کد خبر : 74285
/ 22:01
گزارشی از تنها کمپ دولتی ترک اعتیاد زنان در مشهد؛

زنانی که مادری را فراموش کرده‌اند

«چهره و اندام آب‌شده و از شکل افتاده، خانه و زندگی دودشده، عاطفۀ مادری رفته به عالم هپروت، سال‌های جوانی تباه‌شده، پدر و مادر سوختند و همه‌چیز تمام شده. از اینجا به بعد زندگی در خیابان شروع شده از اعتیاد و کارتن‌خوابی تا دزدی و زندان، بی‌خانمانی و... .»

زنانی که مادری را فراموش کرده‌اند

خبرنگار: محدثه شوشتری

به گزارش شهرآرا آنلاین / این روزگار سیاه زنانی است که هر چند تعداد آن‌ها در جامعه خیلی زیاد نیست، اما این اتفاق خطری خاموش برای نهاد خانواده و جامعه هستند. این زنان پس از جمع‌آوری معتادان متجاهر از آلونک‌ها، پاتوق‌ها و معابر شهر مشهد، سر از تنهاکمپ دولتی ترک‌اعتیاد بانوان، درآورده‌‌اند. روایت داستان زندگی این زنان معتاد خیابانی و کارتن‌خواب آن‌قدر تلخ و تکان‌دهنده است که جستجوی مفهموم «مادر» در قاب زندگی آن‌ها سخت و کم‌یاب است. خیلی از آنان از سر اعتیاد حبس کشیده‌اند، هفت خط روزگار شده‌اند و به ته خط رسیده‌اند. ملاقات ما با آن‌ها جایی در آخر شهر است؛ جادۀ آرامگاه فردوسی، ساختمانی در یکی از کوچه‌پس‌کوچه‌های بولوار شاهنامه که با نام «مرکز درمان و کاهش آسیب‌های بانوان» آدرس را می‌یابیم.

قرارمان از قبل هماهنگ شده است. وارد این مرکز می‌شویم که ۲۳۰معتاد زن در آن بستری هستند. گفتگوهایمان را با چهره‌های مختلف این زنان شروع می‌کنیم؛ از دانش‌آموز دختر شیشه‌ای گرفته تا زنان معتاد خیابانی و مادران و زنان کارتن‌خوابی که اعتیاد آن‌ها را به آنجایی که نباید، کشانده است.

 

۸ سال کارتن‌خوابی دختر ۲۰ساله

«مینا» یکی از همین زنان است. شروع به صحبت می‌کند با صدایی کلفت و نسبتاً مردانه، تنش خمیده و پوست و استخوانی بیشتر نمانده، لب‌ها کبود و ترک خورده‌اند، چهره‌‌اش تیره و زرد شده با چشمانی گودافتاده، دندان‌ها ریخته و تک‌وتوکی خراب و سیاه وسط دهانش مانده، با نگاهی گریزان موهای ژولیده‌اش را کنار می‌زند. همان‌طور که نشسته، دست‌هایش را مدام دور هم می‌چرخاند تا رد سوخته‌های ته سیگار و فندک و زغال، خیلی به چشم نیاید. از قصۀ زندگی یک زن در خیابان می‌گوید: «۲۸ سالمه. از ۲۰ سالگی کارتن‌خواب شدم. دوبار شوور کردم. با شوور اولم نساختیم و همون سال اول طلاق گرفتم. تو رفت‌وآمدهای داخل شهر با یک مردی آشنا شدم و باوجود مخالفت خانواده ازدواج کردم. نمی‌دونستم معتاده. هی یه دود بگیر یه دود بگیر خستگی‌ات در می‌ره، مریضی‌ات خوب می‌شه، منو تو دام اعتیاد انداخت. خونه‌مون تو منطقه‌ای هستش که سه سوت جنس رو جور می‌کردیم. دوروبری‌هامون همه یا مواد می‌کشیدن یا مواد می‌فروختن. بچۀ اولم که به دنیا اومد، تو بیمارستان تشنج می‌کرد. دکترها هم فهمیدن مادرش معتاده و بچه معتاد به دنیا اومده. مجبور بودم به اونم دود بدم تا 

نمیره. آه در بساط نداشتیم. شوورم رو تو سرقت گرفتن، افتاد زندان. بعد مدتی صاحب‌خانه هم انداختم بیرون. کرایۀ خانه نداشتم. خانوادم تو شیروان زندگی می‌کردن و وضع مالی خوبی هم نداشتن. برای خرج مواد و جای خواب و خوراکم مونده بودم. با بچم کنار خیابون گدایی می‌کردم. موقع مصرف، گرفتنم. بچم رو بردن شیرخوارگاه بهزیستی، خودم رو هم تحویل کمپ دادن. ترک کردم؛ ولی بعد از اینکه اومدم بیرون، چیزی عوض نشده بود. من همون زن بی‌خانمان بودم که هیچ امید و دلخوشی برای زندگی نداشت. با مواد خودم رو آروم می‌کردم. همین‌جوری چند بار گرفتنم آوردن کمپ، دوباره رفتم بیرون باز شروع کردم. این‌بار می‌خوام ترک کنم، اما چه فایده. جوونیم که رفته، از بچم هیچ خبری ندارم. اگه هم خبر داشتم، اون یک مادر عملی رو می‌خواد چی‌کار. همۀ دارایی‌ام همین لباس‌های تنمه که تو کمپ دادن. کاش از اول آدم‌ها بدونن که ته خط اعتیاد، جز فلاکت و نابودی نیست.».

 

تو دانشگاه معتاد شدم

حرف‌های مینا که تمام می‌شود، خانم رشیدی، مدیر کمپ یکی از معتادان زن را صدا می‌زند که لیسانس حقوق دارد. خانمی لاغراندام با چشم‌های رنگی، اما اعتیاد زیبایی‌اش را گرفته است. در سن ۳۸سالگی به اندازۀ یک پیرزن ۹۰ساله هم دندان ندارد. طرز گفتارش با بقیه فرق دارد؛ اما اعتیاد، تحصیل‌کرده و پول‌دار و خانوادۀ آن‌چنانی سرش نمی‌شود. با همه یک‌جور تا می‌کند؛ نابودی. اسمش را نمی‌پرسم تا راحت‌تر حرف‌هایش را بگوید. 

«دانشجوی جیرفت بودم. شب‌های امتحان تو خوابگاه بعضی دانشجوها مواد مصرف می‌کردن تا هم خوابشون نبره و هم خستگی رو ازشون بگیره و به‌اصطلاح دوپینگ‌کرده درس بخونن. اول‌ها می‌ترسیدم، اما وقتی می‌دیدم چقدر می‌گن و می‌خندن و انرژی می‌گیرن، با پیشنهاد دوستم تصمیم گرفتم فقط شب‌های امتحان سراغ مواد برم. از ترم۴ شروع کردم. نه برای تهیۀ مواد و نه پولش، مشکلی نداشتم. مواد را از طریق دوستانم می‌گرفتم، پولش رو هم از خانوادم. پدرم ارتشی هستش و همۀ هزینه‌هام رو تأمین می‌کرد. وقتی دانشگاهم تموم شد و برگشتم پیش خانواده، خماری شروع شد. زنگ زدم به دوستم در جیرفت و اون دوست دیگه‌ای رو معرفی کرد برای تهیۀ مواد. اون‌موقع‌ها تریاک حب می‌کردم و خانوادم متوجه نمی‌شدن. تا اینکه ازدواج کردم و بلافاصله باردار شدم. همسرم مهندس تأسیسات و از خانوادۀ خوبی بود. متوجه اعتیادم شد. موقع به‌دنیاآمدن پسرم آرین، گفت حاضر است هرکاری برایم بکند تا من اعتیاد رو کنار بگذارم. اما فکر می‌کردم اگر مواد نباشه می‌میرم و حاضر نبودم به هیچ قیمتی ترک کنم. فکر می‌کردم که اگر طلاق بگیرم، دیگه شوهرم به اعتیادم گیر نمی‌ده. مدتی رفتم خانۀ پدرم و بعد هم طلاق گرفتم. اون‌روزها دیگه تریاک مثل اول‌ها نشئه‌ام نمی‌کرد. رفتم سراغ شیشه که هم مصرفش بوودود نداشت و هم می‌گفتند نشئگی‌ بیشتری داره. با شروع این مواد ظرف چند ماه قیافم تابلو شد. دیگه همۀ فامیل فهمیدن من معتاد شدم. همون‌موقع‌‌ها شوهرم اومد پسرم رو برد. البته من خودم هم تو حال خودم بودم و خیلی‌وقت‌ها حوصلۀ نگهداری بچه رو نداشتم. روز‌به‌روز داغون‌تر ‌شدم. با یک مرد موادفروش آشنا شدم و مخفیانه از دیگران روزها و شب‌ها توی خونه‌اش می‌موندم و مواد مصرف می‌کردم. یک روز به سرم زد و رفتم پسرم را از جلوی مدرسه‌اش دزدیدم. از من می‌ترسید. شاید چون قیافم این‌شکلی شده بود. خلاصه اومدن پسرم را بردن. دیگه شوهرم مدرسۀ پسرم رو عوض کرد و چند ساله بچمو ندیدمش. الان باید دوازده سالش شده باشه. خانوادۀ خودم رو هم خیلی وقته ندیدم. از اونا گله‌ای ندارم. چیزی برای من کم نذاشتن. من اشتباه کردم و در محیط دانشگاه آلوده شدم. حالا هم این شده روزگارم. الان 

تو ترکم. خیلی به خانوادم ظلم کردم. کاش از روز اول سراغ مواد نمی‌رفتم یا اینکه به حرف خانوادم برای ترک اون سال‌هایی که هنوز این‌قدر نابودم نکرده بود، گوش می‌کردم.».

 

خودم را بردن زندان، بچم را شیرخوارگاه

جمع شده‌‌ است توی خودش، مثل یک مشت. دوازده سال تمام کارتن‌خواب بوده. تمام زمستان‌ها، برف‌ها و یخ‌بندی‌ها را در خرابه‌ها و زمین‌های خالی یا زیر پل و دستشویی‌های پارک‌ها گذرانده. منجمدشدن آدم‌ها و مرگ اون‌ها تو خرابه‌ها را به چشم دیده. هشت بار مأمورها او را از خیابان به کمپ آوردند، دوباره بعد از سه ماه که پایش را از کمپ بیرون گذاشته، رفته است سراغ مواد. همین دو ماه پیش هم دوباره مأمورهای خانۀ سبز او را به این کمپ آورده‌اند تا ترک کند.

سؤالم را با سن‌وسالش و تجربۀ اعتیادش شروع می‌کنم. با صدایی که هیچ شباهتی به صدای ظریف و لطیف یک زن ندارد، می‌گوید: «خانوادم مصرف‌کننده بودن. از بچگی مواد تو دست‌وپای ما بود. پدرم بددهن و کج‌خلق بود. برای اینکه از دستش خلاص شم، زود ازدواج کردم. شوهرم هم معتاد بود؛ ولی نمی‌دونستم. اون منو با یک بچه ترک کرد و از بی‌پولی آواره و معتاد شدم. بعدها فهمیدم آخه مگه آدم دُرُس‌حسابی هم با اون پدر معتاد و خلاف‌کاری که داشتم، میومد منو می‌گرفت. الان سی‌سالمه. ده‌دوازده‌ساله کارتن‌خواب شدم. حاضر بودم تو خرابه‌ها و کال بخوابم؛ اما پیش اون پدر برنگردم.».

 

معتادی دختر مشروب‌فروش، پدر بانکدار را بیچاره کرد

از نوع پوشش و دماغ عملی‌اش پیداست که از طبقۀ مرفه جامعه بوده است. اعتیاد، این زن۳۶ ساله را از قیافه انداخته است. آن هم شیشه که تمرکز هواسی برایش نگذاشته است. خودش از شغل پدر و خانواده‌اش حرفی به میان نمی‌آورد. حرف‌هایش با هم جور درنمی‌آیند. خانم رشیدی، مدیر کمپ، حرف‌های جسته‌وگریختۀ این زن معتاد را تکمیل می‌کند. می‌گوید: «پدرِ خانم از مدیران بانک است. خانوادۀ همسرش از طبقۀ اجتماعی خوب و آدم‌های خیلی موجهی هستند. متأسفانه این زن با کج‌روی در اوایل جوانی ابتدا به جورکردن مشروب برای دوستان و... روی می‌آورد و با بدهی و کارهای خلاف به زندان می‌افتد. خانوادۀ خودش و همسرش برای حفظ آبرو و دو نوه‌ای که از این زن داشتند، هر چه داشتند، گذاشتند تا از زندان آزادش کردند و بدهی‌هایش را پرداخت کردند. او خانواده‌اش را الان مستأجر کرده، بچه‌هایش را بی‌مادر، پدر و مادر را سرشکسته و خودش را نابود.».

 

از زن باردار معتاد خیابانی تا دانش‌آموز دختر معتاد دبیرستانی

صحبت‌هایمان با برخی از زنان معتاد بستری در این مرکز که تمام می‌شود، برای بازدید، داخل خوابگاه می‌رویم. عده‌ای مشغول تماشای تلویزیون‌اند. برخی هنوز خماری روزهای اول ترک‌اعتیاد از جسمشان بیرون نرفته و مثل یک تکه گوشت روی تخت افتاده‌اند. عده‌ای هم درحال رفت‌وآمد و آماده‌کردن ناهار هستند. در بین آن‌ها دانش‌آموز دختر دبیرستانی معتاد به شیشه هم بستری است. مادری با بچۀ شیرخوار هم در بین آن‌هاست. بچۀ معصوم که گرفتاری مادر معتاد، او را به جای زندگی زیر یک سقف و خانواده، زیر سقف کمپ اعتیاد محصور کرده است. در بین زنان خوابگاه این مرکز، زنی باردار نیز برای ترک اعتیاد بستری است. ماه‌های آخر بارداری‌اش است. اگر بعد از مرخصی از کمپ دوباره سراغ مواد برود، پای انسان دیگری را به این دنیا با اعتیاد باز خواهد کرد... .

 

گزارش کامل را در روزنامه شهرآرا بخوانید:

ورود به صفحه گزارش روزنامه شهرآرا ۱ تیر

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی