سعی کردم خبر شهادتش را بدهم، چراکه «فروتن» از شهدای خانواده‌مان بود . بعدها ازطریق صلیب سرخ و نامه خبر شهادت را به خانواده رساندم. اما ازآنجایی‌که در زمان اسارت من هنوز تن شهید گرم بود، یکی دیگر از رفقای آزاده که مجروح شده بود حدس می‌زد پیکر شهید‌رفیعی به‌طور ناشناس به بیمارستان منتقل شده است. برخی گمانه‌زنی‌های دیگر نیز بر‌اساس بدن ورزیدۀ ایشان مطرح بود؛ احتمال می رفت اطلاعات عراق تشخیص داده باشد ایشان فرمانده است و اسیرش کرده باشند. به همین دلیل چشم‌انتظاری خانواده سال‌ها باقی ماند.

 

ایشان همیشه آرزو داشتند که در علقمه به شهادت برسند. درست است؟

آب دجله و فرات از پل العزیر جریان دارد و ما در پشت العزیر درگیر شدیم. ایشان تا پایین پل هم رفتند، اما تدبیر نظامی بر این بود که پل را تخریب کنیم تا به دست نیروهای عراقی اسیر نشویم. اتفاقاً این مسئله رخ داد و پی‌.ام‌.پی‌ها از زیر پل عبور کرد و گرفتار شدیم. شهید برای بررسی پایین پل رفت و با آب دجله و فرات وضو گرفت و چیزی نگذشت که با همان وضو به شهادت رسید. زندگی مجاهدانه یعنی همین که نوجوانی را در دوران طلبگی و مبارزه در انقلاب و جوانی را در دفاع از کیان انقلاب بگذرانی و در این راه به شهادت برسی و سال‌ها بعد پیکرت در دانشگاه و مرکز علم و فرهنگ دفن شود. حتی بعد‌از سال‌ها، شناسایی پیکر مطهرش، معبری برای رسیدن به ملکوت و زندگی مجاهدانه را نشانمان داد. 

..........................................

 

 

دریچه یک / همرزم شهید، محمد‌باقر قالیباف

  • اسم پسرت را «الیاس» بگذار

 

ابوالفضل یک طلبۀ رزمنده و عملیاتی بود. چندین‌بار مجروح شده بود، در جبهه‌های کردستان تا جنوب. در یکی از مجروحیت‌ها پشت ابوالفضل پر شده بود از ترکش‌های ریز که در سطح پوست متوقف شده بودند. گفتم: «ابوالفضل! شانس آوردی که ترکش‌ها عمیق نیست وگرنه آبکش شده بودی.». برگشت و گفت: «من این‌طور شهید نمی‌شوم. من «ابوالفضل» هستم و قراری با خدا دارم. من باید برسم به فرات و علقمه.». گذشت تا شب عملیات خیبر. دم غروب در آب‌راه «شط علی» آماده حرکت شده بودیم که صدایم کرد و گفت: «ببین باقر! امشب شب رفتن من است. من امشب به فرات می‌رسم و موعد قرارم با خدا امشب است.». گفتم: «شوخی نکن!». گفت: «مطمئنم که ما دیگر همدیگر را در این دنیا نخواهیم دید.». همدیگر را محکم در آغوش گرفتیم. با لبخند گفت: «من بچه دارم، اما خیلی دوست داشتم پسر دیگری می‌داشتم و نامش را «الیاس» می‌گذاشتم. به من قول بده که اگر بچۀ اولت پسر بود، نامش را «الیاس» بگذاری.». قول دادم و رفت. ابوالفضل درست می‌گفت. آن شب آخرین دیدار ما در این دنیا بود. تا فرات رفت و برنگشت. من به قولم عمل کردم و نام پسر اولم را «الیاس» گذاشتم.

سال‌ها گذشت تا دوباره پیدایش کردیم. شهید «‌ابوالفضل رفیعی» معاون فرماندۀ لشکر ۵ نصر، که پیکرش به‌عنوان شهید گمنام در دانشگاه فردوسی مشهد به خاک سپرده شده بود، حالا شناسایی شده. خوشا به سعادت او که مجاهدت، شهادت، گمنامی و غربت را چشید و در قرب الهی متنعم است.

خوشا به حال شهیدانمان که با خدای خود گفتگو‌ می‌کردند و با او وعده می‌گذاشتند و به وعدۀ خدایشان ذره‌ای تردید نمی‌کردند.

..........................................

 

دریچه دو/ همرزم شهید، سید‌هاشم‌ موسوی

  • یک جان طلبت!

 

سال‌‌۵۹ بود که به کردستان اعزام شدم. ازصبح‌، درگیری‌ را شروع‌ کردند. خیابان‌ها و کوچه‌ها خلوت‌ بود. تنها صدای ‌رگبار گلوله‌ بود که‌ در شهر می‌پیچید. شهید رفیعی‌، سه‌ نفر از افراد ضدانقلاب‌ را داخل‌ کوچه‌ای‌ گیر انداخته‌ بود. از دور که ‌چشمش‌ به‌ من‌ افتاد، با سر اسلحه‌ اشاره‌ کرد بیا. نزدیک‌ رفتم‌. در همان ‌لحظه‌ متوجه‌ شدم‌ یکی‌ از ضدانقلابیون‌ از پشت‌ دیوار بالا آمد و اسلحه‌ را به‌ طرف‌ سر ابوالفضل‌ گرفت‌. بلافاصله‌ به‌ طرفش‌ شلیک‌ کردم‌. افتاد کنار ابوالفضل‌. وقتی‌ به‌ او نزدیک‌ شدم‌، دستی‌ به‌ پشتم‌ زد و گفت‌: «یک‌ جان ‌طلبت‌!». نزدیک‌ ظهر، بی‌سیم‌ مرتب‌ اعلام‌ می‌کرد: «مکتب‌ قرآن‌ در محاصرۀ ‌دشمن‌ است‌ و نیاز به‌ مهمات‌ و کمک‌ دارند.». داشتیم ‌می‌رفتیم‌ که‌ ابوالفضل‌ صدا زد: «بخواب‌!». به‌ سرعت‌ خودم‌ را روی‌ زمین ‌انداختم‌. ابوالفضل‌ به‌ سمت‌ مهاجم، ایستاده‌ شلیک‌ می‌کرد. وقتی‌ او را زد، نزد من‌ آمد. من‌ هم‌ برخاستم‌ و گفتم‌: «به‌ همین‌ زودی‌ تلافی‌ کردی‌ مؤمن‌؟». به‌ طرف‌ مکتب‌ قرآن‌ حرکت‌ کردیم‌. چیز دیگری‌ هم‌ از ابوالفضل‌ یاد گرفتم‌. آخر من‌ جوان‌ بودم‌ و او در حدود ۱۰سال‌ از من‌ بزرگ‌تر بود. وقتی ‌به‌ دشمن‌ برخورد می‌کردم‌، به‌ طرفش‌ شلیک‌ می‌کردم‌ و پناه‌ می‌گرفتم‌. ابوالفضل‌، این‌ حرکت‌ مرا که‌ دید، نگاه‌ معنی‌‌داری‌ به‌ من‌ کرد؛ چون‌ خودش‌ دشمن‌ را که‌ می‌دید، به‌ طرفش‌ شلیک‌ می‌کرد و هم‌زمان‌ به‌ طرفش‌ می‌رفت‌. وقتی‌ رسیدیم‌ به‌ مکتب‌ قرآن‌، از او پرسیدم‌: «چرا این‌‌طور به‌ من‌ نگاه‌ می‌کردی‌؟». گفت‌: «وقتی‌ به‌ طرف‌ دشمن‌ شلیک‌ کردی‌، نباید پناه‌ بگیری‌. دشمن‌، یا فرار می‌کند و یا موضع‌ بهتری‌ می‌گیرد. اگر به‌ طرف‌ دشمن‌ حرکت‌ کنی‌، دستپاچه‌ می‌شود و تو بر او تسلط‌ می‌یابی‌.».

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی