کد خبر : 73005
/ 19:10
دانش‌آموزان دبیرستان رضوان، به جمع‌آوری خاطرات مادران و همسران شهدا و تقدیر از آن‌ها پرداختند؛

دختران انقلاب

دانش‌آموزان دبیرستان دخترانه رضوان در طرحی با عنوان «دختران انقلابی» به جمع‌آوری خاطرات مادران و همسران و خواهران شهدا، پرداختند.

دختران انقلاب

به گزارش شهرآرا آنلاین

خبرنگار: کوچک‌زاده

طرحی که در گام نخست، این دانش‌آموزان را به نشستن پای صحبت‌های زنان موفق و توانمندی که می‌شناسند، ترغیب کرد و در گام بعد به جمع‌آوری خاطرات مادران، خواهران و همسران شهدا و حتی مادرها و مادربزرگان این دانش‌آموزان منتهی شد. پس از آن در همایشی با عنوان «بزرگداشت زنان قهرمان»، از این بانوان موفق تقدیر شد. گام آخر نیز، گردآوری مستندها در قالب فیلم و کتاب است. به دعوت مسئولان دبیرستان رضوان که در محله ارشاد واقع شده، در همایش بزرگداشت زنان قهرمان شرکت می‌کنیم و درباره طرح دختران انقلابی بیشتر می‌شنویم. در ادامه گزارش نیز، دو‌مصاحبه خواهید خواند که دانش‌اموزان دبیرستان رضوان خانم‌ها نرگس سادات مرتضوی با مادر شهید واعظیان و مبینا سادات هاشمی با همسر شهید هریری انجام داده‌اند. با ما همراه باشید. 

..........................................

 

فرهنگسرای کودک و آینده میزبان همایش بزرگداشت زنان قهرمان است. ۴۱بانویی که با دعوت مصاحبه‌گران جوان خود در این برنامه حضور یافته‌اند در یک سوی سالن نشسته‌اند. آن‌ها مادران و همسران و خواهران شهید هستند. مادر شهید حسین هریری، شهید مدافع حرم و دختر شهید حسین محرابی از دیگر شهدای مدافع حرم که عکس پدرش را به سینه چسبانده نیز دراین همایش دعوت شده‌اند. اما سمت دیگر سالن دخترکان پرجنب و جوش دبیرستان رضوان با شال‌های‌ سفید و چادرهای مشکی کاملا مشخص هستند. 

 

مشارکت ۷۰دانش‌آموز برای جمع‌آوری خاطرات

«در زندگی هر انسانی انقلابی رخ می‌دهد. انقلابی درونی که برهه زمانی خاصی ندارد.»

این‌ها را خانم ترابی معاون پرورشی دبیرستان که مجری همایش است می‌گوید و ادامه می‌دهد: طرح دختران انقلاب به‌دنبال آشنایی دانش‌آموزان با جایگان زن در جامعه بود. اینکه بانوان موفق و توانمند چه ویژگی‌هایی دارند و چه نقش‌هایی می‌توانند در جامعه ایفا کنند. بدون شک دخترکان ما با دانستن جایگاه خود، می‌توانند انتخاب‌های درستی در زندگی انجام دهند و برای انقلاب درونی وجودشان، پاسخی معقول و منطقی داشته باشند. بنابراین، در نخستین گام آن‌ها را به شنیدن صحبت‌های بانوان موفقی که می‌شناسند، تشویق کردیم. این بانوان مادران خود دانش‌آموزان هم بودند و به ویژه مادران شهیدی که اسوه صبر هستند. 

او در ادامه عنوان می‌کند: ما برای بچه‌ها از توانمندی‌های یک زن و جایگاه او در خانواده صحبت می‌کردیم. از طرفی نظر آن‌ها را نیز درباره توانمندی دختران و نقش زن و مادربودن می‌پرسیدیم و آن‌ها نیز، دراین باره از بانوان موفقی که می‌شناختند، نام می‌بردند. بدین‌تریب آن‌ها را به سمت مصاحبه با همین بانوان موفق سوق دادیم. بانوانی که مادران شهدا، خواهر یا همسر شهید بودند. و البته مادربزرگ بچه‌ها به‌عنوان گنجینه‌ای از تجربه. 

خانم ترابی اشاره می‌کند که صفر تا صد این طرح و از جمله برنامه‌ریزی برای اجرای همایش بزرگداشت زنان موفق و دعوت از مهمانان را دخترکان جوان دبیرستان به انجام رسانده‌اند. او عنوان می‌کند: ۷۰دانش‌آموز دبیرستان، مصاحبه با بانوان موفق را انجام دادند و قرار است این مصاحبه‌ها، تنظیم و به فیلم کوتاه، مستند و کتاب تبدیل شوند. 

 

101947.jpg

 

..........................................

 

خاطره‌گویی مادر شهید هریری

نمی‌توانستند خبر شهادت حسین را بدهند

 

پس از صحبت‌های مجری برنامه و اجرای نمایشی که به‌خوبی، دغدغه‌های دختری نوجوان را در سن بلوغ نشان می‌دهد، نوبت به خاطره‌گویی مادر شهید حسین هریری می‌رسد. خانواده‌ای که سال‌هاست از قدیمی‌های محله ارشاد هستند. 

مادر این شهید مدافع حرم رو به جمع بانوان که با آن‌ها احساس راحتی می‌کند، اینطور صحبتش را شروع می‌کند: من پنج‌فرزند داشتم که حسین چهارمی بود. همسرم پیش از تولد حسین، خواب دیده بود که روز عاشورا، پرچمی روی دوش حسین است و خودش می‌گوید: تاعاشورا، این پرچم خونین به‌پاست. 

او ادامه می‌دهد: حسین در شرایط خاصی بزرگ شد. هیچ‌گاه بدون وضو به او شیر ندادم و از همان کوچکی همراه همیشگی من در برنامه‌های مذهبی بود.

مجری برنامه از مادر شهید درخواست می‌کند، درباره روزی که خبر شهادت فرزندش را به او دادند، بگوید. او باخواندن یک بیت شعر سخنش را ادامه می‌دهد: 

قدم اگر خمید فدای سر حسین(ع)

جانم به لب رسید، فدای سر حسین(ع)

زمان شهادت پسرم، ما کربلا بودیم و او یک‌هفته قبل، به سوریه رفته بود. ما همیشه اربعین، کربلا می‌رفتیم. البته هنوز نجف بودیم که با ما تماس گرفتند و گفتند به موکب امام رضا(ع) بروید. آنجا خیلی ما را تحویل گرفتند و من با خودم فکر می‌کردم چون پسرمان مدافع حرم است، اینقدر ما را تحویل می‌گیرند. درهرصورت نتوانسستند خبر شهادت حسین را بدهند. دوروزی گذشت و پدر خانم حسین که تازه چهارماه بود دخترشان را برای پسرم عقد کرده بودیم، گفت: مادرم فوت کرده‌اند و به مشهد برگردیم. اما قبول نکردم و گفتم تا کربلا نروم، مشهد برنمی‌گردم. تااینکه با گفتن خبر حال ناخوش همسرم، تصمیم گرفتیم برگردیم. همان زمان در نجف عکس شهید جهانی را دیدم و با خودم گفتم باز شهید دادیم. 

نفسی تازه می‌کند و بدون بغض ادامه می‌دهد: هرطور بود به مشهد بازگشتیم و بچه‌ها شب به من قرص خواب دادند. صبح از آن‌ها خواستم که خانه را برای حضور مهمانان آماده کنند. چشمان همه آن‌ها قرمز بود اما بازهم چیزی به من نگفتند. فقط از من پرسیدند در نجف، برای حسین چه دعایی کردی و من گفتم: خواستم که هرچه حضرت زینب و رقیه می‌خواهند، همان شود. 

شب، مهمانان زیادی به خانه ما آمدند و نماز جماعت برگزار شد. ولی هنوز کسی به من چیزی نگفته بود و من خوشحال از برگزاری نماز بودم. در این بین، عروسم را دیدم که رنگش پریده است. خب فکر کردم، به خاطر فوت مادربزرگش است. اما به من گفت مادربزرگم زنده هستند. سرانجام نوبت روضه‌خوانی امام جماعت شد. ایشان گفتند: اگر حسین هریری جانباز، مجروح یا شهید... نام شهید را که برد، مرغی از دلم پرواز کرد و رفت. بلند شدم و گفتم: پسرم فدای حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س). بی‌بی ممنون که فرزندم را قبول کردی. من گریه نمی‌کنم. همه پسرانم فدای حضرت رقیه(س). 

دیگر اشک امانش نمی‌دهد و جمع هم سر در چادر فرو برده‌اند. اما باز هم ادامه می‌دهد: آن لحظه خیلی قوی بودم و نیرویی عجیب اجازه نمی‌داد ضعف بر من غلبه کند. صبری از سوی بانو زینب(س). تاحدی که پسرانم به من گفتند ما برای شما آمبولانس هم خبر کرده بودیم. 

پس از این خاطره‌گویی زیبا، نوبت به حضور زینب محرابی‌فر روی سن می‌رسد. دختر شهید حسین محرابی‌فر که عکس پدر را به سینه چسبانده است و وصیت‌نامه پدرش را با صدای بلند می‌خواند. 

..........................................

 

  • گفتم برای وطنش می‌جنگد

  

بانوی قهرمان: مادر شهید مجتبی واعظیان، شهروند کوچه شهید رضوی گزارشگر: نرگس‌سادات مرتضوی میلانی101946.jpg مجتبی فرزند اولم بود. هنگام شهادت، ۱۵سالش بود. بار اول که رفت دیگر برنگشت. فقط یک ماه یا چهل روز طول کشید. او در عملیات آزادسازی خرمشهر به شهادت رسید.

دوستانش می‌گفتند در جبهه زمانی که سرش خلوت می‌شد، عکس خواهرش را نگاه می‌کرد. 

اصلا خصوصیات روحی واخلاقی شهدا فرق می‌کرد. مجتبی هم خیلی مهربان و باگذشت بود و دوست داشت به همه کمک کند. یکی از همسایه‌ها، گالن بیست‌لیتری نفت دستش بود. او از پشت پنجره دیده و رفته بود آن را از این خانم گرفته بود. چنین رفتارهایی داشت.

در زمان عملیات آزادی خرمشهر، اصلا به فکر این نبودم که ممکن است مجتبی شهید شده باشد و فقط به آزادی خرمشهر فکر می‌کردم. تا اینکه یک‌هفته گذشت و سروصداها خوابید. اما خبری از مجتبی نشد. پدرش خیلی بی‌تابی می‌کرد. بالاخره پس از هفتادروز بی‌خبری، خبر شهادتش را آوردند و در روز عید فطر تشییع شد. من با رفتنش مخالفتی نداشتم ولی پدرش می‌گفت تابستان برو. ولی خودش خیلی اصرار داشت که در همین عملیات شرکت کند. درنهایت من گفتم اگر از من اجازه می‌خواهد، می‌پذیرم. خدای اینجا و آن‌جا یکیست و اگر عمرش به دنیا باشد، برمی‌گردد. اما چه بهتر که به راه خدا برود و برای وطنش بجنگد. 

مجتبی فرزند اولم بود و بالاخره شهادتش برایم دشوار بود اما توانستم با خودم کنار بیایم. حتی همراه افراد دیگر برای تشییع جنازه با اتوبوس‌ها رفتم. الان هم اگر فرزندانم بخواهند جبهه بروند، راضی هستم. 

..........................................

 

  • مشخصاتشان برای سوریه را من ارسال کردم

  

/ مصاحبه‌گر: مبیناسادات هاشمی 101945.png بانوی قهرمان: همسر شهید هریری، زهراسادات رضوی

شهید هریری کارمند پدرم در بخش بازرسی قطار شهری مشهد بودند و قبلا هم چندین سال با پدرم دوست بودند و این نحوه آشنایی ما بود. 

حسین آقا دوست نداشت ازدواجش مانع رفتن به جبهه شود. من هم چون نمی‌توانستم به جبهه بروم، کمترین کارم در راه بی‌بی زینب(س) این بود که همسرم را بفرستم. می‌دانید آرزوی من، خدمت در راه بی بی بود و همین را هم شرط ازدواجم با همسر آینده‌ام گذاشته بودم.

ما ۲۰ تیر ماه ۱۳۹۵ به عقد هم درآمدیم. درست یک ماه پس از عقد بود که حسین آقا به من گفتند زهرا جان واقعا تو از ته قلبت راضی هستی که من دوباره اعزام بشوم؟ و من هم در جواب گفتم حسین جان بالاخره همه ما یک روز رفتنی هستیم چه اینجا و چه تو در جبهه جنگ. پس چرا مرگ با عزت نداشته باشیم؟ از طرفی هم با خودم می‌گفتم اگر مانع همسرم بشوم، در صحرای محشر روی دیدن بی بی زینب(س) را ندارم. 

وقتی ایشان دوباره می‌خواستند اعزام بشوند، مشخصاتشان را به من دادند تا من برای‌شان ارسال کنم. می‌گفتند تو سید هستی و فرستادن از جانب تو فرق دارد. 

قبل ازدواج همیشه وقتی همسران شهدا را در تلویزیون می‌دیدم، خیلی حسرت می‌خوردم و می‌گفتم خوشا به سعادتشان. چه جایگاهی دارند. خداوند هم در قرآن فرمودند: از بهترین چیزهایتان در راه من انفاق کنید. من هم قسمت شد و بهترین و با ارزش‌ترین دارایی زندگی‌ام را در راه خدا انفاق کردم. با اینکه فقط چهارماه از ازدواج ما می‌گذشت اما حسین آقا آنقدر خوب و خوش اخلاق بودند که احساس می‌کنم، سال‌های سال با ایشان زندگی می‌کردم. شهید هریری خیلی روی حجاب خانم‌ها تأکید داشت و همیشه دعا می‌کردند همه ما و جوانان عاقبت‌به‌خیر شویم.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی