کد خبر : 72991
/ 18:43
مادرانه‌های شهدای منطقه ثامن در آستانه روز مادر؛

دامن‌های آسمانی

روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری! روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو‌، دلواپسی! روز مادر یعنی به تعداد آرامش همه خواب‌های کودکانه تو، بیداری!

دامن‌های آسمانی

به گزارش شهرآرا آنلاین

خبرنگار: فاطمه سیرجانی

بیست‌ونهمین روز از اسفند امسال مصادف است با میلاد بانو حضرت فاطمه‌زهرا(س). به‌همین مناسبت در آخرین شماره از نشریه امسال به‌سراغ چند تن از مادران شاخص ساکن در منطقه رفتیم. این شاخص بودن همیشه در رتبه‌های علمی، هنری، ورزشی و... خلاصه نمی‌شود. این شاخص بودن می‌تواند در نوع تربیتی باشد که نسل آینده را پرورش داده و راهی جامعه می‌کند. نمونه بارز این تربیت را می‌توان در تربیت شهدای جنگ هشت‌ساله ایران و عراق شاهد بود که در دامان چنین مادرانی رشد پیدا کردند. به‌مناسبت روز مادر به‌سراغ مادرانی رفتیم که باعث شدند دست‌پرورده‌ها و عزیزانشان، قهرمانان و افتخارآفرینان امروز منطقه ما باشند.

..........................................

 

مادر شهید محمد‌علی موحدی‌محصل‌طوسی

فروردین سال۶۵ آخرین عیدی بود که علی درکنار ما بود. پای سفره هفت‌سین نشست و حول‌حالنایی از ته دل خواند. او آن سال دو ماهی قرمز خریده بود. وقتی می‌‌خواست ماهی‌ها را بیندازد داخل حوض حیاط، به من گفت: «مادر! ‌اگر یکی از این ماهی‌ها مرُد و آمد بالای آب، یعنی مجروح شده‌ام، اما اگر دوتایشان مردند و آمدند روی آب، یعنی شهید شده‌ام.‌» یک روز صبح آمدم توی حیاط، دیدم یکی از ماهی‌ها آمده روی آب و مرده است. بعد‌ها هم‌رزمانش برایمان تعریف کردند که دید‌بان‌های خودی که از دور بچه‌های تیم اطلاعات عملیات را رصد می‌کرده‌‌اند، گفته‌اند دربین بچه‌‌‌هایی که به محاصره دشمن درآمدند، اول از همه علی مجروح شد. از بقیه ماجرا هم کسی خبر ندارد که او چند روز بعد از مجروحیت به شهادت رسیده است.

 

مادر شهید خلیل تشکری

اهل رفیق و رفیق‌بازی نبود. از مدرسه که برمی‌گشت، لقمه‌نانی، خورده‌وناخورده راهی مغازه پدرش می‌شد تا کمک‌دست او باشد. بعد انقلاب، رفت‌وآمدش به مسجد حا‌ج‌آخوند بیشتر شده بود. زیرانداز کوچکی هم داشت که هر شب جمعه، آن را زیر بغل می‌زد و برای دعای کمیل، راهی حرم می‌شد.

زمان جنگ، هوایی جبهه شد. حدود ۹۰روز بود که ندیده بودمش. دلم برای دیدنش پرمی‌کشید. یک شب‌ خواب دیدم زنگ در حیاط زده شد. در را که باز کردم، ‌آقای خمینی را دیدم که کنار خلیل ایستاده است‌. او به آقا تعارف کرد که داخل شوند، اما ایشان گفتند اول شما بروید. این خواب را به برگشتن پسرم تعبیر کردم و از همان روز،‌ شروع کردیم به نظافت منزل؛ درست مثل خانه‌تکانی روزهای قبل سال نو. نور امیدی در دلم افتاده بود که خلیل همین روزها می‌آید.‌ همین‌طور هم شد .خلیلم به خانه آمد، اما بر تخت روان.

 

مادر شهید ولی‌ا...چراغچی

خانه «کوچه‌ حوض‌نو» بسیار بزرگ بود و در طبقه بالا چند اتاق داشتیم.‌ یکی از اتا‌ق‌ها را برای خودش گرفته و برای مراسم دعا مرتب کرده بود‌. با آنکه ۱۰سال بیشتر نداشت، شب‌های جمعه دوستانش را جمع می‌کرد و دوره قرآن و دعا برگزار می‌کردند.‌ قبل مراسم، خودش رحل‌ها را دور اتاق می‌چید و چای و خرمایی هم برای پذیرایی آماده می‌کرد.

در یکی از زمستا‌ن‌ها تصمیم گرفتم برایش پلیوری ببافم. موقع بافتن، مدام برای سلامتی پسرم دعا می‌خواندم و از خدا می‌خواستم که آسیبی به او نرسد. وقتی به مرخصی آمد، آن پلیور را به او دادم و گفتم: «مادرجان! این را بپوش و بعد به جنگ دشمن برو‌، من مطمئنم که گلوله در این لباس اثر ندارد.» یکی‌دوباری که از جبهه برگشت، دیدم ‌جلیقه بین لبا‌س‌هایش نیست. ‌پرسیدم‌: «‌مادر، جلیقه ضدگلوله‌ات کو؟‌» خندید و گفت: «دیدم ضدگلوله است، دادم به هم‌رزم و رفیقم، محمدباقر قالیباف که خیلی عزیز است تا او را از خطر حفظ کند.»

 

مادر شهید مجتبی عطایی

مجتبی وقتی برای زیارت به حرم می‌رفت، نزدیک ضریح نمی‌شد. همیشه گوشه‌ای از صحن آزادی می‌نشست و از همان‌جا زیارتنامه‌اش را می‌خواند. هربار که می‌گفتیم چرا جلوتر نمی‌آیی، می‌گفت: «همین‌جا خوب است.» حالا مجتبی دقیقا همان‌جایی دفن است که همیشه وقت زیارت، می‌‌نشست و آقایش را از دور زیارت می‌کرد.

پسرم از بوسیدن بدش می‌آمد و من خیلی دلم می‌خواست ببوسمش. ا‌ین آخرین خواسته‌ام از مجتبی بود. خیلی‌وقت‌ها مراعاتش را می‌کردم، اما آن روز توی ا‌یستگاه قطار وقتی داشت می‌رفت، بازویش را گرفتم و گفتم: «مادر! ببخش. می‌دانم بدت می‌آید اما این دم رفتنی یک ماچ به من نمی‌دهی؟» نگاهم کرد. بعد صورتش را نزدیک لبم آورد. سرش را توی بغلم گرفتم و تا می‌توانستم، بوسیدمش.

 

مادر شهید محسن حاجی حسنی‌کارگر

از سه‌‌سالگی شروع به قرآن خواندن کرد. برادرهایش به جلسات قرآنی می‌رفتند و محسن را هم با خودشان می‌بردند. ما یک خانه قرآنی داشتیم و فضا برای امور قرآنی باز و مهیا بود. از همان کودکی عاشق استاد «شحات‌انور» بود. همین که ضبط روشن می‌شد، او هم همراهش می‌خواند و حفظ می‌کرد. آن زمان خیلی سخت می‌توانستیم نوار قرآن پیدا کنیم. یک‌بار محسن همان‌‌طور که تلاوت استاد شحات‌انور را گوش می‌داد، اشتباهی دکمه ضبط را زده و صدای خودش ضبط شده بود. الان صوت محسن را در هشت‌سالگی‌اش داریم. درسش خوب بود.‌ در دوران راهنمایی به‌دلیل تعدد اجراهایش در چند کشور خارجی، نتوانست سه ماه به مدرسه برود؛ با این حال با نمره‌های خوبی قبول شد .در کنکور هم توانست در رشته کامپیوتر مشهد قبول شود.

 

مادر شهید مهدی خداوردی

مهدی، پسر ارشدم، بسیار مودب و مهربان‌ بود؛ نه اینکه چون بچه‌ام است یا چون الان دیگر پیش ما نیست، بخواهم از او تعریف کنم؛ یک محله به خوب بودنش، شهادت می‌دهند.

از همان بچگی، زبروزرنگ بود. دوران دبستان برای اینکه به درس خواندن تشویق شود، گفته بودم هر بیستی که بگیری، یک پنج ریالی به تو می‌دهم. آن پدرصلواتی هم هفته‌ای چهار،پنج نمره۲۰ می‌گذاشت جلویم و من هم چون قول داده بودم، مجبور بودم به وعد‌ه‌ام عمل کنم.

روزی که قطعنامه پذیرفته شد، ساعت۲ بعدازظهر از رادیو، خبر حمله منافقین و عراقی‌ها را شنیدیم. خیلی ناراحت و نگران بودیم .بعد از آن روز، نه تماسی گرفت و نه دیگر نشانی از او پیدا شد. بعد از خبر شهادتش بود که دو پا و یک سر برایمان آوردند که این پیکر مهدی خداوردی است.

 

مادر شهید محمدقاسم موحدی‌محصل‌طوسی

از شروع جنگ تا روزی که جنازه محمدقاسمم را آوردند، در منطقه بود و به مرخصی نیامد.

روزی بی‌خبر آمد و گفت: «مادرجان! شب،۴۰ قربانی داریم. شام خوبی برایشان درست کن؛» او معتقد بود کسانی که با پای خود به میدان جنگ می‌روند، همچون حضرت اسماعیل(ع) هستند که راهی قربانگاه ا‌لهی می‌شوند‌؛ برای همین به همه داوطلبان میدان نبرد می‌گفت قربانی.

در عملیاتی ترکش‌های خمپاره، شکم محمدقاسم را بدجوری دریده بود، به‌طوری‌که روده‌هایش زده بود بیرون. او در آن شرایط ناراحت بود که کاش راه را کامل برای عبور رزمنده‌ها باز می‌کرد و بعد این اتفاق می‌افتاد. مدام می‌گفت: «‌‌راضیا برضائک» ‌و این ذکر تا لحظه جان دادن‌، ورد زبانش بود.

 

مادر شهید محمد ربانی

عازم حج بودم. قسمتی از هزینه این سفر را محمد با فروختن موتورش فراهم کرد. از من خواست از مکه یک دوربین برایش سوغاتی بیاورم. می‌گفت: «می‌خواهم جبهه که می‌روم، خاطرات آنجا را ثبت کنم.» سررشته‌ای در خرید دوربین نداشتم، بنابراین از یکی از همسایه‌ها که در کاروان ما بود، خواستم برای محمد دوربینی بخرد.‌ آن بنده‌خدا هم گشت و دوربینی گرفت که فیلمش در مشهد موجود باشد. پس از بازگشتم از مکه، کار محمد شده بود عکاسی. یک روز گفتم‌: «‌مادر! چقدر عکس‌ می‌گیری؟» گفت: «یک روز می‌‌نشینید و همین عکس‌ها را نگاه می‌کنید .‌در آخرین اعزام به جبهه که فراموش می‌کند دوربین را در ساک سفرش بگذارد، به یکی از اقوام که عازم منطقه بود، سفارش می‌کند دوربین را برایش ببرد، اما تقدیر پیش از رسیدن دوربین، شهادت را برای پسرم محمد رقم زده بود.»

 

101917.jpg

 

مادر شهیدان مهدی و حسین بانپور

مهدی هنوز شانزده‌سالش تمام نشده بود که با دست‌کار‌ی شناسنامه‌اش، برای اعزام به جبهه ثبت‌نام کرد. من به‌شدت مخالف بودم اما او جواب نرم‌کننده‌ای داد‌ که: «اگر خدا خواست و من در جبهه شهید شدم و به چنین افتخاری دست یافتم، می‌توانم در روز قیامت، چهار نفر از شما را شفاعت کنم. بعد هم چه بهتر که انسان در راه خدا جان، فد‌ا کند تااینکه در گوشه خانه یا به هر طریق دیگر جان بدهد.»

حسین هم انقلابی بود و سر پرشوری داشت. چون قدبلند و ورزیده بود، به پیشنهاد یکی از آشنایان به نیروی هوایی پیوست. دوره همافری را به مدت دو سال در تهران گذراند، اما در بحبوحه انقلاب، ارتش را رها کرد و به مردم انقلابی پیوست. بعدِ انقلاب دوباره برای اینکه خدمتی به نظام کرده باشد، مجدد خودش را برای خدمت سربازی معرفی کرد. هر دو فرزندم با ضمیری آگاه، راهشان را که راه ‌شهادت بود، انتخاب کردند.

 

مادر شهید علی امجدی

علی، اولین فرزندمان بود. پدرش قبل از تخریب فلکه حضرت ‌در حاشیه فلکه پاساژی داشت. علی که از همان نوجوانی اهل کار بو د، قسمتی از پاساژ را برای کاسبی خود انتخاب کرده بود. به عتیقه‌فروشی علاقه فراوان داشت؛ برای همین مدتی کار فروش انگشتر و زینتی ها را پی گرفت.

پسرم، خوش‌ چهره بود و قد رشیدی داشت. یادم می‌آید وقتی بعد از مشخص شدن محل خدمتش به خانه آمد، گفت«مادر! از بین ۴۰۰ نفر که از مشهد برای سربازی رفته بودیم، فقط ۷۰نفر برای خدمت در گارد شاهنشاهی انتخاب شدند؛ من هم جزو آن‌ها هستم. با شروع جنگ به جیهه رفت. می‌گفت«تا دشمن در خاک کشور است، این دِین بر گردن هر مسلمانی است که جبهه ها را خالی نگذارد. تا جنگ است، من هم وظیفه دارم در جبهه باشم.» او رفت و برای همیشه رفت تا من ‌در حسرت آخرین بوسه و دیدارش بمانم. 

 

مادر شهید محمدر‌ضا مشمول

از همان کودکی، مهربان و دلسوز بود. یادم می‌آید چندباری از بیرون به خانه آمد درحالی‌که لباس، تنش نبود. می‌پرسیدم: «محمدرضا! پس لباست کو؟» می‌گفت‌: «بازی می‌کردیم، پاره شد. داده‌ام بدوزند. حالا یک لباس بده بپوشم.‌» فردا که می‌پرسیدم: «محمدرضا، مادر! پس چرا لباست را نمی‌گیری؟‌»، می‌گفت‌: «من از حا‌ج‌خانم تعجب می‌کنم؛ کسی برهنه باشد، من دو دست لباس داشته باشم و از او دریغ کنم؟» یا می‌آمد سر سفره و چند نان برمی‌داشت و می‌برد. می‌پرسیدم: «این همه‌ نان را برای چه می‌خواهی محمدرضا؟‌» می‌گفت: «من از حاج‌خانم تعجب می‌کنم؛ زائر امام‌رضا(ع) بدون نان باشد و ما سفره‌مان پرنان؟»

 

مادر شهید حسین افخمی

حسین، بچه بسیار مظلوم و صبوری بود. اخلاقش هم بیست بود. تمام اقوام و دوستان از او به‌عنوان یک جوان بااخلاق یاد می‌‌کردند. هوای من را هم خیلی داشت. چند روز پیش‌تر از شهادت، اولین و آخرین مرخصی‌اش را آمده بود. وقتی عازم جبهه شده بود، نتوانسته بود رضایت پدرش را بگیرد؛ چون دو برادر بزرگ‌ترش هم در جبهه بودند و همسرم راضی به نبود هر سه پسرمان نبود. می‌گفت: «تو دَرست را بخوان، برادرانت دارند در جبهه خدمت می‌کنند.» اما گوش او ‌‌بدهکار این حرف‌ها نبود. مدت‌ها فعالیت پررنگش در بسیج برای این بود که روزی بتواند به جبهه برود. بعد از ۴۰روز که از جبهه برگشت، با پدرش صحبت کرد و توانست رضایت او را بگیرد. اولین مرخصی‌اش، آخرین دیدار ما بود.

 

کلیــد واژه هــا
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی