کد خبر : 74461
/ 19:11
با خاطرات نجار محله بهشت که مسئول تبلیغات بسیج مسجد قائم(عج) بود؛

نقش آکاسیف در تبلیغات جنگ!

قرارمان با محمد نجاتی در کارگاه درودگری‌اش در خیابان قائم۲۰ رقم می‌خورد. کارگاهی که سوای بوی چوب و هوای خاک خورده‌اش، عطر اصالت می‌دهد ...

نقش آکاسیف در تبلیغات جنگ!

خبرنگار: هما سعادتمند

به گزارش شهرآرا آنلاین / قرارمان با محمد نجاتی در کارگاه درودگری‌اش در خیابان قائم۲۰ رقم می‌خورد. کارگاهی که سوای بوی چوب و هوای خاک خورده‌اش، عطر اصالت می‌دهد؛ اصالتی که ریشه در مردم‌داری، نوع‌دوستی و تلاش برای کمک و همراهی به دیگران دارد. با نام او پیش از این به عنوان یکی از قدیمی‌های محله بهشت و فردی که فعالیت‌های فرهنگی بسیاری را در زمان جنگ و بعد از آن در محله انجام داده، آشنا شده بودیم و حالا فرصت مغتنمی دست داد تا در هم‌کلامی‌اش، سری بزنیم به آن روزها و گفتنی‌ها را از زبان خودش بشنویم.

..........................................

 

میراث پدر

روی صندلی چوبی کارگاه نجاری‌اش جابه‌جا می‌شود و چشم می‌دوزد به بیرون تا در آمد و شدِ آدم‌های محله، یادها و نام‌ها را مرور کند و کلمه به کلمه توی دهان بچرخاند. اهالی خیابان قائم(عج)، خانواده او را به عنوان یکی از قدیمی‌ترین ساکنان محله بهشت، می‌شناسند؛ همین است که محمد نجاتی علاوه بر مرور فعالیت‌های فرهنگی‌اش، می‌تواند از ۵۵سال بودن در حال وهوای این کوچه و آدم‌هایش نیز خاطره‌ها بگوید.

خودش حرف را با روزهای آغازین جنگ شروع می‌کند و در توضیح فعالیت‌های تبلیغاتی‌اش اینطور می‌گوید: «سال ۱۳۶۰ ترک تحصیل کردم و شدم شاگرد و رفتم وردست پدرم توی نجاری‌اش که آن روزها در خیابان پاستور قرار داشت. خودش راه و چاه کار با چوب را یادم داد و از آنجا که دستی در کارهای فنی داشتم، خیلی زود پیشرفت کردم. مسجدی‌بودن پدرم باعث شد تا از دوران کودکی با حال و هوا و فعالیت‌های مسجد قائم(عج) که یکی از مساجد محوری و فعال محلات این اطراف بوده و هست، آشنا بشوم. گره‌خوردنِ دوران نوجوانی و جوانی‌ام با حوادث انقلاب و پس از آن وقوع جنگ، مزید بر علت شد تا آنچه را که از هنر پدرم آموخته بودم در فعالیت‌های فرهنگی مسجد و تبلیغات جبهه به‌کار ببرم.»

 

104106.jpg

 

جنگ اجازه نمی‌داد کسی بیکار بماند

وی تعریف می‌کند: «سازه‌های چوبی می‌ساختم و کار ماکت‌سازی با آکاسیف را هم به واسطه شغلم، بلد بودم؛ این شد که با تشویق آقای نصیری یکی دیگر از فعالان مسجد، شروع کردیم به ساخت ماکت، تابلوخط و نقاشی چهره شهدا.»

فعال فرهنگی مسجد قائم(عج) روزهای جنگ را اینطور کلمه می‌‍‌‍کند: «جنگ، حال و هوای به‌خصوصی داشت؛ یعنی اجازه نمی‌داد کسی بیکار بماند. فقط هم طیف مذهبی نبودند؛ تقریبا همه گروه آدم با سلایق و عقاید متفاوت پیدا می‌کردی که از جان و دل کار می‌کردند. این حال و هوا با آمدن هر شهید به محله شدت می‌گرفت و استحکام و اتحاد اهالی را به ادامه راه بیشتر می‌کرد. خاطرم هست در پایگاه بسیج محله با بچه‌ها تا دیر وقت کار می‌کردیم. تقسیم کار شده بود و هر کسی وظیفه‌ای به عهده داشت. کار من و چند نفر دیگر هم ساخت تراکت، عکس، طراحی پوستر، پرده‌نویسی، دیوارنویسی، طراحی برجسته با آکاسیف، نوشتن آیات قرآن روی آکاسیف به صورت برجسته، درست‌کردن ماکتِ زمینِ عملیات، ساخت ماکت قایق، نارنجک، مین و هر چه که می‌شد ساخت، بود؛ در واقع کارمان تبلیغاتی و هدفمان هم روحیه‌دادن به این ور خطی‌ها در شهر و آن ور خطی‌ها در جبهه بود.»

 

قیمت آکاسیف مناسب بود

برای پیاده‌سازی صحنه عملیات، پلاستیکی پهن می‌کردیم؛ رویش خاک می‌ریختیم و دورش آجر می‌چیدیم. بعضی جاها آب‌راه در می‌آوردیم؛ با آکاسیف‌ها قایق، تانک و ماشین درست می‌کردیم؛ اسباب بازی‌هایی را می‌چیدیم و صحنه جنگ را پیاده می‌کردیم.

کارهای آکاسیفی تنوع زیادی داشت. هم قیمتش مناسب بود و هم دست‌مان باز بود، حتی می‌شد با تیغ موکت‌بری کار را برید. آن کارهایی که قوسی و کجی داشت را بچه‌ها رنگ می‌زدند و به عنوان ارتفاعات و تپه ماهور استفاده می‌شد. از رنگ پلاستیک هم استفاده می‌کردیم. رنگ پلاستیک بر خلاف رنگ‌های روغنی معمولا آکاسیف را از بین نمی‌برد.

 

طرح چریک با آکاسیف

‌رفتم طبقه پایین مسجد قائم(عج) و با علاقه‌ای که داشتم تنها ‌نشستم و مشغول کار ‌شدم. سه‌تا مقوا را ابتدا به صورت چهارخانه‌ای در‌آوردم. آن‌ها را به هم چسباندم. طرحی را به‌صورت چهارخانه روی آن بزرگ کردم و سپس برای پیاده‌سازی طرح، مقوا را سوزن سوزن کردم تا ردش بیافتد روی آکاسیف. پودر روغن را توی جوراب ریختم و زدم روی آکاسیف و بعد آن را با المنت برش زدم. شد طرحی از یک چریکی که پشت سرش یک نخل است؛ یک متر در یک متر و نیم. اولین تصویری بود که بزرگش کردم. تا دیر وقت توی زیرزمین کار می‌کردم. حلیمه خانم ،خادم مسجد چند بار آمد و رفت. دید من هنوز آنجایم؛ گفت تو هنوز نرفتی بخوابی؟ گفتم خواستم کارم تمام شود. گفت از تو دیوانه‌تر کسی اینجا پیدا نمی‌شود!

 

سه‌شهید در یک هفته

برای گرفتن مراسم شهدا در مسجد، ابتدا اطلاع‌رسانی می‌کردیم. با پارچه‌نویسی، نصب حجله و پخش تراکت. یک سری عکس‌ها را هم خود بنیاد شهید می‌زد. شهیدان اتحادیان، جباریان و نریمان طی یک هفته با هم شهید شدند. تصویر بزرگی از این سه‌شهید تقریبا در اندازه ۵۰ در ۷۰ کشیدیم و با کمک چاپخانه سیادت آن را چاپ کردیم. این گونه کارها را خیلی‌ها صلواتی برای ما انجام می‌دادند، فقط هزینه اولیه‌اش را ما می‌دادیم. این کار را در عرض یک شب در تمام شهر پخش کردیم و به دیوارها چسباندیم. از پایگاه‌های دیگر زنگ‌زدند که این تصویر را شما کی کشیدید؟! کی پخش کردید؟!

 

104107.jpg

 

نمایشگاه‌ دفاع مقدس از پاستور تا احمدآباد

در زمان جنگ، دو نوبت اعزام شدم و در منطقه، کار فرهنگی و تبلیغاتی انجام دادم. البته همه فعالیت ما به پایگاه بسیج، مسجد یا جبهه، محدود نمی‌شد؛ باید بگویم تقریبا از اوایل جنگ و تا سال‌ها بعد از آن با ساخت ماکت‌های مختلف، نمایشگاه‌ دفاع مقدس برگزار می‌کردیم و در معرض دید عموم قرار می‌دادیم. هر سال و هم‌زمان با شروع جنگ در دومسیر بزرگ پیاده‌روی از ابتدای خیابان پاستور تا پمپ بنزین احمدآباد را که حالا شده پاساژ بهزاد، نمایشگاه دایر می‌کردیم و با پخش فیلم، توزیع کتاب‌ با موضوع جبهه و دفاع مقدس، ساخت ماکت و فعالیت‌هایی از این دست، میزبان بازدیدکنندگان بودیم.»

 

۵۰هزار تومان برای صرف در امور تبلیغاتی هدیه گرفتیم

شاید برایتان سؤال پیش بیاید که ساخت این ماکت‌ها یا دست نوشته‌ها و نقاشی‌ها چه تاثیری داشت؟ در جوابتان باید بگویم که آن دوران که امکانات امروزی وجود نداشت، بچه‌های رزمنده و همچنین مردمی که وظیفه پشتیبانی از جبهه‌ها را بر عهده داشتند، با همین برنامه‌ها شاد می‌شدند و روحیه می‌گرفتند. یادم می‌آید در سال۶۱ نمایشگاهی با محوریت جبهه دایر کردیم که با اقبال عمومی روبه‌رو شد. اتفاقا یکی از نمایندگان مردم مشهد در مجلس هم برای بازدید آمده بود که در پایان چون از شیوه برگزاری نمایشگاه راضی بود،۵۰هزار تومان برای صرف در امور تبلیغاتی به ما هدیه داد.»

 

آقا رضا رعنا و جزیره ماهی

خدا رحمت کند آن دوران، یک رضا رعنا نامی بود که خیلی کمک‌مان می‌کرد. این آقا رضا پدر و مادرش را در کودکی از دست داده بود و قوم و خویشی نداشت. برای همین تمام روز و شبش را در مسجد می‌گذراند و برای جبهه کار می‌کرد؛ بعدها هم در مسجد خودمان ثبت‌نام کرد و از همانجا هم اعزام شد. ۱۸سال بیشتر نداشت که در جزیره ماهی در حالی که به عنوان غواص، برای شناسایی محل رفته بود، شهید شد و پیکرش هم هرگز پیدا نشد.

..........................................

 

  • خاطراتِ محمد نجاتی از قدیم محله بهشت

 

در کال قره‌خان آبتنی می‌کردیم

در آن سال‌ها اگر اشتباه نکنم بخشی از زمین‌های این محدوده که حالا تبدیل به فضای سبز شده، جزو کال بزرگ «قره خان» محسوب می‌شد؛ خاطرم هست یکی از تفریح‌های کودکی ما آب‌تنی یا به اصطلاح، غطه‌خوردن توی این کال بود که بعدها شهرداری روی آن را پوشاند و به پارک تبدیل کرد.

 

کارگاه سنگ‌تراشی در خیابان قائم(عج)

سنابادِ روزهای کودکی من، محله‌ای با زمین‌های خاکی بود که ارتفاع خانه‌هایش از یک طبقه تجاوز نمی‌کرد. امکانات چندانی نداشت و تعداد خانوارهای ساکن در آن هم چشمگیر نبود. پدرم پیشه‌اش از ابتدا درودگری بود. البته مغازه‌اش، ابتدا توی محله پاستور بود و بعدها به اینجا منتقل شد. علاوه بر درودگریِ پدرم، یک سنگ‌تراشی بزرگ هم در انتهای کوچه قائم(عج) قرار داشت که متعلق به آقای «سرخوش» بود؛ زمینی پانصد متری که توی آن به صورت دستی و سنتی سنگ‌تراشی می‌کرد. آقای سرخوش بعد از انقلاب، سنگ‌تراشیِ سنتی‌اش را به روز کرد و کارگاهی در شهرک صنعتی گرفت و به آنجا رفت. علاوه بر او یک پنبه‌زنیِ قدیمی هم بود که نامش را به خاطر ندارم. اینها تمام مشاغلی بود که می‌توانستی توی این راسته ببینی.

 

آب و برق و گاز

زمان کودکی ما آب و برق بود اما مادرم تعریف می‌کرد زمانی که آنان به این نقطه آمده بودند، هنوز آب لوله‌کشی نبود و آنان مجبور بودند برای تهیه آب شرب یا شستن لباس و ظروف هر روز تا الندشت را پیاده بروند و برگردند.

 

خط یک

در دوره ما تاکسی زیاد بود اما اولین خط اتوبوس که مردم آن را با نام «خط یک» می‌شناختند را به یاد دارم؛ مسیر این خط از حرم به سمت کوی دکترا بود و به ملک‌آباد می‌رسید؛ بلیطی بود و بهای هر بلیط هم یک ریال فی می‌خورد.

 

104109.jpg

 

هیئت جوانان و طاق نصرت

مساجد اطراف محل سکونت ما در آن دوران یکی مسجد سناباد و دیگری حسینه نصرت بود که اطلاعاتی درباره بانیان آن ندارم. مسجد قائم(عج) سومین مسجد محله است که با فاصله کمی بعد از این‌ها در سال ۱۳۳۷ احداث شد.

پدرم، هیئتی بود و در مناسبت‌های مذهبی، مراسم برگزار می‌کرد. دوتا از برنامه‌هایش را هنوز به یاد دارم که یکی در وقت عزا و دیگری در زمانِ شادی برپا می‌شد؛ خاطرم هست که محله، هیئتی داشت به نام «هیئت جوانان» که اعضایش را بچه‌های محل تشکیل می‌دادند: پدرم و دیگر بانیان برگزاری مراسم در ایام عزاداری، این هیئت را یکدست مشکی‌پوش می‌کردند و سینه‌زنان در محله می‌چرخاندند.

همچنین رسم داشت در زمان شادی در محله طاق نصرت ببندد؛ البته هرسال در نیمه شعبان سنگ تمام می‌گذاشت و از آنجا که خودش نجار بود به کمک دودرودگر دیگر، طاق نصرت بزرگی می‌ساختند که پله‌های بلندش همیشه جای بازی ما بچه‌ها بود.

 

دو‌شهید ترور و یک مجروح انقلابی در محله بهشت

علاوه بر انقلابی‌ها، توی این محله دوشهید ترور داریم؛ یکی‌شان آقای سیرجانی نامی بود از کارمندان معمولی پژوهشکده رازی در خیابان احمدآباد که گاهی به کار خیاطی و دوخت و دوز لباس مردانه هم مشغول می‌شد. شهید دوم این محله هم صاحب فروشگاه کفش پژواک است که مغازه‌اش در چهارراه دکترا قرار داشت؛ در کنار این دو بزرگوار، مجروحی هم هست که در یکی از تظاهرات سال۵۷ در خیابان تهران، از ناحیه صورت تیر می‌خورد.

 

نیمی از بچه‌های پایگاه شهید شدند

باقی شهدای این محله همه در دسته شهدای دوران دفاع مقدس قرار می‌گیرند؛ یک روز نشستم و بچه‌های پایگاه بسیج را که یک عکس دسته جمعی از آنان به یادگار مانده، شمردم. حدود۱۱۰مرد جوان و نوجوان بودند که حالا اسم ۴۹نفرشان با پسوند شهید نوشته می‌شود. این یعنی تقریبا نیمی از بچه‌های پایگاه ما در آن دوره شهید شدند.

 

ساواکیِ محله را با یک دعوای ساختگی از خانه بیرون کشیدند

البته این محله یک نیروی ساواک هم داشت که اهالی او را بعدها شناختند و پی به ماهیتش بردند؛ ماجرا از این قرار است که توی این کوچه، مسئولِ یکی از کلانتری‌های سطح شهر ساکن بود. در یکی از تظاهراتی که مردم در جلوی منزل آیت‌ا... شیرازی تجمع کرده بودند، این آقا سه‌تن از تظاهرکنندگان جوان را به داخل ماشین می‌کشاند و با باتوم مورد آزار و اذیت قرار می‌دهد. از قضا انقلابی‌ها رد خانه‌اش را می‌‌زنند ؛ اینطور شد که فردای همان روز، ریختند توی کوچه و با یک دعوای ساختگی او را از خانه بیرون کشیدند و حقش را کف دستش گذاشتند.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی