کد خبر : 74387
/ 23:55
حسن رحیم‌پور ازغدی از ضرورت بازخوانی اندیشه های علی شریعتی و مخالفان مشترک او و امام خمینی(ره) می‌گوید؛

تنها میان همه

چهل سال گذشته است و برخی افراد دربارۀ شریعتی طوری بحث می‌کنند که انگار یک آدم بی‌دین است. بله، خطاهایی در کتاب‌هایش است، چون مطالعات کلاسیک اسلامی نداشت، ولی چرا خدماتش را نمی‌بینید؟

تنها میان همه

خبرنگار: نیک نژاد

گفتگوی شهرآرا آنلاین / «چهل سال گذشته است و برخی افراد دربارۀ شریعتی طوری بحث می‌کنند که انگار یک آدم بی‌دین است. می‌گویند چرا ریشش را می‌تراشیده، چرا کراوات می‌زده، چرا فلان حرف را فلان جا گفته. بله، خطاهایی در کتاب‌هایش است، چون مطالعات کلاسیک اسلامی نداشت، ولی چرا خدماتش را نمی‌بینید؟ چرا صف محکی که علیه مارکسیست‌ها، سلطنت، ناسیونالیسم اسلام‌ستیز تشکیل داد نمی‌بینید؟ شریعتی، فرقه‌ساز، متعصب و لجباز نبود. به محض اینکه اثبات می‌شد حرفش خلاف اسلام و سنت است، آن را اصلاح می‌کرد. به چندین نفر هم گفته بود که خودم می‌دانم اشتباه زیاد دارم. من مثل کسی هستم که به‌سرعت دارد می‌رود و نمی‌تواند همۀ قوانین راهنمایی و رانندگی را رعایت کند. اصلا معلوم نیست تا کی زنده هستم و تا کی می‌توانم حرف بزنم.». حسن رحیم‌پور ازغدی چندی پیش در حسینیۀ هنر مشهد حاضر شد و از حرف‌های شریعتی گفت. حرف‌هایی که پس از ۴۰سال هنوز برای جامعۀ ما شنیدنی است.

 

تشیع صفوی و تشیع لندنی

شریعتی مثل هر متفکر دیگری خطاهای کوچک و بزرگی داشت، اما معمولا مورد بحث نقادانۀ علمی قرار نگرفت و بیشتر درگیر دوستی‌ها و دشمنی‌های له و علیه شد. تعریف اسلامی و شیعی از انقلابی‌بودن در دوران اوج دیکتاتوری رژیم سلطنتی استبدادی سکولاریستی دست‌نشاندۀ غرب یعنی دهۀ۵۰ کیمیا بود و طرفدار نداشت. 

این تعریف چه در جوامع دانشگاهی و چه در جوامع مذهبی شناخته‌شده نبود. افراد مبارز و فعال مذهبی که با این ایده مبارزه می‌کردند، در سال‌های دهۀ۵۰ در اقلیت بودند و بین آن‌ها از گرایش‌های مختلف چپ ملی‌گرا، مارکسیست و لیبرال نیز حضور داشتند. 

در آن شرایط یکی از بت‌هایی که رژیم شاه به آن بهانه مبارزان مذهبی را سرکوب می‌کرد، ادعای توسعه و پیشرفت بود. ادعای اینکه می‌خواهیم کشور را به دروازه‌های تمدن بزرگ برسانیم و ارتجاع سیاه یعنی آخوندها و ارتجاع سرخ یعنی کمونیست‌ها با هم متحد شده‌اند و نمی‌گذارند ما کشور را به سطوح بالای توسعه برسانیم. به‌جای ایران از ایران قبل از اسلام حرف می‌زد و به‌دنبال یک مذهب بی‌خطر غیرسیاسی بود؛ همان چیزی که امروز به «تشیع لندنی» مشهور شده و شریعتی با تفاوت‌هایی با عنوان «تشیع صفوی» از آن نام می‌برد.

 

در سایۀ مرحوم استاد محمدتقی شریعتی

تعداد کسانی که بتوانند کار فرهنگی و آکادمیک در این عرصه انجام دهند و در آن واحد هم با جبهه غرب یعنی با ایدئولوژی و آمریکا و انگلیس که شاه آن را به‌عنوان ایدئولوژی توسعه مطرح می‌کرد و به این بهانه دست به شکنجه و کشتار می‌زد، هم با مارکسیست‌ها و هم با جریان‌های متحجر مذهبی که امام از آن‌ها به «ولایتی‌های بی‌دین» یاد می‌کرد، مبارزه کنند و با قلم و بیان خود روی جوانان دبیرستان‌ها و دانشگاه‌ها تأثیر بگذارند، حداکثر ۵۰ تا ۱۰۰نفر بود که از بین آن‌ها کسانی که تأثیرگذارتر از بقیه بودند، تعدادشان به انگشتان دست هم نمی‌رسید. یکی از این افراد مرحوم علی شریعتی بود. 

شریعتی مطالعات کلاسیک اسلامی نداشت؛ به این معنا که بر یک هزاره تلاش فرهنگی دربارۀ اسلام در فلسفه، کلام، عرفان، فقه، اصول، حدیث و تفسیر، اشراف آکادمیک نداشت و فقط مطالعات شخصی پراکنده داشت، اما چند ویژگی مهم موجب شد کارش تأثیرگذار باشد. 

اولین ویژگی او این بود که در سایۀ مرحوم استاد محمدتقی شریعتی بزرگ شد که ایشان هم، عالم حوزه‌دیده بود و هم آشنا با محافل تحصیلات کلاسیک آن روز و در دبیرستان‌های مشهد تدریس می‌کرد. در دوره‌ای که استاد محمدتقی شریعتی وارد تبیین مباحث قرآن و نهج‌البلاغه شده بود، افراد اهل مطالعه یا جزو وابستگان رژیم بودند، یا چپ بودند و گرایش‌های مارکسیستی داشتند یعنی توده‌ای‌ها که خیلی هم در آموزش و پرورش نفوذ داشتند یا جریان‌های ضددین کسروی‌گری که فرقه‌سازی و دین‌سازی 

می‌کردند.

 

مطالعات آزاد و جلسات روشن‌فکری فرانسه

مرحوم علی شریعتی بعد‌از قضایای ۲۸‌مرداد در صحنه فعال ‌‌شد که ضمن آن بازداشت ‌شد و بعد با بورسیۀ دولت به فرانسه رفت. رشتۀ آکادمیک رسمی شریعتی در فرانسه، نه جامعه‌شناسی بود و نه اسلام‌شناسی. او در یکی از شعبه‌های دانشگاه سوربن درس خواند و دکترایش دربارۀ تاریخ و زبان بلخ است که درواقع ترجمه‌ای از متون سابق همراه با تحلیل‌ است. البته خود او روی این‌ها اصلا حساب نمی‌کرد. او به دانشگاه به این چشم نگاه می‌کرد که مدرکی بگیرد که به‌عنوان دکتر حرفش را بپذیرند و زندگی‌اش را تأمین کند. بیشتر مطالعات او نتیجۀ حضور آزاد در جلسات افرادی چون ژان پل سارتر، گورویچ و روشن‌فکران چپ فرانسه در آن زمان بود که برخلاف روشن‌فکران الان غرب خیلی سیاسی بودند.

یکی از کارهای نظام سرمایه‌داری این بود که دانشگاه‌ها را سیاسی‌زدایی کرد. جنبش دانشجویی در دهۀ۵۰ و ۶۰ میلادی در اروپا و آمریکا مطرح و در چند مسئله از‌جمله دفاع از سیاه‌پوستان، مبارزه با نژادپرستی سرمایه‌داری سفید آمریکا و جنگ ویتنام خیلی فعال بود و حتی کشته داد. الان در غرب چیزی به نام جنبش دانشجویی نمی‌بینیم و اجازۀ برگزاری جلسات سیاسی در دانشگاه‌ها را نمی‌دهند. آن موقع شریعتی با جنبش آزادی‌بخش الجزایر و گروه‌های دیگر مرتبط بود.

 

مبارزه با ملی‌گرایی ضد اسلام

زمانی‌که شریعتی به ایران بر‌گشت، شهید مطهری او و پدرش را به حسینیۀ ارشاد در تهران دعوت کرد که در پی آن به افکار عمومی دانشگاهی روشن‌فکری سیاسی کشور که در آن دوران، بخش اقلیتی بود متصل شد. در آن شرایط، ایدئولوژی رژیم شاه ملی‌گرایی علیه اسلام بود، نه علیه غرب. یعنی فقط وقتی به اسلام می‌رسیدند ایرانی می‌شدند؛ در‌برابر ارباب‌های آمریکایی و انگلیسی ایرانی نبودند. 

اتفاقاً یکی از جبهه‌هایی که شریعتی گشود، مبارزه با این نوع ملی‌گرایی سلطنتی ضد اسلام بود و گفت ادبیات اسلامی از ادبیات فارسی قابل تفکیک نیست و به لحاظ فرهنگ، خط و زبان بیگانه تلقی نمی‌شود. در اینکه گفته می‌شود اعراب، ایرانی‌ها را به‌زور مسلمان کردند مفصل بحث و اثبات می‌کند که نه بنی‌امیه می‌خواستند مردم ایران مسلمان شوند، بلکه می‌خواستند آن‌ها غیرمسلمان بمانند و مالیات بدهند، و نه مردم ایران حاضر شدند یکباره از ترس شمشیر مسلمان شوند. مسلمان‌شدن مردم ایران چهار قرن طول کشید و انتخابی بود. این بخش از صحبت‌های شریعتی هیچ‌جا مطرح نمی‌شود و تنها بخشی از حرف‌هایش را که از روی عصبانیت به روحانیت کنایه گفته است، می‌بینند و نتیجه می‌گیرند که او ضدروحانی و ضدآخوند است.

 

شاخۀ چپ و دانشگاهی خمینی

مرحوم شریعتی قبل از آخرین سفرش به اروپا به پدر من گفته بود که اتهامش در آخرین زندان این بود که «شاخۀ چپ و دانشگاهی خمینی» است. گفته بود در زندان تحت فشار بوده و به او پیشنهاد مقام بالا در حکومت داده‌اند، به‌شرطی‌که با آمریکا و رژیم شاه همکاری کند. گفته بود حتی آمریکا حاضر است سلطنت را تبدیل به جمهوری، منتها جمهوری آمریکایی کند. بنابراین شریعتی مطالعات کلاسیک و آکادمیک اسلامی نداشت، ولی اولا در این خانه بزرگ شده بود و تمام عمرش مشغول مطالعات شخصی عمیق بود. نبوغی که علی شریعتی داشت را هم نباید دست‌کم گرفت. همین مطالب را ممکن بود افراد دیگر هم در منابع ببینند و از آن‌ها این‌طور استنباط‌ نکنند، یا استنباط کنند ولی نتوانند به این زیبایی عرضه کنند. همین مطالب را کسان دیگر هم می‌گفتند، ولی شنونده پیدا نمی‌کرد. شریعتی مطالب را با هنر و ادبیات زیبایی که از ذهن برمی‌آمد و بر زبانش سرازیر بود، می‌آراست؛ به‌طوری‌که حتی کسانی که مخالف مذهب بودند تحت تأثیر لحنش قرار می‌گرفتند و تغییر رویه می‌دادند. بخشی از این تأثیر حاصل استدلال بود، اما یک بخش هم به بیان و قلم سحرآمیز شریعتی برمی‌گشت که باعث شده بود تأثیرگذاری آن چندین‌برابر شود.

 

برخی به شریعتی آخوند کراواتی می گفتند!

خطاهای او در تفسیر یک آیه، استنباط یک روایت یا تحلیل را بارها گفته‌اند و عیبی هم ندارد که باز هم گفته و به نقد گذاشته شود. خود شریعتی به افرادی چون شهید مطهری، استاد محمدرضا حکیمی، مرحوم محمدتقی جعفری و شیخ علی تهرانی گفته بود که من تحقیقات علمی نمی‌کنم، من وسط یک جبهه و تنها هستم. من از طرف جریان‌های دانشگاهی و روشن‌فکری طرد شده‌ام. به من می‌گویند آخوند کراواتی. جریان‌های وابسته به سلطنت و ملی‌گرا با او مخالفند، چون از ملی‌گرایی در چارچوب اسلام و از ایران اسلامی حرف زده نه ایران منهای اسلام. جریان‌های چپ مارکسیست با او درگیرند، برای اینکه گفته تمام ارزش‌هایی که ادعا می‌کنید مارکسیسیم دارد، در تشیع علوی و مکتب ابوذر و قرآن هست و اتفاقاً مبانی آن‌ها با سرمایه‌داری یکی است.

 

اصل تقسیم تشیع علوی و تشیع صفوی درست بود

در تفهیم تشیع علوی که طبیعی است جاهایی خطاهایی داشته باشد، جریان متحجر مذهبی و آخوندهای غیرسیاسی درباری با او در‌افتادند، ولی حواسمان باشد که اصل تقسیم تشیع علوی و تشیع صفوی درست بود. البته اسم «صفوی» خیلی دقیق نبود. او از نظام صفویه تصویری ارائه کرد که خیلی دقیق و تاریخی نبود، ولی دنبال اسمی می‌گشت که دو نوع تشیع و دو نوع آخوند را و دو نوع هیئت و مذهب را تفکیک کند و ابداعش این‌طور بود. 

امام هم این تقسیم‌بندی را کرده و حتی خیلی تندتر از شریعتی این حرف را زده است؛ «اسلام آمریکایی» و «اسلام ناب»، «تشیع علوی» و «ولایتی‌های بی‌دین» و «افعی‌های خوش خط و خال حوزه» که امام می‌گفت، منظور همین بود. شریعتی اصلا چنین تعبیرهایی نگفته. این همان جریانی بود که رهبری را در مشهد به این دلیل که دنبال اتحاد و همدلی بین روشن‌فکران شیعه ایران و روشن‌فکران سنی جهان عرب بود، به وهابیت و به این دلیل که با گروه‌های چپ در زندان رفیق بود، به کمونیسم متهم کرد. رهبری با شریعتی رفیق بودند، تا‌جایی‌که همدیگر را به اسم «علی» صدا می‌کردند. آن‌هایی که شریعتی را تکفیر می‌کردند و او را دشمن می‌دانستند، همان کسانی بودند که با امام نیز همین درگیری را داشتند.

..........................................

 

شریعتی، بزرگ‌ترین منتقد غرب‌گرایی سکولار

 

شریعتی می‌گوید در تاریخ تکامل تمدن بشری در دو مقطع تحول بزرگ اقتصادی رخ داده است. اگر بخواهیم طرز فکر برخی روشن‌فکران غرب‌زده و سکولار را بپذیریم که می‌گویند ملاک پیشرفت این است که چقدر ثروت قدرت و تکنولوژی داری و نپرسند که این‌ها را از کجا آوردی، چند ملت را غارت کردی، چقدر ربا خوردی، چقدر جنگ راه انداختی تا این‌ها را از سراسر دنیا مکیدی و در چند کشور انگلیس و آمریکا و فرانسه و آلمان جمع کردی، اگر صرف اینکه این‌ها ثروت و قدرت و تکنولوژی دارند کافی است که اسمشان «توسعه‌یافته» باشد و بشوند الگوی ما و به ما بگویند «درحال توسعه» پس باید بگویید دورۀ برده‌داری، عالی‌ترین دورۀ تاریخ بشر بوده است، چون برای اولین‌بار میلیون‌ها آدم سازمان‌دهی و مدیریت شدند و کارهای بزرگ عمرانی کردند. در این دوران بود که دیوار چین، تخت جمشید و اهرام مصر ساخته شد که هنوز جزو نمادهای بزرگ تمدن، علم و پیشرفت محسوب می‌شوند. شریعتی می‌گوید اما کسی نپرسید که اهرام مصر، تخت جمشید، دیوار چین و کاخ‌های امپراتوری روم چطور ساخته شد. کسی نپرسید چند میلیون انسان نابود شدند تا این‌ها بالا رفتند.

 

شریعتی می‌گفت مراقب باشید از ملت سواری نگیرند

شریعتی می‌گوید اگر ملاک پیشرفته‌بودن این است که کدام کشور ساختمان‌ها و برج‌های بلندتری دارد، ماشین‌های شیک‌تری دارد، بانک‌هایش پرپول‌ترند و اسلحه‌هایش آدم‌کش‌ترند، پس اولین نماد روشن‌فکری و توسعه، برده‌داری است و دومین آن هم، نظام استکبار سرمایه‌داری امروز. شریعتی می‌گوید کسانی که انسانیت و عدالت برایشان مهم نیست و زرق و برق و پول چشمشان را می‌گیرد، کشورها را به‌صورت توسعه‌یافته، توسعه‌نیافته و درحال توسعه تعریف می‌کنند. مرحوم شریعتی می‌گوید مبادا کسانی به اسم روشن‌فکری و تئوری پیشرفت، خرتان کنند و از این ملت سواری بگیرند. هر وقت جایی را می‌خواهند غارت کنند می‌گویند می‌خواهیم کاری کنیم که شما پیشرفت کنید. اصلا ریشۀ کلمه «استعمار» عمران و آبادی است. گفتند بخواهید پیشرفت کنید، باید زیردست ما باشید. درنهایت دیدیم هر چه می‌گذرد آن‌ها بیشتر پیشرفت می‌کنند و نفت و منابع‌ ما غارت می‌شود.

 

در خدمت و خیانت تقی‌زاده‌های امروز

چرا شریعتی همین الان هم در جامعۀ روشن‌فکری، غیر‌دینی و حتی به‌اصطلاح دینی و مذهبی محبوب نیست؟ برای اینکه شریعتی، بزرگ‌ترین منتقد غرب‌گرایی سکولار در حوزۀ تئوری پیشرفت و توسعه است. می‌گوید اگر بپذیریم نظام پیشرفته این است، باید برگردیم به منطق ارسطو و بپذیریم که آریستوکراسی و حاکمیت اشراف بهترین نظام است. نظام سرمایه‌داری اشراف امروز جهان است. توسعه به تعبیر نظام لیبرالیسم و سرمایه‌داری، همین سبک زندگی است که سازمان ملل می‌خواهد آن را جهانی کند و به اسم حقوق بشر، حقوق زن، خانواده و... می‌گوید نسخۀ شفابخش توسعه است. عده‌ای هم دنبال آن افتاده‌اند که با این نسخه سی سال دیگر ما توسعه‌یافته می‌شویم، درصورتی‌که از قبل مشروطه این حرف‌ها بود. حرف‌های میرزا‌ملکم خان و آخوندزاده را بخوانید؛ عین همین حرف‌هایی است که الان بعضی‌ها می‌زنند. می‌گفتند مذهبی‌بودن و دو‌آتشه‌بودن و به اسم مبارزه با استعمار، حرف‌های ضداستعمار زدن باعث می‌شود ما عقب‌مانده و بدبخت بمانیم. به قول تقی‌زاده اگر می‌خواهیم پیشرفت کنیم باید از فرق سر تا ناخن پا غربی شویم. شریعتی می‌گوید این آدم وقتی همۀ چیزهایی را که می‌توانست بخورد، خورد و در‌نهایت ایران را فروخت، بعد که تاریخ مصرفش تمام شد و او را دور انداختند، مقاله‌ای نوشت و گفت: «من امروز بعد از سی سال باید اعتراف کنم که هر چه گفتیم غلط بود. خدمات ما هم خیانت بود، البته قصد ما خیانت نبود.». حالا چهل سال پس از شریعتی یک عده باز همان حرف‌های تقی‌زاده را دارند تکرار می‌کنند. 

 

103996.jpg

 

..........................................

 

دریچه یک

تز اسلام منهای روحانیت مربوط به شریعتی نیست

 

یادم است ده‌یازده‌ساله که بودم گاهی جلسات شریعتی در منزل پدر من تشکیل می‌شد. من خیلی از مباحث را متوجه نمی‌شدم و خوابم می‌برد. به خاطر دارم که شریعتی از ۴ بعدازظهر که جلسه شروع می‌شد تا نزدیک اذان صبح یعنی نزدیک هشت ساعت حرف می‌زد و سیگار پشت سیگار می‌کشید. 

می‌دیدی دو سه بسته سیگار را تا صبح تمام می‌کرد. یک ضبط صوت جلویش گذاشته بود و انگار داشت برای ضبط حرف می‌زد. شرکت‌کنندگان آدم‌های مبارز مشهد و از همه قشری بودند، بازاری، معلم و‌... و همه به یک اندازه متوجه بحث‌ها نبودند. فقط می‌فهمیدند که حرف‌های خوبی است. آن‌ها خسته می‌شدند و می‌رفتند بیرون قدم می‌زدند، باز یک عده دیگر می‌آمدند و او همان‌طور ادامه می‌داد. 

من گاهی می‌خوابیدم و دو ساعت بعد از سروصدا بیدار می‌شدم و می‌دیدم هنوز دارد حرف می‌زند. این سوز علی شریعتی و اخلاصش بود.

 

شریعتی از کدام روحانی می‌گوید؟

شریعتی بارها اسم امام را آورد. حتی در جلسه‌ای صریح می‌گوید: من افتخار می‌کنم که مرجع تقلیدم امام است. چطور شریعتی می‌توانست ضدروحانیت باشد! درست است؛ شریعتی در جایی گفته: «همان‌طور که مصدق تز اقتصاد منهای نفت را گفت، من تز اسلام منهای روحانیت را تأیید می‌کنم.»، ولی اولا این جمله از شریعتی نیست و در زمان مشروطه توسط جریان‌های روحانیت‌ستیز و دین‌ستیز گفته شده بود. 

دوم اینکه شریعتی منظورش این نبود. خودش بعد توضیح می‌دهد که منظورش کدام روحانی است. امام در منشور روحانیت صدبرابر تندتر به این تیپ‌ها حمله کرده‌ است. کتابی از شریعتی نیست که نتوان نقدش کرد، مثلا استنادهای تاریخی او در همه جا دقیق نیست و تناقض‌هایی دارد. تحلیل‌هایی که گاهی از مسائل به‌عنوان تحلیل جامعه‌شناختی ارائه می‌کند، هیچ جامعه‌شناس مطرحی در دنیا نگفته و در ذیل هیچ مکتبی جا نمی‌شود. تعابیر خود شریعتی است که اسمش را می‌گذارد نظریات جامعه‌شناسان. خواندن فلسفه و فقه، در نحوۀ برداشت از مسائل خیلی مؤثر است. 

باهمۀ این‌ها چرا خدمات دکتر شریعتی را فراموش می‌کنیم؟ من هنوز تحلیلی به زیبایی و دقت بعضی‌ تحلیل‌های علی شریعتی دربارۀ مفاهیم شیعی و اسلامی مثل حقوق زن در اسلام، قسط و عدالت اجتماعی و وحدت مذاهب اسلامی ندیده‌ام. این‌ها همان حرف‌هایی است که بعداً جزو شعارهای انقلاب اسلامی شد. 

 

پیشرفت و ضد پیشرفت 

توسعه و پیشرفت، الان هم مسئله است و هنوز در جناح‌بندی‌ها، انتخابات و سخنرانی‌های مسئولان دربارۀ آن بحث می‌شود. هنوز عده‌ای برآنند که بدون وصل‌شدن واگن ما به لوکوموتیو غرب توسعه نخواهیم یافت. آخرین نمونه‌اش قضیۀ ۲۰۳۰ است که می‌گوید اگر می‌خواهیم پیشرفت کنیم باید نظام آموزشی، نظام خانواده و مسائل جنسیتی را غربی کنیم. یک فکر هم ضدپیشرفت و توسعه است که می‌گوید ما فقط باید احکام فردی مذهبی خود را انجام دهیم و پیشرفت و توسعه باشد برای وقتی که امام زمان(عج) می‌آید. فکر انقلاب اسلامی و امام این بود که باید تلاش کنیم یک تمدن هرچه اسلامی‌تر با استفاده از عقل و تجربه و مشارکت عمومی و براساس معیارهای اسلامی و توحیدی بنا کنیم، اما مذهبی دربرابرش تعریف شد که می‌گفت تا قبل از ظهور ما وظیفه‌ای نداریم. خدا خواسته که همین‌طوری باشد، و اگر می‌خواست خودش دخالت می‌کرد! درست خلاف آیات قرآن که می‌فرماید: اگر می‌خواستیم همه را از اول مؤمن به دنیا می‌آوردیم و احتیاجی به انبیا و امتحان الهی نبود و رشد انسان رشدی آگاهانه و آزادنه است.

..........................................

 

دریچه دو

بازرگان فکر می کرد ولایت‌فقیه مانند پاپ است

 

شریعتی امروز هم برای ما و شما حرف دارد. او می‌گوید مواظب باشید این‌هایی که به اسم توسعه و پیشرفت با همۀ ارزش‌ها بازی می‌کنند و حتی مذهب را هم می‌خواهند تبدیل کنند به یک دین مدنی و مدرن و لیبرال، به یک دین سازشکار که در اقتصاد و توسعه حرفی ندارد، دینی که عدالت‌خواه نیست، این‌ها موجودات خطرناکی هستند و این فکر خطرناک است. 

هنوز دو دیدگاه دربارۀ توسعه هست که مثلا در سیاست خارجی باید باج بدهیم یا انقلابی باشیم. آیا آمریکا و نظام سرمایه‌داری غرب دشمن‌اند یا دوست؟ آیا شعارهای مرگ بر آمریکا و انگلیس و اسرائیل و استکبار و سرمایه‌داری صهیونیست غرب که جهان را به خاک و خون کشیده‌اند، به نفع ملت است یا خلاف منافع ملی؟ آیا حکم امام برای سلمان رشدی خلاف عقل دیپلماتیک بود؟ خود امام هم گفت: می‌ترسم ده سال نشده، بگویند حکم سلمان رشدی خلاف منافع ملی و برخلاف قواعد دیپلماسی بود، و همین‌طور هم شد. این دوگانگی تا همین الان ادامه دارد. 

 

شریعتی به راه سوم می اندیشید

تعبیر «پیشرفت ایرانی‌اسلامی» مال شریعتی است. شریعتی پنجاه سال پیش گفت در‌برابر خط «ضد‌پیشرفت متحجران» و در‌برابر خط «پیشرفت‌طلبی و توسعه بر‌اساس غرب و غرب‌زدگی» ما به خط سومی می‌اندیشیم و آن «پیشرفت اسلامی‌ایرانی» است. عین این عبارت را دارد. 

پیشرفت تقلیدی توأم با غرب‌زدگی و باج‌دادن به غرب، به‌طوری‌که تئوری و مصداق را آن‌ها بگویند و ما بشویم واردکنندۀ آن‌ها، خط فکری‌ای است که از زمان شریعتی بود و الان هم هست. این خط، خط حاکم بر سلطنت شاه بود. اصلا حرف رژیم شاه این بود که ما قصد خیانت نداریم و قصد خدمت داریم. ولی راهی برای پیشرفت، جز نوکری آمریکا و اسرائیل و انگلیس نیست. راهش این است که ده‌ها هزار مستشار آمریکایی بیایند اینجا و از نفت ما گرفته تا صدا و سیما، دانشگاه‌ها، ارتش و نظام اطلاعاتی ما همه در‌اختیار آن‌ها باشد، چون ما می‌خواهیم پیشرفت کنیم و به دروازه‌های تمدن بزرگ برسیم. این فکر که آن موقع به‌صورت علنی فکر حاکم بود، پس‌از انقلاب به نوعی روشن‌فکری تبدیل شد و تا الان به‌صورت یک خط موازی در داخل حکومت جمهوری اسلامی وجود دارد.

 

جریانی که ولایت فقیه را مثل پاپ می‌خواهد

این جریان لزوماً قصد خیانت ندارد. از اول انقلاب که مرحوم مهندس بازرگان با نصب امام، نخست‌وزیر شد این جریان وجود داشت. مهندس بازرگان می‌گفت شعار «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» را امام بعد از انقلاب از کمونیست‌ها یاد گرفت. این شعار اسلامی نیست و ربطی به انقلاب ندارد، درحالی‌که امام از سال۴۱ که هنوز تبعید نشده بود، گفت اسرائیل و صهیونیست غدۀ سرطانی است و باید از بین برود. 

آن موقع گفت منفورترین شخص پیش ملت ما، رئیس‌جمهور آمریکاست. سال۴۲ گفت آمریکا از شوروی بدتر، شوروی از آمریکا بدتر و انگلیس از هر دوی آن‌ها بدتر است. مهندس بازرگان فکر می‌کرد ولایت فقیه، پاپ است که حکومت را بدهد دست نهضت آزادی و جبهۀ ملی و هر چند وقت بیاید موعظه‌ای کند و برود. امام هم تا مدتی رفت قم و حکومت را دست این‌ها داد و دید همه چیز از دست رفت. ساواکی‌ها آمده بودند جلوی نخست‌وزیری تحصن کرده بودند که چرا حقوق ما را نمی‌دهید! انقلاب مبتذل شد و از همه‌جا ندای درگیری و تجزیه‌طلبی بلند شد؛ مجاهدین خلق، توده‌ای‌ها، خلق عرب در خوزستان، خلق کُرد در کُردستان، خلق ترک در آذربایجان، خلق بلوچ در بلوچستان، خلق ترکمن و همه‌جا درگیری شد.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی