کد خبر : 73355
/ 22:00
گفتگو با دکتر احمد جاویدی، موسس اولین بهداری سپاه خراسان به بهانه تاسیس سپاه پاسداران؛

حمل مجروح با بیل مکانیکی!

اگر‌چه سپاه هویتی نظامی دارد، نظامیگری در‌واقع یک بعد از ابعاد هویت مقدس این نهاد مکتبی و مردمی است.

حمل مجروح با بیل مکانیکی!

گفتگوی شهرآرا آنلاین

خبرنگار: حمیده وحیدی

پس‌از پیروزی انقلاب اسلامی و شور‌و‌حال خاصی که به‌دنبال آن به وجود آمد، از‌هم‌گسیختگی و نبود نظم و انسجام عمیق، گروه‌های ضدانقلابی و ضد‌اسلامی مانند گروه‌های چپی و مارکسیستی را از آمریکا، اروپا و هند و... دیگر نقاط به ایران کشاند. این گروه‌ها درکنار فعالیت‌های سیاسی و فرهنگی، به جمع‌آوری اسلحه و فراهم‌کردن تجهیزات نظامی پرداختند. در این هنگام، نیروهای انقلابی که از خود مردم بودند، احساس خطر کردند و به فکر زمینه‌سازی برای دفاع از انقلاب افتادند. اولین نمونه آن، تشکیل کمیته‌ انقلاب اسلامی بود و بعداز آن هم به دستور حضرت امام(ره) سپاه شکل گرفت. سپاه که نهادی برای اجرای اهداف و آرمان‌های والای انقلاب اسلامی است، در نخستین روزهای پیروزی انقلاب تشکیل شد و برای ادامه نقش خود در نگهبانی از انقلاب اسلامی و دستاوردهای آن پا برجا ماند. آنچه سپاه را در سال‌های بعد، مقتدرانه بر سکوی کشور باقی گذاشت، حضور افراد نخبه و با‌همت در آن بود که بی‌چشمداشت دنیوی، سال‌ها عمرشان را در راه سازندگی کشور گذاشتند. به همین بهانه، با دکتر احمد جاویدی، اولین مسئول و موسس بهداری‌رزمی سپاه خراسان که تا پایان جنگ در مناطق عملیاتی حضور داشته است، گفتگو کرده‌ایم.

 

آقای دکتر! کجا درس خواندید و از چه وقت با انقلاب آشنا شدید؟

من در شهر برلین در آلمان‌غربی در دانشگاه آتورایز درس می‌خواندم. این دانشگاه بسیار معتبر است. شاگرد اول آن دانشگاه بودم و حتی روزنامه‌های آلمان نیز عکسم را چاپ کردند. سال‌ها آنجا کار می‌کردم، سپس در لندن ادامه تحصیل دادم. همان زمان از‌طریق دوستانم در فرانسه فهمیدم که قرار است در ایران انقلاب شود؛ به همین دلیل به ایران برگشتم.

 

یعنی زمانی‌که خیلی‌ها به‌خاطر منافع مالی از ایران فرار کردند، شما به کشور برگشتید. درست است؟

برادرم، شهید‌دکتر محمود جاویدی، زمانی‌که حضرت امام(ره) دستگیر شدند، سرباز و نگهبان ایشان در زندان بود و خاطرات بسیار جالبی از آن زمان داشت. برادر و پدرم به‌شدت به حضرت امام(ره) علاقه‌مند بودند و ما شناخت نسبتا کاملی از ایشان داشتیم. از‌طرفی به‌خاطر علاقه‌ام به حضرت زهرا(س) و به‌دلیل روز عاشورا همین که شنیدم قرار است در ایران انقلاب شود، به وطن برگشتم.

 

به تهران رفتید؟

نه؛ به زادگاهم، مشهد برگشتم. آمده بودم تا به وطنم کمک کنم. به‌همراه حجت‌الاسلام صفایی که بعدها اولین فرمانده سپاه خراسان شد، در خیابان‌ها با منافقین مبارزه می‌کردیم. حتی بارها کتک خوردیم. خیابان‌ها به‌شدت شلوغ شده بود و گروهک‌های ضد‌انقلاب سر‌و‌صدا راه انداخته بودند. اوایل، مردم در گروه‌های حامیان امام(ره) و کمیته انقلاب فعالیت می‌کردند. بعد با فرمان امام، سپاه تشکیل شد. بنده اولین بهداری‌رزمی سپاه را در خیابان ارگ راه انداختم. سپس به پادگان آموزش نظامی «سردادور» رفتیم و در آنجا مرکزی کامل و بزرگ تشکیل دادیم. شهید‌بابارستمی، جزو توانمند‌ترین افراد ما در آن زمان بود و بیشتر وقت ما صرف مبارزه با مجاهدین خلق می‌شد. شهیدان محمود کاوه‌، ولی‌ا... چراغچی و نیز شهید علیمردانی، از دیگر نیروهای ما بودند.

 

شما به‌عنوان یک پزشک، دقیقاً چه کارهایی انجام می‌دادید؟

کارهای زیادی انجام داده‌ام اما خودم را امدادگر می‌دانم. هر کاری برای مجروحان از دستم بر‌می‌آمد، انجام می‌دادم. یادم است زمان حادثه طبس، به‌همراه شهید‌محمود کاوه به صحنه رفتیم. کسی جرئت نداشت داخل هواپیما رود؛ چون می‌ترسیدند منفجر شود. هنگام سحر بود که من و محمود، داخل شدیم و تمام مدارک را برداشتیم. به جنازه‌ها دست نزدیم؛ فقط روی جنازه‌ها که به‌صورت فجیعی سوخته بودند، پارچه انداختیم. مدارک را هم تحویل اطلاعات سپاه آن زمان دادیم.

 

آن زمان فکر می‌کردید که «شهید کاوه» نام یکی از بزرگ‌ترین فرماندهان جنگ را به خود بگیرد؟

ایشان یوسف پیامبر بود. آن‌قدر با‌ایمان بود که صورتش از نور معرفت زیبا شده بود. محمود، روی دستان خودم شهید شد. وقتی عملیات شد، به‌سرعت جلو رفتم و پیکرش را به عقب برگرداندم. نه‌تنها او، شهیدان ولی‌ا... چراغچی، حمامی، خادم‌الشریعه هم بسیار خاص بودند.

 

با شروع جنگ به جبهه جنوب رفتید؟

طی هشت سال دفاع مقدس ۶۸ماه در مناطق بودم و در تمام عملیات‌ها به‌جز مرصاد شرکت کردم. تعداد دفعاتی که به مشهد برگشتم، کمتر از تعداد انگشتان یک دست است.

 

همسر و فرزندانتان چطور؟ آن‌ها در مشهد بودند؟

بله؛ البته هر سه پسرم و برادر شهیدم هم به‌عنوان امدادگر با من همراه ‌شدند.

 

از روزهای اول جنگ بگویید.

چیزی از سقوط هواپیماهای آمریکایی نگذشته بود که خبر‌دار شدیم خرمشهر سقوط کرده است. به‌سرعت به جنوب رفتیم. خرمشهر، تقریبا نزدیک سقوط بود. از آنجا به‌سمت تپه‌های ا... اکبر، تنگه چزابه و آبادان رفتیم.

 

آن زمان بنی‌صدر به مردم اسلحه نداده بود. وضعیت روزهای اول جنگ را چطور تحلیل می کنید؟

خرمشهر تقریبا سقوط کرده بود؛ چرا‌که ارتش به دستور بنی‌صدر مقاومت نکرده بود. طوری شده بود که فقط چند گربه در خیابان‌ها راه می‌رفت. مردم، یا از شهر خارج شده یا به روستاهای اطراف پناه برده بودند. فقط در نزدیک فلکه چهارشیر، تعدادی از افراد بومی، کیسه‌های شن را روی هم تلنبار کرده و همان‌جا جمع شده بودند. انگار فقط آن‌ها بودند که از شهر دفاع می‌کردند. شهید‌بابارستمی و دیگران، باشگاه گلفی را که متعلق به آمریکایی‌ها بود، گرفتند و مقرشان همان‌جا شد. بنده در جاده ماهشهر در مرکز ژاندارمری سابق، بهداری را تشکیل دادم. امنیت نبود. عده‌ای سارق و سودجو از دیوار خانه‌های مردم بالا می‌رفتند. همان زمان، از ژاندرمری خواستم اگر کسی خواست وسیله‌ای را جابه‌جا کند، حتما از سپاه خراسان برگه دریافت کند؛ به این ترتیب سرقت‌ها کم شد.

 

اولین مجروحی را که دیدید، به خاطر دارید؟

علی اسدزاده از بچه‌های خودمان بود که ترکش به سرش خورد و شهید شد.

 

در سال‌های جنگ، چه تعدادی از افراد زیر دستتان شهید شدند؟

اصلا نمی‌توانم بشمارم.

 

در مناطق شیمیایی هم حضور داشتید؟

بله؛ در حلبچه همراه آقای قاآنی حضور داشتم. ایشان به من گفتند: «هرجا می‌خواهی، بهداری برپا کن تا به مردم کمک شود.» هر‌جا تیپ‌های رزمی‌مان حضور داشتند، ما هم بهداری برپا می‌کردیم. یادم است یک بار در پایین سلیمانیه، جنازه‌های زیادی روی زمین، افتاده و همه خانه‌ها خراب شده بود. در تپه‌های ا...‌اکبر نزدیک دهلاویه نیز اوضاع همین‌طور بود. ساعت۱۲ شب به من خبر دادند که قرار است عراق شیمیایی بزند. خدمت جناب سرهنگ حسیبی، فرمانده تیپ‌۹۲ زرهی اهواز رفتم و خبر را اعلام کردم. ایشان به شدت به هم ریخت و از من خواست به‌ پادگان بروم و هر‌چه را نیاز است، بردارم. من ۱۳۰‌ماسک و آمونیاک و وسایلی دیگر برداشتم و دراختیار بچه‌هایی که به شکار تانک می‌رفتند، گذاشتم تا به رزمنده‌ها برسانند. در زمان درگیری در تپه‌های ا...‌اکبر همان‌جا حضور داشتم. ساعت‌۱۰ صبح، عراق شروع به حملات شیمیایی کرد. از آن پایین می‌دیدیم که ابری مه‌آلود، از آسمان به‌سمت زمین می‌آید. البته بچه‌های ما مهلت ندادند و خوب مقاومت کردند. بدن رزمنده‌ها تاول زده و به‌شدت داغ بود. هفت‌هشت‌نفر بیشتر نبودند اما وضع وخیمی داشتند. بدنشان را باند‌پیچی کردم و به عقب برگرداندم. آن زمان در دهکده خورشیدی، پایین تپه‌ها مکانی حفر کرده بودیم و به‌عنوان بهداری از آن استفاده می‌کردیم. همان روز شهید‌چمران سری به ما زد و رفت اما چهار‌ساعت بیشتر نگذشته بود که پیکر ترکش‌خورده‌اش را آوردند و شهید شد.

 

چطور نیروها را جذب می‌کردید؟

افراد خاص وارد خط مقدم می‌شدند. خیلی‌ها در بیمارستان‌های صحرایی دورتر از خط بودند. در زمان عملیات، شرایط به‌شدت سخت می‌شد. به پسرم حمیدرضا می‌گفتم شهدا را کفن کند و محتویات جیبشان را داخل پاکت بگذارد و به شهرهایشان بفرستد.

 

در جنگ چقدر به بیمارستان‌های صحرایی نیاز داشتیم؟

اگر بیمارستان‌های صحرایی نبود، قتل عام صورت می‌گرفت. در عملیات والفجر مقدماتی، تریاژگر(احیاکننده) بودم. کارم به‌شدت سخت بود. ارزیابی سریع اولیه از‌نظر شرایط تهدید‌کننده حیات در بیماران مراجعه‌کننده با وضعیت بحرانی، ارزیابی سیستماتیک ثانویه و سریع از سر تا پا برای شناسایی همه آسیب‌های احتمالی، ارزیابی و برآورد نیازهای فوری بیماران مراجعه‌کننده به بخش اورژانس، از وظایفم بود. همه پزشکان کنار تخت‌ها ایستاده بودند و جراحی می‌کردند و من باید می‌ایستادم و مجروح‌ها را سریع معاینه می‌کردم. می‌دانستم که هر کدام از پزشک‌ها در آن شرایط، چه وضعیتی دارند تا مجروحان را برایشان بفرستم. در عملیات والفجر مقدماتی ۳۰‌نیسان پاترول دراختیارم بود که با آن‌ها برایم مجروح می‌آوردند. علاوه‌بر‌آن به‌وسیله بیل مکانیکی هم مجروح حمل می‌شد. ما اگر می‌دانستیم که دشمن چطور این مملکت را گرفت، بیشتر قدرش را می‌دانستیم. سپاه پاسداران و ارتش، مملکت را نجات دادند؛ وگرنه دشمنان می‌ریختند و هر گوشه‌اش را می‌گرفتند.

 

چه خاطره‌ای از آن سال‌ها برایتان مانده است؟

شهید‌حمامی به همگی ما تاریخ شهادتش را گفته بود. بعد‌از شهادتش دیدیم که در تقویمش، همین را نوشته است.

 

بعد از پایان جنگ چه کردید؟

آن سال‌ها من همیشه در جبهه حاضر بودم. بعد‌از پذیرش قطعنامه به مشهد برگشتم و دوباره در مطب شخصی‌ام کار کردم.

 

هیچ مسئولیتی را نپذیرفتید؟

نه؛ شغل و تخصص خودم را ادامه دادم.

 

102487.jpg

 

..........................................

 

شهلا آبنوس، امدادگر هشت سال دفاع مقدس و نویسنده کتاب «از آن هجده ماه و هفت روز»

  • از آن هجده ماه و هفت روز

 

102485.jpgمی‌گویم: « هجده ماه و هفت روز» اما می‌خوانم ۳۷سال خاطرات روزهای پر‌تلاش در سپاه. خیلی از دختران سرزمینم همانند من در آن سال‌ها آرزوی ادامه تحصیل و خدمت به وطن را داشتند. مزه خوش رهایی، هنوز کام‌مان را شیرین نکرده بود که شیطنت‌های استکبار جهانی که منافع زیادی را در منطقه با رفتن حکومت پهلوی ازدست داده بود، شروع شد. خانواده‌ای بودیم که به اهداف و دستاوردها و خون‌هایی که برای استقلال کشورمان ریخته شده بود، بی‌تفاوت نبودیم. برای همین با هوشیاری امام(ره) و دستور تشکیل سپاه، به‌همراه برادرم به عضویت ذخیره سپاه در‌آمدیم. قبل‌از شروع رسمی جنگ، به خواهران مشتاق در دزفول و دهلران آموزش می‌دادم. آن روزها لازم بود تا زن ایرانی پابه‌پای مردش در صحنه حاضر باشد. کم‌کم که به شهریور۵۹ نزدیک می‌شدیم، خطر جدی‌تر می‌شد. به پیشنهاد برادرم که خود، ذخیره سپاه بود، به کلاس‌های آموزش امدادگری رفتم؛ هر‌چند فکرش را هم نمی‌کردم که روزی به کارم آید. بالاخره صدام در شهریور‌۱۳۵۹ به پشتوانه نا‌امنی و زد‌و‌بندهایی که با حزب خلق عرب و عشایر خوزستان کرده بود، با حماقت تمام قطعنامه ۱۹۷۵ الجزایر را در‌مقابل دوربین‌های تلویزیون پاره کرد. یک‌باره ۱۴لشکر زرهی، مکانیزه و پیاده به پشتوانه استکبار شرق و غرب، حمله‌ای را در طول ۸۰۰‌کیلومتر نوار مرزی آغاز کردند. به گفتۀ برادرها جای من، در خط مقدم نبود. دشمن، بی‌آبرو بود و غیرت برادرانم قبول نمی‌کرد که اسلحه به دست بگیرم و جلو‌تر روم اما من در امدادگری فعالیت می‌کردم. البته هنوز وحشت جنگ را باور نمی‌کردم. به‌علت کمبود نیرو‌، گاه تا ساعت‌ها بدون استراحت به کمک و امدادرسانی می‌پرداختیم. با شروع حمله‌های وحشیانه عراق به شهرها، کار ما خیلی بیشتر شد. علاوه‌بر مجروحان رزمنده، زنان و کودکان و مردم بی‌دفاع شهر، هر لحظه مورد‌حمله هوایی و زمینی قرار می‌گرفتند. آرامش و امنیت از شهر رفته بود. مردم برای جوانانشان بی‌قرار بودند. کار ما فقط امدادگری و خدمات درمانی نبود؛ بلکه شاهدان صحنه‌هایی زجرآور بودیم که قلم را توان نوشتن آن نیست. زنی مجروح را دیدم که لباس‌ بر تنش از شدت موج انفجار تکه‌تکه شده بود. دوستی که می‌دانستیم حتی یک بار نگاه نامحرم به او نیفتاده است، کاملا به هم ریخته بود. هرچند دیدن این صحنه‌ها و بغض مظلومیت هم‌وطنان ما را خفه می‌کرد، باز هم گوش به فرمان رهبر آماده به خدمت بودیم تا کلام آسمانی‌اش مرهم دل‌های سوخته‌مان باشد و محکم‌تر از قبل ادامه می‌دادیم. بارها شده بود که دو روز غذا نمی‌خوردم؛ نه به‌خاطر اینکه غذایی نبود؛ بلکه آن‌قدر از جبهه سرباز و رزمنده سوخته می‌آوردند که بوی سوختگی و برشتگی‌شان تا ته مغز را می‌سوزاند و دیگر اشتهایی نمی‌ماند. همین شد که تا سال‌ها هرگز گوشت و کباب بر دهان نگذاشتم. گاهی مجروحی که از اتاق عمل می‌آمد، باید تا چند ساعت NPO می‌شد؛ یعنی هر نوع خوردنی به‌خصوص آب برایش خطرناک بود. مجروح با ناله آب طلب می‌کرد و ما امدادگران، شرمنده از اینکه نمی‌توانیم به او آب و غذایی بدهیم، باز هم ادامه می‌دادیم و... حالا مانده‌ایم با کوله‌باری از حرف‌های شهدا، داغ‌هایی جان‌سوز‌، امانتی گران‌قدر که باید آن را به نسل آینده تحویل دهیم. آن‌ها که رفتند، کاری حسینی کردند و ما که مانده ایم، باید کاری زینبی کنیم. 

..........................................

 

دریچه/ سردار سید‌هاشم موسوی از اولین های سپاه خراسان تیپ امام رضا(ع) 

  • اولین یگانی که تیپ شد

 

شما در اصل از همراهان شهیدبابارستمی و از اعضای اصلی تشکیل سپاه هستید؛ درست است؟ آیا این جمع، قبل از جنگ هم در‌کنار هم بودند؟

102484.jpgبله؛ جزو اولین نفراتی بودم که سپاه خراسان را شکل‌ دادیم. خیلی‌ سال‌ پیش، پای درس تعداد زیادی از علما شاگردی‌ کردم. جلسات مرحوم عابدزاده و آیت‌ا...طباطبایی را شرکت می‌کردم و بعداز آزاد‌شدن شهید‌هاشمی‌نژاد از زندان، در جلسات درسش حضور می‌یافتم. مساجد امام‌حسن‌مجتبی(ع) و کرامت، دو پایگاه مهم بودند. همه بچه‌هایی که آن‌ زمان با ما بودند، عضو کمیته حمایت از فرامین حضرت‌امام(ره) شدند و این کمیته، تبدیل به کمیته انقلاب‌اسلامی شد. روز دوم‌اردیبهشت، سپاه در تهران تشکیل‌شد و باتوجه‌به اینکه مقام‌معظم‌رهبری هم جزو فرماند‌هان اصلی بودند، بلافاصله سپاه مشهد از ١٠‌اردیبهشت کار رسمی خود را شروع‌ کرد. من هم جزو مربیان بودم. در روزهای اول، حدود ٧٠نفر، همان بچه‌های گشت‌شب بودیم و کم‌کم با معرفی روحانیتی که در مساجد افراد را می‌شناختند، تعدادمان 

بیشتر شد. اولین‌ درگیری که در کشور به‌‌ وجود آمد، توسط فدائیان خلق بود؛ درگیری‌ای که در گنبدکاووس ایجاد شد و اولین‌ شهیدی که ما در استان‌خراسان دادیم، شهیدمحمدصبوری بود که در حرم دفن‌ است. 

 

شما در گنبد کاووس چه نقشی داشتید؟

من بی‌سیمچی شهیدبابارستمی بودم. بعدازآن دوره تخصصی مربیگری را هم گذراندم. چیزی نگذشت که جنگ پاوه شروع شد و عده زیادی همراه با شهیدبابارستمی به پاوه رفتند. شهیدعلیمردانی و شهیدبابا‌نظر هم همراهشان بودند. در دوران مهندس‌بازرگان، درگیری‌های سنندج و کومله‌ها شکل‌ گرفت. بعداز سقوط دولت‌بازرگان، بچه‌های خراسان شهرهای کامیاران، دیوان‌دره و سنندج را پاک‌سازی کردند. من در شهر سقز تیر خوردم و مجروح شدم. آن‌ زمان جنگ‌ تحمیلی شروع‌ شده‌ بود و من در دوران نقاهت بعداز مجروحیت به سر می‌بردم. بعداز بهبودی، در منطقه سوسنگرد و جاده‌خرمشهر و حمیدیه فعالیت‌ داشتیم. بعدازاینکه دوره مربیگری و تمرین رزمندگان تمام می‌شد، به جبهه می‌رفتند. یادم است شهیدرستمی همین که می‌دید کار سخت شده است، با سپاه تماس می‌گرفت و سریع من و تعدادی دیگر از دوستان را فرامی‌خواند.

 

از روزهای اول جنگ بگویید.

از دوم‌ مهرماه، بچه‌های خراسان با فرماندهی شهیدبابارستمی به اهواز رفتند و دوشب در مسجد جامع این شهر به‌سر بردند، سپس در دو مدرسه و مسجد آیت‌ا... جزایری ساکن‌ شدند. تعداد افراد سپاه که زیاد شد، شهیدبابا‌رستمی، باشگاه گلفی را که متعلق‌به مستشاران آمریکایی بود و اول‌ جاده‌ اهواز قرار داشت، شناسایی و بچه‌های سپاه را با نام «فرستادگان‌رضا(ع)» در آن مستقر کردند. آن‌زمان هنوز گردان و گروهان نبود اما چون شهیدرستمی سازمان‌دهی بلد بود، بچه‌ها را گروهی‌ سازمان‌دهی ‌کرد. در منطقه‌حمیدیه هم اولین‌ شهید استان‌ خراسان به شهادت رسید. اولین‌ یگانی که در کل‌ کشور به نام «تیپ» معروف‌ شد، تیپ‌امام‌رضا(ع) و روز دهم‌دی‌ماه سال‌۶٠ بود که اعلام موجودیت کرد. شهیدخادم‌الشریعه هم من را می‌شناختند. آن‌زمان، مربی تاکتیک بودم و خیلی از پاسداران را تعلیم‌ نظامی می‌دادم. اواسط دوره آموزشی، شهیدرستمی با اعلام اسامی هفت‌نفر، آن‌ها را برای کمک به‌منظور آزادسازی یکی‌از شهرهای کردستان فرا‌خواند. 

..........................................

 

دیدگاه/ حمید جهانگیر فیض‌آبادی، راوی جنگ و نویسنده کتاب جنون مجنون:

  • سپاه مردمی هرگز خاموش نمی‌شود

 

102483.jpgجنگ، پدیده‌ای شوم و ویرانگر است که همیشه منفور بشر بوده اما زمانی‌که نام دفاع به خود می‌گیرد، مقدس می‌شود. انقلاب اسلامی، سرآغاز وحدت و تشکل و نوع‌دوستی مردم قهرمان و وفادار ایران اسلامی است. در دوران انقلاب، مردم آن‌چنان در تار‌و‌پود محبت یکدیگر اسیر شدند که از هیچ کمک و یاری و همراهی با هم دریغ نکردند. 

این روحیه زیبا و معنوی که ریشه در فطرت ایرانی‌اسلامی مردم ما دارد، در سال‌های آغازین دفاع جانانه ملت ایران در‌مقابل جبهه جهانی استکبار، نمود و شدت بیشتری یافت؛ به‌طوری‌که اقشار گوناگون مردم درقالب بسیجیان خداجو در هر رشته و تخصص و مهارتی پا به دایره طلایی دفاع مقدس گذاشتند. این کوشش و همت عالی، از قسمت‌های پشتیبانی جنگ و قرارگاه‌های عقبه تا خط مقدم نبرد، ظهور و بروز پر‌رنگی داشت. ‌بسیار بودند رزمندگان بسیجی معلمی که علاوه‌بر حضور در خط مقدم نبرد، به‌عنوان تک‌تیرانداز یا آرپی‌جی‌زن یا تخریب‌چی و اطلاعاتی، اوقات فراغت خود را صرف تعلیم و تربیت دانش‌آموزان بسیجی و سپاهی که درس و مدرسه را رها کرده و برای ادای تکلیف به جبهه آمده بودند، می‌کردند. 

 

با خودروهای شخصی به جبهه می رفتند

رانندگان اتوبوس و کامیونت و وانت که غالبا با خودروهای شخصی‌شان به جبهه می‌رفتند و در کار حمل‌و‌نقل و جابه‌جایی نیروها، عاشقانه و بی‌ادعا تلاش می‌کردند. یادم نمی‌رود تلاش مردم داوطلب و نیروهای امدادی بیمارستان شهید‌بقایی اهواز را بعد‌از عملیات مقتدرانه والفجر‌۸، که با علاقه و مهربانی و محبت‌های بی‌شائبه و با حوصله فراوان، قاشق‌قاشق غذا و کمپوت به دهان مجروحان می‌گذاشتند و لباس‌های خونی و گلی آن‌ها را عوض می‌کردند. همچنین حضور قشرهای مختلف مردم برای آشپزی و نانوایی و آرایشگری و سیم‌کشی و تعمیر خودرو و رانندگی ادوات سنگین مهندسی و جوشکاری و‌...، در‌کنار سپاهیان و بسیجیان رزمنده، صحنه‌های زیبایی از معاونت و مشارکت و همکاری همراه با دلدادگی و مهربانی بی‌شائبه ایجاد می‌کرد. این حس همدردی و محبت بین بسیجیان و سپاهیان و ارتشیان در صحنه‌های پر‌التهاب‌تر و خطرناک‌تر و عملیات‌های بزرگ‌تر و پیچیده‌تر، فروغ و تابش بیشتری داشت. رزمندگانی که ایثار و ازخودگذشتگی، مایه افتخارشان بود و در خدمت، از یکدیگر سبقت می‌گرفتند و زرنگ‌بازی‌هایشان، برای کمک و یاری و همراهی بقیه بود. 

 

آسیب ناپذیری ما در گرو بهره مندی از روحیه دوران دفاع مقدس است

حس همدردی و نوع‌دوستی بسیجیان و سپاهیان در جبهه، بهترین الگو و سرمشق ما در روزهای حساس کنونی در‌مقابل دشمنان قسم‌خورده این کشور و نظام است. اگر همه مردم و مسئولان و فرماندهان، هم‌و‌غمشان را با الگوپذیری از ایام تکرار‌نشدنی دفاع مقدس و تأسی از مکتب نورانی شهیدان به‌خصوص در این فضای انتخاباتی و رقابتی کشور، بر وحدت و انسجام و همدلی بیش از پیش بگذارند، دشمنانی که اعتقاد دارند ریشه ایران و ایرانی را باید خشکاند، هیچ‌گاه مجالی برای دست‌اندازی به میهن اسلامی‌مان نخواهند یافت و آرزوی پیروزی بر توطئه‌ها و فتنه‌های رنگی و مخملی و چدنی و تجزیه‌طلبانه و جنگ و کشتار و تجاوز و قتل و غارت و اسارت نوامیس این دیار سرافراز را به گور خواهند برد. 

ما می‌دانیم ریشه‌های کشوری را که با خون آبیاری شده است، نمی‌توان خشکاند و دعای آن‌هایی که سال‌ها جوانی و نامشان را برای سرافرازی کشور اسلامی‌شان دادند، همیشه بدرقه نسل‌های بعد خواهد بود.

 

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی