کد خبر : 72968
/ 22:11
گفتگو با احمد غلامی‌فرد، جانباز ۷۰درصد شیمیایی به‌مناسبت بمباران شیمیایی ارتش بعثی در حلبچه؛

نفس‌‌‌هایی که جاماند

وقتی با جانباز شیمیایی، احمد غلامی‌فرد، تماس می‌‌‌‌‌‌‌‌گیرم می‌‌‌‌‌‌‌‌دانم که نفس‌‌‌های بریده‌اش اجازۀ گفتگویی طولانی را نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد. قرار را که می‌‌‌‌‌‌‌‌گذاریم حدسم به حقیقت تبدیل می‌‌‌‌‌‌‌‌شود. از میانه‌‌‌های مصاحبه دیگر سرفه‌‌‌های بلند و طولانی حرف زدن را قطع می‌‌‌‌‌‌‌‌کند.

نفس‌‌‌هایی که جاماند

گفتگوی شهرآرا آنلاین

خبرنگار: حمیده وحیدی

در میان صحبت‌‌‌هایش مدام از دوستان شهیدش، محمد ذاکری و عباس رضوی، یاد می‌‌‌‌‌‌‌‌کند، دو عزیزی که طی یک سال اخیر بعد از سال‌‌‌ها تحمل درد به‌شهادت رسیده‌اند، کسانی که سه دهه با نفس‌‌‌های بریده در گوشه‌ای خلوت از این شهر زندگی کردند و هیچ‌کجا صدای اعتراضی از آن‌‌‌ها نشنیدیم.

در ابتدای جنگ و در مهرماه ۱۳۵۹ ارتش عراق از سلاح‌های شیمیایی استفاده کرد. واکنش ایران اعتراض به این اقدام غیرانسانی بود. رادیوی رسمی عراق این اتهام را انکار کرد، ولی در طول عملیات‌های «رمضان» و «خیبر» بمب‌‌‌های شیمیایی تولید عراق که به‌کمک توپخانه و هواپیما فرو‌می‌ریخت به‌شکل گسترده‌ای مورد استفاده قرار گرفت. 

در واقع عراقی‌ها نه‌تنها خط دفاعی رزمندگان ایران را با سلاح‌های شیمیایی می‌شکستند، بلکه از طیف گسترده‌ای از این سلاح‌ها علیه شهروندان غیرنظامی نیز استفاده می‌کردند. توسل عراق به سلاح‌های شیمیایی به‌طور محدود از زمان آزادسازی خرمشهر بوده، اما کاربرد گستردۀ آن را پس از پیروزی‌های بزرگ ایران و شکست نیروهای عراق به‌ترتیب در عملیات‌های «والفجر ۲» «والفجر ۴» ، «خیبر» و «بدر» شاهد بودیم. از سال ۱۳۶۳ استفادۀ عراق از گاز اعصاب و گاز تاول‌زا آغاز شد. تنها در یکی از موارد استفادۀ عراق از این قبیل سلاح‌ها علیه شهروندانِ عراقیِ حامیِ ایران، در اسفند ۱۳۶۶، متجاوز از ۵۰۰۰ نفر غیرنظامی کشته و ۷۰۰۰ نفر دیگر مجروح شدند.

 

چه سالی به جنگ رفتید و چطور شیمیایی شدید؟

در سال ۶۱ به‌مدت ۴ ماه به جبهۀ کردستان رفتم. از آنجا که در همان ایام برادر بزرگ‌ترم نیز راهی سربازی شد مجبور شدم برای تأمین معاش خانواده و کمک به پدر بازگردم. بعد از پایان سربازی برادرم در سال ۶۵ با توجه به سابقۀ جبهه و بسیج که در پرونده‌ام داشتم از طریق سپاه به خدمت سربازی رفتم. 

یادم هست همان وقت فرم‌‌‌های ارزیابی را به ما دادند تا ببینند چه اندازه سابقۀ جبهه داریم. قبل از اینکه چیزی بنویسم در دلم گفتم: «خدایا! اینجا جبهه است؛ فکر نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنم لایق شهادت باشم، اما دوست هم ندارم دست و پایم قطع شود یا چشم‌‌‌هایم را از دست بدهم. راستش نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواهم محتاج دست خلق روزگار شوم.». شاید اثر همین دعا بود که شیمیایی شدم. در آن زمان من را مستقیماً به توپخانه در منطقۀ فاو اعزام کردند. در آنجا به‌عنوان بی‌سیمچی به گردان «ساجدی» معرفی شدم و شروع به خدمت کردم. سه ماه همان‌جا بودم. بعد از فاو به جزیرۀ مجنون منتقل شدم. آن زمان هرکسی که وارد جزیرۀ مجنون می‌‌‌‌‌‌‌‌شد به «تب نیزار» مبتلا می‌‌‌‌‌‌‌‌شد و یک هفته تا ده روز نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانست تکان بخورد.

 

یعنی «تب نیزار» نوعی ویروس بود؟

دقیقاً. ویروسی در آن منطقه وجود داشت که هر تازه‌واردی سریعاً به آن مبتلا می‌‌‌‌‌‌‌‌شد و حتماً باید یک دورۀ نقاهت را می‌‌‌‌‌‌‌‌گذراند. انتهای آذرماه مقدمات عملیات «کربلای ۴» در حال فراهم شدن بود و ما به آبادان منتقل شدیم. 

در سوم دی‌ماه ۶۵ عملیات شروع شد. بر اساس مختصات ویژه به توپخانه دستور داده شد شلیک را شروع کند. ما از ساعت ۱۲ نیمه‌شب کارمان را آغاز کردیم. نزدیک ساعت ۷ صبح هواپیماهای عراقی در آسمان پیدا شدند. 

هواپیما‌‌‌ها در عملیات‌‌‌ها غالباً توپخانه و پشتیبانی را می‌‌‌‌‌‌‌‌زنند و به نیروی پیاده کاری ندارند. هواپیمای اول راکت‌‌‌های تخریبی را روی سرمان ریخت، اما هیچ‌کدام اصابت نکرد. همان‌جا آنتن ارتباطی‌مان قطع شد؛ بنابراین به‌دلیل ضرورت مسئله روی پشت‌بام رفتم. با توجه به اینکه لباس و ماکس ضد‌شیمیایی بر تن داشتم هواپیما متوجه شد. 

مجدداً دور زد و این بار راکت تخریبی را دقیقاً جلوی ما ریخت. این راکت‌‌‌ها جایی را خراب نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند، اما شبیه بشکه‌ای ۲۲۰لیتری منفجر می‌‌‌‌‌‌‌‌شوند و بخار سفیدرنگی آغشته به بوی سیر فضا را پرمی‌‌‌‌‌‌‌‌کند.

 

چند نفر در آن منطقه حضور داشتند؟ آیا متوجه شدید که راکت شیمیایی زده‌اند؟

۲۵ نفر بودیم و همان لحظه متوجه شدیم. ناگفته نماند که در آن ایام فرمانده اصلی ما که نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانم شهید شده یا نه، آقای سعید فولادی، که مرد بسیار با‌تجربه‌ای بود در مرخصی به‌سر می‌‌‌‌‌‌‌‌برد و فرمانده جدیدمان به‌دلیل تجربۀ اندکی که در جنگ داشت نتوانست بچه‌‌‌ها را به‌خوبی مدیریت کند. 

عده‌ای گفتند پتو آتش بزنیم و بیندازیم روی راکت تخریبی تا اثرش کمتر شود، اما عده‌ای مخالفت کردند و می‌‌‌‌‌‌‌‌گفتند ممکن است هواپیما آتش را ببیند و برگردد. از آنجایی که از شب قبل یک‌نفس در توپخانه فعالیت کرده بودیم همگی‌مان خسته بودیم. 

همان وقت چای آماده شد. عده‌ای از بچه‌‌‌ها ماسکشان را برداشتند و چای نوشیدند. همین باعث شد که بقیه هم ماسک‌‌‌هایشان را بردارند و صبحانه بخورند. خیلی زمان نگذشت؛ به‌محض اینکه صبحانه تمام شد یک‌باره آب‌ریزش بینی و سوزش چشم و حالت تهوعمان شروع شد. 

به‌سرعت ۶ نفر از بچه‌‌‌ها با آمبولانس منتقل شدند. ساعت ده‌و‌نیم تعداد دیگری حالشان بد شد. این بار این عده به‌وسیلۀ تویوتا وانت به بیمارستان انتقال پیدا کردند و عملا آتشبار ما از کار افتاد. سومین گروه هم حالشان بد شد و این بار همگی ما به اورژانس منتقل شدیم. البته من به قرارگاه اطلاع داده بودم و درخواست نیرو کرده بودم، اما عملیات به‌اندازه‌ای سنگین بود که اصلا نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد کاری کرد.

 

عملیات «کربلای ۴» لو رفت و غواص‌‌‌های زیادی شهید شدند.

بله، اما ما نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانستیم عملیات لو رفته است. به خاطر دارم وقتی وارد بیمارستان شدم با تعداد بالایی مجروح روبه‌رو شدم. پزشکان و پرستاران اصلا نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانستند برای همه کاری انجام بدهند؛ بنابراین کف اتوبوس‌‌‌ها را با ابر می‌‌‌‌‌‌‌‌پوشاندند و مجروحان را ۲۰ یا ۳۰ نفری به جاهای دیگر انتقال می‌‌‌‌‌‌‌‌دادند.

 

در آن لحظات متوجه بودید چه اتفاقی افتاده است؟

به هیچ وجه. دیگر از هوش رفتم. چشم‌‌‌هایم کاملا بسته شده بود. کلا سه مرتبه به آرامی چشم‌‌‌هایم را باز کردم که یک مرتبۀ آن در استادیوم آزادی بود!

 

استادیوم آزادی؟!

بله. به اندازه‌ای تعداد مجروحان زیاد بود که بیمارستان‌‌‌ها جا نداشتند. فضا را جوری مهیا کرده بودند که پزشکان بتوانند تشخیص دهند چه کسی وضعش وخیم‌تر است که برای عمل به بیمارستان منتقل شود و چه کسی وضعیت بهتری دارد. 

۲۲ روز بیهوش بودم. تمام بدنم تاول زده بود. پزشکان از من قطع امید کرده بودند و در انتظار شهادتم بودند. دیگر مجروحان شیمیایی که می‌‌‌‌‌‌‌‌توانستند حرف بزنند و شرایط خودشان را توضیح دهند به اتریش منتقل شدند. از طرفی مشخصاتی هم از من نداشتند تا شرایط اعزامم فراهم شود. 

بعد از ۲۲ روز توانستم حرف بزنم وآدرس خانۀمان را دادم. مادر و شوهرخواهرم آمدند. پوست بدنم کاملا سیاه شده بود. مادرم من را شناخته بود، اما شوهرخواهرم فکر کرده بود اشتباهی شده و گفته بود: «این فرد که سیاه‌پوست است. پسر شما نیست.». بعد از آن به مشهد انتقال پیدا کردم و در بخش مسمومان شیمیایی بستری شدم.

 

این سال‌‌‌ها چطور گذشت؟

گویا تا دو دهۀ پیش کسی دربارۀ جانبازان شیمیایی چیزی نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانست. همان زمان، با اینکه در خراسان معاف از خدمت شدم، در تهران من را معاف از رزم کردند. فکر می‌‌‌‌‌‌‌‌کردند آسم دارم! اصلا نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانستند که جانبازان شیمیایی چه می‌‌‌‌‌‌‌‌کشند. فکر می‌‌‌‌‌‌‌‌کردند ما تمارض می‌‌‌‌‌‌‌‌کنیم. آن ایام را به‌سختی گذراندم. مدام یک پایم در مطب دکتر بود. حقیقت تلخ‌تر اینکه هر دکتری هم نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانست تشخیص دهد درد ما چیست. علم این روزها پیشرفت زیادی کرده است، اما آن زمان اصلا این‌طور نبود. داروهای تنگی نفس، آسم و برونشیت را می‌‌‌‌‌‌‌‌دادند تا امتحان کنیم و ببینیم کدام‌یک حالمان را بهتر می‌‌‌‌‌‌‌‌کند! بالأخره بعد از سال‌‌‌ها در اوایل دهۀ هفتاد پزشکی تشخیص داد بخشی از مجاری تنفسی‌ام باریک شده است. اولین مرتبه در تهران با لیزر تنگی نفسم کمی بهبود یافت. از آن عمل تا امروز ۷۸ مرتبه این اتفاق افتاده است . چندین مرتبه به آلمان اعزام شدم.

 

چرا عمل‌‌‌های جراحی متعدد اثر دائمی ندارد؟

چون مجاری تنفسی از داخل تاول می‌‌‌‌‌‌‌‌زند. راه نفس بند می‌‌‌‌‌‌‌‌آید و حتی نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانم به‌طور عادی نفس بکشم. از سال ۸۵ تا امروز پروفسور اشتانسل برایم ویزیت کرده است تا استند Yشکل در گلویم بگذارند. طول استند ۹ سانت است و خیلی عریض‌تر از دیگر استند‌‌‌هایی است که دوستانم گذاشته‌اند، اما چون استند هم مشکلات خاص خودش را دارد ته دلم راضی نیستم. از طرفی مسئولان تهران هم کاری نکردند. از سال ۸۵ قرار است به آلمان بروم و هنوز اتفاقی نیفتاده است.

 

شیمیایی بر چشم هم اثر مستقیم دارد. درست است؟

در زمان شیمیایی شدن چشم‌‌‌هایم دچار مشکل شد. چهار ماه بعد از آن اتفاق که کلا همه‌چیز را تار می‌‌‌‌‌‌‌‌دیدم به نور حساس بودم و در بیمارستان پرده‌‌‌ها کاملا کشیده بود. با گذشت زمان بینایی‌ام بهتر شد، اما آب‌ریزش و سوزش آن هرگز خوب نشد. در سال ۸۵ بر اثر این مشکل کاملا خانه‌نشین شدم و مغازه‌ام را شاگردانم می‌‌‌‌‌‌‌‌چرخاندند. بالأخره پزشکان تشخیص دادند قرنیه‌‌‌هایم خراب شده است. با هر جانباز شیمیایی‌ای صحبت کنید داستان از بین رفتن قرنیه‌اش را خواهد گفت. چشمانم تا به امروز ۶ مرتبه عمل شده‌ است. در این میان بخشی از روده‌ام نیز سیاه شد و آن را خارج کردند. در کل بگویم که تمام بدنم بیمار است، کما اینکه شیمیایی بر روی اعصاب هم اثر‌گذار است. این روزها کم‌حافظه‌ هم شده‌ام و چیزهایی از یادم می‌‌‌‌‌‌‌‌رود. بالأخره این حجم داروی شیمیایی که مصرف می‌‌‌‌‌‌‌‌کنیم نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند بی‌تأثیر باشد.

..........................................

 

  • مدام در حال غرق شدنم!

 

گفتید مجاری تنفسی‌تان بر اثر گاز شیمیایی باریک شده است. در نفس کشیدن روزانه دقیقاً چه اتفاقی برایتان رخ می‌‌‌‌‌‌‌‌دهد؟

تصورکنید وزنه‌ای ۲۰‌کیلوگرمی را مدام روی سینۀتان بگذارند. باعث می‌‌‌‌‌‌‌‌شود نفس سنگین بالا و پایین برود. ترشحات این مجاری نیز قابل خارج شدن نیست؛ پس یک‌باره راه گلو بسته می‌‌‌‌‌‌‌‌شود و درست شبیه کسی هستی که در آب غرق می‌‌‌‌‌‌‌‌شود؛ گویی سرت مدام زیر آب فرومی‌‌‌‌‌‌‌‌رود. در آن لحظه سرفه‌‌‌هایم به‌طور وحشتناکی زیاد می‌‌‌‌‌‌‌‌شود. اسپری‌‌‌های اکسیژن جواب‌گو نیست. حالت تهوع بدی دارم. کبود می‌‌‌‌‌‌‌‌شوم و این حالت آن‌قدر ادامه پیدا می‌‌‌‌‌‌‌‌کند که مجاری باز شود.

 

روزی چند قرص می‌‌‌‌‌‌‌‌خورید؟

خیلی زیاد. هیچ‌وقت انواع قرص‌‌‌ها را نشمردم. اگر جعبه‌‌‌هایشان را نگه دارم، دنیایی از کارتن خالی می‌‌‌‌‌‌‌‌شود! انواع آنتی‌بیوتیک‌‌‌های شبیه آموکسی‌سیلین و پنی‌سیلین روی ما جانبازان شیمیایی اثر ندارد. داروهای ما خیلی قوی‌تر هستند. حتی در برخی موارد پزشکان قادر به تشخیص نیستند. تعدادی قرص و اسپری تجویز می‌کنند و می‌‌‌‌‌‌‌‌گویند: «هرکدام را که دیدی بهترت می‌‌‌‌‌‌‌‌کند استفاده کن.»! البته دکتر بلالی این سال‌ها خیلی به جانبازان شیمیایی مشهد کمک کرده است. 

 

101892.jpg

 

..........................................

 

  • از خانه بیرون نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌روم

 

امکانش نیست برای مداوا باز هم به کشورهایی که در این رشته پیشرفت‌‌‌هایی داشته‌اند مراجعه کنید؟

حقیقتاً حال و حوصلۀ کاغذ بازی‌‌‌های اداری را ندارم. مسئولان خودشان شرایط ما را می‌‌‌‌‌‌‌‌بینند. حال ما به‌قدری وخیم است که من کمتر از خانه بیرون می‌‌‌‌‌‌‌‌روم. هوای بیرون آلوده است. نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانم نفس بکشم. 

خانۀ قبلی‌مان نزدیک حرم بود و دل‌خوش به زیارت بودیم، اما این روزها به منطقۀ کوهپایه‌ای مشهد آمده‌ایم تا بلکه بتوانم نفسی تازه کنم. نهایتاً دلم که می‌‌‌‌‌‌‌‌گیرد تا جلوی در حیاط خانۀ‌مان می‌‌‌‌‌‌‌‌روم یا دوری در همین نزدیکی می‌زنم. الآن هم که خودتان شاهد هستید حتی نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانم چند کلمه حرف بزنم و به نفس‌نفس می‌‌‌‌‌‌‌‌افتم. 

آلمان یا اتریش رفتن هم برای ما جز برای معالجه نیست. برخی‌‌‌ها فکر نکنند جانبازان شیمیایی در کشورهای دیگر خوش‌گذرانی می‌‌‌‌‌‌‌‌کنند. تمام مدتی که ما به کشوری دیگر منتقل می‌‌‌‌‌‌‌‌شویم روی تخت خوابیده‌ایم. نه زبانشان را می‌‌‌‌‌‌‌‌فهمیم نه جایی را می‌‌‌‌‌‌‌‌بینیم. یادم هست شهید عباس رضوی که۳۷۰ مرتبه عمل شد می‌‌‌‌‌‌‌‌گفت: «در آلمان طی مدت ۶ ماه از تنهایی گریه می‌‌‌‌‌‌‌‌کردم، چون در غربت روی تختی خوابیده بودم و حرفی هم با کسی نداشتم.».

..........................................

 

  • ما چیزی نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواهیم

 

چرا جانبازان شیمیایی تا این حد مظلوم هستند و ما کمتر حرفی از آن‌‌‌ها می‌‌‌‌‌‌‌‌شنویم؟

باید صدا یا نفسی باشد که بتوان بلند کرد! ما از کسی چیزی نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواهیم. بیشتر زندگی‌مان در سکوت گذشته است. یک وقتی ممکن است بخواهم از آسانسور عمومی استفاده کنم. می‌‌‌‌‌‌‌‌بینم آن‌‌‌هایی که سالخورده‌تر هستند می‌‌‌‌‌‌‌‌گویند: «تو که جوانی از پله بالا برو.»؛ یعنی نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان برای همۀ مردم توضیح داد که جانبازان شیمیایی چه می‌‌‌‌‌‌‌‌کشند. کمتر از آن‌‌‌ها صحبت می‌‌‌‌‌‌‌‌شود. مردم از شرایط زندگی و سختی‌‌‌های خانوادگی‌شان خبر‌دار نیستند.

 

چرا کانون یا مجمعی تشکیل نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهید تا مردم بیشتر با شما آشنا شوند؟

ما جلسۀ قرآنی داریم که در همان‌جا یکدیگر را می‌‌‌‌‌‌‌‌بینیم. گفتم که؛ باید جانی برای این کارها باشد یا اینکه رسانه‌‌‌ها پیش‌قدم شوند و برای دیده شدن جانبازان شیمیایی و حمایت از آن‌ها وارد شوند. ما به‌جز احترام و درک شرایطمان چیزی از مسئولان یا مردم شهرمان نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواهیم. ما منتی به سر کسی نداریم. اگر اجری هم باشد، خدا خواهد داد. اما این روزها که یکی‌یکی رفقایمان دارند از میانمان می‌‌‌‌‌‌‌‌روند فکر می‌‌‌‌‌‌‌‌کنم بد نباشد همین تعدادی هم که حضور دارند به مردم معرفی شوند.

..........................................

 

  • دریچه یک/ مهم‌ترین عوارض گازهای شیمیایی برای ریۀ جانبازان

 

یافته‌های پزشکی نشان می‌دهد که مصدومیت با گازهای شیمیایی در ابتدا با عوارض پوستی، چشمی و ریوی همراه است، اما با تداوم آن ممکن است بیماری‌های دیگری نظیر عوارض خونی یا اشکال در سیستم لنفاوی نظیر سرطان‌ها در فرد بیمار پدید آید.

گازهای شیمیایی در ریه‌ها عوارض سختی را ایجاد می‌کند. اصلی‌ترین مشکل التهاب در مجاری بزرگ تنفسی است که منجر به برونشیت یا تنگی مجاری ریز ریه می‌شود که با متورم شدن آن‌ها تنفس به‌سختی و با مرارت بسیار انجام می‌گیرد.دستگاه تنفسی این‌گونه مصدومان نسبت به کوچک‌ترین آلودگی‌ای نظیر آلودگی هوا و حتی بوی تند ناشی از عطر و ادکلن‌هایی که مردم به‌طور معمول استفاده می‌کنند بسیار حساس است؛ بنابراین می‌توان گفت که واقعاً جایی برای تنفس این افراد وجود ندارد.

 

گاز خردل شایع‌ترین سلاح شیمیایی مورد استفاده

خردل به دو شکل گوگردی و نیتروژنی وجود دارد. آنچه با عنوان «گاز خردل» مطرح می‌شود و در جنگ‌های شیمیایی کاربرد دارد فرم گوگردی خردل است. بیش از یک قرن از تولید این عامل که برای اولین‌بار در جنگ جهانی اول مورد استفاده قرار گرفته می‌گذرد. آمار مصدومان در جنگ جهانی اول را تا ۴۰۰هزار نفر گزارش کرده‌اند. رژیم بعثی عراق در طول جنگ تحمیلی بارها از این عامل شیمیایی استفاده کرد که این کار تعداد بسیار زیادی مصدوم بر جای گذاشت.

گاز خردل یکی از شایع‌ترین عواملی است که به‌عنوان سلاح شیمیایی مورد استفاده قرار گرفته است. با تماس ذرات گازی‌شکل با ریه، بیمار دچار سرفه‌های قطاری می‌شود که ابتدا بدون خلط است، ولی به‌تدریج خلط نیز به آن‌ها اضافه می‌شود و ریۀ فرد از کار می‌افتد. از عوارض مزمن اثر گاز خردل بر ریه‌ها می‌توان به برونشیت مزمن، فیبروز ریه، آسم، برونشکتازی، تنگی نفس موضعی در تراشه و برونش‌های اصلی، و سرطان ریه اشاره نمود. متأسفانه قسمت عمده‌ای از آسیب‌های ایجادشده در ریه به‌دنبال تماس با گاز خردل غیرقابل برگشت است و تلاش درمانی در این بیماران فعلا در محدودۀ کنترل علائم تنفسی، کاهش عوارض و درمان عفونت‌های ریوی و جلوگیری از پیشرفت ضایعات ریوی است.

 

خردل بر روی پوست اثر می‌گذارد

در حقیقت پوست از اولین اعضای بدن است که در معرض گاز خردل قرار می‌گیرد و به‌علت وسعت بیشترش در مقایسه با سایر اعضا معمولا بیشترین آسیب را نیز متحمل می‌شود. این گاز موجب ایجاد تاول می‌شود. مایع تاول ابتدا شفاف است، ولی بعداً زردرنگ و منعقد می‌شود. امکان دارد این تاول‌ها به‌راحتی پاره شوند. سوختگی عمیق هم ممکن است رخ دهد که می‌تواند موجب عفونت یا از بین رفتن پوست شود. چشم‌ها نیز از گاز خردل در امان نیستند و آسیب‌های جدی پیدا می‌کنند. عوارض گازهای شیمیایی بر چشم به‌گونه‌ای است که عروق جدید در چشم و اشکال در غدد مترشحۀ اشک ایجاد می‌شود و همچنین فرد آسیب‌دیده همیشه احساس سنگینی یا وجود جسم خارجی در چشم دارد. برخی التهاب‌ها و تورم‌های چشمی به زخم‌های قرنیه و کاهش بینایی و حتی در برخی از موارد به نابینایی منجر می‌شود .عوارض این گازها بر پوست شامل خارش و خشکی پوست می‌شود و همچنین نوعی از التهاب پوستی را ایجاد می‌کند که ممکن است سالیان سال فرد را آزار دهد.

در مطالعه‌ای که بر روی مصدومان شیمیایی ایران صورت گرفته دیده شده که کل سیستم ایمنی بدن، خصوصاً ایمنی سلولی خونی و سلول‌های کشندۀ طبیعی موجود در خون، بعد از مسمومیت با خردل دچار اختلال می‌شوند.

 

عکسی که سمبل فاجعه حلبچه در جهان شد - عمرخاور و فرزندش

101891.jpg

 

..........................................

 

  • دریچه دو / نگاهی به حملۀ شیمیایی به حلبچه

 

یکی از دردناک‌ترین و غم‌انگیز‌ترین رویدادها در دوران جنگ تحمیلی عراق علیه جمهوری اسلامی ایران بمباران شیمیایی شهر حلبچۀ کردستان عراق است که در آن ‌هزاران تن از شهروندان کُرد عراقی قربانی سیاست‌های رژیم بعث حاکم بر عراق و نسل‌کشی سازمان‌یافتۀ این رژیم شدند.

حَلَبْچِه یا حلبجه از شهرهای کردستان عراق در ده-پانزده‌کیلومتری مرز ایران و ۲۲۵کیلومتری شمال‌شرقی بغداد است. این شهر در منطقۀ شهرزور عراق قرار دارد. بمباران شیمیایی حلبچه در ۲۵ اسفند ۱۳۶۶ از سوی حکومت بعث عراق صورت گرفت. این بمباران بخشی از عملیات گسترده‌ای به‌نام عملیات «انفال» بود که بر ضد ساکنان مناطق کردنشین عراق انجام گرفت.

 

انتقام شکست

فاجعۀ شیمیایی حلبچه در شرایطی رخ داد که پیروزی رزمندگان ایرانی در عملیات «والفجر ۱۰» آزادسازی بسیاری از مناطق کردنشین، از جمله شهر حلبچه، را به‌دنبال داشت. 

صدام حسین به پسرعمویش، علی حسن المجید، معروف به «علی شیمیایی»، دستور بمباران شیمیایی این مناطق را داد. پیش از حملات شیمیایی، شهر به‌مدت دو روز با بمب‌های متعارف بمباران شد. حسن المجید با این کار می‌خواسته شیشۀ ساختمان‌های شهر را بشکند تا امکان مقاومت در مقابل گازهای سمی به حداقل برسد.در ساعت ۲ بعدازظهر روز ۲۵ اسفند ۱۳۶۶ و در حالی که تنها ۲ روز از آزادی حلبچه طی عملیات «والفجر ۱۰» می‌گذشت، ۵۰ فروند میراژ بمب‌افکن و هواپیمای سوپر اتاندارد فرانسویِ رژیم بعث عراق با حرکت از افق غرب آسمان آبی حلبچه و گردش به سمت جنوب هر یک ۴ بمب شیمیایی ۵۰۰کیلویی را بر سر مردم بی‌پناه کرد ریختند. در عرض چند دقیقه ابر زردرنگی بر آسمان حلبچه سایه انداخت و تراژدی جنگی و انسانیِ بی‌مانندی پس از جنگ جهانی دوم رخ داد که هزاران نفر از مردم بی‌پناه و غیرنظامی کرد به کام فرشتۀ مرگ فرورفتند. مرگ مردمان کرد حلبچه مرگی با طعم خردل (ایپریت) و با چاشنی تاول‌زای گاز اعصاب تابون و سارین و بوی مرگ‌آور سیانوژن بود.

 

استفاده همزمان از گازهای خردل ، اعصاب و سیانوژن

سطح وسیع و حجم گستردۀ استفادۀ رژیم بعث عراق از تسلیحات شیمیایی علیه مردم کرد و بی‌پناه حلبچه چنان بود که پروفسور اوبن هندریکس، رئیس آزمایشگاه سم‌شناسی بیمارستان گان فلاندر بلژیک، گفت که عراق از ۳ نوع گاز مختلف علیه حلبچه استفاده کرده است. این گازها شامل گاز خردل (ایپریت)، گازهای اعصاب (تابون، سارین یا سومانVX ) و گاز سیانوژن هستند.این عوامل شیمیایی توسط کشورهای غربی و با واسطه‌گری فرانس فان آن‌رات هلندی به دست عراق رسیده بود. ابعاد جنایت جنگی رژیم بعث علیه بشریت در حلبچه آن‌چنان گسترده بود که به‌رغم سکوت رسانه‌ای غرب موقعیت بین‏‌المللی عراق و حامیان غربی و عربی وی را بسیار تضعیف کرد. دیپلماسی فعال ایران برای رسانه‌ای ساختن این جنایت واکنش‌های بسیاری را در عرصۀ بین‌المللی برانگیخت.انتشار عکس‌های قربانیان حلبچه توسط عکاسان ایرانی به‌دلیل آنکه در لحظۀ مرگ آنان گرفته شده بود بسیار تکان‌دهنده بود و بازتاب و تأثیر فراوانی در افکار عمومی جهانی داشت. از میان این‌همه تصویر، عکس عمر خاور، مرد کردی که کودک یک‌ساله‌‌اش را در آستانۀ در خانه‌‌اش در آغوش داشت، به‌عنوان نماد فاجعۀ حلبچه شناخته شده است. فاجعۀ حلبچه کمتر جایی در رسانه‌ها و افکار عمومی بین‌المللی یافت تا این جنایت نیز در کنار دیگر جنایت‌های رژیم بعث نادیده انگاشته شود. سکوت و انفعال مجامع بین‌المللی در قبال این جنایت تا آنجا ادامه یافت که فاجعۀ حلبچه، به‌دلیل رسوایی حامیان غربی‌‌اش، در فهرست جنایت‌های جنایت‌کاران رژیم بعث قرار نگرفت.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی