کد خبر : 74383
/ 20:57
گفتگو با رضا سلیمانی؛ رفتگری که هنگام کار تصادف کرده و دچار ضایعۀ نخاعی شده است؛

حالا دیگر به وعده‌وعیدها می‌خندم!

برای گفتگوی شهرآرامحلۀ این هفته، قرار بر این شد که به خانۀ یک پاکبان زحمتکش بروم که در تابستان سال قبل بعد از اینکه کار روزانۀ خود را تمام می‌کند، با یک خودرو تصادف می‌کند، و از ناحیۀ گردن به پایین قطع نخاع می‌شود.

حالا دیگر به وعده‌وعیدها می‌خندم!

خبرنگار: محمدرضا جانان‌پور

به گزارش شهرآرا آنلاین / سال‌ها قبل زمانی که سن کمتری داشتم، بعد از یک حادثۀ رانندگی که برای یکی از همکلاسی‌های پسر عمویم در دانشگاه اتفاق افتاد، زن عمویم جمله‌ای گفت که از آن به بعد هیچ وقت آن جمله را فراموش نکردم، او گفت: «بعضی‌ها ناشادند و هیچ‌گاه شاد نمی‌شوند».

برای گفتگوی شهرآرامحلۀ این هفته، قرار بر این شد که به خانۀ یک پاکبان زحمتکش بروم که از بد حادثه در تابستان سال قبل بعد از اینکه کار روزانۀ خود را تمام می‌کند و برای ثبت ساعت پایان کار به محل مورد نظر می‌رود، با یک خودرو تصادف می‌کند، و از ناحیۀ گردن به پایین قطع نخاع می‌شود.

وقتی به خانۀ آقای سلیمانی در آوینی۱۶ رسیدم و زنگ خانه‌شان را زدم، هیچ تصوری از زندگی او و خانوادۀ ۸نفره‌اش نداشتم. دختربچه‌ای سه‌چهار ساله در را گشود و صدای یک خانم من را به خانه دعوت کرد. در حیاط خانه یک درخت انجیر بود که برگ‌های پهنش زیر نور خورشیدِ اولین روزهای تابستان، سایه‌های شگفت‌انگیزی را در حیاط پهن کرده بود. اولین تصویری که بعد از این سایه‌ها توجۀ من را به خود جلب کرد، یک مرد عینکی میانسال بود که روی یک تخت دراز کشیده و از پنجره من را نگاه می‌کرد. او آقای سلیمانی بود که می‌خندید.

وارد دهلیز خانه شدم. خانم آقای سلیمانی از اتاق کوچکی به پیشوازم آمد و من را به طرف اتاقی که همسرش یک‌سال است در آن بر روی تخت افتاده راهنمایی کرد. قصۀ زندگی آقای سلیمانی خیلی تلخ است، مردی باهمت که همسر اولش به یک بیماری اعصاب مبتلاست و خودش هم حالا قطع نخاع شده و توان تکان‌خوردن از روی تخت را ندارد. به دلیل عدم حمایت و نداشتن توانایی مالی نتوانسته روند درمانی خود را بعد از حادثۀ تصادف پیگیری کند و حالا بدنش از سه ناحیه دچار زخم بستر شده است. زخم بستری که روی یکی از ران‌های اوست، باعث شده تاندوم پایش از بین برود و به قول خودش حالا دیگر هیچ امیدی به راه رفتن ندارد.

امین پسر ۱۹سالۀ آقای سلیمانی به قول خودش، قهرمان زندگی این مرد است. او که امسال کنکور دارد، صبح تا شب در کنار مادرش به پرستاری از او مشغول است و هر روز برای تعویض پانسمان‌ زخم‌های پدرش به خانه می‌آید. در طول روز هم کنار مادرش است که حالا توانایی انجام هیچ کاری را ندارد.

امین و همسر دوم آقای سلیمانی دل پردردی از فراموش‌شدن دارند، آن‌ها می‌گویند در طول این یک‌سال که از این حادثه می‌گذرد به همۀ دفاتر، خیریه‌ها، سازمان‌ها و مسئولانی که ادعای خدمت به مردم شعار همیشگی آن‌ها بوده سر زده‌اند، اما چیزی دست‌گیرشان نشده، همسر آقای سلیمانی می‌گوید: «روز آخر ماه رمضان به دفتر یکی از بزرگان شهر رفتیم تا شاید مشکلی از ما حل شود، طبق قراری که گذاشته بودیم، ساعت۹ صبح، من و بچه‌های کوچکم در محل دفتر حاضر شدیم، تا اگر کمکی از دستشان برنمی‌آید، حداقل درد دل خود را به او بگویم، تا ساعت ۱۳:۳۰ منتظر دیدار با مسئول ماندیم که ایشان آمدند و به ما اجازۀ نزدیک‌شدن را ندادند، گفتند برای حاج آقا کاری پیش آمده که باید بروند.

آقای سلیمانی که زندگی جدیدش او را به شدت صبور بار آورده هم می‌گوید: «یکی دیگر از مسئولان کشوری قول داد به ما ۳میلیون تومان وام بدهد، اما شرطش داشتن دو ضامن معتبر بود. من که یک کارگر شهرداری هستم، نتوانستم دو ضامن کارمند پیدا کنم و وام بگیرم.».

من همین‌طور که حرف‌های خانوادۀ سلیمانی را می‌شنیدم، گیج و منگ وعده‌های مسئولان و حرف‌هایی بودم که همیشه در جهت حمایت از قشر آسیب‌پذیر و فقیر جامعه می‌دهند، ذهنم درگیر آیندۀ بچه‌های قدو نیم‌قد آقای سلیمانی بود، به امین و کارهای نکرده‌اش فکر کردم، او می‌توانست این روزهای اول جوانی را مثل تمام هم‌سن و سال‌هایش زندگی کند، برای کنکور آمادگی بگیرد، با دوستانش به گردش برود یا خیلی کارهای دیگر انجام دهد. اما مثل یک کوه پای درد پدر و مادرش ایستاده و وظیفۀ خود را در قبال آن‌ها انجام می‌دهد.

در طول مصاحبه آقای سلیمانی بارها برای خیرانی که تا امروزدر کنار او بوده‌اند دعا می‌کند، او می‌گوید اگر حمایت آن‌ها نبود، من شب عید نوروز باید خانه‌ام را تخلیه می‌کردم و بچه‌هایم جای خواب نداشتند، همسرش می‌گوید: اگر خیران نبودند، فرزندان من شب عید لباس نداشتند که بپوشند و امروز معلوم نبود چه بر سر ما می‌آمد.

در طول نوشتن این گزارش به خانوادۀ آقای سلیمانی فکر می‌کنم، به اینکه تنها مردم هستند که کنار یکدیگر می‌مانند و غمخوار هم هستند، به این فکر می‌کنم که خدا کند با این چند خط نوشته بتوانم کاری برای دوام لبخند بچه‌های قدو نیم‌قد آقای سلیمانی کنم، به اینکه شاید با این‌کار خیّری پیدا شود تا هزینۀ نگهداری همسر اول او را به آسایشگاه پرداخت کند تا آیندۀ امین از چیزی که امروز به نظر می‌رسد روشن‌تر باشد، و به اینکه بعضی‌ها کی شاد می‌شوند.

 

همسر بیمارم از سوی هیچ نهادی حمایت نمی‌شود

علی سلیمانی هستم متولد۱۳۵۳و کارمند شهرداری منطقۀ۵ مشهد، من تا کلاس سوم راهنمایی درس خوانده‌ام، ۵فرزند دارم، پسر بزرگم ۱۹ساله است و دختر کوچکم سه سال دارد. پسرم امسال کنکور دارد، یکی از دخترهایم کلاس ششم است و پسر کوچکم کلاس چهارم و دو بچۀ کوچکم هنوز مدرسه‌ای نشدند. همسر اول من مریض است و در خانۀ پدری‌اش زندگی می‌کند، تا زمانی که خودم سالم بودم من از او هم مراقبت می‌کردم، متأسفانه بیماری ایشان شدید است و امین که فرزند من و همسر اولم است، این روزها از مادرش پرستاری می‌کند. با توجه به شرایط بدی که همسرم دارد، اما از سوی هیچ نهاد و سازمانی حمایت نمی‌شود، حتی بهزیستی. هیچ درآمدی ندارد و وضع مالی او از من بدتر است. هرجایی که رفتیم گفتند، چون شوهر دارد ما هیچ کاری نمی‌توانیم برای او انجام دهیم، وضع من هم که معلوم است.

 

۱۹ سال در شهرداری خدمت کردم

من سال ۱۳۷۶ وارد شهرداری شدم، با منطقۀ۵ شروع کردم، نزدیک به ۱۳سال در منطقۀ ثامن کار کردم، یک سال منطقۀیک در بولوار سجاد بودم و به منطقۀ۵ برگشتم که ۴سال کار کردم و در آغاز سال پنجم تصادف کردم و از ناحیۀ گردن قطع نخاع شدم. من نزدیک ۱۹سال سابقۀ کار داشتم که برایم ۱۴ سال و ۱۰ماه رد کردند. ظاهراً پیمانکارها شیطنت کردند و از سابقه‌ام کم شده است. ازهمان ابتدای خدمت من پاکبان بودم. صبح ۲۴ مرداد ۱۳۹۵، ساعت ۳:۳۰ از خانه رفتم بیرون، سر همان ساعتی که در تمام این سال‌ها سرکار رفتم، نزدیک تولد امام رضا(ع) بود، کارهایم را انجام دادم. کارم ساعت ۱۱:۳۰ تمام می‌شد و باید ساعت ۱۲ اول گلشهر امضا می‌زدم، گاری را قفل کردم، سوار موتور شدم، چهارراه اول را رد کردم، به چهارراه دوم نرسیده نفهمیدم که چه شد. ظاهراً من از فرعی آمده ام بیرون و ماشین از پشت سر به من زده است.

 

103987.jpg

 

در بیمارستان هاشمی‌نژاد چشمانم را باز کردم

من چیزی نفهمیدم تا اینکه به هوش آمدم و دیدم در بیمارستان هاشمی‌نژاد هستم. ظاهراً راننده داشته می‌رفته که همکاران گرفته بودندش. بعد هم که حکم دادند، من مقصر بودم، به دلیل اینکه من گواهینامه نداشتم و موتور هم بیمه نبود، هیچ چیز به من تعلق نگرفت. خدا پدر خیران را بیامرزد، شش ماه به من استراحت پزشکی دادند و بعد از شش ماه در بهمن۹۵ حقوق من قطع شد. همسرم پیگیری کرد گفته بودند که شش ماه بیشتر تأیید نشده است، بعد از پیگیری بسیار امروز به همسرم گفتند که ظاهراً کمیسیون پزشکی قطع نخاع بودن من را تأیید کرده است. بعد از تصادف من هیچ‌کس از مسئولان شرکت به من سر نزد.

 

از گردن به پایین فلج هستم

من الان، هم از دست و هم از پا فلج هستم، فقط گردنم حرکت دارد، من از صبح تا شب یا تلویزیون نگاه می کنم یا ذکر می‌گویم، از روز اولی که مریض شدم، به خانواده نگفتند که باید من را پهلو به پهلو کنند و من زخم بستر گرفتم. نزدیک به ۴۰میلیون تومان خرج زخم بستر کردم. اما تأثیری نکرد،بعد هم که پول هایمان تمام شد، پرستار خصوصی که برای پانسمان زخم‌هایم گرفته بودیم، رفت و حالا همسرو فرزندانم از من پرستاری می‌کنند. زخم پشتم به ستون فقرات رسیده بود و تاندوم یکی از پاهایم را هم برداشت.

 

هر ۴۵روز ۳۰ گاز استریل، مصرف روزی ۳۰ گاز

بهزیستی ماهی ۲۰۰هزار تومان به همسرم به عنوان پرستار می‌دهد، هر ۴۵روز به ما ۳۰تا گاز برای پانسمان می‌دهند که من روزی ۳۰تا گاز لازم دارم. ایزی‌لایف و سوند هم می‌دهند که این‌دفعه گفتند نداریم. مقداری چسب و لوازم دیگر هم می‌دهند.

 

هیچ مسئولی به دیدن من نیامد

همکارانم تاکنون چند بار آمده‌اند و مبلغی کمک کرده‌اند، از شهرداری منطقه هیچ کس به دیدن من نیامده است، کارفرما هم هیچ پاسخی نداد و گفت بروید از ما شکایت کنید، کاری از دست ما برنمی‌آید. دفاتر مقامات رفتیم، یکی گفت: سه میلیون وام می‌دهیم، همۀ مدارک را جور کردیم، دو تا ضامن کارمند می‌خواستند ‌که من کارگر شهرداری ضامن نداشتم. خانۀ ما ۵میلیون رهن با ۳۵۰هزار تومان اجاره است، اگر خیران مردمی نبودند، الان بچه‌های من لباس هم نداشتند، خیران خودشان ما را پیدا کرده‌اند و اجارۀ خانه من را می‌دهند. خدا نکند کسی دیگر از همکاران من دچار چنین اتفاقی شود، چون هیچ کس نیست از ما حمایت کند، چون قرارداد ما پیمانکاری است. روز آخر ماه رمضان از ساعت ۹صبح تا ۱۳:۳۰ همسر و بچه‌های من رفته بودند، دفتر یکی از بزرگان شهر که برای حاج آقا کاری پیش می‌آید ومی‌رود. گفتند یک نامه بنویس و بیار.

 

همسر اولم به بیماری هانتینگتون مبتلاست

از همسر دومم دوتا بچه دارم، این بندۀ خدا دارد به بچه‌های همسر اول من هم رسیدگی می‌کند همسر اولم دچار بیماری‌ای به نام هانتینگتون است، که مخچه را مختل می‌کند و بدنش از تعادل افتاده است. افسردگی شدیدی هم گرفته و اسکیزوفرنی دارد. نه تکلم دارد، نه می‌تواند غذا بخورد، اختیار ادرارش را هم ندارد. یک بار رفتیم بستری‌اش کنیم، اول گفتند؛ رایگان، بعد گفتند ماهی دویست هزار تومان، در راه برگشت به خانه بودیم که به میدان امام حسین(ع) رسیدیم، زنگ زدند گفتند: ۵۰۰هزار تومان این‌ها بدهند، ۳۵۰هزار تومان بهزیستی. حتی اگر ایزی‌لایف همسرم را هم بدهند، برای ما کمک بزرگی است.

 

103989.jpg

 

یک دکتر در بیمارستان قائم است که می‌تواند زخم بسترم را درمان کند

پسرمن از صبح تا شب مادر خود را جمع می‌کند، شب می‌آید، به من رسیدگی می‌کند،‌ خدا این پسر من را خیر دهد، به دوتا فلج رسیدگی می‌کند. بیماری همسرم سال ۱۳۸۵ شروع شد، زمانی که خودم سالم بودم، به او رسیدگی می‌کردم. اما بعد از این حادثه دیگر نتوانستم کمکش کنم.

زمانی که تصادف کردم با مزایا یک‌میلیون و ۵۰ می‌گرفتم، با همان زندگی من خوب می‌چرخید، اما وقتی تصادف کردم، شش ماه ماهی ۷۰۰ دادند. من الان فقط مشکل زخم بسترم است، و برای آن هزینه می‌دهیم، که همان هم به سختی تأمین می‌شود، گفتند اگر به بیمارستان قائم برویم و دکتر مداح من را درمان کند، مشکل زخم بسترم حل می‌شود، اما من چون هیچ پولی ندارم، نرفتم.

 

اگر خیری برای هزینه‌های همسرم پیدا شود، خوب است

امیدوارم هیچ کس به درد من دچار نشود، ما کارگرها قشر ضعیفی هستیم، هیچ پشتیبانی نداریم، خدا کند که هیچ‌کس بی‌سروسامان نشود، من الان فقط خدا را دارم، نمی‌دانم خدا چرا من را نگه داشته است، بعد از تصادف من به مدت چهارساعت اصلا در این دنیا نبودم، شاید خدا با زنده‌نگهداشتن من می‌خواسته گناه‌های من را کم کند. شاید نانی دست کسی داده‌ام که خدا من را نگه داشته است. من حالا با این شرایطی که دارم کنار آمده‌ام، خدا بچه‌ها را برای من نگه دارد. امیدوارم آیندۀ پسر بزرگم روشن باشد، اگر بشود خانم اول من را کسی حمایت کند و به مراکز نگهداری بسپارند به آیندۀ پسرم کمک بزرگی می‌شود.

 

ما آدم‌ها وقتی چیزی را داریم، قدرش را نمی‌دانیم که مهم‌ترین آن سلامتی است. نمی‌دانم توجه به آقای سلیمانی و رسیدگی به زندگی‌اش کار چه کسانی است. اما امیدوارم که زودتر گرهی از مشکلات این خانوادۀ محترم باز شود و حداقل با درمان زخم‌های بستر آقای سلیمانی که سال‌ها پاکیزگی را به ما مشهدی‌ها هدیه داده است، تحمل دیگر دردهایش برای او آسان‌تر شود.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی