کد خبر : 73429
/ 20:51
یک ساعت گپ‌وگفت پای کارنامه و دغدغه‌های وحید جلیلی؛

هویت؛ اولویت فرهنگ

مدیریت فرهنگی ترکیبی از مبانی نظری و سلایق است. مشکل عمده‌ای که ما در مدیریت فرهنگی کشور داریم، این است که یک عده مبانی نظری خودشان را پنهان می‌کنند و می‌گویند این «سلیقه ماست».

هویت؛ اولویت فرهنگ

شهرآرا آنلاین / آمدن وحید جلیلی به معاونت فرهنگی شهرداری مشهد، امیدهای نیمه‌جان دغدغه‌مندان فرهنگ شهر را زنده کرد. آن‌ها از یک طرف نگران شکست اجرایی این چهره فرهنگی بودند و ازطرفی امیدوار تغییرات گسترده؛ تغییراتی از جنس جشنواره فیلم مردمی «‌عمار» که با نام وحید جلیلی گره خورده است. حالا حدود ۳سال گذشته است. در «مشهد دوست‌داشتنی» پیدایش می‌کنیم و در میان این‌طرف و آن‌طرف رفتن و ایده‌پردازی‌هایش یک‌ساعتی با او به گفتگو می‌نشینیم. می‌خواهیم به‌قول خودش، نه به برنامه که به کارنامه‌اش بپردازیم و پای دغدغه‌های او بنشینیم.

 

ما در عرصه فرهنگ چون بیشتر با انسان و ابعادش سروکار داریم، با تفاوت‌های نظری و مبنایی مواجه هستیم؛ به‌عنوان‌مثال ما در مسئله‌ای مانند اقتصاد مقاومتی باتوجه‌به حجم تبیین‌ها و توضیحاتی که ارائه شده است، بیشتر در عرصه اجرا لنگ می‌زنیم اما در مسئله فرهنگ، تفاوت‌ها مبنایی است و اتفاق‌نظر بر کار مطلوب فرهنگی به چشم نمی‌خورد. «مشهد دوست‌داشتنی» با کدام شاخصه، کار مطلوب فرهنگی قلمداد می‌شود؟

مدیریت فرهنگی ترکیبی از مبانی نظری و سلایق است. مشکل عمده‌ای که ما در مدیریت فرهنگی کشور داریم، این است که یک عده مبانی نظری خودشان را پنهان می‌کنند و می‌گویند این «سلیقه ماست».

درمقابل، عده‌ای دیگر سلیقه خود را پنهان می‌کنند و آن را مبنای نظری جلوه می‌دهند؛ هر دو غلط است. توجه کنید که سلیقه ذیل مبناست. ما در مدیریت فرهنگی، اول باید مبنای مشخص داشته باشیم؛ بعد ذیل آن مبنا، ممکن است سلایق مختلفی مطرح بشود که حالا باید بحث کنیم که چگونه سلایق مختلف به‌رسمیت شناخته شود و برای آن‌ها فضا باز شود.

به‌عبارت‌دیگر مبنا مانند آفتاب است و سلیقه مانند رنگین‌کمان. ما باید اول مشخص کنیم که ذیل کدام خورشیدیم؛ بعد راجع به سلایق راحت می‌توانیم با یکدیگر به توافق برسیم.

اگر این‌گونه نشد، شما می‌بینید که کسی می‌آید و مدت‌ها خلاف مبانی نظری دینی و انقلابی عمل می‌کند؛ بعد که می‌گوییم چرا این‌گونه عمل می‌کنی، می‌گوید «چرا ایراد سلیقه‌ای می‌گیری! چرا من را متهم می‌کنی؟ّ»

درحالی‌که این اتهام نیست؛ این واقعیت است. طرف دارد با مبنای سکولاریستی یا با مبنای اومانیستی، سیاست‌گذاری و برنامه‌ریزی فرهنگی می‌کند؛ بعد تا نقدش می‌کنیم، می‌گوید: «نه؛ این سلیقه من است»؛ یعنی مبنای نظری خودش را پنهان می‌کند و سلیقه جلوه می‌دهد.

بعضی از همان آدم‌ها اگر در مشهد حرکتی شروع بشود برای احیای یک واقعه تاریخی و هویتی مثل قیام گوهرشاد، شروع می‌کنند به انتقاد که چرا شما این‌همه درباره گوهرشاد حرف می‌زنید؟ چرا سلیقه‌ای عمل می‌کنید؟ درحالی‌که این یک کار سلیقه‌ای نیست؛ این یک مبنای نظری دارد.

از آن‌طرف، یک نفر دیگر می‌آید و به‌اسم کار ارزشی، یک کار سطحی و مبتذل و پیش‌پاافتاده انجام می‌دهد. تا به او می‌گوییم که آقا، ما با این روش شما، با این سطح نازل سلیقه‌ای شما مخالفیم، می‌گوید «نه؛ شما با مبنای نظری من مخالفید! شما ارزش‌ها را قبول ندارید!» یک فیلم بسیار ضعیف می‌سازد و چون در آن، دو تا «ا...اکبر» و «مرگ‌برآمریکا» گذاشته، می‌خواهد سلیقه نازل هنری خودش را یک مبنای فاخر نظری جلوه دهد.

ما امروزه با هر دو جریان در مدیریت و فعالیت‌های فرهنگی کشور مواجه هستیم که متاسفانه گاهی‌اوقات این دو با یکدیگر خلط می‌شوند. «مشهد دوست‌داشتنی» نمونه خوبی است که در آن بر اساس یک مبنای نظری شفاف و مشخص، رنگین‌کمانی از سلایق هم دیده می‌شود. هم رشته‌های مختلف هنری حضور دارند و هم سلیقه‌های گوناگون و مختلف.

در مشهد دوست‌داشتنی، شما مثلا هم یک نوع سبک تئاتر سنتی در امتداد هنرهای سنتی و عامیانه می‌بینید، مانند فضای بازار سنتی یا قهوه‌خانه سنتی و نقالی و نقاشی قهوه‌خانه‌ای و هم از آن‌طرف، بچه‌هایی را می‌بینید که در مشهد تئاتر مدرن و پرفورمنس کار می‌کنند؛ این یعنی سلیقه تئاتری هر دو طرف به‌رسمیت شناخته می‌شود و برای هر دو، این امکان در نظر گرفته می‌شود. اما چگونه این اتفاق می‌افتد؟ چون یک پارادایم ‌وجود دارد، یک منظومه فکری منظم و ‌اندیشیده‌ای وجود دارد که هرکدام از این سلایق در آن جای خاص خود را پیدا می کنند. این اتفاقی بوده که در مشهد دوست‌داشتنی افتاده است.

مسئله دیگر مسئله اولویت کارهاست؛ یعنی حالا که رسیدیم به مبنای کار فرهنگی مطلوب، چرا از بین کارها و مدل‌های مختلف کار فرهنگی، سراغ مشهد دوست‌داشتنی رفتیم؟ درواقع نظر شما این است که مبنای نظری باعث یافتن اولویت‌ها می‌شود؟

مسلما شما در مدیریت فرهنگی باید هویت ملت و هویت شهر خودتان را حفظ کنید.

اگر هویت را بخواهید حفظ کنید، یک جنبه مهمش توجه جدی به فرازهای تاریخی شهر است؛ یعنی همان مبنای نظری گوهرشاد که در بالا گفتم. حالا اگر یک مدیریتی آمد و گفت که نه، ما می‌خواهیم مدیریت فرهنگی انجام بدهیم بدون توجه به تاریخ و بدون توجه به هویت؛ این دیگر سلیقه نیست، این یک مبنای نظری جدید و کاملا متفاوت است.

این‌ها دو مبنای نظری هستند که باید بین این دو، یکی را انتخاب کرد.

ما باید انتخاب کنیم که آیا می‌خواهیم یک شهر بی‌تاریخ و بی‌هویت و غافل‌ازفرهنگ داشته باشیم یا یک شهر متوجه به هویت تاریخی و ریشه‌های هویتی؟ در هر بحثی ابتدا این مسئله باید مشخص شود؛ چون از این مباحث فراوان سوءاستفاده می‌شود؛ یعنی مباحث نظری را سلیقه‌ای جلوه می‌دهند و مباحث سلیقه‌ای را، نظری.

رسیدیم به مسئله هویت که از نظر شما برای کار فرهنگی نه صرفا یک سلیقه بلکه مبناست. اشاره کردید به موقعیت تاریخی مشهد گذشته. سوال اینجاست که چه مسئله‌ای باعث ازدست‌دادن این هویت شد؟ اقتصادمحوری شهر؟ مدیریت ضعیف فرهنگی؟ چه چیزی؟ بعضا پیرمردها و مسن‌ترها از فراموش شدن ارزش‌ها و هنجارها گلایه می‌کنند.

در بحث هویت و داشته‌های تاریخی نباید اغراق کرد؛ یعنی اگر ما معتقدیم باید به هویت توجه داشت، نه منظورمان چشم‌بستن بر نقاط منفی گذشته است و نه چشم‌بستن بر نقاط مثبت جدید.

هر جامعه پیشرو فرهیخته‌ای براساس داشته‌های مثبتی که دارد، نداشته‌هایش را به دست می‌آورد و معایب خودش را تصحیح می‌کند و یک گام به جلو می‌گذارد.

ما اگر از رویکرد هویتی در عرصه مدیریتی صحبت می‌کنیم، نگاهمان این است که اولا داشته‌های تاریخی که در گذشته داشتیم را، جدی بگیریم و زنده نگه داریم؛ ثانیا از عبرت‌ها و اشتباهاتی که بوده با استفاده از همین داشته‌ها عبور کنیم.

اما یک نکته مهم در این وسط وجود دارد. به‌نسبت صد سال پیش، عنصری به عرصه فرهنگ اضافه شده است به‌نام «رسانه». نه به این معنا که در دوره ماقبل مدرن ما رسانه نداشتیم، چرا در آن دوران هم رسانه‌هایی داشتیم اما نقش رسانه در دوره مدرن خیلی بیشتر شده است. ببینید، در قدیم هم اتفاقاتی در محلات، در خانواده‌ها، در اصناف می‌افتاده که منفی بوده است اما چون در جامعه پمپاژ رسانه‌ای وجود نداشت و جامعه هر لحظه تحت بمباران انواع رسانه‌ها نبود، در یک روند طبیعی‌تری از این تجربیات تلخ و شیرین مطلع می‌شده و آن‌ها را در خودش هضم می‌کرده است.

اما الان حضور رسانه‌ها باعث شده تجربیات جامعه بشری به یک شکل قناس و کاریکاتوری و بر اساس خواست صاحبان رسانه به آحاد انسان منتقل شود؛ یعنی الگوها و عبرت‌ها اگر قبلا به‌شکل سینه‌به‌سینه و به‌صورت شفاهی منتقل می‌شده، دیگر آن سیر طبیعی وجود ندارد و جامعه تحت بمباران رسانه‌هاست.

رسانه‌ها ضرایب تجربیات را جا‌به‌جا می‌کنند. بسیاری تجربیات خوب در نزدیک شما اتفاق می‌افتند ولی شما حتی از آن‌ها مطلع نمی‌شوید. ممکن است برای همسایه دیواربه‌دیوار شما اتفاقات خوبی بیفتد که الگوهایی برای زندگی شکل بگیرد اما شما به‌خاطر اینکه ارتباطت با او قطع است و ازطریق رسانه با تجربیات دیگران ارتباط گرفتی، از این تجربیات خوبی که در نزدیکی تو هست، هیچ درسی نمی‌گیری و هیچ استفاد‌ه‌ای نمی‌کنی.

درعوض، پیچ تلویزیون را بازمی‌کنی و می‌بینی صبح تا شب، زن‌وشوهرهایی را نشان می‌دهد که یک‌سره با هم دعوا می‌کنند، طلاق را نشان می‌دهد، نابسامانی و سیاهی را نشان می‌دهد.

به این ترتیب، یک فضای ذهنی و روانی و مجازی برای شما شکل می‌گیرد که نسبت عادلانه با فضای زندگی واقعی شما ندارد؛ اتفاقی که امروزه افتاده، این است. اینجاست که مدیریت فرهنگی در عرصه رسانه باید ورود پیدا کند که ببیند چه چیزهایی را آحاد جامعه‌اش به‌عنوان الگو و عبرت دریافت می‌کنند.

بعضی‌از اقشار با منافعی که دارند، جلوی رسیدن بسیاری از خبرهای خوب را به مردم می‌گیرند. ما باید برای این، یک فکری بکنیم وگرنه امروز در جامعه ما اتفاقات مثبت کم نیست. در همین مشهد که شما می‌گویید افراد مسن از وضعیت فعلی گلایه می‌کنند، در دوسه سال گذشته، ده‌ها نفر از بهترین جوانان شهر شهید شدند و جانشان را فدا کردند.

بستگی دارد که شما در فضای فرهنگی‌تان این‌ها را الگو و برجسته کنید یا یک جنایت و ناهنجاری را بزرگ کنید. با اینکه در واقعیت شاید ابعاد آن فداکاری ده‌هابرابر این ناهنجاری باشد. هر چیزی که بیشتر راجع به آن صحبت شود و بیشتر ضریب داده شود، قاعدتا در جامعه بیشتر رسوب می‌کند و امکان تکرارش بیشتر می‌شود. حالا این انتخاب شماست که روی معروف‌ها بیشتر تمرکز کنید یا روی منکرها.

 

از این صحبت شما نکته‌ای دریافت می‌شود به‌عنوان اهمیت تجربه واقعی اطراف خودمان. درواقع نقش مردم عادی در این مدل شما پررنگ‌تر می‌شود؛ یعنی به‌جای اینکه واقعیت را ازطریق رسانه و غیرمستقیم دریافت کنیم، بیاییم و بدون‌واسطه از خود مردم دریافت کنیم. این مسئله را در کارهای خودتان چگونه سعی کردید پیاده کنید؟

از رسانه خود شما مثال می‌زنم. روزنامه شما ضمیمه‌ای دارد به‌نام «شهرآرامحله». در شهرآرامحله، شما چه چیزی را روایت می‌کنید؟ اتفاقاتی که در واقعیت محلات و کوچه‌های شهر در جریان است؛ ولی خود شهرآرا، ترجیح می‌دهد که در صفحه‌یک، شهرآرامحله را حذف کند مگر به‌ندرت و به‌جایش سیاسیون را بازتاب دهد.

از ویژگی فضاهای سیاسی هم این است که در خیلی از آن‌ها صدق وجود ندارد. فضاسازی‌های الکی است. به‌جای اینکه ما ذات جوشان سیال زندگی دلچسبی را که در شهرآرامحله است، در صفحه اول بیاوریم، ترجیح می‌دهیم که مثلا مصاحبه معاون فرهنگی شهرداری را بیاوریم. این مشکل عمده‌ای است که ما در کل فضای فرهنگی داریم.

حالا در کل فضای مدیریت فرهنگی همین است؛ یعنی ما به‌جای اینکه برویم اتفاقات مثبت الگوهایی را که در دل زندگی جریان دارند، بیاوریم و به آن‌ها اولویت بدهیم و ارزش بشماریم، می‌رویم سراغ مراسمات و مناسبت‌سازی‌هایی که بیشتر به‌درد مدیران می‌خورد که بیایند ردیف جلو بنشینند یا بروند بالا سخنرانی بکنند. مثال می‌زنم، ما برنامه‌ای داریم به‌نام «زنگ کار». زنگ کار چیست؟ تکریم نوجوانانی که در تابستان می‌روند حرفه‌ای را یاد می‌گیرند.

مدیر فرهنگ‌سرای شما به‌جای اینکه برود دنبال یک آدمی‌ که بخواهد سخنرانی کند و بعد ۵۰نفر یا ۱۰۰نفر پای سخنرانی او آمده باشند یا نیامده باشند و بعد بیلان‌کاری بدهد و بعد هم خبرش را رسانه‌ها بزنند، می‌رود سراغ فلان اُستادکاری که ممکن است بی‌سواد هم باشد ولی در تابستان سه‌چهار نوجوان این شهر رفته‌اند پیش او و نه‌تنها کار، بلکه ادب ارتباط با مردم را یاد گرفته‌اند و به او لوح‌تقدیر می‌دهد.

الان در فعالیت فرهنگی متعارف و کلیشه‌ای که وجود دارد، اصلا این قبیل تجربیات زندگی واقعی ارزش این را ندارند که به آن‌ها توجه شود؛ چه برسد به اینکه این‌ها بیایند و ارزش اجتماعی بشوند.

آنچه ما در دو سال گذشته سعی کردیم پیگیری کنیم، رویکرد اجتماعی در فعالیت فرهنگی بود؛ یعنی توجه جدی به جوشش‌های فرهنگی. نمی‌گوییم که در این زمینه خیلی موفق بودیم ولی حداقل این است که شروع کردیم و به این حوزه متوجه شدیم. حداقل تلاش کردیم جلوه‌های تازه‌ای از فعالیت فرهنگی را که ریشه در واقعیت اجتماعی دارند، معرفی کنیم.

 

باوجوداین، آیا کارهای معاونت فرهنگی مخاطب خاصی را مدنظر قرار داده یا هر شخصی با هر ذهنیتی می‌تواند مخاطب برنامه‌های شما باشد؟ روشن‌تر بگویم، آیا معاونت فرهنگی بیشتر به‌دنبال مخاطب خاص است؟

اول بیاییم مخاطب خاص و عام را تعریف کنیم؛ عام کیست، خاص کیست؟ این مسئله هم به‌شدت تحت تاثیر همان فضاسازی رسانه‌ای است که عرض کردم.

الان ما به کسانی که دسترسی بیشتری به رسانه‌ها دارند، می‌گوییم «عام» و به آن‌هایی که دسترسی کمتری دارند، می‌گوییم «خاص».

اگر به‌درستی نگاه کنید، گاهی‌اوقات ۲۰درصد مردم به بی‌بی‌سی، به من‌وتو یا به شبکه‌های جمهوری اسلامی‌ و به فلان روزنامه محلی دسترسی دارند؛ بعد این‌ها ۸۰درصد جامعه تلقی می شوند. چرا؟

چون اگر مطابق میل آن‌ها رفتار نکنی، اگر برنامه متناسب با سلیقه و منافع آن‌ها را طراحی نکنی، این‌ها بیشتر سروصدایشان درمی‌آید.

عید نوروز گذشته ما در مناطق حاشیه‌شهر گروه‌های نمایش عروسکی را با وانت فرستادیم تا برای بچه‌ها نمایش اجرا کنند. هزاران نفر از کودکان و خردسالان این شهر از این برنامه منتفع شدند؛ ولی هیچ‌کدام از آن‌ها دسترسی به رسانه نداشتند. چرا؟ چون خبرنگار هیچ رسانه‌ مهمی در آن مناطق زندگی نمی‌کند؛ بنابراین برایش اهمیت هم ندارد که این اتفاق آنجا افتاده است یا خیر. اگر یک میلیون نفر در حاشیه‌شهر مشهد زندگی کنند و هیچ‌کس هیچ برنامه ورزشی، تفریحی، هنری و فرهنگی برای این‌ها نداشته باشد، شاید ده بیست سال بگذرد و ‌کسی کوچک‌ترین اعتراضی نکند؛ اما اگر در یک منطقه بالاشهر مثلا یک سال اِلمانی گذاشته شده باشد و امسال اِلمان گذاشته نشود، فردای نوروز می‌بینید که پرتیراژترین روزنامه‌های این شهر شروع می‌کنند به سروصداکردن.

همان روزنامه هیچ اعتراضی ندارد که در بیست سال گذشته، مثلا در بولوار طبرسی‌دوم که جمعیتش از فلان منطقه شهر کمتر که نیست، بیشتر هم هست، حتی یک کار فرهنگی هم انجام نشده است. مثلا کوچک‌ترین اعتراضی ندارند که چرا آنجا المان نیست!

اما اگر مثلا ما فلان چهارراه بالاشهر را قبلا پنج المان می‌گذاشتیم و امسال مثلا سه تا المان بگذاریم، بلافاصله تیتر می‌زنند که «آقا، المان‌ها ضعیف شده، فلان شده، بهمان شده و...»؛ سوال این است که خاص کیست، عام کیست؟

«مشهد دوست‌داشتنی» به نظر من یک محک است. ۱۲۰هزار نفر از شهروندان این شهر در حدود ده دوازده روز آمدند و از این نمایشگاه بازدید کردند و میزان رضایتشان هم به‌شدت بالا بود. شما ببینید که این نمایشگاه چقدر در رسانه‌های این شهر بازتاب پیدا کرد! 

حالا آیا «مشهد دوست‌داشتنی» مخاطب عام داشت یا مخاطب خاص؟ ۱۲۰هزار نفر بازدید کردند. در روز ۲۱بهمن، ۲۲هزار مشهدی آمدند و از این نمایشگاه دیدن کردند. ۲۲هزار نفر در یک روز! این مخاطب عام است یا خاص؟

تنوعش هم مشخص است؛ فیلم‌ها و عکس‌هایش هست. از مناطق مرکزی شهر بودند، از مناطق شمالی شهر بودند، از مناطق حاشیه‌شهر بودند، از طیف‌های مختلف سیاسی، از فرماندار و استاندار آمدند و تعریف کردند تا امام‌جمعه و تولیت آستان‌قدس. بیش‌از ۶۰درصد مخاطبان هم خانوادگی آمده بودند.

آن کسانی‌که ادعا می‌کنند طرف‌دار مخاطب عام هستند و مخالف مخاطب خاص، کجا بودند؟ چرا نمایشگاه «مشهد دوست‌داشتنی» را بایکوت کردند؟

پس معلوم است برخی اتفاقا از حرکت‌هایی که مخاطب عام داشته باشد، نه‌تنها خوش‌حال نیستند، بلکه ناراحت نیز می‌شوند؛ چراکه اتفاقا آن‌ها طرف‌دار مخاطب خاص هستند. مخاطب خاصی را در نظر دارند و می‌گویند صرفا باید برای مخاطبی که ما می‌گوییم، شما کار انجام دهید. 

یا طرح «نسیم وحی» که در ماه رمضان اجرا می‌شود، با آن گستره وسیع در فضای پارک‌های ما، آیا درِ پارک‌ها را بسته‌اند و مثلا می‌گویند «آقا، شما نرو داخل، شما برو»؟

در کوهسنگی وقتی در هفته دفاع‌مقدس آن فعالیت‌ها انجام شد (عکس‌هایش موجود است)، ببینید 

ده‌ها هزار نفر از شهروندان مشهدی آمدند با چه شور و شوقی از آن برنامه‌هایی که در هفته دفاع‌مقدس انجام می‌شد، بازدید کردند. آیا آن‌ها مخاطب خاص‌اند یا عام؟

از طیف پوشش آن‌ها تا طیف سنی آن‌ها تا برخورداری اقتصادی آن‌ها کاملا مشخص است که چه گستره وسیعی را شامل می‌شدند.

 

102598.jpg

 

یعنی مخاطب برنامه شما دسته‌بندی‌شده نیست و هر کسی‌که در این جامعه زندگی می‌کند، می‌تواند مخاطب برنامه شما باشد؟

این‌ها بحث‌های تحلیلی نیست؛ این‌ها بحث‌های آماری و خبری است. ما ده‌ها برنامه اجرا کرده‌ایم تا ببینیم کدام‌یک از آن‌ها مخاطب خاص داشته و کدام‌یک از آن‌ها مخاطب عام؟

مثلا طرح «ثریا» تجلیل از رتبه‌های زیر هزار کنکور مشهد بود. بله این‌ها یک قشر خاص هستند. این‌ها بچه‌های درس‌خوانی هستند اما شما نمی‌توانید بگویید شما با نگاه تبعیض‌آمیز این کار را انجام داده‌اید. ما هر کسی را که رتبه زیر هزار داشته است، با خانواده‌اش دعوت کرده‌ایم تالار شهر و به آن‌ها جایزه داده‌ایم.

یا مثلا «زنگ کار» که هزاران دانش‌آموز مشهدی در طول تابستان رفتند کار کردند و ما فراخوان زده‌ایم که بیایید و خاطرات خود را از کار بگویید یا به‌شکل استندآپ‌کمدی اجرا کنید.

حالا یکی بیاید بگوید که شما چرا نیامدید بچه‌هایی را که تا حالا در بیرون که هیچ، در خانه هم کار نمی‌کنند، بیاورید؟ پس شما مخاطب خاص دارید و شما ایدئولوژیک عمل کردید! 

اتفاقا برعکس خیلی‌ها با همین نگاه‌های رسانه‌ای مرسوم و کلیشه‌ای حقشان ضایع شده است. آن یک‌میلیون‌نفری که در حاشیه‌شهر زندگی می‌کنند و سال‌ها هیچ برنامه فرهنگی و هنری برای آن‌ها اجرا نمی‌شود، آن‌ها از این وضعیت تبعیض‌آمیز رنج می‌برند.

 

نگاه هنرمندان به معاونت فرهنگی چگونه است؟ شنیده می‌شد که عده‌ای می‌گفتند «مشارکت در امور هنری معاونت فرهنگی کمتر شده است». ارزیابی شما چیست؟

آن فضاسازی که در ابتدا شد، یک فضاسازی شیطنت‌آمیز بود که تلاش کرد فضای هنری شهر را دور کند. در این طرف، اتفاق تازه‌ای نیفتاده است. ما همان آدم‌های دو سال پیش هستیم با همان ایده‌ها؛ ولی اتفاقی که افتاد این بود که آن فضاسازی رسانه‌ای فروریخت. یک مقدار صبر لازم داشت.

خیلی از دوستان آمدند دیدند فضا با آن فضایی که در رسانه‌ها مطرح شد، خیلی متفاوت است. یخ‌ها آب شد و روسیاهی برای زغال ماند.

البته من معتقدم که ظرفیت‌های هم‌افزایی خیلی بیشتر از این حرفاست؛ یعنی این به این معنا نیست که ما ضعف‌های خودمان را انکار کنیم و در همین خصوص باید بگویم که در بوروکراسی شهرداری، حتما نیاز به بازبینی عمیق هست.

 

برویم سراغ پیوست فرهنگی و اجتماعی که موردتاکید شماست. آیا این پیوست دقیقا در همان راستای تاکید شما بر مسئله هویت است؟ در این زمینه به چه موفقیت‌هایی دست یافتید؟

مشهد از لحاظ میراث فرهنگی و هویتی یک شهر غارت‌شده است. در ۲۰سال گذشته، مشهد غارت شده است. این تعبیر اصلا اغراق‌آمیز نیست. درست است که مجموعه کشور تحت‌تاثیر مدل‌های توسعه افسارگسیخته بوده اما مشهد از این جهت ممتاز و بدتر است؛ یعنی شما اصفهان، یزد و تبریز را که می‌بینید، به‌نسبت مشهد بیشتر حفظ شدند.

آن تعبیر مغول‌های مدرن که من به کار بردم، با تعمّد بود. مشهد واقعا غارت شده و معلوم است صاحب نداشته است.

مهم‌ترین جلوه این غارت را در معماری شهر و شهرسازی مشاهده می‌کنید. بافت اطراف حرم به کل نابود شده است و یک الگوی به‌هم‌ریخته جایگزین شده است؛ یعنی حتی کاش دوستان غربی عمل می‌کردند. شما در اینترنت نگاه کنید. نگاهی که در غرب به ابنیه هویتی وجود دارد چقدر محافظه‌کارانه و دقیق است. شما در خیلی از شهرهای اروپایی حق ندارید حتی نمای ساختمانی را که مال خودتان است، تغییر بدهید،چه برسد به اینکه بمب اتم بگذارید و کل بافت اطراف حرم را تماما نابود کنید! کاری که آمریکا با هیروشیما کرد ما با منطقه ثامن کردیم!

جنایاتی صورت گرفت. ابعاد اجتماعی‌اش به کنار. در نشست‌های شورای پیوست فرهنگی، حاج‌آقای نظافت که خودشان در همین بافت پیرامونی ساکن بودند، می‌گفتند «مادر من که مادر شهید هم بود به‌خاطر این جنایت دق کرد و از دنیا رفت».

پیوست فرهنگی در حدی است که توده‌ها و نخبگان تازه اجازه پیدا کرده‌اند که یک آخ بگویند و واقعیتش این است که من خیلی چشم‌انداز مثبتی برای آن نمی‌بینم. برای اینکه ما چند تا پیوست فرهنگی اساسی که شروع کرده بودیم به بن‌بست خورد. مدیران شهری همراهی نکردند. مهم‌ترینش میدان شهدا که یکی از بهترین پیوست‌های فرهنگی کشور تهیه شد و خیلی کاربردی هم بود.

ولی بدنه شهرداری آن را پس زد و رسما اعلام کرد که به مصوبه شورای شهر و به مصوبه شورای راهبری پیوست فرهنگی گردن نمی گذارد و اجازه نخواهد داد که یک نگاه فرهنگی بیاید و جلوی این فاجعه میدان شهدا را بگیرد. حالا ما ناامید نمی‌شویم و کار خودمان را می‌کنیم اما من نمی‌خواهم یک خوش‌بینی کاذب بدهم و مناسب هم نمی‌دانم یک عده بیایند و با پیوست فرهنگی عکس بگیرند و بخواهند آن را جزو کارنامه خودشان اعلام کنند.

 

موانع کار فرهنگی را در این سه سال مسئولیت، چه می‌بینید؟ 

اولین مانع، مانع درونی است که در خود ما مدیران است. اولین مانع اعصاب، آبرو و منافع ماست. تا وقتی خودت ماهی فلان قدر حقوق بگیری، راحت‌تر با سیستم کنار خواهی آمد. الان که الحمدلله تا ۲۴میلیون تومان را هم اعلام کردند که حلالا طیبا طاهرا واسعا است! بنابراین اولین مانع ،منافع شخصی است.

یک کسی ممکن است منفعت مالی و شخصی نخواهد ولی اعصابش برایش مهم باشد؛ یعنی می‌داند اگر فلان کار را انجام دهد یا جلوی فلان کار را بخواهد بگیرد، آن‌قدر فشار مختلف از بیرون وارد می‌شود که کم‌می‌آورد و توجیه می‌کند و می‌گوید اعصاب یک مدیر جمهوری اسلامی مهم‌تر از این است که مثلا ۱۰میلیون تومان به فلان قالتاق دلال فرهنگی بدهید یا ندهید. می‌گوید بدهید که از آن طرف ۵۰میلیون تومان وقت و انرژی یک مدیر جمهوری اسلامی ‌نابود نشود!

یا بحث‌های آبرویی. یک‌مرتبه شما می‌بینید که چهار گروه مفسد فرصت‌طلب سیاست‌باز موجی را به‌راه می‌اندازند که شما را از کاری پشیمان کنند. یک باجی بگیرند. متاسفانه در مشهد باج‌گیرها هم زیاد شده‌اند. گروه‌هایی که به‌دنبال باج‌گرفتن از دستگاه‌ها و مدیران مختلف هستند، این‌طرف و آن‌طرف می‌روند و سوراخ دعا را هم پیدا کرده‌اند.

من اسمشان را گذاشته‌ام «حزب‌اللابی‌ها». این حزب‌اللابی‌ها که هم در جریانات ارزشی هستند و هم در جریانات غیرارزشی، یکی از اساسی‌ترین مشکلات مشهد هستند. تا این مفسدان در مشهد حضور دارند، بسیاری از اتفاقات خوب نخواهد افتاد و بسیاری از مفاسد نهادینه خواهد شد.

ما هم مثل خیلی‌های دیگر از حملات و توطئه‌های این‌ها در امان نبودیم؛ مبارزه با این‌ها با همه تلخی‌هایش برای من شیرین بود.

اما خدا عاقبت این شهر را با این حزب‌اللابی‌هایش به‌خیر کند.

 

کلیــد واژه هــا
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی